| Tuesday 24 November 2020 | 09:40
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان کاساندان کامل

  • جمعه, 12 ژوئن 2020
  • 10:28 ق.ظ
رمان کاساندان کامل

هزار تومان25

توضیحات

رمان کاساندان کامل

اگر خارج از ایران هستید و می خواهید این محصول رو خریداری کنید:
قیمت محصول : 10 یرو می باشد

از لینک زیر پرداخت نموده و اسکرین شات برای ما در تلگرام یا واتساپ ارسال نمائید فایل برای شما ارسال خواهد شد.

اینجا کیلیک کنید 

رمان کاساندان کامل خلاصه :

 

مادرم با مردی ازدواج کرده که من عاشق شده بودم وباهم رابطه داشتیم
اما مادرم…

رمان کاساندان کامل مقدمه :

اگر شد اسم من را زیر این ابیات بنویسید

که او با اینکه ترکم کرد اما شعر می خواند… ***********

کاساندان:نام همسر کوروش بزرگ و مادر کمبوجیه و بردیا ***********

*******************************************************

رمان کاساندان کامل بخشی از :

پسارا_ بهتره کمتر توی کار های من دخالت کنی این زندگی منه منم حق دارم خوشی کنم همینکه به فرزند خوندگی گرفتمت باید خدا رو شکر کنی و اگر نه الان تو اشغال دونی ها دنبال غذا بودی…

همیشه با این زخم زبون هاش دلم رو میشکوند. لعنت بهش زنیکه ی روانی کاش زود تر بمیره. با شوهر کردنش میخواست  یه کثافت دیگه ای رو بالا سر من بیاره تا همش بهم زور بگن.

دیگه چیزی بهش نگفتم و  به سمت اتاقم رفتم. تلاشم برای متوقف کردن اشکام ناموفق بود. هشت سال گذشته و من هنوز یاد نگرفتم دیگه گریه نکنم و کنترل اشک هام رو به دست بگیرم…

با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم. انگار اون اشکا کار خودشون رو کرده بودن و منو به خواب برده بودن.

سارا_ کاساندان قصد نداری بلند شی؟!

_چی شده؟…

سارا_ من امشب دیر میام قرار شام با نیگان دارم…

_باشه… نباید به خاطر ازدواجش خودم رو ناراحت کنم.

اما نمیشد فکر اینکه اون مرد قراره نقش پدرم و بازی کنه و اذیتم کنه خدا میدونه شاید حتی کتکم هم بزنه.از فکر کتک بدنم مور مور شد.برای رهایی از تنهایی  تلفن و برداشتم و به لیام زنگ زدم.

_نظرت چیه بیاین اینجا؟..

لیام_چرا که نه الان باهاشون هماهنگ میکنم…

 سعی کردم با کمی میکاپ پُف  چشمام رو بپوشونم. یک ساعت گذشت تا اینکه زنگ در به صدا در اومد و من با لیام ، الیس،جورج و انا روبرو شدم..

الیس_کاساندان  چرا ازمون پذیرایی نمی کنی؟…

_حتما…

ازشون با شیرینی هایی که سارا از مستند شیرینی پزی یاد گرفته بود و درست کرده بود پذیرایی کردم. بعد از اتمام پذیرایی روی کاناپه کنار لیام نشستم.

_سارا داره ازدواج میکنه…همشون با چشمایی متعجب شد به من خیره شدن.

جُورج_اما برای چی؟…..

_اگه انقدر کنجکاوی برو از خودش بپرس…

انا_اما این که به ضرر‌ تو هست.I

_کدوم یکی از کارای این زن به نفع من بوده؟…

لیام_عزیزم اون مادرته نباید این طوری بگی اون ‌داره از تو مراقبت میکنه….

خدای من باورم نمیشه این حرف لیام باشه. با خشم نگاش کردم و با صدای بلند گفتم_اون زنیکه مادر من نیست….

لیام_عزیزم اروم باش من که چیز بدی نگفتم… با عصبانیتی که از حرف لیام داشتم ،ادامه دادم.

_نکنه  با مجبور کردن من به حمل مواد میخواست اَزم مراقبت کنه؟

خنده ی‌عصبی‌کردم و ادامه دادم.

_یا شایدم با اون دوست پسرای‌‌ رنگارنگش که میخواستن‌ بهم تجاوز کنند و موفق نشدن؟!

توی چشمای‌لیام‌ پشیمونی‌ موج میزد اما دیگه فایده ای نداشت اون زهرش رو ریخته بود و منو عصبی کرده بود.

