| Sunday 27 September 2020 | 14:09
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
سرزمین گلوریا (جلد1 مجموعه جهان ماورائی )

هزار تومان15

توضیحات

سرزمین گلوریا (جلد اول مجموعه جهان ماورائی )

نویسنده : ناهید کاویانی

ژانر:

اثری تخیلی با اندک چاشنی عشق از جهان ماورائی درپس جهان ما برگرفته از افسانه های باستانی ایران زمین وسرزمین های دیگر.یک اثرتمام شده وفایل شده به شکل
حرفه ای باتصویر سازی عکس تمام شخصیت هاوموجودات واتفاقات به شکل یک نقاشی انیمشنی…………

خلاصه:

الهه ای طلسم شده و جهان وسرزمینی تسخیره شده درچنگال اهریمن،سرزمینی که راه نجاتش همان الهه ی طلسم شده است و
اهریمنی که برای نبردبااو درکالبد و چهره ی بردارش ظاهرمی شود. پیروزاین میدان چه کسی است حق یا باطل،الهه ی طلسم شده یااهریمن؟؟!!!

مطالعه رایگان:

لیدا مثل هرشب باتمام شدن غذایش از روی صندلی چوبی بلندشد و به سمت مادرش رفت وگونه ی مادرش نوش آفرین را به نشانه ی تشکربوسید وبه دیگران شب بخیر گفت و وارد اتاق خوابش شد؛به سمت آینه ی اتاق رفت وسنجاق سرش را از لابه لای موهای ابرشیمی اش بیرون کشیدوموهای بافته اش را بازکرد ودرپشت گوش هایش رهایشان کرد وبه چهره ی خودش در آینه چشم دوخت چهره ای که هیچ شباهتی به هیچ یک از اعضای خانواده اش نداشت و چشمانی که هیچگاه رنگشان آرام وقرارنداشت ومثل یک تیله ی رنگین کمانی همیشه درگردش بود وهرلحظه ،هردقیقه وهرثانیه به یک رنگ در می آمد؛به گوش های تیزش ودماغ قلمی ولب های برجسته اش دقت کرد تادرمیان این همه تفاوت باخانواده اش شباهتی بیابد. هنوز سرگرم تماشاکردن خودش بودکه صدای برخوردچیزی باپنجره ی اتاق توجه اش راجلب کرد.ازآینه فاصله گرفت و به سمت پنجره ی اتاق رفت وپرده راکنار زد.
پرنده ای نه کوچک ونه بزرگ روی لبه ی چوبی پنجره افتاده بود.
لیدا پنجره را باز کردوپرنده را ازلبه ی پنجره برداشت و روی میز چوبی روبه روی پنجره گذاشت. باد سردی از بیرون می وزدیدکه سرمایش غیرقابل کنترل بود.او به زحمت پنجره را بست وپرنده را از روی میز برداشت وبا خود به سمت شومینه گوشه ی اتاقش برد. پرنده را روی یکی از بالش های کوچک جلوی شومینه رهاکرد؛تاهم گرم شودوهم گرمای شومینه بال های خیسش راخشک کند.
اوکنار پرنده نشست و پرنده را نوازش کرد.برایش وجود وچگونگی ورود این پرنده به دهکده وگذر از دیوار محافظ تعجب برانگیز بود و سوالی ذهنش را مشغول کرده بود:اینکه چگونه ممکن است پرنده ای به این زیبایی بیرون از دیوار محافظ زندگی کند؛ آن هم درحالی که دنیای بیرون از دیوار دنیایی سرد وتاریک است و چیزی جزحیوانات پلید و سیاه و سربازان اهریمن ومردمانی باقلب های سیاه درآن جای ندارند وچگونه ممکن است این پرنده وارد دهکده شده باشد؟! دهکده ای که تنها قطعه ی سالم سرزمین گلوریا است؛منطقه ای که اگر دیوار محافظ نبود مانند تمام مناطق دیگر این سرزمین نابود شده بود

وهمیشه برای لیدا سوال بودکه چرا آنهاپشت این دیوارنامرئی حائل به دور ازچشم دیگران زندگی

می کنند. او چندین بار پنهانی دور از چشمه ساکنان دهکده وخانواده با به زبان آوردن کلمات رمز مخصوص دیوار از آن عبور کرده بود و ساعاتی کوتاه به صورت ناشناس در بیرون دیوار وقت گذرانده بود.
اماهیچگاه پرنده ای به این زیبایی در آن طرف دیوار ندیده بودوتنها پرنده ای که در شهردیده بود کلاغ های سیاه و زشتی بودندکه به آنهاخبرچینان اهریمن می گفتند. کلاغ هایی که یک بار او را تا دیوار دنبال کرده بودند امابابرخورد با دیوارنامرئی دودشده بودندوناپدید گشته بودند.این خاصیت دیوار بود هیچ موجود پلیدوسیاهی نمی توانست از آن عبورکند‌.امامدتی بود که قدرت دیوارضعیف شده بودوحتی یک بار پدرش یک کلاغ سیاه را در دهکده به چشم خود دیده بودوانگارطلسم دیوار درحال شکستن بودولیدا دلیل هیچ یک از این اتفاقات را نمی دانست. درتمام این مدتی که دیوارنامرئی درحال نابودی بود؛هوای بیرون دهکده روی هوای دهکده ی چهار فصل پرشیا اثر گذاشته بودودهکده روز به روز سردتر وخشک تروتاریک ترمی شدمثل تمام شهرهای دیگر گلوریا که نابود شده بودند.لیدا با نگاه کردن به پرنده از فکر دیواربیرون آمد. بال های پرنده خشک شده بود واکنون لیدا می توانست بادقت به آن نگاه کند اوهیچ شباهتی میان پرنده وکلاغ های بیرون نمی دید. دستش را از روی بال های پرنده برداشت واز جایش برخاست وبه سمت کتابخانه ی کنار تختش رفت کتابخانه ای که مملو از کتاب های قدیمی درباره ی دوران شکوه و جلال سرزمینش بود؛کتاب هایی که ازموجودات وچیزهایی سخن گفته بودند که لیدا تابه اکنون هیچ یک از آنها را به چشم ندیده بود.چهار پایه کنار میزش را به سمت کتابخانه برد و روی آن ایستاد و از میان انبوه کتاب ها،کتابی درباره ی پرندگان برداشت وازچهارپایه ی پایین آمدوبه سمت شومینه ی اتاق رفت وکنار پرنده نشست وشروع به ورق زدن کتاب کرد.
کتاب مملو از تصاویر نقاشی شده ونوشته هایی به زبان لاتین بود.(زبان باستانی مردمان گلوریا)زبانی که لیدا آن را به سختی آموخته بود.

