| Tuesday 29 September 2020 | 06:56
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان بچه مطرب به قلم ریحانه شفیعی

  • یکشنبه, 16 آگوست 2020
  • 9:40 ق.ظ
رمان بچه مطرب به قلم ریحانه شفیعی

هزار تومان30

توضیحات

رمان بچه مطرب به قلم ریحانه شفیعی

 

ژانر: عاشقانه با پایانی خوش

خلاصه

راجع به تک دختریه که در کنار تمام تعصبات خانواده پدریش ، آزاد بوده جز تو مورد ازدواج ، که محکوم ب ازدواج با پسر عموشه ک خیلی هم ازش متنفره ، ریسک میکنه و با یه دی جی دوست میشه ولی…..

قسمت رایگان اثر :

بچه مطرب 》

غزل جان غزل، مامان بیدار شو دیگه گواهى امضا شده هاتم تموم شده ، امان از دست این فرهاد ،خيلى بد عادتت کرده ،
_واااای مامان، چقدر صدا میکنى و قر میزنی بیدار شدم.
-با حرص رفتم سمت سرویس و موهاى ژولیده ام و شونه کردم ، مسواک زدم و راه افتادم سمت کمد لباسهام ، همون مانتو شلوار سورمه اى رنگ و تکراری همیشگى و تنم کردم و رفتم جلو آینه ، مقنعه ام و سرم کردم، و نشستم رو تخت طبق معمول مامان بیست دقیقه زودتر صدام زده بود. -خب معرفى میکنم، بنده غزل ایزدی، تک دختر خانواده هستم، عماد و على برادرهاى بزرگترم ، ازدواج کردن و من بگى نگى رئیس خونه بحساب میام، این تک بودن خیلی جاها به نفعمه ، مثلا تا بحال چیزی نبوده بخوام و محیا نباشه ، اما خب گاهى اوقات هم به ضررمه ، مثلا پدرم زیادى روم حساسه ، اما من با تک تک قوانینش کنار میام جز ىه مورد ، اونم این که پدرم تو مبحث ازدواج مثل عهد ناصر الدین شاه فکر می‌کنه ، با عموم و پسرش قول و قرار گذاشتن که تابستون امسال، بعد از کنکور من با هم عقد کنیم و متاسفانه من با تمام وجودم ىک دنیا از وحید بیزارم ،
هنوز که نشستى ، پاشو مادر ، بیا صبحونه بخور که فرهاد نزدیکه خونس
-اسم فرهاد که اومد ، ذوق زده دویدم سمت آشپزخونه و ىه لقمه خوردم و زدم بیرون
فرهاد دایى کوچیکه منه ، کلا با هم دو سال اختلاف سنى داریم ، از برادرام بهم نزدیکتره ، همیشه سنگ صبور من و بهترین حامى ام بوده
پيچيد تو کوچه ، تا من و دم در دید گرفت روم
با خنده سوار ماشينش شدم -اخه عشقم دورت بگردم تو چقد مهربونی صبح زود از خوابت میزنی من و ببرى مدرسه ؟
نه حالا در اون حدم مهربون نیستم میام اونجا هم توى لوس تنها نباشی ، هم ىه سیاحتی کنم ، شاید ىه شکارى هم عاید من شد
-زدم به پهلوش و دوتایی خندیدیم -جلوى مدرسه لپش و بوسيدم و باهاش خدافظی کردم ، راه افتادم سمت کلاس ، هنوز دبیر شیمی نیومده بود ، نشستم کنار صبا
سلام چه عجب غزل خانوم
-مرىض بودم عشقم
زد زیر خنده
تو غلط کردى که مریض بودى ، از همه مون سالم ترى ، فرهاد خوب از اون دوستش واست گواهی ميگيره ها
-صبا اصلا حوصله ندارم
اى بابا تو کى حوصله دارى، چه مرگته دیگه -تا کنکور کلا ۶ ماه مونده ، من چه خاکى تو سرم بریزم آخه ، وقتى فکر میکنم غم عالم میاد سراغم
حالا خدا بزرگه فکرش و نکن
-بقیه صحبتمون با اومدن دبیر عنق شیمی ناتموم موند
-اصلا حوصله نداشتم ، خیلى هم کسل و خواب‌آلود بودم ، انگار اصلا ساعت تکون نمیخورد، هر چى بیشتر به کنکور نزدیک ميشديم فکر من خرابتر ميشد
