| Sunday 27 September 2020 | 14:49
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

نسخه کامل رمان گودال عشق (2)

  • شنبه, 22 آگوست 2020
  • 12:10 ب.ظ
نسخه کامل رمان گودال عشق (2)

هزار تومان20

توضیحات

نسخه کامل رمان گودال عشق (2)

نویسنده : آیناز قربانی

ژانر : عاشقانه پلیسی همخونه ای _خدمتکاری

*رمان گودال عشق نسخه انلاین اش تا نیمه دربخش  اصلی سایت با نام رمان انلاین گودال عشق موجود است

خلاصه:
نورا دختری تنها و بی نهایت ساده و مهربونه که بخاطره همین صاف و ساده بودنش اسیر میشه..
خوانوادشو از دست داده و با تنها عضو خوانوادش يعني داداشش پيشه تنها خالش زندگي ميكنه و اسیر ادمایی که هیچ بویی از انسانیت نبردن و با تهدید و زور اونو مجبور به کاری میکنن که هیچکس تا حالا از پسش برنیومده..
اونو محبور ميكنن به پسر نزديك بشه که شرایط زندگی ازش یه گرگ بی رحم و درنده ساخته..پسری که سرد وخشن و هوسبازه و هیچ دختری نتونسته رامش کنه..
نورا مجبوره به كاميار نزدیک بشه و کارهایی که گفتن انجام بده چون جون خودش و تنها داداشش دست اونا اسیره

پارتی از اینده : (هیجانی )

چند دقیقه ای تو بغلش بودم که منو از خودش جدا کرد وخیره شد تو چشای خیسم روی چشامو رو بوسید و کمی ازم فاصله گرفت و دوباره صورتم رو بین دست هاش گرفت و گفت:

– باید زودتر از اینجا بریم بیرون.کم کم پلیس ها میریزن داخل. باید بریم.

سرم رو تکون دادم و کف دست هام رو اروم  روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم. با برخورد دست هام به صورتم از درد اخم هام رفت توهم.سامیار که همه ی حواسش به من بود و متوجه ی دردم

شيده بود، با خشم زیر لب غريد:

-تقاص همه ی اینارو باید پس بده.هرکاری از دستم بربیاد

میکنم تا بكشمش بالای چوبه ی دار و جون دادنش رو با چشم های خودم ببینم.از شدت خوشحالی  گونشو بوسیدم و با لبخند تو چشاش خیره شدم که دستمو اورد بالا بوسید

بعدم همون دستمو تو دستش گرفت و به سمت درکشید و با اون یکی دستش که اسلحه روگرفته بود،

سرش رو برد بیرون و دو طرف رو چک کرد و وقتی دید کسی نیست و صدایی هم نمیاد، دستم رو فشرد و از اتاق رفت بیرون ومن رو هم دنبال خودش کشید. با استرس هی اب دهنم رو قورت میدادم و دست کامیار رو محکم می فشردم. مدام به اطرافم نگاه می کردم که یه وقت غافلگیر نشیم.با اینکه کامیار خودش هم حواسش بود. از بغل دیوار اروم  می رفتیم و چندبار به چپ و چندبار به راست پیچیده بودیم.خونه ی خیلی ترسناکی بود و انگار هرچی می رفتیم به هیچ کجا نمی رسیدیم…….

گوشه ی لبم رو گزیدم و زمزمه وار گفتم:

-کامیار داریم درست میریم؟.حس می کنم هی برمی گردیم سرجای اولمون.چرا اینجوریه این خونه.گم نشیم یه وقت.

برگشت اون لبخنده کج جذابش رو بهم زد و با لحن گرم و شوخی گفت:

-حاجيتو دست کم گرفتیا.

لبخند زدم و گفتم :

_دست کم نگرفتم.به هیچ کس اندازه ی تو اعتماد ندارم.فقط اون بابک عوضی رو نمیشه دست کم گرفت.مطمئنم از اوردنم به این خونه هم هدف داشته.میترسم غافلگیر بشیم و گیرمون بندازه..

به قدم هاش سرعت داد و درحالی که حواسش به اطراف بود گفت:

-نگران این چیزا .

هنوز جمله اش کامل نشده بود که صدایی از پشت سر درجا میخکوبمون کرد..

_به به کجا با این عجله؟؟؟؟ میموندین په پذیرایی میکردیم!

اروم  چرخیدم و با دیدن بابک خان روح از تنم رفت بی اختیار از روی ترس خودم رو کشیدم سمت کامیار و چنگ زدم به بازوش. کامیار دندون هاش رو روی هم فشرد و با غیظ گفت:

-دیگه کارت تمومه. از این خراب شده دیگه نمی تونی فرارکنی.کار خودت رو سخت تر از اینی که هست نكن. تسلیم شو..