به نقاشی زیبایی از پرنده ای رسید که شباهت زیادی به پرنده کنار دستش داشت و شروع به خواندن کلمات و جملات لاتین زیرتصویرکرد:سیمرغ طلایی پرنده ای افسانه ای که بال هایي بسیار زیبا دارد و یار و یاور الهه ي آتش آذربانو است با تمام کردن جمله دوباره به پرنده ی کناردستش نگاه کرد.
پرنده به سفیدی برف بود و رنگ بال هایش طلایی یاسرخ آتیشن نبود

وحتی کمی از بال هایش انقدر سفید بود که انسان گمان می کرد آنها نامرئی اند.
لیداصفحه ي کتاب را ورق زد.در صفحه ی بعد تصویر همان پرنده کنار دستش را دید وبا شوق دوباره شروع به خواندن کرد:سیمرغ درمانگر گونه ی دیگری از سیمرغ هاست که بال های بلند و زیبا و دمی بلندبا پرهایی تک تک به شکل پرهای طاووس دارد وتمام پرهای دم آن خاصیت درمانگری و شاف بخشی دارد او پرنده ایی تیزپا و سفیدرنگ است که باسرعت بسیاری در آسمان پروازمی کند.سرعتی که به اندازه ی سرعت یک رعد است وهمیشه مثل یک سایه نامرئی است.
پادشاه و سر دسته سیمرغ های درمانگر یارو و پرنده ی دست آموز الهه ی بادها بانو وایو است.بانویی که پیشگویان گفته اند قدرتش از تمام الهه هاوخدایان بیشتراست ونجات دهنده گلوریا از شر اهریمن است.
لیداباتمام کردن جمله اش به سمت پرنده برگشت وهم زمان بانوازش هایش به آن پرنده گفت:پس تویک سیمرغ درمانگرهستی؟!سیمرغ درمانگرسری تکان داد وصدایی زیبا از منقارش به نشانه ی تاییدخارج کرد.لیدا بار دیگر پرنده رانوازش کردوگفت:هیس خواهران و برادرانم بیدارمی شوند. آنها خواب هستند وبعد به سیمرغ نگاه کردوگفت:بی شک گرسنه ای. دراین کتاب که درباره ی غذایت چیزی ننوشته است. شایدبانان سیر شوی دوباره پرنده صدایی درآورد. لیدا به آن چشم دوخت وگفت: توزبان من رامی فهمی عجیب است او ازکنارسیمرغ بلند شدوبه بیرون اتاق رفت و تکه نانی از لای پارچه برداشت و با خود به اتاق برد.تکه هایی ازنان را خردکردوبه سیمرغ درمانگر داد آن هم مشغول خوردن شد.لیدا محوي تماشا سیمرغ بودوبا خودگفت:توبا این بال زخمی ودراین هواحتما نمی توانی پروازکنی و همینطوربيرون ازاینجا براي توجای زندگی نیست پس بهتراست اینجا بمانی. بگذار برایت اسمی انتخاب کنم وبعدلیدا دستش ر ابه سمت دهانش بردوشروع کرد به فکرکردن،همزمان نگاهش به سمت سینره های خشک شده اي کناره پنجره کشیده شدوبه سیمرغ نگاهی انداخت وگفت: فهمیدم اسمت را می گذارم سینره. خب دیگر زمان خواب فرارسیده.
لیدا بالش زیر پرنده رامرتب کردوبه آن شب بخیرگفت وبه سمت تختش رفت وباعوض کردن لباسش روی تخت درازکشید؛بعدازچند لحظه به خواب عمیقي فرورفت وچنددقیقه بعدحس کردکه بین زمین و آسمان معلق است ولحظه ای بعد روی زمینی سرسبز فرودآمدجایی که داستان زیبایی و سرسبزیش رافقط از زبان مادرش شنیده بود گویا به بهشت گمشده پارادایس سفرکرده بود.پروانه های اطرافش نظرش راجلب کردندولیدا محو تماشای آنها شد. صدایی ازدورشنیده شد.
-فرزندم.
لیدا به سمت صدابازگشت صدا هر لحظه نزدیک ترمی شد وصاحب صدا واضح ترونزدیک تر.
لیدا بادیدن صاحب صدا زیر لب تکرار کرد:اهورامزدا خدای جهانیان وبه نشانه احترام برروی زانو هایش نشست وسرش را پایین آوردوگفت: سلام ودرود به خدای عالم.
چه شده است که من را موردلطف خود قرارداده ایدوبه بهشت خود پردیس فراخوانده اید؟!
اهورامزدا در پاسخ به سخن لیدا اعصای نورانیش را تکان دادوگفت:برخیز دخترم.برخیزنگهبان بادها وطوفان ها آخرین فرزندمن
زمانش رسیده که از وطنت محافظت کنی وآن را از چنگال شیاطین وبرادرم اهریمن بیرون بکشی و دوباره شکوه وجلال گلوریا را بازگردانی اکنون نجات دنیادردستان توست. فرزند من وایو بانوی طوفانها
-اماخدای عالم سرورم من لیدا از دهکده ی پرشیا فرزند سردار بزرگ سورن از قبیله ی آریاییان هستم ونه وایو بانوی بادهاوطوفان ها
-نه.تو وایو الهه و نگهبان طوفان هستی.به زودی حقیقت برایت روشن خواهدشد.تو برگزیده شدی تاجهان رانجات دهی.
چندین بار آخرین جمله اهورامزدا در ذهن لیدا تکرارشدو بعد وارد عالم خلع شدوچندلحظه بعددرحالی که درعالم رویا بودروی تختش فرودآمدوازخواب بیدارشد وباتعجب به اطرافش نگاه کردو گفت:

چگونه ممکن است من وایو الهه ی چهارمین عنصرجهان باشم. من هیچ قدرتی ندارم.آرام از روی تخت بلند شدوباروشن کردن شمعی وکمک گرفتن ازآن و روشنایی شعله شومینه اش به دنبال کتاب خدایان گشت، کتابی که درباره ی تمام خدایان وقدرت های آنان بود اما آن رانیافت،ناگهان به یادآوردکه آخرین بار آن را دردستان پدرش دیده است و او اکنون درسفراست درجستجوی جادوگرسپیدبرای باسازی دوباره ی طلسم دهکده.لیدا نا امیدانه به سمت تخت برگشت و بانفسی عمیق روی تخت درازکشید وخود را به عالم خیال سپرد.
*************************

لیدا سپیده دم صبح باصدای آشفته ی سینره، سیمرغ درمانگری که دیشب به او پناه آورده بود ازخواب بیدارشدوحس کردکه باوجودپنجره اتاقش بسیارتاریک است از روی تخت بلندشدوبه سمت پنجره رفت وبه بیرون و آسمان نگاهی انداخت.رنگ آسمان قرمز و مشکی شده بود یا بهتر بگویم به زرشکی وتاریکی و سیاهی دنیابیرون ازدهکده ی پرشیا متمایل شده بودواین اصلاخوب نبود.
به سمت تقویم باستانی وچوبی کنار میزش رفت وبه روزشماره چوبی نگاهی انداخت امروز روز تولد ۱۸ سالگی اش بود،روزی که برای آن لحظه شماری می کرد اما چرا در این روز این اتفاق افتاده بود و رنگ آسمان تغییرکرده بود تیره گشته بود،آیابرای طلسم دیوار اتفاقی افتاده است؟!
او از اتاق درحالی بیرون آمد که مادرش سراسیمه وآشفته از سمتی به سمتی دیگر واز سویی به سوی دیگر می دویدو او درحالی که سینره را روی شانه اش گذاشته بود به سمت مادرش رفت واو را صدا زد:مادر
مادرش به سمتش برگشت وبادیدن سیمرغ بسیارتعجب کردوگفت:این پرنده را از کجا آورده ای؟!
-دیشب ازسرمای بیرون به اتاقم پناه آورد.می توانم نگه اش دارم.
-شاید.
-مادرچه اتفاقی درحال رخ دادن است؟چه شده است؟!
-هنوزنمی دانم برادرت به سمت دیوار رفته تا برایمان خبر بیاورد
-اما چرا امروز،امروز تولد من است. همه ی ما این روز را جشن می گرفتیم
-چی گفتی لیدا. امروز تو۱۸ ساله می شوی.اوه خدایا پاک از یاد برده بودم.پس زمانش رسیده!!
-زمان چی مادر چرا انقدر نامفهوم صحبت می کنید.
-نگران نباش به زودی حقیقت می فهمید.
مادرش از او جداشد وبه سمت پنجره ی خانه رفت و با یک سوت کوچک صدای یک جغد را در آورد.
چند لحظه بعد یک اَشوزوشت (مرغ بهمن) در لبه ی پنجره حاضر گشت،مادر لیدا نامه ای کوچک به پای آن مرغ بست و به آن گفت: سورن را پیداکن واین نامه را به اوبده.برای لیدا صحبت های مادرش تعجب برانگیز بود،چراکه او هیچگاه یک مرغ بهمن ویا اَشوزوشت را تا آن زمان از نزدیک ندیده بودودیدن آن پرنده برایش بحث برانگیز بود.مرغ بهمن راه آسمان را در پیش گرفت ودرثانیه ای
درآسمان مقابل آن دوناپدیدشد‌ درهمان لحظه برادر لیدا آترین سراسمیه وارد خانه شد
مادرش به سمت او دوید وگفت:چه شده است؟!
-حدس شمادرست بود.طلسم در حال نابودی است وقطعا تاشامگاه ناپدیدخواهدشد.
-ولی پدرت که هنوز برنگشته است چطور حقیقت رابه لیدا و مردم دهکده بگوییم؟