-زنگ خونه که خورد مثل همیشه با ذوق وسایلم و جمع کردم ، کلا علاقه زیادی به درس نداشتم با اینکه خیلى باهوش بودم و در حد چند روز قبل امتحانات که به خودم زحمت میدادم ، نمرات عالى میگرفتم ، اما خوب این مدت فکر وحيد هم بى تاثیر نبوده، اینکه بخوام حتى کنارش باشم رو مغزم بود ، درسته وحید خیلى پسر موجه و معقولى بود ، موقعیت خیلى خوبى هم داشت اما باب میل من نبود، من یه دختر شر و شیطون بودم اما وحید کاملا خنثی و جدی، به همین خاطر اصلا حس خوبی کنارش نداشتم ، انقدر حس بدی بهش داشتم که حتی محبت‌ها شو نمی‌دیدم ، از همون بچگی خیلی هوای منو داشت وقتی دور هم جمع مى شدیم و بازی مى کردیم همیشه مراقبم بود . کم کم که بزرگتر شدم و فهمیدم رفتاراش از روی عشقه ازش بیشتر فاصله میگرفتم . هدفم از این کار این بود که اگه به من علاقه داره پشیمون شه ، اما پشىمون که نشد هیچ ، بدترم شد ، یه شب وقتی توی اتاق دراز کشیده بودم ، پچ پچ هاى مامان بابام بدجور کنجکاوم کرد، آروم رفتم پشت در و حرفاشون و گوش دادم اونجا بود که تنفرم از وحید هزاران برابر شد البته ناگفته نماند از پدرمم خيلى دلخور شدم ، چون بدون اینکه نظر من و بخواد با عموم و پسرش قرار گذاشته بودند تا بعد از کنکور ما رو برای هم عقد کنن. منم تصمیم گرفتم فردا خصوصی با وحید صحبت کنم و نظرم و بهش بگم تا منصرف بشه، کلی فکر کردم و حرف هایی که قرار بود فردا بهش بزنم و پیش خودم مرور کردم بعد از مدرسه گوشى دوستم و گرفتم و بهش زنگ زدم
– الو سلام خوبی
سلام شما ؟
-غزلم
اوووه عزیزم حالت خوبه؟ چه خبر؟ چی شده یادی از ما کردی؟
-وحىد من زیاد وقت ندارم صحبت‌کنم، فرهاد داره میاد دنبالم ، کار مهمى باهات داشتم، میتونی صحبت کنی ، یعنی منظورم اینه که تنهایی ىا کسی پیشته ؟چون نمیخوام کسی از صحبت هایی که می کنم باخبر بشه
آره عزیزم بگو تنهام سرکارم ، جان؟
– وحید من دیشب پشت در حرفای مامان بابام و گوش دادم بابام از سمت خودش حرف زده ، با اینکه تو خیلی پسر خوبی هستی و خیلى ها آرزوشون داشتن توعه ، ولی من تنها حسم به تو حس ىه برادر بزرگتر مثل عماد و على هستش ، من نمیتونم تو رو به عنوان همسر آیندم دوست داشته باشم
چند ثانیه مکث کرد انگار شوکه شده بود بعد شروع کرد به حرف زدن ، مثل بمبی که منفجر شده
یعنی چی غزل ، متوجه منظورت نميشم ، اما عمو به من قول داده -دیگه حوصله حرفهاش و نداشتم عصبی شدم و داد زدم
عمو قول داده من که ندادم، دادم ؟
گوشی رو قطع کردم
گوشى صبا رو دادم و عصبى بدون توجه به سوالاش راه افتادم سمت ماشین فرهاد
به به خانوم خانوما ، باز که اخمات تو همه دیگه چی شده؟ -فرهاد حرف نزن اصلا حوصله ندارم لطفاً منو زودتر برسون خونه چی شده غزل ؟
-دىگه نتونستم طاقت بیارم، فشار روم خیلی زیاد بود ،زدم زیر گریه -پارک کرد کنار و با تعجب نگام کرد
دیوونه شدى ؟چرا گریه میکنى قربونت برم؟چى شده ؟
– چند دقیقه گریه کردم ، یه ذره آروم تر شدم تا تونستم صحبت کنم ، فرهاد دیشب پشت در صدای مامان بابام و شنیدم
خب؟؟
-پررو پررو داشت به مامانم میگفت با اصلان و پسرش صحبت کردم قرار شد بعد از کنکور غزل با هم عقد کنن ، مامانم هم یکم باهاش غرغر کرد و گفت مگه هزار سال پیشه که دختر بدون اینکه نظر بده با یه پسر ازدواج کنه
گفت همین که تا این حد بهش آزادی دادم کافيه براش ، ازدواج چیزی نیست که خودش تصمیم بگیره خودت میدونی روی این موضوع چقدر حساسم ، دخترای الان با عقلشون تصمیم نمیگیرن با احساساتشون تصمیم میگیرن ، پسرای الانم که یه مشت آدم به درد نخور که فقط بلدن دست بزارن رو احساسات ىه دختر و بدبختش کنن، مامانم کوتاه اومد و ادامه نداد،
دوباره نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه میون هق هق هام رو به فرهاد گفتم -آخه تو بگو من چیکار کنم ؟ من از وحید متنفرم به نظرت میتونم یک دقیقه کنارش زندگی کنم ؟ وحید ىه پسر از خود راضی و مغروره که هر چى خواسته داشته، پیش خودم گفتم شاید بهش زنگ بزنم ،منطق داشته باشه ، شايد بهش بگم دوسش ندارم خودش کوتاه بیاد ، به خاطر همین گوشی صبا رو گرفتم بهش زنگ زدم،همه حرفهاىى که تو دلم بود و گفتم، اولش که هیچی نگفت و انگار شوکه شده بود ، بعد که به خودش اومد شروع کرد به داد و بیداد کردن که عمو به من قول داده ، منم عصبانی شدم گفتم عمو قول داده من که ندادم گوشی رو قطع کردم
