| Friday 23 October 2020 | 11:26
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر همه داشتن میرفتن پایین که سوار ماشین بشن فقط من و تیارا مونده بودیم ... _ تیارا بیا بریم دیگه الان شک میکننا تیارا: من نمیتونم اعتماد کنم.. _ عزیز من .. همه چیزو که برات تعریف کردم الانم میریم برای عقد... بعدش اونا مارو نیفرستن داخل اتاق اونموقع دیگه همشون مشغول میشن و کار دارن منم همه چیزو تو لپ تاب بهت نشون میدم و به عرفان میگم بره خونتون که بهش زنگ بزنم خانوادتو ببینی.. تیارا:عرفان هم پلیسه؟ _ اره..الانم بیا بریم.. پشت سرم اروم اروم ...

رمان شیرین مثل عشق پارت سی

رمان شیرین مثل عشق پارت سی

رمان شیرین مثل عشق پارت سی مثل این یه هفته رفتم لباسای تیارا که اورده بود برای این خونه رو دوباره مرتب کنم... اخرین لباس رو که برداستم از توی جیب لباس یه پلاستیک کوچیک افتاد..رفتم روی تخت و خالیش کردم... برگه های کوچیکی رو دیدم که همشون با سایز و رنگ یکسان بودن و با یه خودکار مشکی و یه دست خط روشون متن های مختلفی نوشته شده بود..چند تاشو که خوندم فهمیدم که‌بیشتریا تهدید بود و راجب عاشق شدن ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم *از زبان ارشام*.کارای شرکت امروز خیلی کم بود سریع انجامشون دادمو اومدم خونه ... چقد این چند روز که لیلا نیست این خونه ساکتهخداکنه یه هفته دیگه بیاد .. وارد خونه شدم و بلند سلام کردم منتظر بودم شایلا جواب بده ولی نخیررر... نهال خانم بازم اینجاست... .نهال: سلام ارشام..خسته نباشی.. بیا ببین لیلا جون رو راضی کردن برگرده خونه.. فقط بخاطر تووو ها...._ عه... مرسی که اینکارو کردی...واقعا دلم برا لیلا جونم ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هشتم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هشتم ارشام: اوووممم.‌...اماده شو بریم . خیلی سریع از اتاق رفت بیرون و منم بعد از اماده شدن وسایلمو ریختم تو کیفم و رفتم بیرون . _ ارشام... بریم من امادم . ارشام: باشه عزیزم بریم .. خداخافظ ریحان خانم.. . مامان: خدانگهدار عزیزم.. خوشبگذره . _ خدافظ مامانیی . مامان: خدافظ . . ارشام در ماشینو برام باز کرد تا سوار بشم و بعدش خودش سوار ماشین شد . ارشام: خب بریم؟؟ . _ ارهههه.... . ارشام: کجااا؟ . _ نمیدونممم.. یجایی که بشینیم . ارشام: اوکیه . بعد از چند دقیقه روبروییه رستوران ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده شو . به رستوران نگاه کردم‌‌... یجای ...

عشق به توان دو-پارت1

عشق به توان دو-پارت1

خلاصه کتاب:

پسری به اسم علی که ساکن اصفهان است..در رشته انسانی تحصیل کرده و به شدت منتظر کنکور سراسری..در اصفهان با دختر های مختلفی اشنا میشود و در نهایت دختری به اسم هانیه وارد زندگی او شده و زندگی اش را دگرگون میکند...از سمت دیگر داستان دختری به نام درسا که در شیراز زندگی میکند و به خاطر اینکه پدرش را از دست داده..مادرش خرج زندگی را میدهد..او هم در رشته انسانی تحصیل میکند و دایی ای دارد که ساکن شهر ریو برزیل است و پسر دایی او..رایان..وارد زندگی درسا شده و قصد رابطه با اورا دارد... پایان رمان بر این اصل متکی نیست که درسا و علی به هم خواهند رسید..برخی اشخاص واقعی بود و برخی تشابه اسمی است..وجه تشابه این رمان با رمان های تخیلی این است که رمان عشق به توان دو بر اساس یک داستان واقعی است..!!

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هفتم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هفتم بقیه عروسی رو فقط نشسته بودم یه گوشه و داشتم فکر میکردم و ذوق میکردمممبلاخره تموم شد و سوار ماشینا شدیم که بریم.. پاهام درد میکردد‌. خوابمم میومد. تا دم در خونشون رفتیم .. با کلیاهنگ و رقص و جیغ و داد.. دیگه موقع خدافظی شد..وایی یعنی تیام دیگه تووو خونموننن نیستتتخیلی سختهههههه اینطوریی.. حوصلم سر میره..دلمم تنگ میشهههه....مامان و بابا حرفاشون رو زدن و رفتن نوبت من شد .. رفتم پیش لیانا و ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و ششم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و ششم لیا️نا: راست میگیااا انقد این خواهرت حرف میزنه نمیذاره ادم یادش بمونه برا چی زنگ زده.. . خندیدم و گفتم عزیزم دلم تو خودت الزایمر داری به من چه لیانا خندید ولی تا صدای خنده تیام اومد لیانا ساکت شد . لیانا: تیااام میخندی به حرفش؟؟ . تیام:خب راست میگه ...همیشه همه چیو یادت میره. . _ وای تا دعوا نشده کار مهمتونو بگید که کنجکاو شدم . لیانا: ما داریم میریم یکم بگردیم دنبال لباس عروس خواستم ببینم تو هم میای یا نه؟ . _ اقاااا... من باید ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و چهارم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و چهارم   بردمش داخل اتاقش و موندم تا بخوابه.. رفتم داخل اتاقم دراز کشیدم رو تخت به پس فردا فکر میکردم.. دوری از تیام خیلی برام سخته... لیانا گناه داره:(خیلی سریع و یهویی شد.. کاش درستبشه.... ..فردا باید بعد از چند روز میرفتم دانشگاهلیانا هم باید میبردم.. اونم نرفته بود این چند روز.. از لیانا که پرسیدم درس مهمی نداشتیم فقط دوره بود برای امتحاناتاستادا هم حضور غیاب نمیکردن...*‌‌‌ اززبون لیانا *با بی حوصلگی لباس ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و سوم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و سوم رفتم سمت ماشین که چشمم خورد به خرید های داخل دستم.. ای بابا گفتم خریدی ندارم و انقد خرید کردم.. اگه داشتم چی میشد دیگه... رسیدم خونه و ماشین رو بردم داخل و داشتم به این فکر میکردم که خستم و حوصله ندارم خریدارو تا داخل اتاقم ببرم که دیدم تیام اومد داخل حیاط . _عهههه سلااام داداش گلمممم‌... . تیام: سلاااام خواهر فندقم .. چی شدهه؟؟کجا بودی تا حالااا.؟ . _رفته بودم یکم خرید کنم... . تیام: کجان این یکم خریدت؟ . _منتظرن یه پسر خوشگل ببرشون داخل ...

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و دوم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و دوم لیانا: من دوست9 داشتم بیشتر نامزد بمونیم .تیام: وا برا چی؟.لیانا: خب دوران نامزدی خیلی خوبه هرچیبیشتر باشه بهتره هیچوقت هم تکرار نمیشه کاش بیشتر میشد :(._ تو دیگه از کم بودن نامزدیت نگو که میام میزمتا!.لیانا: چراااا؟._ هرروز نامزد بودنتون اندازه یه هفته بقیه کسایی که نامزد میکننبیرون بودید و پیش هم بودید ....لیانا زد تو کمر تیام و گفتلیانا: تیام یه چیزی به این خواهرت بگووو از الان داره خواهر شوهر ...

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.