لیدا به سمت مادرش وبرادرش رفت وبه آن دونگریست وگفت:چه حقیقتی؟!چه اتفاقی قرار است رخ دهد؟! آترین اندکی خم شد و دستش را روی شانه ی لیدا گذاشت وگفت: صبر داشته باش خواهرم به زودی همه چیز را خواهی فهمید اکنون راهی جز صبر برای بازگشت پدر نداریم.اکنون به اتاقت برو و وسایل سفر را آماده کن
-سفر؟!چه سفری
-سفری به دنیای بیرون از دهکده زمانش رسیده که تو باحقیقت وجودت روبه رو شوی.
آترین به سینره که روی میز نشسته بود نگاه کرد و به لیدا چشم دوخت وبه مادرش گفت:باوجود این پرنده قطعا زمانش رسیده.برو و وسایل سفرت را آماده کن این پرنده به تو کمک خواهد کرد.

لیدا با تعجب وپرسشگرانه سینره را روی شانه اش گذشت وبه سمت اتاقش رفت و در اتاق رابست وروی تخت نشست.اکنون هزاران سوال ذهن کوچک او را محاصره کرده بود. سوال هایی که تعداد آنها تمامی نداشت ولحظه به لحظه به انبوه آن ها افزوده می شد.
به راستی زمان چه اتفاقی فرارسیده بود؟!
و لیدا باید برای چه چیزی آماده می شد وبرای چه باید توشه ی سفر را محیا می کرد؟
ذهنش ازتمام سوالات به وجود آمده پریشان شده بود،درهمان لحظه بودکه سینره از روی شانه او به پرواز در آمدو چرخی دراتاق زد وبعد به سمت کتابخانه ی اتاق رفت و چندین کتاب را با چنگال های کوچک ولی قوی اش بر روی زمین انداخت.لیدا درحالی که به سینره چشم دوخته بود از روی تخت بلندشدوبه سمت کتابخانه رفت و اولین کتابی که سینره روی زمین انداخته بود را برداشت ونام آن را بلندخواند:نقشه های سرزمین گلوریاو بعد کتاب را ورق زد.اوچیزی جزهزاران نقشه جغرافیایی ندیددرهمان لحظه کتابی دیگر در جلویش فرود آمد واو ثانیه ای به آن نگاه کرد، نامش حیوانات اهریمنی و موجودات افسانه ای خوب بود. لیدا کنجکاوانه دوباره به سینره نگاه کرد وهردو کتاب را از روی زمین برداشت وروی تختش گذاشت در همان لحظه پرنده یک نقشه را از کتابخانه برداشت و به همراه آن روی دامن لیدا نشست سپس پرنده نقش را باز کرد و در دست های لیدا گذاشتش و در کنار او جای گرفت وصدایی از منقارش خارج کرد. لیدا به او و نقشه نگاه کردوگفت:متاسفانه من زبان تو را نمی فهم ونمی دانم که توچه میخواهی ولی انگارمی خواهی که من دستور برادرم را اطاعت کنم و وسایل سفر را محیاکنم پرنده به نشانه تاییددوباره صدایی از منقارش خارج کرد.

لیدا لبخند زنان ازجایش بلندشدوبه سمت کمدچوبی لباس هایش رفت یک کیف قدیمی پارچه ای را از کمد بیرون کشید و کتاب هاونقشه لوله شده را در آن گذاشت وبعد سینره را روی شانه خودگذاشت وبه آن گفت:برای سفر کردن قطعا به کاسپین نیاز دارم پس باید آن را آماده کنم.
هنگامی که از اتاق بیرون آمد به مادر وخواهرش آتری نگریست وبه نظرش رسیدکه آنهاهم چون او درحال آماده کردن توشه ی سفری هستند.سفری که لیدا هنوز نمی دانست که قرار است آن را تنهای تجربه کند.
راهی دور و دراز برای نجات جهاني که در دستان اهریمن تسخیر شده است.
او از‌خانه به سمت اصطبل بیرون رفت و در اصطبل را باز کرد و وارد آن شد و به سمت محل نگهداری اسب زیبای اش کاسپین رفت. سینره پرنده زیبایش بادیدن اسب لیدا شروع به پریدن و پرواز کردن کردو کاسپین برایشان شیهه ای از سرشوق کشید.انگار آن دو یک دیگر رامی شناختند.آن هم از زمان های دور و یک دیگر رابه یاد می آوردند. لیدا باتعجب به رفتار آن هانگریست وگفت:آرام.
وبعدریسمان کاسپین اسب زیبا و سفیدش را بازکرد وآن را باخود از استبل بیرون برد. مقداری آب ازچاه نزدیک خانه کشیدوبا برسی کوچک شروع به شانه کردن و قشو کردن اسبش کرداوساعاتی را‌ به قشوکردن وتمیز کردن اسبش گذارند آن هم درحالی که هوای دهکده هر لحظه تاریک تر می شدو رعب و وحشت بیشتری وجودمردم دهکده رافرامی گرفت‌.
*******************************
اوهنوز سرگرم محیا کردن وسایل سفری بودکه برادرش گفته بود.که از دور سواری را دید، طناب و وسایل را رها کردوباشوق به سمت پدرش دوید باپیاده شدن پدرش از اسب مردم دهکده وخانواده ی لیدا به استقبال او آمدند اما پدرش سورن نا امیدانه ودست خالی بازگشته بود.او به لیدا و دیگر فرزندانش نگاه کرد وبعدبه سمت همسرش بازگشت وگفت:

متاسفانه جادوگرسپید را نیافتم وبه زودی طلسم نابودمی شود و فرصتی برای بازسازی طلسم نیست چراکه ما هیچ چیزی برای بازسازی آن نداریم.درهمان لحظه بود که اولین نشانه ها از شکسته شدن طلسم ظاهر شد و خودش را نشان داد، کوچکترین کودک دهکده درآن لحظه شروع به گریه کردن کردوبعدجسم آن ذره ، ذره به خاکستره تبدیل شدواز بین رفت وبعددرکسری ازثانیه این اتفاق برای تک تک اهالی دهکده افتاده وهمه ی مردم دهکده بجز لیدا کم کم و ذره  ذره به خاکستره تبدیل شدند، درحالی که هیچ کاری از دست او ساخته نبود.
چیزی که باعث نابودی آنان شده بود شکسته شدن طلسم نبود بلکه پلیدی وسیاهی بیرون از دهکده بود که راهی برای ورود به قلب های آنان نیافته بودچراکه آنان پاک ترین وبهترین مردمان سرزمین گلوریا بودند.
مردمانی که اهریمن وکارهایش در دل آنهاجایی نداشت.وبه راستی آیامیان تمام این مردم پاک فقط سیاهی به جسم لیدا وحیواناتش نفوذ پیداکرده بودویا اینکه آنان ازجنس موجودات نامیرا بودند چرا که این اتفاق فقط برای انسان هاوموجودات فانی اتفاق می افتاد؟!
اکنون لیدا بیشتر حیرت زده بودتا ناراحت،او به هرسمت که می دوید خاکستر یکی ازاعضای خانواده اش ودوستانش را می دید.لیدابه سمت پدرش دویداوهنوز نابودنشده بودوباهمان حال پریشان به اوگفت:حقیقت چیست چه اتفاقی درحال رخ دادن است من کی هستم پدر؟!
آخرین کلمات ازدهان پدرش خارج شد و درهواجریان یافت وبه گوش او رسید:تو وایو نگهبان طوفان هستی.آنگاه پدرش هم مثل تمام مردم دهکده به خاکستر تبدیل شد. لیدا خاکستر پدرش را دستان خود گرفت و شروع به گریه کردن کرد؛درهمان لحظه گردبادی کوچک در پشت لیدا شکل گرفت،

گردبادی که هرلحظه عظیم تروبزرگ ترمی شد. لیدا به سمت گردبادبرگشت وناگهان ازمیان گردباد شخصي بیرون آمد وبا چوب دستی اش گردباد را متوقف کرد وآن را از بین برد و به سمت لیدا آمد.

 لیدا آرام درحالی که ترس تمام وجودش را فراگرفته بود از جایش برخاست وبه شخص روبه رویش نگاه کرد.زنی قد بلندباچشمانی خاص، چشمانی با مردمک هایی براق وسفید رنگ وموهایی نسبتا بلندبه رنگ آبی تیره.،در وسط پیشانی زن ناشناس حلال ماهی حک شده بود وتاجی به سرداشت وشنلی بلند بر تن کرده بودکه کلاه آن راروی شانه هایش انداخته بود.اوهرلحظه به لیدا نزدیک ترمی شد ولیدا عقب تر می رفت. لیدا باترس به اوگفت: توکی هستی
زن ناشناس کمی دیگربه لیدا نزدیک شد و درمقابل لیدا زانو زدوروی زمین نشست گفت:من را ببخشید سرورم که باحضورم شمارا وحشت زده کردم من جادوگرسپیده هستم یکی از خدمتگذاران نگهبان ماه بانو چیترا،کسی که پدرتان به دنبال او بود.
لیدا باشنیدن اسم اواندکی خاطرش آرامش یافت وبه جادوگر نزدیک شدوگفت: چرا دیرآمدی چه اتفاقی برای دوستان و خانواده ام افتاده چرامن به عرصه نابودی کشیده نشدم به راستی حقیقت چیست؟!
جادوگر از روی زمین برخاست و به چهره ی مظلوم لیدا نگاهی انداخت وگفت: نگران نباشید بانوی من صبر داشته باشید. من تمام حقیقت را برای شما بازگو خواهم کرد امابانوی من،من زودتر از این نمی توانستم در پیشگاه شما حاضرشوم چراکه طلسم من رانابودمی کرد هنوز در وجودمن ذره ای ازپلیدی وسیاهی موجوداست .اکنون ازشمامی خواهم بامن همراه شویدو بامن بیایدتاشمارابه جایی امن ببرم،بعدحقیقت را برای شما بازگومی کنم.لیدا به جادوگرنگاهی انداخت وبه سمت اسبش رفت و درمقابل آن ایستاد و نوازش کردوبه اوگفت:به نظرتوبه این زن اعتماد کنم؟!