خیلی اشتباه کردی غزل این چه کار بچه گونه ای بود که انجام دادی
– وای فرهاد اصلا حوصله نصیحت ندارم
آخه قربونت برم تو اخلاق اونو میدونی الان این حرفهات خودش یه کینه میشه واسش، بدتر لج میکنه ، چرا همچین کاری کردی ؟
– عاجزانه نگاش کردم و گفتم تو میگی چیکار کنم
والا چی بگم بدبختی اینجاست که بابای جنابعالی خیلی یه دنده تشریف داره ، عمو اصلانت از اون بدتر ، پسر مزخرفش از همشون بدتر ، کلا خانوادگی آدمای لجبازین ، ولی این که یهویی تصمیم بگیری یه کاری کنی هم درست نیست، شاید فکر کنی یه راه حلی پیدا کنیم
حالا خدا بزرگه ، ول کن اشکاتو پاک کن ، الان فک ميکنن تو ماشین کتک خوردی از من
-لبخند تلخى زدم و دیگه ادامه ندادم ، اصلا حرفهاى بابا برام قابل هضم نبود ، چطور یه پدر میتونه برای تصمیم به این بزرگی نظر دخترش و نخواد
هر روز مثل روزهاى قبل تکرارى و کسل کننده تر از هميشه شب میشد و من حس ىه اعدامى رو داشتم که بى گناه منتظره تا طناب دار بیفته گردنش ، هر روز که میگذشت عصبى تر ميشدم ، من با ىه آدم افسرده هیچ تفاوتى نداشتم ، منى که شیطنت‌هام همه رو عاصى کرده بود ، اصلا همین فکرم و خیلى مشغول میکرد آخه وحید چجوری عاشق منه ، وقتى ىه آدم مستبد و لجباز و جدیه، من هیچ وجه اشتراکى باهاش نداشتم ، تو همین افکار غرق بودم که مامان صدام زد
غزلى ، غزل مادر ، بیدارى ؟
تو چهارچوب در ایستادم -جان؟
آماده شو ىه ربع ديگه پدرت میاد دنبالمون -مگه قراره کجا بریم؟
عاقا جون همه رو شام دعوت کرده
-وااااى مامان تو رو خدا ، من اصلا حوصله ندارم ، بگو غزل درس داشت نیومد
نمیشه ، خودت اخلاق عاقاجون و بهتر مىدونى نىاى ىه داستان مثل اون سرى بر پا میکنه
-مامان من موندم چجور با این خانواده تا الان سر کردى و صدات در نیومده ، واقعا این از خود راضى بودنشون ، حالم و بهم میزنه ، بعدم الان ساعت تازه سه ، چه خبره از الان بریم؟
مادر زنعموت دست تنهاست گناه دار
-من نمیام تو برو من شب ىا با آژانس میام، ىا زنگ میزنم فرهاد بیاد دنبالم
باشه پس دىر نىا خواهشا
-باشه آرومى زیر لب گفتم و برگشتم سمت اتاق
دیدم خیلى کلافه ام تصمیم گرفتم ىه دوش آب گرم بگیرم تا ىکم حالم جا بیاد
برخورد آب گرم با تنم حس خوبى بهم میداد ، ىه ربع زیر دوش موندم و بعد اومدم بیرون ، سکوت خونه نشون میداد، مامان بابا رفتن
-داشتم موهام و خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد -جانم صبا
غزل چطورى ؟کجایى ؟
-خونم ، قربونت بد نیستم
چه مرگته دیگه ؟ باز تو همى
-هیچی بابا ، شام عاقاجون همه رو دعوت کرده اصلا حوصله ندارم،
ول کن بابا ، بجاش من ىه برنامه برا آخرهفته ات چیدم در حد ، زنگ زدم از الان هر ترفندى میخواى براى پیچوندن پیاده کنى ،
-چه برنامه اى ؟
آخر هفته تولد سیما، دختر خالمه ، تو رو هم دعوت کرده ، مراسم مختلطه ، اما چون خیلى از دوستان سیما سختشون بود دىر وقت برگردن ، از عصر تا ده شبه ، یعنی میتونیم راحت بریم و برگردیم -برو بابا دلت خوشه ، من حوصله ندارم بیام
زر نزن نگفتم نظر بدى میاى ىا نه ، گفتم هر غلطى میخواى بکنی، انجام بدى پنج شنبه با هم میریم
-باش حالا ببینم چى میشه
اه اه اه حالم بخورد چقدر تازگیا عوضى و نچسب شدى ، وحید زيادى هم هست به سرت -به لحن جدى و پر از حرصش لبخندی زدم و باهاش خدافظى کردم.
