| Tuesday 29 September 2020 | 06:16
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان هم نفس به قلم زیبای h.s

  • پنج‌شنبه, 13 آگوست 2020
  • 9:50 ق.ظ
رمان هم نفس به قلم زیبای h.s

هزار تومان25

توضیحات

رمان هم نفس به قلم زیبای h.s

نویسنده : نفس سیفی

ژانر :

طنز ، پلیسی ، عاشقانه ، هیجانی ، غمگین  ، اندکی صحنه دار

خلاصه ی رمان هم نفس :

قصمون چیه؟

دختری که تو زندگیش شکست بدی میخوره
او پدر و مادر واقعیش دنبالش میگردن
که ناخواسته استاد جذابش پسر عموش از آب درمیاد
قراره تو این زندگی شاهد کلکلاشون باشیم
شاهد عاشق شدنشون
2 شاهد کارای* س*کس*ی شون

قسمت رایگان رمان هم نفس

خسته شدم همه دوست صمیمی دارن ماهم داریم یک ساعت  تو خیابون منتظر این خانم به اصطلاح دوستم اوف بفرما بالاخره امد

جلو پام واستاد باحالت بامزه ای  گفت

 _بیتا :خانم خوشگله شماره  بدم پاره کنی؟؟ ؟

خندم گرف ولی هیچی نگفتم با اخم ظاهری نشستم تو ماشین با حالت دعوا رومو کردم بهش و صدامو  بردم بالا و گفتم +من :یه ساعت کدوم گوری هستی یه ساعت یه خانم متشخص و  وسط خیابون کاشتی هان ؟؟؟

-بیتا : او خالا انگار چی شده ده  دقیقه بیشتر دیر نکردما سریع پاچه میگ ری چی شده  باز هاپو جون + من: صد دفعه بهت نگفتم به من نگو هاپو ببین ب یتا کاری نکن باز روح عمتو شب بیارم به خوابت بی شعور – بیتا : خب بابا حالا  کجا  برم +من :برو یهچی بخوریم -بیتا: اوکی

دیگه هیچی نگف تیم بیتا دوست صمیمی منه از سال دوم دبستان باهم بودیم جونمون واسه هم در میرف

بیتا دستشو برد سمت صبتو روشنش کرد همون موقع صدا ی آهنگ روشن شد

مگه چه گناهی کرده که دلم افتاده دست

بیخیال شو این همه ناز دیگه بسه

راه  میشم وقتی نگات می افته به من

با اون نگاه صد ریشتری دل و درجا میبری زیرو رو میک نی دل ادمو ول ی نمیمونه اثری

با اون نگاه صد ریشتری دل و درجا میبری

زیرو رو میکنی دل ادمو ولی نمیمون اثری

با تموم شدن اهنگ ماهم رسیدیم رستوران با ترمزی کع بیتا گرفت پرت شدم جلو که اگه کمربند نبود دار فانی رو وداع گفته بودم

رو به ب یتا گفتم +من :بوزینه ی الاغ چه طرز ترمز گرفتنه خاک تو سرع اونی که به تو گواهینامه داد -ب ینا :حرس نخور نفیجون شیرت خشک میشه بچه هات بی شیر میمونن  بعدم دیدم تو فانتزی های مغزت سیر میکنی گفتم یه زره پی پی کنم به افکارت هاپو جون

اوف من از دست این الاغ چی کار کنم با هم پیاده شدیم به سمت رستورا ن راه افتادیم بیتا دختر خوبی بود با موهای مشکی زاغ چشما ی  درشت عسلی مژه های بلند صورت گرد دماغی که انگار عمل شده بود با لبهای متوسط که نه گوشتی بود نه نازکدرکل همه ی اینها جذابیت خاصی به صورتش داده بود

بیتا :چیه نفی جون خوشگل ندیدی نیم ساعت زل زدی به من +من :اون که اگه برم جلو آینه میبینم  -بیتا :اعتماد به لوسترت کف لوزرمعدم یعنی نفس یه ذره از اعتماد به نفس تو رو داشتما هیچی کم نداشتم تو زندگیم +من : بشین بینم باو اصلا به کوری چشمتو هم که شده اعتماد به نفسم بالا میبرم کور شودچشم هر آنکس که نتواند دید زبونم رو هم براش در آوردم

