| Tuesday 27 October 2020 | 05:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غرقاب (پارت18)

رمان غرقاب (پارت18)

رمان غرقاب (پارت18)   این روزها زیاد شنیده بودمش! اولین بار از زبان علی و بعدش، از زبان تمام آدم هایی که برای هم دردی خانواده مان می آمدند. "تسلیت می گم" تسلی بخش نبود. گمانم هیچ وقت هم نمی شد. با این وجود هربار که از زبان کسی می شنیدمش، چندثانیه در چشمانش زل می زدم، به معنای پشتش فکر می کردم و بعد سری تکان می دادم. چشمان مامان، سرخ بود. هاله ای که دور تا دور چشمش را پر کرده بود ...

  • 188 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 3,734 بازدید
  • یک نظر

رمان غرقاب (پارت17)

رمان غرقاب (پارت17)

خلاصه کتاب:

ـ تبسم...   ـ دیگه نمیاد.   ـ میاد...   گنگ نگاهم کرد و من، با نفسی خسته باز به در تکیه زدم.   ـ باهاش قرارداد بسته بودم. برای این عکاسی قرارداد داره.   ـ تو هنوزم این اخلاقت و داری که توی کار، حتی از خودتم ضمانت بگیری؟    

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16) رمان غرقاب (پارت15) باز هم اشکش جوشید و با خشونت بیش تری، با همان دستمال پاکش کرد. دلم داشت برایشان می ترکید، داشت می ترکید وقتی حال کامیاب را بعد برگشتش دیده بودم، وقتی اشک های امشب او را دیده بودم. وقتی روزهای خوش گذشته شان را و حال امروزشان را هم دیده بودم. ـ ببین من و…. نگاهم کرد و من، دستش را محکم فشردم. ـ قانونمون تو دوستی چی بود؟ لبخند بی جانش، با آن اشکی که چکید همخوانی نداشت. ـ دروغ ...

  • 241 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 3,500 بازدید
  • 21 نظر

رمان غرقاب (پارت15)

رمان غرقاب (پارت15)

رمان غرقاب (پارت15) رمان غرقاب (پارت14) خنده ام بی صدا اما عمیق تر شد، آرام گرفتم…آرام گرفتم و با تکیه دادن به قسمتی که او پشتش ایستاده بود پلک بستم. ـ من هیچ وقت انقدر زود عصبانیتم کم نمی شد، معجزه بلدی آقای عابدینی؟ ـ تورو بلدم خانم آراسته! راست می گفت، من را بلد بود. یک طوری که نفهمیده بودم کی برایش کتاب خوانده شده بودم. من را، رج به رج شکافته و از نو بافته بود. من….آدم خنده های بی پروا و ...

رمان غرقاب (پارت14)

رمان غرقاب (پارت14)

خلاصه کتاب:

پلک زدم، پلک زدم و یک قطره اشک، صاف و مستقیم روی گونه ام چکید.

ـ دلم و بد برده عمو.

ـ یه سوال می پرسم و یه جواب محکم بهم بده...

سرم را کوتاه تکان دادم و او، نفس عمیقی کشید.

ـشاهین و عشقش، تموم شدن تو قلبت؟

رمان غرقاب (پارت13)

رمان غرقاب (پارت13)

خلاصه کتاب:

لبش را این بار چسباند روی رگم، دست من داشت میان سنگینی حس های زیبایش، فلج می شد. باید دستم را تمام امشب بو می کردم.

ـ حاج خانوم می گه آقاجونم همیشه می تونست بخندونتش. حتی وقتی دلش از غصه گرفته بود.

لبخندم عمق و چشمانم رطوبت گرفت.

ـ بلدی من و بخندونی؟

رمان غرقاب (پارت12)

رمان غرقاب (پارت12)

رمان غرقاب (پارت12) رمان غرقاب (پارت11) یک قطره اشک، از گوشه ی چشمم ریخت، او با نگاه تعقیبش کرد و من با صدایی لرزان نجوا کردم. ـ دوست داشتن، آدم و ترسو می کنه. مخالفتم با جمله اش، باعث نشد اخم کند. هنوز خیره بود به آن قطره اشکی که حالا زیر چانه ام رسیده بود. اشکی که دستم بالا نمی آمد تا پاکش کنم. برعکس من اما، دست او جلو آمد. انگشتش را زیر چانه ام قرار داد. قطره اشکم روی دستش نشست ...

رمان غرقاب (پارت11)

رمان غرقاب (پارت11)

خلاصه کتاب:

شد. این طوری هم او دل می برید و هم قلب من خیالش راحت می شد که هیچ کس...با علم به گذشته خواهانش نمی شود و رویاپردازی نمی کرد.

ـ از خونه فرار کردم، با شاهین!

دستش میان موهایش نشست، سرش پایین افتاد و من به مشت بسته ی دستش چشم دوختم. خون پشت لبم را حس...

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

خلاصه کتاب:

نگاهم را در پی یافتنش، میان تخت های سنتی چرخاندم. صدای آبی که از فواره های اطراف حوض بیرون می آمد، میان صدای همهمه ی مردم گم شده بود. بالاخره یافتمش. یافتم و روی صورتم، با همه ی دردهای تلنبار شده ی قلبم یک لبخند کم رمق نقش بست. کیف دستی ام را از دست چپ به راست دادم و بعد، با قدم هایی کوتاه از کنار ردیف گلدان های شمعدانی گذشتم. رستوران سربسته بود....

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9) رمان آنلاین غرقاب (پارت8) ـ من اشتباه کردم. ـ تو بچه بودی. ـ یه بچه ی خل عاشق. این بار او بود که دست من را گرفت و با جلو کشیدن خودش، باعث شد لرز بدنم کاهش پیدا کند. ـ عموت نمرده که این طور بغض می کنی. ـ خدانکنه. در برابر لحن معترضم، حتی لبخندی هم نزد. فقط محکم تر دستانم را فشرد و بعد، با لحنی گرفته زمزمه کرد. ـ نزدم توی دهنت بگم بچه…ته این عشق آوارگیه. ـ باید می زدی. ـ دوسش داشتی. ـ ...

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.