حوصلم خیلى سر رفته بود نشستم جلوى مىز آرایش و ىه خط چشم دنباله دار روى چشمام کشیدم و ىه آرایش خیلى ملایم کردم ، اصلا اهل آرایش هاى غلیظ نبودم
البته نیازی هم نبود چهره خودم بدون آرایش خیلی شیطون تر و جذاب تر بود، کارم که تموم شد نشستم رو کاناپه حال و خودمو با تلویزیون مشغول کردم, تو همین حین گوشیم زنگ خورد یه نگاه به صفحه انداختم، شماره ناشناس بود، مکث کردم بعد چند ثانیه تماس و وصل کردم و جواب دادم -بله ؟
-که صدای مزخرف وحید تو گوشم پیچید
سلام عزیزم کجایى ؟
-با اینکه شناختم به رو نیاوردم -شما؟
شما ؟؟؟ وحيدم ، مگه شماره من و سىو ندارى؟ -نه ، اصلا به صفحه گوشى هم نگاه نکردم
عه ،عادت داری همه شماره ها رو نگاه نکرده ، جواب میدی؟
-واااى ، وحید دنبال چی مىگردى ؟ کار تو بگو؟
حاضر باش نیم ساعت دیگه بیام دنبالت، بریم خونه آقا جون -قربونت ، نیاز نیست، من با فرهاد میام
غزل بس می کنی یا نه، فرهاد که نمی خواد بیاد اونجا ، تو باهاش بىاى ،با عمو صحبت کردم و گفت که بیام دنبالت نیم ساعت دیگه اونجام ، آماده باش
– من با تو نمیام
من نگفتم میای یا نمیای ؟ گفتم نیم ساعت دیگه آماده باش اونجام -اومدم جوابشو بدم ابشو بدم که صدای بوق تو گوشم پیچید
کلافه از حرفهایى که زد با حرص پام و زمین کوبیدم
– نیم ساعت بعد دیدم زنگ میزنه ، دلم نمیخواست جوابشو بدم گوشی و انداختم تو کیفم ، راه افتادم سمت پایین
با همون اخمای همیشگیش و قیافه جدی ، پشت فرمون نشسته بود سوار شدم بدون اینکه سلام کنم کمربندم و بستم و جلو رو نگاه کردم عمو بهت سلام یاد نداده؟
– وحید انگار خوشت میاد سر به سرم بزاری ،حوصله ندارم زودتر برو
اونوقت میشه بدونم چرا حوصله نداری
– توهم اگه تو ىه خانواده مزخرفی باشی که حرف ، حرف خودشونه ، ىه مشت آدم از خود راضى و لجباز جمع شده باشن و تشکیل خانواده داده باشن ، که برای مهمترین اتفاق زندگی یه دختر نظرش و نمیخوان و خودشون تصمیم می گیرن ، مطمئناً بی حوصله میشدی
تصمیم می‌گیرن چون تو عقل تصمیم گرفتن ندارى ، در ضمن مشکل تو چیه ؟چی میخوای که من نمیتونم برات مهیا کنم؟ کی می خوای که بهتر از من باشه؟ فازت چیه غزل؟ درکت نمى کنم؟
– حالم از طرز حرف زدنش به هم می‌خورد ، نتونستم خودمو کنترل کنم – اول اینکه آدم عقل نداشته باشه شرف داره به اینکه خودش و عقل کل بدونه، دوما مشکلم چيه ؟تازه می پرسید مشکلم چیه ؟ مشکلم اینه که من و تو هیچ وجه اشتراکی نداریم ، بعدم تو چی و به رخم میکشی، من تا الان هرچی خواستم داشتم به اینکه تو بخوای براى من چیزى مهيا کنی هیچ نیازی نیست ، براى طرز نگاه عقب افتاده ات متاسفم، تعجب میکنم، بابا که همیشه من و آزاد گذاشته، چه جوری توی این یه مورد اومده از طرف من به شما قول داده
– در ضمن اینو بدون که تو با من خوشبخت نمیشی ، چه جوری ىه آدم که هیچ حسی به تو نداره میتونه تو رو خوشبخت کنه؟ چرا دوست داری با زندگی خود ت و من بازی کنی؟
– همونطور که نگاهش به جلو بود شروع کرد به حرف زدن
غزل همه این حرف هایی که زدی و ندید میگیرم ، اگر هر کسى این همه توهین ميکرد مطمئن باش نگاش نمی کردم ، تو دهنش می زدم ، پس سعی کن حد خودتو بدونی ، درضمن اگر داری این حرفا رو میزنی من از خواستم برگردم سخت در اشتباهی ، من همیشه به چیزی که خواستم رسیدم ، تو هم یکی از اونایی
– دیدم بحث با هاش بى فایده است، سرم و با حرص چرخوندم سمت خیابون و به شرایط مزخرفم هزار بار لعنت فرستادم
اونم ادامه نداد تا رسیدیم – قبل از اینکه بخوام پیاده شم ….
