| Saturday 26 September 2020 | 04:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

نسخه ی کامل رمان آشپزهای شیطون

  • دوشنبه, 24 آگوست 2020
  • 11:13 ق.ظ
نسخه ی کامل رمان آشپزهای شیطون

هزار تومان20

توضیحات

نسخه ی کامل رمان آشپزهای شیطون

یک سوم این رمان داخل سایت در به صورت رایگان وانلاین در یک پارت موجود است

نویسنده: ریحانه اخوان

ژانر : عاشقانه  ، اجتماعی ، طنز ، کلکی ، همخونه ای

خلاصه ی رمان:

دختری به نام راویس

پسری به نام مرداس

هر دو زلزله و لجباز و مغرور که عاشق رشتشونن.

رشته ی آشپزی ( هتل داری ) که با دل و جان هم دوسش دارن.

بخاطر نبود خوابگاه با یسری شرایط مختلف مجبور می شن خونه ای رو با هم اجاره کنن ،

البته با یه سری قوانین دندون شکن!

بریم ببینیم که چه می کنن…

یک پارت از اینده

مرداس که نفس نمی کشید ‌، با دهنی باز رو به روی دکتر تبدیل به مجسمه شده بود

خانم دکتر خنده اش تشدید شد و با چشم هایی گرد شده نگاهی به هردومون انداخت و دست جلو صورتمون تکون داد تا به خودمون بیایم

مرداس به خودش اومد و به لکنت افتاد_ گُ…گف…تید…چَ…چند…تا؟

دکتر لبخندی زد و سر پایین انداخت_ یازده تا

یا خدا این چی می گه ، یازده تا؟؟؟

مرداس هول خورده داد زد_ چخبره ، مگه زن من اسب آبیه؟

دکتر خنده اش بالا تر رفت_ آقای هخامنش اسب آبی ، نر باردار می شه نه ماده

نگاه خشک شده ام طرف مرداس چرخید ، مرداس هم ترسیده بود و آب دهنش و با صدای فوق العاده بلندی قورت داد و چشم به سمتم چرخوند و صدام زد_ راویس؟

ماتم زده و خشک شده به معنای چیه سر تکون دادم

با چهره ای مچاله شده و صدایی گریون لب باز کرد_ هر بسته مای بی بی، ده تایی نه؟ یکی کم میاد که!

منم به گریه افتادم و جیغ کشیدم_ مرداس می کشمت

صدای خنده ی خانم دکتر بلند تر شده بود و سعی می کرد آرومم کنه

یازده تا چخبره ، چند سال پیش تو اخبار دیده بودم خانمی دوازده قلو آورده بود ولی نمی دونستم این بلا سر خودمم میاد ، من با دو تاش هم مخالف بودم چه برسه به یازده تا!

خدا بگو شوخیه ، بگوو

اشکام و پاک کردم و دوباره خطاب به مرداس جیغ کشیدم _ از امشب دیگه حق نداری پیش من بخوابی

مرداس هم تو اون هیری ویری خنده اش گرفته بود ‌، فکر کنم از رو دیوانگی می خندید!

دکتر اشکام و پاک کرد و با لحن مهربونی گفت: راویس جان خدا رو شکر کن ، بعضی ها از این نعمت هم محرومن ، تو یه سقط هم داشتی ، ممکن بود دیگه نتونی بچه بیاری ، ببین ، خدا علاوه بر یکی ، یازده ها بهت داده

به هق هق افتادم_ این قدر نگین یازده تا ‌، من می میرم

مرداس از خنده داشت جون می داد که با حرف خانم دکتر خشکش زد

_ من احتمال می دم هر یازده تا پسر باشن ‌، البته این چند ماه دیگه مشخص می شه ، الان نمی شه گفت قطعیه

نگاه اشکین رنگ بدبخت گرفته ام به سمت مرداس چرخید که هاج و واج نگاهم می کرد

فِل فور کفشم و از رو زمین برداشتم و به سمت مرداس نشونه گرفتم و داد زدم_ کی می خواد یازده تا پسر و تو خونه تحمل کنه