با امدن گارسون به بحثمون خاتمه دادم

من سوشی  سفارش دادم بیتا هم ماهی سفید

بارفتنن گارسون دو تا دختر از در رستوران وارد شدند  یه دختره که سمت چپ  بود بور بود ولی اونقد آرایش کرده بود که حالت بهم میخورد نگاش کردم یه تاپ سفید با یه شلوار جین مشکی پاش بود و کفشای پاشنه بلند که نمیتونست راه بره موهای شرابیرنگشم باز گذاشته بود و دورش ریخته ولی اون یکی بهتر بود باز دوت ایی با هزار تا عشوه امدن جلو این عشوه هاشون واسه میزبقلی ها بود که چهار تا پسر تق ریبا خوشگل بود اونا هم زل زده بودن به اون دوتا

اوف خیلی داشت عشوه می امد اون کفشای پاشنه بلند شم هی میکوبید به زمین وقتی نگاه خیره ی من به اون پسر ها دید عصبیشد و

یه چش غره رفت پسرهاهم که تازه منو دیدن زل زدن به من دختره هم با عصبانیت میومد به طرف ما منم دیدم خیلی پروییمیکنه یع نقشه ی خبیث اومد تو ذهنم همون موقع نیشم شل  شدو پسره دید  و فکر کرد به اون خندیدم  یه چشمک نثارم کرد که اخم کردم اه به خودم بد و بیراه گفتم اوه دختره یادم امد همون جوری که میومد طرفم  یه ز یر پایی خوشگل مامان براش رفتم که شترق افتاد زمین و صدای بدی داد افتادن اون دختره همانا صدای خنده ی بیتا بالا رفتن همانامنم که از خنده سرخ شده بودم یه دفعه ای زدم ز یر خنده که دختره دیگه اشکش درامده بود با خنده ی ما خنده ی پسر هاهم بالا رفت همه میخندیدم که یه دفعهدختره زد ز یر گریه وقتی نگاش کردم خندم بند امد جاش یه جیغ بنفش کشیدم قیافش خیلی خراب شده بود تمام  آرایشش پخش شدهبود دوسش بهش کمک کرد کع برن صورتشو بشوره بیتا گفت :وا ی خدا دختر خدا نکششت چیکار داشتی دختره ی بیچاره رورو بهش گفتم خیلی پرو بود دیگه هیجی نگفتیمو غذامونو خوردیم و به طرف خونه حرکت کردیم تا رسیدیم به خونه هیچی نگفت یم وقتی رسیدیم هر کدوم به اتاق خودمون رفتین رفتم تو اتقاقو برقارو روشن کردم پیش به سوی حمام یه حموم نیم ساعته و امدم بیرون حوله رو دورم پیچیدم جلو آینه ایستادم من نفس پارسا مربی ورزشهای رزمی بیست و یک سال با پوست سفید ، چشمایآبی درشتی دارم ابرو های پهن بینی خیلی خوش فرم لبای..

تقر یبا گوشی نه خیلی نازک نه خیلی گوشتی صورت گرد و مهم ترین چیزی که خیلی خوشگل بود دوتا چال  گونه ی ناز که وقتی میخندیدم خیلی تو میرفت و عمقش خیلی بود با موهای قهوه  ای که تو افتاب به طلایی میزد تا رو رونم می امد هیکلم مانکنی بود و قدم به ۱۸۰میزد تو  یه خانواده ی چهارنفری به دنیا اومدم  یه داداش دارم که اصلا شبیه هم نیستیم داداشم مث منخوشگله