غزل؟
-سوالى نگاش کردم
از حرفهام دلخور شدى
-از خودت بپرس؟
منظور بدى نداشتم ، خودت عصبیم کردى
-من زیر دستات تو شرکت نيستم ، که بخواى هر جور دلت خواست صحبت کنى
– حرفی نزد و از ماشین پیاده شد ، تو دلم یه بیشعور نثارش کردم ، پسره ى احمق یه عذرخواهی نکرد، راه افتادم سمت خونه آقاجون
اصلاً حوصله جو خشک و مزخرف و تکراری خونه آقاجون نداشتم،
بعد از اینکه وارد شدم ، طبق معمول همیشگی با آقا جون و عزیز دیده بوسی کردم ، با بقیه هم احوالپرسی کردم و یه گوشه نشستم. بدبختی یکی دو تا نبود، آقاجون مخالف سرسخت گوشی‌ دست گرفتن تو جمع بود ، به خاطر همین تا زمانی که تو خونش نشسته بودیم اجازه نداشتیم با گوشیامون ور بریم و چند ساعتی که اونجا بودیم به اندازه چند سال برای من تموم میشد. برعکس من وحید خیلی کنار آقاجون خوش بود ، البته حقم داشت اخلاقشون با هم هیچ فرقی نداشت، امشبم مدام کنار آقا جون نشسته بود و با هم حرف میزدن
-شام که تموم شد ، عاقاجون همه رو مورد خطاب قرار داد تا صحبت کنه
خوب امشب که دور هم جمعیم جا داره یه چیزی رو مطرح کنم، چون دیگه وقتش رسیده که همه از این موضوع مطلع باشن ،به امید خدا اگر عمری باشه و زنده باشم تابستون امسال بعد از کنکور غزل دخترم و وحید پسرم و برای هم عقد می کنیم،
-شوکه نگاه کردم به بقیه -همه کاملا عادى بودن ، وحید که انگار تو فضا بود ، نمیتونستم این حجم از بی احساسی رو درک کنم مثل همیشه نتونستم زبونم وکنترل کنم رو به آقا جون شروع کردم به حرف زدن -آقاجون چجوری میتونید جای من تصمیم بگیرید و به این راحتى تو جمع بیان کنید ، چون فقط نظر وحید براتون مهمه پس چرا میگید غزل دخترم ، شما فقط وحید و نظرش براتون مهمه داشتم ادامه ميدادم که صداى بلند عاقاجون ساکتم کرد
ارسلان ، به دخترت خیلى چیزا ىاد ندادى
هنوز بلد نیست با بزرگتر از خودش چه جوری صحبت کنه، بهش یاد ندادی ازدواج چیزی نیست که دختر انقدر روک و بى حیا تو جمع راجع بهش صحبت کنه ، بهش یاد ندادی آدم ها رو درست بشناسه و قدر موقعیت هاش و بدونه ، آزادی زیادی که دادی و هزار با بهت گفتم نکن ، کار دست داد ارسلان
– اما من خیلی عصبی تر از این بودم رو به آقاجون با چشمای پر از اشک ادامه دادم ، آقاجون من بی حیا نیستم ، اگه حرف میزنم دلیلش اینه که من و وحید به درد هم نمی خوریم ، چرا فکر می‌کنید من بی حیام ،من نمیخوام بعد تو زندگیمون به مشکل بخوریم ، من یه آدمی ام که شیطنتام همتونو عاصی کرده، چجورى میتونم‌ با وحیدی که این همه آروم و سرد و جدیه زندگی کنم ، شما دوست دارید بعد از چند ماه زندگى کردن از هم جدا شیم، اینو می خواین؟
– همین کافی بود تا آقاجون کنترل اعصاب نداشته خودشو بیشتر از قبل از دست بده ، با صورتى سرخ شده از عصبانیت بلند رو به بابا گفت
ارسلان یا غزل و ساکت کن یا خودم ساکتش می‌کنم
-بابا سریع نگاه کرد سمتم
غزل جان خونه صحبت میکنیم، آماده شو بریم ، از عاقاجون هم سریع معذرت خواهى کن
– با گریه رو به بابا ادامه دادم
– برای زندگی من تصمیم گرفتید ، مگه من چی گفتم ، فقط نظرمو گفتم ، برای چی باید معذرت خواهی کنم ، با همون چشمای اشکی رفتم سمت اتاق لباسامو بپوشم ، بابا صدام کرد که آقا جون گفت ولش کن ، وقتی که بهش آزادی میدی همین میشه ، به هر حال مهم نیست ، بچست و ناجز عقل ، میزنم پای بچگیش ، باهاش صحبت کن تا عقلش بیاد سر جاش
– دیگه صحبت هاشون حالیم نمیشد ، حالم ازین خونه و آدماى بى منطقش به هم میخورد، لباسامو پوشیدم و بدون خداحافظی از خونه زدم بیرون و تو حیاط منتظر مامان بابا موندم
-واقعا بدترین شب عمرم بود ‌، مامان بابا که اومدن تو حیاط سوار شدیم و راه افتادیم سمت خونه ، تو مسیر همونجور که حدس میزدم با با شروع کرد
غزل رفتاری که امشب داشتى خیلی زشت بود ، باعث شدی من خجالت بکشم ، جلوی آقاجون کوچیک بشم ، چه رفتار غیر معقولىى بود که از خودت نشون دادی
– بابا معذرت می خوام اینجوری میگم حالا نوبت شماست؟ من چه رفتار غیرمعمولی کردم؟ آخه چرا از طرف من به عمو‌ و پسرش قول داديد که وضع به اینجا بکشه
غزل بس کن ، این صحبت و همینجا تموم میکنیم ، کلا توی خانواده ما شرایط همینه، خوشبختانه یا متاسفانه تو هم تو همین خونه داری زندگی می کنی و به تبعیت از قانون خانواده باید براى ازدواج به تصميم ما احترام بذارى، خودت خوب میدونی نسبت به همه ى دختراى اطرافت ، تو تنها کسى بودى که آزادى کامل داشتى
دلیلشم علاقه و اعتمادی بود که به تو داشتم ، پس این جواب اون همه علاقه و اعتماد نیست، که تو برای ازدواج نخوای به نظر من احترام بزاری، بعدم این و به من بگو مشکلت با وحید چیه ؟وحید یه پسریه که خیلی ها آرزوی داشتنش رو دارن ، چه از نظر موقعیت شغلی و اخلاقی چه از نظر ظاهری هیچ ایرادی نداره ، بخاطر همینم دلیل رفتارات و نمیفهمم – حق با فرهاد بود با این خانواده لجباز و از خود راضی حرفت به هیچ جا راه نداشت، سکوت کردم و چیزی نگفتم ، بابا هم ادامه نداد وقتی رسیدیم مستقیم رفتم تو اتاق و در و بستم.