جُورج_لیام معلوم هست تو طرف کی هستی کاساندا یا سارا؟! نا سلامتی اون دوست‌ دخترته.لیام به چشم هام نگاه کرد و گفت_ عزیزم خودت میدونی که من طرف تو هستم.

و اینبار هم نیمه ی مهربون قلبم وارد عمل شد.

_مهم نیست..

الیس_کاساندان  نمی خوای از اون ویسکی های مامانت بهمون بدی؟

_البته..

جورج_من هنوز هم باورم نمیشه تو چطوری از اونا استفاده میکنی.باید بهت بگم که تو خیلی شجاع..

لبخندی زدم.

-نظر لطفته جورج عزیز.

به سمت بار کوچیک کنار خونه رفتم و از بین ویسکی و شراب ها (چیواس ریگال) رو ترجیح دادم.

که کنار شیشه ها یه پلاستیک کوچیک پیدا کردم.خدای من این مواد بود.فکر نمیکردم اون زنیکه معتاد هم باشه.با صدای الیس به خودم اومدم و مواد و سر جاش گذاشتم.خدا میدونه توی اون پلاستیک چه نوعی بود.

براشون توی لیوان ویسکی ریختم.

_حواستون باشه همشو نخورید چون دیگه از ویسکی خبری نیست.

انا دست هاش رو به علامت تسلیم بالا گرفت.

جورج: نگران اون مامان عجوزه نباش.

_خوبه که همتون میشناسیدش.

اونشب با خوشگذرونی های بچه ها گذشت.همیشه با خودم فکر میکردم اگه الان در کنار خانوادم توی ایران بودیم چی میشد؟

اما جوابی برای این سوال پیدا نکردم.صبح با صدا های سارا  که داشت با تلفن صحبت میکرد،از خواب بیدار شدم.

سارا_عشقم برای شام بیا اینجا دوست دارم با دخترم اشنا شی .

باید نیگان باشه.شوهر جدیدش و میگم همون که قراره منو بد بخت کنه.

سارا ادامه داد_پس منتظرت هستیم.

و قطع کرد.از تخت خواب بلند شدم تا برای روز جدید بجنگم…

از سرویس بهداشتی توی اتاقم بیرون اومدم و درحال خشک کردن صورتم بودم که

سارا:امشب نیگان قراره شام اینجا باشه. پختن شام با تو.

_چرا خودت درست نمیکنی؟!

و با طعنه ادامه دادم_اوه یادم رفت شما اصلا بلد نیستی غذا درست کنی.

سارا که حرصش گرفته بود، گفت_خفه شو و به کارت برس.

دیگه سر به سرش نزاشتم و سعی کردم خودمو سرگرم کنم تا این روز  هم بگذره.

بالاخره شب شد.موقع اشپزی من..!!داشتم از یخچال مواد مورد نیاز و در میاوردم که سارا اومد داخل.

سارا: نیاز نیست درست کنی.

نیگان  شام نمیاد.

دستمو زدم به کمرم و بالحن گستاخانه ای گفتم_چرا باید مسخرمون کنه؟!

سارا_ازت میخوام کمتر توی اینجور مسائل فضولی کنی. ولی حالا که میپرسی بهت میگم که نیگانم براش کار پیش اومده…

خب اینم از ناپدری.به سمت اتاقم رفتم تا به نظافت اتاقم رسیدگی کنم…

 روز ها مثل برق و باد میگذشتن و من تاحالا ناپدری عزیز و ندیدم.اونم چه  قدر برام عزیزه..

تا اینکه یه روز که از پیش لیام به خونه  بر میگشتم.خونه توی تاریکی و سکوت فرو رفته بود.از پله ها بالا رفتم و به سالن پذیرایی رسیدم.تنها به کمک نور ماه که از پنجره تابیده بود تونستم خودم و به سالن پذیرایی برسونم.کنار ستون سالن فردی رو دیدم. از فکر اینکه ممکنه دزد باشه از گوشه ی سالن چوب بیسبال و برداشتم وبرای تشخیص هویت فرد جلو تر رفتم تا اونجایی که کامل پشتش ایستاده بودم.

مرد چهار شونه که هیکلی  ورزشکاری داشت در حال بوسیدن سارا بود‌.چشمم روشن میزاشت ازدواج کنه بعد به شوهرش خیانت کنه.دستم و به کلید برق رسوندم و چراغ ‌و روشن کردم که حواسشون بهم جلب شد.

 مرد به پشت برگشت و با حالت عجیبی نگاهم می کرد..

_انگار مزاحمتون شدم.اخه چه قدر پررویی تو سارا.

نظرت چیه توی اولین قراری که اون شوهر احمقت نیگان و دیدم راجب خیانتت بهش بگم؟..