کاسپین درمقابل حرف لیدا شهیه کشیدوسرش را تکان داد.سپس لیدا به سمت جادوگر بازگشت وگفت: مثل اینکه راهی جزاعتمادبه تو ندارم.
-پس بگذاریدوسایل سفرمان را محیاکنم.
وبعد چوب دستی اش را تکان دادو زير لب کلماتی را بر زبان جاری کرد. آنگاه لباس های لیدا تغییر کردوبه زرهی زیبا تبدیل شدودرهوا شمشیری نقره ای رنگ وکمانی طلایی رنگ باتیرهایی خاص معلق گشتندودر دستان لیدا جای گرفتند؛سپس گردبادی کوچک پدید آمدو آن دو واردش شدند.
با ورود آنان به گرد باد دهکده هم ناپدید شد.
لحظه اي بعد لیدا به همراه جادوگرواسبش کاسپین وسیمرغش سینره در حالي ازگردباد بیرون آمدندکه جلوی کلبه ای حاضرشده بودندکه روی یک تخت سنگ میان زمین و آسمان معلق بود.
لیداحیرت زده به اطرافش نگریست به جایی که در آن ایستاده بودو به سمت جادوگربازگشت گفت:اینجا دیگرکجاست؟!
-اینجاخانه ی من است تنهاقطعه ای که از‌ سرزمین ماه سالم مانده است؛سرزمینی که شب هابرای شما نورش رابه ارمغان می آورد.امابانابودی خورشیدونگهبانش بانو میترا و نابودی چیترا نگهبان ماه نابودشد.
جادوگربه سمت در رفت ودر راباز کرد وسپس وارد کلبه شدند.
فضای داخلی کلبه بسیارکوچک وعجیب وغریب بود،بر روی تمام دیوارهاچیزی های خاصی آویزان شده بود اعم ازطلسم ها و ابزار جادوگری،کلبه هیچ اتاقی نداشت و یک میز چهارنفر در وسط خانه جای داشت وتخت خوابی درگوشه ی دیوار جای گرفته بود،سمت دیگر روی یک اجاق خوراک پزی که با آتش روشن می شد یک دیگ جای گرفته بود ودرآن مایعی سبز رنگ درحال جوشیدن بود.

لیدا یکی از صندلی های چوبی را کنارکشید و روی آن نشست و جادوگر‌مقابل اونشست.لیدا به چهره  جادوگرچشم دوخت و گفت:بسیارخوب مابه جای آمنی که تومی گفتی سفر کردیم‌.
حالا من آماده ام که حقیقت را از زبان توبشنونم وبدانم که واقعا کی هستم وچرا تمام این اتفاقات رخ داده است؟!
بله سرورم من هم برای گفتن ماجرا حاضرهستم:هزاران سال پیش اهورامزدا خدای جهانیان از میان تمام مردم عالم پاک سرشت ترین وبهترین مردمان را انتخاب نمودوبه آنها قدرت هایی عطا کردو آنهارا به عنوان محافظان ونگهبانان این سرزمین برگزید چراکه این سرزمین قلب تپنده جهان است ونابودی آن یعنی نابودی عالم.این اتفاق به گوش برادرش اهریمن رسیدوهمین موضوع خشم وحسادت او را برانگیخت چراکه هیچگاه به اوسرزمینی عطانشده بود واو درعالم مردگان پادشاه مردگان بود .
برای همین تصمیم گرفت که کاری کند که شایستگی اش رابه بردارش ثابت کندوبه او بفهماندکه هیچگاه انسان های معمولی شایسته عطا کردن یک قدرت ماورائی نیستند. قدرتی که با آن به مردم و جهان وسرزمین گلوریاحکومت کنند.
پس موجودات پلیدش را باقدرتش بیدار کرد وآنها را به جهان بیرون فرستاد تاشر و بدی را در جهان بگسترانندو بدین وسیله نیروی اهریمن هر روز قوی ترشد ونیروی نگهبانان کمتر وسپس اهریمن از جهان زیرین سربرآورد وبه جنگ بانگهبانان پرداخت ولی هیچ یک از نگهبانان نتواستند در مقابل اهریمن قرار بگیرند و او را شکست دهند پس نابود شدند واین سرزمین به تسخیر اهریمن درآمد.آن زمان بود که اهورا مزدا الهه هاو ایزدانی از جنس خودش را خلق کرد وآنان رابه جهان مافرستادتابه جنگ اهریمن بیاینداماهیچ یک از آنان نتواستند اهریمن راشکست دهندچراکه اهریمن هر روز قدرتمندتر می شدوهیچ کس جلودارش نبود مگرفردی باقدرتی مشابه قدرت او

خدایان و الهه هابه اسارت او درآمدند و او آنان را درمکان های نامعلمومی زندانی کردوبه گستره سیاهی اش در این جهان افزود آن زمان بود که اهورامزدا آخرین فرزندانش را به زمین فرستادآن هم درحالی کودکی پیش نبودند.
آن دو فرزند تو الهه طوفان و آیندر الهه خشم وقهربودید. او صالح ترین مردمان را برای محافظت از شمابرگزیدوازماجادوگران خواست تاطلسمی محافظ برای محافظت ازشما بسازیم تاجلوی اهریمن و ورود اورا بگیریم ونگذاریم که صدمه ای به شما وارد شود اما در آخرین لحظات پدیدارشدن طلسم محافظ یکی ازجادوگران وهم پیمان مابه ماخیانت کرد.او آیندر را دزدید و او را به دست اهریمن سپردو جسم تورابه طلسمی خاص آلوده کرد.طلسم پلیدی که شکست نمی شودمگر زمانی که تو به عشق حقیقی دست يابي ،عشقی پاک که حقیقت وجود پاکت رانشان دهد.چراکه درجسم وسرشت تو نیروهای بدونیک درهم آمیخته اندوتنهاهنگامی که طلسم شکسته شود توبه همراه خواهران وبرادرانت بانیروی اتحادمی توانی جهان واین سرزمین رانجات دهی و شکوه وجلال رابه گلوریابازگردانی واهریمن راشکست دهی.
جادوگرباتمام کردن حرف هایش نفس خسته ای کشیدوادامه داد: طلسم دیوارجان تمام جادوگران و اجداد من را گرفت چراکه نیروی زیادی برای ساخت آن صرف شد وفقط من ماندم چرا که من آن زمان نوجوانیبیش نبودم،شاید اگرخاندانم وجادوگران دیگرنابود نشده بودندمی توانستیم طلسم را بشکنیم امابه راستی که ازدست من به تنهایی کاری برنمی آیدوخودت بایدراه شکستن آن رابیابی
بعدجادوگرسکوت اختیارکرد ومنتظرحرفی ازسمت لیداشد.