دختر شر و شیطون خونواده ی پارسا بودم هیچیکی از دست شیطونیام در امان نبود دختر خیلی خیلی خوشگلی بودم جزو یه خانواده ی ثروتمندم پدربزرگم یه تاجر بزرگه سه تا شرکت بزرگ داره که یکی شو عموم یکی دیگه شم بابا مو اون یکی رو هم خود اقاجون اداره میکرد به غ یر از این بابام خودش هم یه شرکت داره و تو کار تجارت پدربزرگم هم نقش داره مادرم مهربونهولی ثروت و مال و  اموال  کاری کرده که هروز مهمونی داره و ماشین انچنانی و بهترین ارایشگاه های لوکس تهران برایرقابت با دوستاش حتی نتونه یه شام درس کنه بابام هم که بخاطر اینکه مامانو عاشقانه دوس داره هر کاری که میگه بابام انجام میده اما بابام برعکس مامان این چیزا رو دوس نداره میشه گفت با بابا بی شتر از مامان راحتم و بیشتر دوسش دارم در حقیقت من بابامو میپرستم بیخی نیم ساعته جلو آینه دارم با خودم عین دیوانه ها می خندم رو تخت دراز کشیدم گوشیمو برداشتم و عکسپیمان وآوردم و زل زدم بهش پیمان ترم آخر استاد مون شده  بود بجای یه استاد خرفت خیلی باهم کل  کل  میکردیم یه طوری بودکه تمام دانشگاه مارو دشمن خونی میدیدن ولی این اخریا فهمیدم منی که اصلا به پسرا رو نمیدادم

آونا روادم حساب نمی کردم عاشق یه استاد بیست و هشت ساله خوشگل و خوشتیپ مغرور دانشگاه شدم که تمام دخترها عاشقشبودن پوف بی خیال بابام یه چند وقتی گیر داده بود به یه سفر برم تا حال و هوام عوض خیلی اسرار کرد تا قبول کردم میگفت حال و هوا تو بعد از درسا عوض میکنه بابایی که هیچی وقت نمی زاشت من ازش دور باشم حالا اسرار به یه سفر که من برمداشت اخرم با اسرار های بابا با بیتا به یه سفر ده روزه ی استرالیا داشت ولی من تصمیم داشتم زود تر برگردم واسه پس فردابلیت داشتم با همین فکرا بود که خوابم برد صبح با یه صدای عجیب بیدار شدم وای باز این بیتای خول و چل دوتا در قابلمه برداشته امده بالا سر من درا قتبلمه رو بهم میزنه +من:الهی کفنت کنم سر قبرت نون و پن یر بخور الهی عمت شبا بیاد تو خوابتالاغ این چه طرز بیدار کردنه من از خنده سرخ شده بود یه دفعه زد زی ر خنده و گفت  -بیتا:وای وای نفی خره خیلی خنده دارشدی پاشو گمشو بریم بیرون فردا میخوایم ب ریم +من :تلافی شو سرت درمیارم خانم

بیتا : اوکی

بیتا رفت ب یرون منم رفتم حاضر شدم یه مانتوی کوتاه مشکی با یه شلوار دمپا خیلی گشاد مشکی که رو کفشمو کامل میپوشونه

کفاشای پاشنه بلند مشکی شال مشکی یه آرایش مختصری هم کردم و عینک و کیف دستی و گوشی مو برداشتمو رفتم پایین بیتا همحاضر شده بوده یه مانتو بلند اندامی صورتی چرک با یه ساپورت مشکیو کفشای ال  استار صورتی باشال مشکی آرایش ملیح کهناز ترش کرده بود بیتا : خوردی منو

من : میدونی چیه

بیتا: چیه

من: اینجاست که شاعر میگه قد و بالای تو رعنا رو بنازم هی

بیتا تک خنده ی کرد و گفت به پای شما  که نمی رسیم بانو باهم رفتیم به سمت ماشینو نشستم مشت رل د برو که رفتیم اول رفتیمیه کافی شاپ بعدم رفتیم مرکز خریدو یه عالمه خرید کردیم برگشتیم خونه لباسامونو عوض کردیمو رفتم سمت  تی وی روشنشکردم زدم PMS  یه آهنگ خوشمل داشت با بیتا یه عالمه مسخره بازی در آوردیم و رفت یم یه چیزی درس کنیم یه کوکو سبزی خوش مزه درس کردیمو خوردیم بعدم نشستیم جلو تی وی سوسکی که خریده بودم و گذاشتم آروم رو پا بیتا از سوسک به شدت متنفر بود از تنها جیزی که میترسید و نفطه ضعفش بود سوسک بود گذاشتم روپا شو ریز خندیدم بعدم  یه جیغ زدم که  بیتا همسوسک ک دید و شروع کرد به جیغ زدن به پر به پر کردن اینقد خندیدم که قرمز شدم بیتا وقتی خنده ی منو فهمید سرکاریو افتاد دنبالم حالا من بدو و بیتا بدو خسته شدم واستادم بیتا گفت هرهر خنیدیم