تا نیمه های شب از فکر و خیال زیاد خوابم نمی برد ساعت ۳ بود که ویبره گوشیم منو به سمت خودش کشوند
– یه پیام از طرف وحید بود
بیدارى ؟
-هزار تا فحش نثارش کردم ، بعدم شمارش ‌و گذاشتم تو بلک لیست و خزیدم زیر پتو و خوابیدم.
-صبح از گریه زیاد ديشب و نا خوابی که داشتم ، شبیه ژاپنی ها شده بودم صبحونه خوردم و بى حوصله حرکت کردم سمت مدرسه، وقتی رسیدم تا صبا چشمش به من افتاد یه هىن بلند کشید
دختر چرا قیافت اینجوریه؟ چی شدی تو ؟
-هیچی بابا ، بذار بهت میگم الان اصلا حوصله ندارم
-زنگ تفریح که خورد ، خلاصه وار تمام اتفاقات دیشب و براى صبا با گریه تعریف کردم
گریه نکن دورت بگردم، قربون اون چشمای قشنگت برم، خدا این وحید و لعنت کنه ، که تو رو با این همه انرژی، اینجوری زمین کوبیده
– صبا به نظرت چکار کنم ؟ واقعا دیگه هیچ راهی به ذهنم نمیرسه
خدا بزرگه ولش کن نمیخواد از الان غصه پنج شش ماه دیگه رو بخوری ، اصلاً بحث و عوض کنیم ، خب بگو ببینم آخرهفته رو پایه هستى یا نه ؟حال و هواتم عوض میشه
-واااى نه صبا ، اصلا حالم مناسب همچین مهمونی نيست ، تو که حالم و مىبىنى اتفاقا چون دارم میبینم بهت میگم بیا بریم
باشه؟ جون صبا ؟ میای؟
– نمیدونم اگه شد میام ؟
نه دیگه تو کاراتو بکن میریم ، اگه و اما نداره ، به مامانت بگو تولد دختر خالمه ، حله دیگه؟ باشه ؟
-حله
قربونت برم، حله چشاته، عشقم بدو دست و صورتت رو بشور خوشم نمیاد تو رو اینجور ببینم -ىه آب به دست و صورتم زدم و رفتیم سر کلاس
بعد از تموم شدن کلاس موقع رفتن تو ماشين قضیه دیشب و کامل برای فرهاد تعریف کردم ، خیلی ناراحت شد ولی به خاطر من چیزی به رو نیاورد ، براى اینکه حال هوای من و عوض کنه زنگ زد به مامان و گفت من با غزل بیرونم یکم دیر میایم، رفتیم فرحزاد و ناهار و اونجا خوردیم ،کلی چرخ زدیم ، فرهاد کلى مسخره بازى در آورد و من و خندوند ، واقعاً صبا و فرهاد رفیق روزای سخت من بودن ، همیشه خدا رو برای داشتنشون شکر میکردم
-عصر بود که من و رسوند خونه و خودش رفت ، -سلام
سلام غزل جان ، خوش گذشت -خدا رو شکر فرهاد و صبا رو دارم وگرنه خونوادم که قصد کردن من و دق بدن
خودت خوب میدونی من مقصر نيستم ، غزل ىه سوال دارم ازت -چه سؤالى
-ىکم من من کرد و ادامه داد
تو کس خاصی و دوست داری؟ از دیشب این سوال فکرمو مشغول کرده، چون همون جور که بابات میگفت وحید هیچ مشکل و کمبودی نداره
– مامان واقعاً که ….چه فکریه که می‌کنی، نه هیچ کس خاصی و دوست ندارم اصلا سنم مناسب این نيست که بخوام کس خاصی و دوست داشته باشم شما خیلی اصرار دارین دخترتون زود بزرگ شه از من دلخور نشو من اگه این سؤال و پرسیدم به خاطر این بود که دوست ندارم تو کس دیگه ای رو دوست داشته باشی ، ولی با کس دیگه ای زندگی کنى ، منم مثل تو موافق ازدواج بدون نظر تو نیستم ، اما حرف من به جایی راه نداره خودت آقاجونت و بابات و بهتر می شناسی
– حق با مامان بود راست می گفت ، اونم مثل من هیچکارست ،به خاطر همین ادامه ندادم و راه افتادم سمت سمت اتاقم، نزدیک در بودم که برگشتم و رو به مامان گفتم
-راستی مامان آخر هفته تولد سیما، دخترخاله صباست ،منم دعوت شدم از حدود ۶ غروبه تا ۱۰ شب با صبا میرم و برمی گردیم
باشه به بابات میگم تا شب بهت خبر میدم که اگه اجازه داد بری با صبا هماهنگ کنی
-دلم واسه لحن مهربونش سوخت ، من دلپرىم از بابا و آقاجون و داشتم سر اون خالی میکردم، راه افتادم سمتش و محکم بغلش کردم -مامان ببخشید اعصابم خورد بود ، بد حرف زدم، میدونم تو تقصیر نداری و همیشه هوام و داشتى ، اما حالم اصلا خوب نیست همونجور که تو بغلش بودم محکم فشارم داد
میدونم غزلى عىبى نداره ، من اصلا ناراحت نشدم – بغض داشت خفم میکرد اما به خاطر مامان خودمو کنترل کردم یه بوسه دیگه از گونش گرفتم و راه افتادم سمت اتاق با همون لباس ها روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم
-با تکون های مامان از خواب بیدار شدم
غزل ،غزل پاشو میخواىم شام بخوریم -باشه مامان الان میام
در ضمن با بابات راجع به تولد سيما صحبت کردم ، گفت ایرادی نداره -مرسى عشقم
– مامان که رفت پاشدم لباسامو عوض کردم ، دست و صورتمو شستم و از اتاق رفتم بیرون رو به بابا و مامان که پشت میز نشسته بودن سلام دادم و نشستم
-واااى مامان انقد هوس ته چین کرده بودم
قبل از اینکه مامان حرفى بزنه ، بابا با لحن شوخى گفت