لیدا هنوزسخنان جادوگر سپید را باور نداشت وگمان می برد که  همه ی سخنان او دورغ باشد.
پس به جادوگرنگریست وگفت: اگرمن فرزند اهورامزدا یزدان پاک هستم پس چرا هیچ نشانی روی بدن و مچ های من نیست؟!
جادوگرچوب دستی اش را تکان دادوسپس نقشی خاص به شکل یک گردباد روی مچ دست چپ لیدا پدیدارشدنشانی که خبر ازالهه بودنش می دادوگفت:من برای محافظت بیشتر از شما آن را محو کرده بودم که تازمان مقرر هویتتان برای اهریمن پنهان باشدواکنون با شکسته شدن طلسم دیوار زمانش رسیده که شما با اهریمن مقابله کنی؟
-امامن چطوربه جنگ با او بروم درحالی که هیچ قدرتی ندارم.؟
-با قدرت اتحاد،اکنون زمانش رسیده که شما هریک ازخواهران و برادرانت را که به اسارت اهریمن درآمده اند و زندانی شده اند بیابی ونجات دهی وبعد باهم به جنگ اهریمن بروید‌
شایدتازمان يافتن خواهران وبرادرانت وفراهم آوردن سپاهی برای مبارزه با اهریمن من راهی برای شکستن طلسمت یافتم هرچند که ۱۸سال است که درجستجوی یافتن راهی برای نابودی آن هستم.
-حالامن چگونه باید آنان رابیابم آنان درکجای این سرزمین زندانی شده اند‌.
-راستش را بخواهی هیچ کس نمی داند که آنان کجا هستندوبرای یافتن آنان باید به دل دشمن بروی ودرمیان مردم درپیشگاه اهریمن حاضرشوی.
من فقط وظیفه داشتم که حقیقت را برای شمابازگوکنم وتوشه ی سفرتان را محیاسازم.
شماخودتان باید به فکر راهی برای یافتن خواهران وبرادرانتان باشید با تمام شدن حرف جادوگر لیدا به فکر فرورفت وسکوتی مرگبار کلبه رافراگرفت.به راستی لیدا چه اندیشه ای برای نجات سرزمین گلوریاوخواهران وبرادرانش در ذهن دارد.

***************************
چند لحظه بعد او ازروی صندلی چوبی بلند شدوشروع به قدم زدن کرد.هم زمان جادوگر به سمت کاسپین وسیمرغ لیدا رفت و بعدبه لیدا نگاه کردوگفت:می دانی اسب تویک پگاسوس (اسب بالدار)است
-چی پگاسوس؟!
-او یک پگاسوس است البته به نظر می رسد که اینطور باشد.
وبعد دستش را روی بدن کاسپین کشید و گفت:پگاسوس زمان پرواز توست سپس کمی ازکاسپین فاصله گرفت چند لحظه بعدبال هایی روی بدن کاسپین پدیدارشدکاسپین بال هایش را باز کرد وشیهه ای کشید و دست هایش را بالا آورد انگار او از این اتفاق خوشحال بود.
-تو او رابه یک پگاسوس تبدیل کردی
-نه او همیشه یک پگاسوس بوده است فقط توتاکنون ازآن نخواسته‌ای که بال هایش رابه تو نشان دهد.
اکنون آن هرزمان که بخواهی می توانددر فراز آسمان ها پرواز کند

لیدا به سمت کاسپین آمدواو را نوازش کرد‌ودستی به بال های سفیدش کشید.درهمان لحظه جادوگر سیمرغ لیدا راروی مچ دست خود نشاندوبه آن نگریست وگفت:این پرنده هم یک سیمرغ درمانگرمعمولی نیست ببینم این پرنده را ازکی داری؟!
-درنیمه های شب گذشته خودش از سرمای بیرون به خانه ی ما پناه آورد.