بابک خان پوزخندی زد و اسلحه اش رو گرفت سمتمون…

از ترس بازوی کامیار رو فشردم و زیر لب بهش گفتم :

_داری چیکار میکنی کامیار توروخدا تحریکش نکن یه بلایی

سرمون میاره

_هیشششش ، باید سرشو گرم کنیم نورا باید سرش گرم بشه تا پلیسا بیان

با صدای بابک خان حواس هر دومون جمع اون شد اسلحه اش رو تو دستش جابجا کرد و مستقیم به سمت کامیار

نشونه گرفت و گفت:

-من حتی اگه دستگیر هم بشم باکی نیست.ولی قبلش تو رو می فرستم قبرستون تا خیالم راحت بشه.مگه اینکه اون دنیا بتونین باهم خوش و خرم زندگی کنین.تا وقتی من نفس می کشم نمیذارم یه اب خوش از گلوتون پایین بره..

از ترس سکسکه گرفته بودم اروم  تو گوشش گفتم :

_کامیار

_هیش نگران نباش نورا الان میرسن

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم بابک با تمسخر و بلند گفت:

_نچ نچ نچ.خیلی زشته.بهتون یاد ندادن تو جمع پچ پچ نکنین؟

یه ذره ادب ندارينا.

خودش به حرف یخ و بی نمکش خندید و با قهقهه گفت:

_البته مشکلی نیست.

می تونین قبل از به درک واصل شدنتون باهم وداع کنین.کامیار اسلحه ی تو دستش رو اورد بالا وبابک رو نشونه گرفت و گفت:

-فکر نکن منم میشینم نگات میکنم. یه تار مو از سر نورا کم بشه اجدادت رو میارم جلو چشمت.

بابک خان پوزخندی زد و یه قدم اومد جلو و گفت:

_مثل اینکه جون خانوم کوچولوت برات ارزشی نداره. فکر کردی منوبزنی چی میشه؟.هوم؟ .

سرش رو سوالی و با تمسخر تکون داد و وقتی دید کامیارهیچی

نمیگه ادامه داد:

-حتی اگه بعد  از زدنم یک ثانیه فرصت داشته باشم اون رو خرج کشتن شما دوتا میکنم.حتی اگه قرار به مردنم باشه شمارو هم با خودم میبرم…

_کامیار توروقران مواظب باش

سرشو به سمتم مایل کرد و همونجوری که تو چشاش بابک خان

نگاه میکرد اروم  زمزمه کرد :

_نگران نباش عزیزم

بابک خان با پوزخند تو چشمایه کامیار نگاه کرد و غريد :

_چیشد سلطانی ؟؟؟ احساس خطر میکنی نه ؟؟؟؟ ههه خاندان

سلطانی مگه میفهمن عشق چيه ؟؟؟؟ هان ؟؟؟!!! اوه راستي قضيه

تارا رو واسه نورا جونت تعریف کردی ؟؟؟!!!

تو یه ثانیه کامیار انگار جنون گرفته باشه خواست به سمت بابک خان شلیک کنه که با ترس به بازوش چنگ زدم و با ترس و لرزصداش کردم :

_کامیار

بابک خان با تمسخر تو چشاش نگاه کرد و گفت :

_ اوه چه خشن !!! بزن دیگه منتظر چی هستی ؟؟؟؟ ههه فهمیدم

خانوم کوچولوت هنوز از قضیه تارا خبر نداره نه ؟؟؟؟ اوووو

قضيه جلب شد .

خب کامیار خان به نظرت بفهمه چه عکس العملی نشون میده ؟؟

هان؟؟؟!!!

تا جملش تموم شد کامیار با تموم قوا داد زد :

_خفه شووووووو.. خفه شووووووو عوضییی

 من اما  متعجب بهشون خیره شدم و ناخوداگاه زمزمه کردم :

_تارا کیه ؟؟!!!

_اوخی عزیزم عین کبک سرتو کردی تو برف خبر نداری کامیار عزيزت.

حرفش با نعره ی کامیار قطع شد و من با وحشت به کامیار که کبود شده بود و واسه اینکه بابک خان رو خفه کنه با خشم داشت به سقف شلیک میکرد نگاه کردم . به کل قضیه تارا روهم فراموش کردم و زود از پشت بغلش کردم

_کامیار عزیزم اروم  باش . کامیارم هیششش چیزی نیس

یه دفعه اسلحه رو گرفت سمت بابک خان بدنش از خشم می لرزید اسلحه رو تو دستش جابجا کرد و

ماشه گذاشت.انگشتش رو روی نمی خواستم کامیار قاتل این پست فطرت بشه.این اشغال باید به دست قانون مجازات میشد.