من :دور لبات عن  دیدم بیتا :نمیدونی من از سوسک بدم میاد

شونه یا بالا انداختم و گفتم

من: تلافی صبحت

بعدم با صدای بلند شروع کردم به شعر خوندن برا بیتا

من :ریدن تو اون قیافت

با نریمی لطافتت

عنای رنگی رنگی با طعم توت فرنگی ببین چقد قشن گی

دوباره رو به ب یتا گفتم :ببین

حرفمو قطع کرد و گفت

بیتا :گوجه بخور رب برین آهن بخور میله گرد ب رین اینجا بخور تب ریز برین

گفتم

من : همه اینا رو خودم یادت دادم

با آفتابه آبت دادم

تو پارک تابت دادم

هولت دادم پول ندادم

بیتا : هه هه هه خندید م

من : دور لبات عن دیدم

بیتا : بوزینه برو تو اتاقت با تو نمیشه کل کل کرد هرچی میگم یه چی تو آستینت داری

من : شبت شیک عشقم

باخنده سری تکون دادم و رفتم بخوابم ساعت و برا ۱۰ کوک کردم سرم به بالش نرسیده خوابم برد صبح با صدای خروپف کوشیم بیدارم شدم خو چی کار کنم زنگ گوشیم خروپف بابامه

با خوابالودگی بلند شدم با همون چشای بسته با صورت رفتم تو در دشویی اخ اخ دماغم بعد از لحظه ای که خوب شدم پاشدمرفتم دشویی بعد از انجام عملیات آمدم بیرون رفتم پایین در کمال ناباوری دیدم بیتا صبحانه درست کرده داره میخوره جای تعجبداشت بدام رفتم جلو بهش سلام کردم اونم خیلی محترمانه سلام کرد رفت برام چایی ریخت میدونستم نقشه ای داره و اگرنه بیتا ومهربونی امکان نداره چایی مو خوردم داشتم صبحونه میخوردم که بیتابالحن نگرانی گفت : نفس میخوام یه چی بگم

گفتم :بگو چیزی شده گفت :نه فقط گفتم : فقط چی چشاشو بست و  گفت : عاشق شدم یه دفعه چشامو تا حد ممکن باز کردم باصدای بلندی گفتم چی یه دفعه به گر یه افتاد

رفتم بغلش کردم با لبخند گفتم حالا ای آقتی بدبخت کی هست گفت : سروش سروش رفیف فاب پیمانه اوه اوه

عیبی ندارهحالا برو وسایلاتو جمع کنی که از پرواز عقب نمونیم بدو س ر تکون داد رفت منم رفتم تمام وسایلامو تو ساک چیندمحاضر کردم ساعت ده و نیم بود ما ساعت دوازده پرواز داشتیم رفتم حاضر شدم ساعت یازده از خونه زدیم بیرون یازده و نیمفرودگاه بودم بالاخره هواپیما حرکت کرد بیتا یکم حااش بد بود و خوابید ولی من هنزفری رو تو گوشام گذاشتم رسیدیم بیتا روبیدار کردم و رفتیم پایین چون خیر نداده بودیم کسی نیامده بود سوار تاکسی شدیمو رفتیم اول بیتا پیاده شد بعد تاکسی منو رسوند ساعت هشت و نیم شب بود یواش کلید انداختم و در و باز کردم آروم رفتم تو صدای بابا میآمد با حرفی که آقا جون زد سر جاموایستادم آقا جون : بهراد تکلیف نفس چی میشه میخوای چی کار کنی

