| Sunday 25 October 2020 | 09:01
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت آخر)

خلاصه کتاب:

رهام در حالی که آبمیوش رو می نوشید گفت: -منم نظرم با عمو یکیه. چون رادوین مرد ایده آلیه و با یه بار اشتباه که البته خودتم توش بی تقصیر نبودی، نباید کسی رو دار زد. نفس یادت باشه که هر اشتباهی قابل بخششه. حالا قتل که نکرده! اونم مردی که تورو از جون خودش بیشتر دوست داره و عاشقانه می پرسته. من خودم به شخصه از رادوین خوشم میاد...

  • 240 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 5,175 بازدید
  • یک نظر

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

خلاصه کتاب:

رادوین بعد از خوردن داروهاش رو کاناپه دراز کشید. از تو اتاق پتو آوردم و روش کشیدم و گفتم: -یه کم دراز بکش تا حالت جا بیاد. در همین اثنا، مارگاریتا و باران و ماهک وارد خونه شدن. باران به کنارم اومد و با بغض پرسید: -مامی، لادوین جون بابای منه؟ بغلش کردم و موهاش رو نوازش کردم و گفتم: -آره دختر قشنگم! باران با خوشحالی گفت:...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

خلاصه کتاب:

صبح زود تر از باران از خواب بیدار شدم. آروم‌ از رو تخت بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم. بعد از شستن صورتم به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: -صبحت بخیر! صبحونت رو خوردی آماده شو میخوایم بریم واسه 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

خلاصه کتاب:

وارد ویلا که شدیم، با شادی به خاله گفتم: -خاله آماده شو که میخوایم بریم خواستگاری. چون عروس آشناست خواهرزاده ی خانم رهامه، و در ضمن عروس خانم پزشکی می خونه. آریا و رستا مات و متحیر نگام می کردن و زیاد راضی به نظر نمی رسیدن. دقایقی که گذشت، رستا منو به گوشه ی خلوتی برد و ازم پرسید: -نفس حالا می خوای چیکار کنی؟ گفتم: -هیچی، چون خیلی سادست، با اجازتون میشم زندایی آوا و عذابی رو که تو این چند ساله متحمل شدم رو تلافی می کنم. همونطور که رادوین منو به خاکستر نشوند. دو سال و نیم زنداداش رایان بودم حالا هم میشم زندایی خانمش. فقط خدا کنه آوا قبول کنه و این ازدواج صورت بگیره. رستا: -نفس مگه دیوونه شدی؟ 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

خلاصه کتاب:

رادوین" پشت پنجره وایستاده بودم و به رفتن نفس خیره شده بودم. اونقدر نگاش کردم که از دیدم خارج شد. خدایا! کاش می دونستم نفس این وقت شب کجا میره. این روزا جای خالیش رو در کنارم بیشتر حس می کردم. تو یه قدمیم بود، ولی ...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

خلاصه کتاب:

هیراد نگام کرد و گفت: -اولا. آدم عاشق با شعر زندگی می کنه. ثانیا. خانم دکتر آینده، بنده فوق لیسانس ادبیات دارم. گفتم: -جدی؟ این یکی رو نمی دونستم. مدتی بعد هیراد از خونه بیرون رفت. تعطیلات کریسمس به خوبی و خوشی گذشت. رستا و آریا هم روز آخر تعطیلات بود که به پاریس برگشتند.

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

خلاصه کتاب:

نمیدونم چقدر گذشته بود که با دیدن کابوس نگارو رادوین، با جیغو گریه از خواب پریدم. رستا اومد سمتمو بغلم کردو کمرمو ماساژ دادو گفت: آروم باش نفسم آروم باش قربونت برم. با گریه گفتم: آرومم، خیلی آرومم، شوهرم با یکی دیگه رفت تو تختم آرومم، حرمت عشقمونو زیر پاش گذاشت آرومم، 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 8)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 8)

خلاصه کتاب:

ساعت 11و نیمه شب بود. بدون اینکه شام بخوریم رادوین خودش رو تو اتاق حبس کرده بودو منم گیجو سرگردون قدم میزدم. چون حسابی خسته بودم به اتاق مهمون رفتم تا بخوابم ولی چون لباس خواب تنم نبود خوابم نمیبرد...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

خلاصه کتاب:

وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، هنوز مهمونا نیومده بودنو هرکسی مشغول انجام کاری بود. بعد از احوالپرسی مختصر با خالهو عموو رایانو رهاو داییماهان، به سمت اتاق رادوین رفتم. مانتو و شالمو درآوردمو رو کاناپه ی گوشه ی اتاق گذاشتم. یه کم سرو وضعمرو مرتب کردمو واسه کمک به خاله به سمت پایین رفتم. خاله سها به محض دیدنم گفت: نفسجون قربون دستت! همه کارارو کردم، فقط مونده سالاد، زحمتش رو میکشی؟ گفتم: این چه حرفیه خاله جون؟ من اومدم واسه کمک دیگه! چه زحمتی؟ خاله سها: خیر ببینی دخترم! گفتم: مرسی. رو به رها گفتم: تو برو بشین بیرون!

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 6)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 6)

خلاصه کتاب:

صبح با صدای آلارم گوشیم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم. به کنارم که نگاه کردم رادوین رو رو تخت ندیدم. پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم اومدم بیرونو جلوی میز آرایش نشستمو موهامو شونه کردمو پشت سرم با کش بستم. کمی آرایش کردمو بعد از تعویض لباسم به سمت پایین رفتم. وارد آشپزخونه که شدم، رادوین مشغول خوردن صبحونه بود. هل هلکی ماکارونی رو آبکش کردمو گذاشتم تا بپزه. مشغول ریختن چای واسه خودم بودم که رادوین به محض دیدن دستپاچگیم گفت: 

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.