باید کم کم غذا پختن ىاد بگیرى ، نه که دو روز ديگه مامانت برات غذا بذاره
– قاشق دستم خشک شد
مامان که اوضاع رو دید سریع رو بهم گفت
نوش جونت عزيزم -قاشق و گذاشتم تو بشقاب و بلند شدم
– واقعاً نوش جونم شد
-بدون حرفى راه افتادم سمت اتاقم ، نزدیک اتاق با دادى که بابا زد میخکوب شدم
غزل سریع برگرد سر میز
بغض داشت خفم میکرد سعى کردم آروم باشم و خودم و کنترل کنم با بغضى که راه گلومو بسته بود نشستم سر میز ، تا بحال بابام اینجورى سرم داد نزده بود، خوب میدونستم که علت تغییر رفتاراى این چند روزش ، حرفهاى عمو و عاقاجونه، چند تا قاشق به زور خوردم ، رو به هردوشون تشکر کردم و رفتم سمت اتاق ، ىک ساعتى خودم و با درسهاى فردا مشغول کردم ، بعد از اون راه افتادم سمت آشپزخونه ، خیلى گرسنم بود ، زیر لب چند تا فحش نثار وحید کردم ، از ته چین مامان شدم ، نفهمیدم چى خوردم اصلا ،لامپهای حال خاموش بود و مامان بابا خواب بودن آروم رفتم سر گاز و ىه بشقاب براى خودم کشيدم و راه افتادم سمت اتاق ، حسابى خوردم و غذا رو گذاشتم کنار، چرتى که عصر زده بودم حسابى سرحالم کرده بود و اصلا خوابم نمیومد، رفتم سراغ گوشیم و ىه چرخى تو اینستا زدم ، دیدم وحید بازم تو اینستا برام درخواست فرستاده، از حرصى که سر شب داشتم از اینیستا هم بلاکش کردم ، ىکم خودم و با فىلماى گوشى مشغول کردم دیدم نه ، انگار بى فایده اس خوابم کلا پرىده، ىاد مهمونی سیما افتادم ، گفتم بذار ببینم چى بپوشم بهتره ، در کمد و باز کردم و بین لباسهام چشم چرخوندم ، ىه سرهمى مشکى که مامان بابا از سفر پارسالشون به ترکیه برام سوغات آورده بودن ، چشمم و گرفت هم شیک بود هم پوشیده، هم اينکه براى من که زياد اهل تیپهای زنونه و جینگول و خیلى مجلسى و رسمى نبودم ، ایده آل خیلى خوبى بود، در کمد و بستم و رفتم سمت تخت و خودم و روش رها کردم، به سقف خیره شدم و کم کم چشمام گرم خواب شد، صبح طبق معمول همیشه با فرهاد رفتم سمت مدرسه
غزل چخبرا ؟ تعریف کن ببینم.
-هیچ خبرى نیست ،همه چیز مثل قبل تکرارى و بیخود داره پیش ميره ، فقط فردا عصر تولد دختر خاله صباعه ،میرم تا قبل ساعت ىازده برمیگردم، نمیخواستم برم، صبا گیر داده بیا حال و هوات عوض بشه
به به ، صبا بگه واجبه که برى ، خدا رو چه دیدى شاید شد زن دایى کوچیکت، احترام به حرفاش از واجباته
-دیوونه
ديوونه چیه ، کاملا جدیم، من ىه مدتى هست ازش خوشم میاد اما دلم نمیخواست قبل کنکورش، حواسش و پرت کنم و باهاش کانکت شم،غزل چجور دخترىه؟
-خیلى شوکه شدم، اصلا حدس نمیزدم فرهاد از صبا خوشش بیاد
-به سرت زیاده، خیلى ماهه ، خیلى کسافتى پس من و مىارى میبرى بیخود نیست
گمشو لابد قبلش بابام بود عین تاکسی سرویس همه جا باهات بود
-با خنده به لحنش گفتم
-امروز بهش میگم
نه نه غزل دهن لقت و نگه دار ، بذار به درسش برسه زوده براش فعلا
-برو بابا دلت خوشه اون تو درس ، از من بدتره، بهش میگم
گفتم نه
-هر جور راحتى اما از دستت پرید به من ربطى نداره ها
-دیگه حرفى نزد ، منم ىه موزیک شاد و باحال پلى کردم تا رسیدیم -فرهاد جونم ، مرسى جیگر ، کار ندارى؟
نه عزیزم مراقب خودت باش
-نزدیک در که شدم با بوق ماشین برگشتم
غزل بیا
-جانم
میخواى اگه مىدونى میپره ، بهش بگو من خیلى ازش خوشم میاد اخه
-با خنده باشه اى گفتم و رفتم سمت کلاس تا صبا رو دیدم خندم گرفت نا خودآگاه بهش لبخندی زدم
ها خیره غزل خانوم کبکت خروس میخونه، -بهت میگم بعد کلاس
-بعد از کلاس صبا سریع بهم گفت
ىالا میشنوم
-خب ، از کجا بگم
درد بنال دیگه
-باشه پس مستقیم میرم سر اصل مطلب ، فرهاد عاشق تو شده بگو ببینم صبا خانوم اون فرهاد بشه شما لیلی شدن بلدى
-شوکه شد فقط نگام میکرد
-ها چى شد زبونت و آل برد
نه اخه چى بگم
-راستش فرهاد گفت بهت نگم چون شاید حواست پرت شه منتظر بود خودش بعد کنکور باهات صحبت کنه اما امروز پشیمون شد گفت ىه وقت نپره از دستم من خیلى ازش خوشم میاد
بیشعور اونوقت تو الان به من میگه
-خودمم امروز فهمیدم
خب…. چى بگم
-اووووو چقدر ناز دارى، صبا برا ازدواج میخواد، پسر خوبیه من تضمین میکنم ماهه ماه
خب بهش شمارم و بده -عه … نهههه ….خوشم اومد …نکنه توام ازش خوشت میومده
گمشو عوضى نخیر
-غلط کردى، جون غزل راستش و بگو
بیشعور چرا قسم مىدى
-مرگ غزل
زهر مار …آره
-عوضى من امروز فهمیدم توى بیشعور چرا نگفته بودى بهم از فرهاد خوشت میاد.