جادوگرسیمرغ را نوازش کردو گفت:مطمئنم این سیمرغ فرستاده ای ازطرف خواهرتوست.ایزدبانو مادرطبیعت.لازم نیست به سمت پایتخت بروی ویادرپیشگاه اهریمن حاضرشوی این سیمرغ قطعا فرستاده‌ای از سمت خواهرت است به راستی که اوهم به دنبال توست
-ولی مگر او دراسارات اهریمن نیست
-نه اوتنهاخواهرتوست که توانست از دست اهریمن درآمان بماند وخود را پنهان کند قطعا اواین سیمرغ را فرستاد تا تو را به پیش او ببرد.
-پس اکنون من بایدبه پیش خواهرم بروم
-آری. این سیمرغ راه را به تونشان خواهد داد،ولی روشن است که راه سختی در پیش داری وبایدقبل از رفتن ات چهره ی حیواناتت را تغییر دهم زیرا سربازان و خبرچینان اهریمن درهمه جاي این سرزمین حضور دارند.
بعدچوپ دستی اش رابرداشت و آن را تکاني دادوهمزمان وردهایی را تکرار کرد باتمام شدن زمزمه ي وردهايش وتکان های چوب دستی اش کاسپین به یک اسب سیاه رنگ تبدیل شدکه سیاهی اش به تیرگی شب بودوسیمرغ لیدا هم به یک زاغ کوچک تبدیل شد(پرنده ای از نسل کلاغ ها اماکوچک تر)اکنون تو آماده ای که به جستجوی خواهرت ایزدبانوالهه ي طبیعت بروی و امیدوارم که به زودی او را بیابی وبعد دستش را دراز کرد واز لبه ی پنجره یک شیشه را برداشت وآن را به لیدا دادوگفت:بیااين راهم بگیر هر زمان که به من نیاز داشتی فقط کافی است مقداری ازخاکستر این شیشه را روی شعله های آتش بریزی و من درپیشگاهت حاضر می شوم وبه کمکت می آیم‌.بعدچوب دستی اش راتکان دادودروازه ای در مقابل لیدا پدیدار گشت،
-این درواز راه بازگشت تو به سمت سرزمینت است.
لیداریسمان اسبش را گرفت وسیمرغش را که اکنون به یک زاغ تبدیل شده بودروی شانه اش نشاند وبه سمت اولین پله ی دروازه قدم برداشت
جادوگر دوباره به لیدا نگاه کرد و گفت:صبرکن انگارهنوزچیزهایی کم داری؟!
ودوباره چوب دستی اش راتکان دادوشنلی زیبابه رنگ مشکی روی زره لیداظاهر شد.
آنگاه لیدا به سمت دروازه قدم برداشت وبه همراه سینره وکاسپین وارد آن شدوچندلحظه بعد دروازه ناپدید شدودرجنگلی ظاهرشد.اطراف لیدا وحیواناتش هزاران درخت خشکیده قرارداشت درختانی که حتی روی یکی از شاخه های آنهابرگی نبود.اوبرای اینکه هیچ موجودی متوجه حضورش درجنگل نشودریسمان اسبش را گرفته بودواهسته وآرام روبه جلوقدم برمی داشت.
بعدازعبور ازچند درخت درنزدیکی یک درخت دیگر ایستاد وازسینره خواست که پروازکندومسیر را برایش ببیند.سینره ازروی شانه لیدا پریدودرآسمان به پرواز درآمدوکل مسیر را از بالای سرلیداواسبش دید.
جنگل خالی ازهرگونه حیوان وحشی وپلید بودومکان امنی بود ودرنزدیکی اش شهری قرارداشت پرنده به سمت لیدا بازگشت و روی مچ دست او نشست.او پرنده رانوازش کردوازآن پرسید: مسیرامن بود؟
پرنده مثل همیشه باصدایش پاسخ پرسش او را داد.بعداوسنجاق سری ازکیفش بیرون آوردوبا آن موهای ابریشمی طلایی وقهوه ای رنگش رادرپشت سرش بست وشنلش رامرتب کردوکلاه آن را به سرکرد،کیفش را به زین کاسپین متصل کردوسوارآن شدوبه سمت شهرحرکت کرد.‌‌‌
آنان بعدازطی کردن مسیری طولانی به دروازه های شهر رسیدند؛
سرتاسر اطراف شهردیوار بلندی کشیده شده بودودونگهبان ازجنس جنیان بد و پلیداز دروازه ي آن شهر محافظ می کردند که قدشان به بلندای دیوارمحافظ می رسید. وچهره وشمایل خاصی داشتند، پاهای سُم مانندودست هاوچهره ای به مانندانسان باشاخ هایي بلندکه درهم پیج وتاب خورده بودند هردوجن لباس سفیدرنگ بلندی برتن داشتندوشالی طلایی رنگ از شانه شان به سمت کمرشان کشیده شده بودودورتادورکمرشان راگرفته بود.لیدا از اسبش پیاده شدوریسمان آن راگرفت وبه سمت دروازه حرکت کرد به دروازه که رسیدهردونگهبان نیزه هایشان رادرجلوی در دروازه گرفتندومانع عبور او از دروازه شدند.او قبلا هنگامی که وارد شهرکناره دهکده شان شده بود این صحنه را بارها وبارها دیده بودواز آن دروازه به راحتی عبورکرده بود.
سپس از کلبه ی کنارجن هادوگرگ بیرون آمدند؛گرگ هایی که وقتی به لیدانزدیک شدندبه انسان تبدیل شدند.لیدابه نشانه ی احترام درحالی خم شدکه ترس سراسر وجودش را فراگرفته بود.چراکه او هنوز
نمی دانست که چگونه گرگینه ها را قانع کندکه واردشهرشودومی دانست که اگرپاسخ خوبی برای پرسش های آن دونداشته باشد بی شک طعمه ی آنهامی شود…./   برای مطالعه  ادامه رمان آن را خرید داری کنید.جلد دوم این رمان به صورت رایگان از مهر ماه درسایت پارت گذاری می شودوبعد از فاصله کوتاه و اتمام با یک فصل رایگان به فروشگاه منتقل می شود.https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=12232
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.