سارا دهن باز کرد تا حرف بزنه که همون مرد جذاب انگشت اشارشو گذاشت روی لب سارا و مانع حرف زدنش شد.سری به حالت تاسف براشون تکون دادم و وارد اتاق خوابم شدم‌.فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم دوباره همون مرد و روی مبل کنار سارا دیدم.که پشتشون به من بود.بلند طوری که بشنون گفتم_بیچاره نیگان.با شنیدن صدام به سمتم برگشتن.

سارا از جاش بلند شد و با لبخندی گفت_عزیزم دیشب نشد نیگان و بهت معرفی کنم و با دستش به همون مرد اشاره کرد.همیشه جلوی دیگران تظاهر به مهربون بودن میکرد.

_اما این که همسن پسرته!!

سارا با شنیدن این حرفم عصبانی شد و برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید و چشم هاشو اروم بست.

حق هم داشت دست گذاشته بودم روی نقطه ضعفش.اما از حرفم راضی بودم.

سارا وقتی که خودشو کنترل کرد و با خنده ی مصنوعی گفت_کاساندان عزیزم مگه من چند سالمه که این حرف و میزنی؟!

با اون میکاپ ها سی سالی سنشو پایین می اورد.با بیخیالی گفتم_کم کم پنجاه رو داری.

امروز حسابی حالش رو گرفته بودم.

نگاه سارا بعد از شنیدن حرفم مثل گاوی بود که پارچه ی قرمز جلوش گرفته بودن. نیگان با شنیدن حرفم خندش رو جمع کرد و دستش رو دور گردن سارا حلقه کرد و گفت _بهتره اذیت عشقم نکنی وگرنه با من طرفی.

خدای من باورم نمیشه این صدای بم و مردانه برای نیگان باشه. این حرفش جنبه ی طنز داشت.

سارا با دیدن این طرفداری از جانب نیگان با لبخند عاشقانه ای به صورت جذاب نیگان نگاه کرد.

اهمیتی بهشون ندادم و به سمت اشپز خونه برای خوردن صبحانه رفتم.امروز یکشنبه هست.باید یه فکری برای دانشگاهم بکنم. نمیخوام تا اخر عمر محتاج سارا باشم‌.همینکه منو نگه داشته و این همه منت هم گذاشته کافیه. همینطور که داشتم صبحانه می خوردم و فکر میکردم ،سارا و نیگان هم اومدن.

سارا_عزیزم ناهار با تو

 لبخند بد جنسی زدم و گفتم_سارا جان چرا امروز  اون دست پخت خوشمزه تو نشونمون نمیدی؟!

بهتره به شوهرت نشون بدی که چه زن کدبانویی هستی.!

قبل از اینکه سارا با درخواستم مخالفت کنه ،نیگان گفت_اره عزیزم من خیلی دلم میخواد طعم اون دست پخت بی نظیرت و بچشم.

سارا با شنیدن این حرف از روی اجبار موافقت کرد.

فقط من میدونم که چه دست پخت مسخره ای داره.

بیچاره نیگان که قرار دست پخت بد مزه ی سارا رو تحمل کنه.

بالاخره موقع ناهار شد.

همه پشت میز ناهار نشسته بودیم و به غذای بی رنگ و رویی  که سارا درست کرده بود نگاه میکردیم.

اول از همه نیگان دست از اون نگاه ها برداشت و برای خوردن ناهار پیش قدم شد.

تمام حواسم برای دیدن واکنش  نیگان جمع شده اما سارا بی توجه به نیگان مشغول خوردن ناهارش شد.

نیگان با گذاشتن اولین قاشق به دهن ،صورتش جمع شد اما بلافاصله به حالت قبلی برگشت و لبخندی به سارا زد.

نیگان_عزیزم محشره.علاوه بر جذابیتی که داری دست پختت هم خوشمزه هست.

برام عجیب بود که چرا اینطوری رفتار کرد.

سارا با شیطنت در جواب نیگان گفت_فقط غذام خوشمزه هست؟

نیگان_ تو خودت هم خوشمزه ای.!

 با گذاشتن اولین قاشق توی دهنم حالم بد شد و به سرعت به سمت سرویس بهداشتی دویدم.

هرچی خورده بودم و تف کردم.

خیلی بد مزه بود.

از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.حتی نگرانم هم نشده بودن.

از جلوشون خواستم رد شم که سارا گفت_عزیزم مگه ناهار نمیخوری؟

_نه

به سمت اتاق خوابم رفتم و خوابیدم.

در اتاق توسط سارا باز شد و منو از خواب زیبام بیدار کرد.

همین الان رمان کاساندان کامل رو خرید کنید .

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=12232
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.