با التماس گفتم:

-کامیار نه.اون حقش نیست اینقدر راحت بمیره.باید زجربکشه. باید تو زندان..

هنوز جمله ام کامل نشده بود که صدای شلیک گلوله تو فضا پیچید و خشکم زد..

بابک خان رو دیدم که دستشو گذاشت روشكمش و خم شد کامیار خواست دوباره شلیک کنه که دستشو گرفتم و جلوشو گرفتم اما کامیار کنارم زد و رفت کنار بابک خان خم شد رو زانوهاش و رو صورتش خم شد:

_زاييده نشده کسی که بخواد عزيزانمو ازم بگیره

كيميارو ازم گرفتی اما نورا دیگه نه بلند شد و برگشتم طرفم لبخند زد و اومد طرفم جوابه لبخندشو دادم و دستشو گرفتم و خودمو انداختم تو بغلش و چشامو بستم زیر گوشم زمزمه کرد:

_هیششش تموم شد . بالاخره تموم شد عزیزم

با خوشحالی چشامو باز کردم و خواستم جوابشو بدم که تو یه لحظه بابک خان رو دیدم که بی جون

اسلحه رو برداشت و سمت کمر کامیار نشونه گرفت تو یه لحظه مغزم فقط یه چیزی رو فرمان داد

تو یه تصمیم انی کامیار رو کشیدم و هلش دادم سمت ستون و تا اومدم خودمم برم بابک خان مستقیم قلبمونشونه گرفت و ثانیه ای بعد این من بودم که افتادم رو زمین

**********************************************************

از زبان کامیار

خشک شده به نورا که غرق خون رو زمین افتاده بود خیره شدم این نورای من بود ؟؟؟

اولین عشق زندگیم!!!!؟؟؟؟با تنی که میلرزید لرزون بهش نزدیک شدم با چشای گرد شده و دستی که هیچ رقمه نمی‌شود لرزشش کنترل نمیشد کنارش نشستم با دستای لرزونم دستشو گرفتم

_نو.ن….نور….نورا

نوراااااااااااااااااااااااااااااا

اسمشو نعره میزدم

********************************************************************************

پارتی دیگر از رمان :

همینطور رو تخت نشسته بودم و با لبخند شکممو ناز می کردم که
تقه ای به در خورد.. لبخندمو خوردم و دستمو از روی شکمم
برداشتم..با بفرمایید من در باز شد و کامیار  پکر اومد داخل..تعجب
کردم..کامیار هیچ موقع برای اومدن تو اتاقمون در نمیزد..داشتم بهش
نگاه میکردم که اومد کنارم نشست..

نگاه مهربونش خیره شد به
شکمم و اروم گفت:
-اما من خیلی دوسش دارم!..

وای خدا کامیار فکر میکرد من جوابشو ندادم یعنی دوسش ندارم..

باید از
اشتباه در بیاد..داره سوتفاهم میشه.. با لبخند دستمو رو شکمم
گذاشتم و مثل خودش اروم گفتم:
-من خیلی بیشتر دوسش دارم!..

سرش با شدت اومد بالا و بهم نگاه کرد..فکر میکرد الکی میگم..وقتی
لبخندمو دید و صدق حرفمو از چشمام خوند لبخند بزرگی نشست رو
لباش..از رو تخت بلند شد و منم بلند کرد..از رو زمین بلندم کرد و
شروع کرد به چرخوندنم..از ترس چشمامو بستم و محکم شونه هاش
رو گرفتم.. با جیغ گفتم:
– وای کامیار بزارم زمین حالم داره بهم میخوره..الان بچمون رو بالا
میارم!..

با این حرفم سریع گذاشتم زمین اما تو بغلش نگهم داشت.. با خنده و
ذوق گفت:
-عاشقتم به خدا..عاشق جفتتون… ممنونم نورا .. ممنونم که این حس
خوب رو بهم دادی.. نمی دونی چقدر خوشحالم..

زدم رو شونه ش و گفتم:

-نخیر..فقط باید عاشق من باشی..

خندید و گفت:
-تو که جونمی.. تمام زندگیمی..اونو دوست دارم چون از وجوده توئه..تو
شکمه توئه..چون قراره تو مامانش باشی..

خندیدم و سرمو گذاشتم رو سینه ش.. این حس عالی رو با تموم
وجودم حس می کردم..حسه فوق العاده ای بود..من خوشبخت ترین
زن تو دنیام…………

ادامه این رمان زیبا را در نسخه کامل ان بخوانید

ونسخه کامل را خرید داری کنید

نسخه کامل رمان گودال عشق

 

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=15601
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.