مرداس دوباره خنده اش گرفت و از پرتابم جاخالی داد_ راویس عزیز من حالا نیاز نیست این همه حرص بخوری ، کاریه که شده ، دو تا رو خودمون بزرگ می کنیم ، دو تا رو می دیم به مادر تو ، دو تا رو می دیم به مادر من ‌، دو تا رو می دیم به دایی و زن داییش ، دوتای دیگش و می دیم به عمو هاش ، یکی می مونه که مجبور می شه بی تربیت بار بیاد

دکتر از خنده روده بر شده بود

دندون قروچه ای کردم و با صدای خفه ای از رو خشم گفتم: تو دیگه حرف نزن که هر چی می کشم از دست توِ ، همه ی این آتیش ها از گور تو بلند می شه ، تو حاضری بچه هات و اینجا اونجا پخش کنی من نیستم

دکتر میان جگری کرد و گفت: چرا درباره نعمت خدا این جوری حرف می زنید ، گناه داره

میون هق هق اشکام و پاک کردم_ می دونید مای بی بی چقدره؟ توش ده تاست ‌، برای ما یازده تاست ، یعنی هرچی درمیاریم با بزنیم به زخم شیر خشک و مای بی بی

مرداس خندید_ چرا شیر خشک ، مگه تو نیستی شیر بدی؟

عصبی شدم_ مرداس پا می شما!

یه قدم عقب رفت و با لب هایی به خنده نشسته جواب داد_ باشه غلط کردم ، اصلا خودم شیرشون می دم!

دکتر خندید

اشکام و پاک کردم و با پوشیدن کفش هام از رو تخت پایین اومدم

با تشکر و شنیدن نصیحت از اتاق بیرون اومدیم و نفرات بعدی داخل رفتن.

مرداس دست دور کمرم گذاشت و سر کنار گوشم خم کرد و با تن صدای پایینی گفت: نمی خوایشون؟

فینی بالا دادم و لب زدم_ اگه نخوام باید چکار کنم؟

مهربون جواب داد_ من که نمی خوام تو عذاب بکشی ، یا سقط می کنی ، یا الان که علم پیشرفت کرده ، فریز می کنیم ، به تر تیب به دنیا بیار!

از ترس چشمام گرد شد_ یعنی من یازده بار برم تو اتاق زایمان؟؟

خندید_ نمی خوای؟

کوبیدم به بازوش_ بلا به دور ، اگه من و دوست داری حرف نزن ، چون سر سومی دیگه باید نذر یا من یا بچه ات بکنی! چون که دیدی دکتر چی گفت ، گفت دیگه نمی تونی بچه دار شی چون یه سقط بد داشتی ، از الان هم باید بری تو استراحت مطلق و ویژه

نفسش و فوت کرد_ یعنی الان تو یازده نفر و با خودت داری؟ باید تو گینس ثبت شی که،‌ ایران باید لوح تقدیر به ما بده که داریم جمعیت زیاد می کنیم ، اگه به من شمش طلا هدیه بدن ، من حاضرم ، یه یازده تا دیگه بزنم ‌ تو چی؟

پهلوش و نیشگون گرفتم که از درد کمر نیم دایره کرد_ خفه می شی یا خفه ات کنم؟

خندید_ آخه به شمش می ارزه

همون لحظه سریع گوشیش و از کیفم در آورد و شماره ی کسی و گرفت

اخم کرده گفتم: به کی زنگ می زنی

لبخند دندون نمایی تحویلم داد_ به دایی بچه ها

از خجالت سرخ شدم که صدای بردیا از پشت خط تو فضا پی چید_ الو

_ به به به ، دایی بچه ها چطوری

بردیا ذوق زده جواب داد_ چی شد دو قلو ان؟

مرداس نچی کرد و گفت: اول مشتلق!

_ مسخره بازی در نیار بگو

مرداس در ماشین و برام باز کرد و لب باز کرد_ نه دیگه نشد ، مشتلق بده تا بگم

_ باشه ، باشه ، می دمت ‌، بگو

مرداس از ذوق نمی دونست چکار کنه ، میون خنده اش گفت: دایی جان بی زحمت یه مهد کودک بزن ‌، طرح یه جینی زدیم

مرداس هم سوار شد و خوش حال نگاهم کرد

_ یعنی چی؟

…………………

ادامه این رمان در نسخه کامل ان مطالعه  کنید.

https://beautyvolve.ir/

 

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=15693
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
  • melika : تا اینجا عالی بود من خیلی دوست داشتم 😊😊😊😊😊😊😇😇😇😇😇...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.