یه دختره با ناز و عشوه گفت

دختره : آقا جون یعنی چی میخوای  چیکارش کنی اون دختره ی بی پدر ومادر علافو بره دنبال پدر و مادرش بگرده شما پدر و مادر منی

مامان :راست میگه دیگه بره دنبال پدر و مادر واقیش

هیچکی هیچی نگفت از چیز ایی که میشنیدم دود از سرم بلند شد هیچ احساسی نداشتم هیجی بی احساس  نه گریه نه خنده نه اشکبه خودم قول داده بودم جلو هیچ کس گریه نکنم ۵ سال کسی گریه منو ندید آروم قدم برداشتم تا به سالن رسیدم با صدای کفشامهمه سر شونو بلند کردن همه با بهت و تعجب نگاه میکردم تو اون همه نگاه تعجب وار به یه لبخند اکتفا کردم راه اتقاقمو پیشگرفتم و وارد اتاق شدم سریع بدون معطلی لباسامو عوض کردم هیچی برنداشتم هیچی چیزی که مال یه نفر  دیگه بود و من نسبتی باهاش نداشتم اونقد تو حسابم پول بود که از کسی پول نخوام بدون  هیچ وسیله ای برگشتم سمت  سالن مامان با بیرحمی تمامور داشت گفت

مامان : برو دختره ی بیشعور این همه سال الکی برات زحمت کشیدم کم  شو بیرون بازم با لبخند نگاش کردم آروم به سمت در رفتم آخری آروم گفتم ممنون بعدم راهمو کشیدمو رفتم

بدون اینکه ماشینمو بردارم فقط رفتم هوا گرفته بود نه اشک میریختم نه میخندیدم فقط م یرفتم وق تی سرمو اوردم بالا دیدم تا ریکیشب همه جا رو گرفته گوشیم زنگ میخورد دراوردمش بیتا بود + سکوت

 _الو نفی خره کجایی باو چرا جواب  نمیدی + سکوت

 _نفس خوبی + سکوت

 _نفس داری نگرانم م یکنی چرا جواب نمیدی خوب

_ نفسسسسسس دار یرو اعصابم اسکی میری جوابمو  بده ببینم

با صدایی که از ته چاه دراومدگفتم +. میتونی بیای دنبالم  ؟

 _اره نفسی کجایی تا بیام +خیابون…..

 _اوکی ده  مین دیگه اونجام

قطع کردم وایسادم تا بیاد حدود ۱۰ مین بعد جلو پام ترمز زد سوار شدم رگبار سوالاش شروع شد اما از من فقط سکوت بودهیچی نمیگفتم فقط به جلو خیره شده بودم کع اخرش خستع شدمو  گفتم هرچی شنیده بودمو گفتم با دهن باز نگام میکرد هیچینمیگفت بعد چتد دیه از حالت شوک دراومد با چشمای اشکیش زل زد بهم میخوای چیکار کنی +جوابی ندادم

هیچی نگفت

ماشینو روشن کرد و شروع کرد به روندن

تا خود صبح رانندکی میکرد و منم به یه نقطه زل زده بودمو نگامو نمیگرفتم

دلم یه هوای ازادو میخواست

یه هوای ارامش

تازه به خودم اومده بودم

اشکام گوله گوله از روی گونه های برجستم سر میخورد بعد اینکه یه ساعت گریه کردم به بیتا گفتم منو ببره خودنه مجردیمون

نزد یکای شیش بود رسیدیم خونه

بدون اینکه لباسمو عوض کنم خودمو انداختم رو تخت از توی کشوی  دراور دوتا قرص خواب اور دراوردم با لیوان اب خوردم بعد نیم ساعت خوابم برد

-جیغغغغغغغغ

یه گلومو گرفته بودو فشار میداد

هرچی داد میزدم هیچی که کمکم نمیکرد همونجوری که گلومو فشار میداد به عقب هلم میداد که پام لیز خوردو افتادم تو درهه

ادامه این رمان طنز وهیجانی عاشقانه پلیسی و اندکی صحنه دار با خرید فایل آن بخوانید

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=15207
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.