گمشو بیام چى بگم ، بگم من از داییت خوشم میاد ، پیش خودش چى فکر میکرد اونوقت. جون من تو ام بهش نگو
-شوخى میکنم خره ، خىالت راحت
-زنگ خونه که خورد هر چى به صبا گفتم با ما بیاد قبول نکرد گفت روم نمیشه
-فرهادم کلى به خودش رسیده بود تا سوار شدم
چى شد غزل گفتى؟
-عشقم خوبه گفتى نگم و صبر کنم و عجله نکنم و
خب بگو ببینم گفتى
-اره
خب
-گفت نه
چرااا
-چون خوشش نمیاد از ‌تو
-دمق شد و حرفى نزد
-اخمات و وا کن بابا تحفه که نبوده
-هوو فرهاد
جان
-گفت شمارش و بدم بهت
مرگ من
-اره بخدا
الان کجاست
-تو حیاطه روش نشد بیاد گفت برو من چند دقیقه دیگه میام که شما رفته باشید
غلط کرده صداش کن بیاد ببینم -فرهاد پر رو نشو برو معذبش نکن
برو جون من بگو بیاد با ما بریم
-باشه قسم نده صبر کن برم ببینم میاد
-عه خودش اومد -شیشه رو دادم پایین و صداش کردم
جان
-با خجالت اومد جلو
سلام -بیا بالا با ما بریم
نه مرسى
-فرهاد انقدر تعارف کرد تا با خجالت تمام سوار شد صبا رو که رسوندیم من و سریع رسوند خونه شماره صبا رو بهش دادم و رفت
-رفتم بالا ، مامان خونه نبود ، زنگ زدم بهش -مامان سلام، کجایى
خونه عزیز داریم سبزى خورشتی آماده مىکنىم غزلى برات نهار گذاشتم رو گاز بخور منم عصر میام
-باشه سلام برسون
-بعد از نهار نشستم تو حال و ماهواره رو روشن کردم زدم شبکه mifa اهنگ گوش میدادم که تلفن خونه زنگ خورد گوشى و برداشتم و صداى نحس وحید تو گوشم پیچید
غزل چطورى -کارت و بگو
این چه طرز صحبت کردنه
-به خودم مربوطه
چرا من و بلاک کردى
دلیلش واضحه چون ازت متنفرم
وحید نیستم زبونت و کوتاه نکنم
-شتر در خواب بیند پنبه دانه
عمو خونس
-نه
همون زبون در آوردى
-داشتم
به زنعمو بگو ما پنج شنبه شام میایم اونجا
-باشه
هستى دیگه
-نه خدا رو شکر
کجایى
-به تو چه آخه
میگم کجایى
-منم گفتم‌ به تو ربطى نداره
غزل بتازون به موقعش بد دارم برات تک تک رفتارات و تلافی میکنم
-خوش گذشت خدافظ
-منتظر خدافظىش نشدم و گوشى و قطع کردم
خدا رو شکر پنج شنبه نیستم ریخت نحس اینا رو ببینم زنگ زدم به صبا -سلام لىلى خانوم چطورى بگو ببینم چه خبر
سلام خوبم سلامتى -فرهاد زنگ زد بهت
اره
-خب خوب پیش رفتىن وااى .. اره خیلى خوبه به من گفت چقدر با نمکى تو -اووووو …. گفتم چى گفته
نه کلا خیلى خوبه خدا کنه همینجور بمونع
-نه فرهاد ذاتش همینه خیلى پسر مهربون و باحالیه
فقط صبا از ىه چیز خیلى بدش میاد
از چى
-دروغ، سعى کن به هیچ وجه بهش دروغ نگى حتى اگه جایى به ضررت بود
نه خیالت راحت حواسم هست تو چه خبر
-هىچى بابا من اومدم مامانم خونه نبود بعد نهار اون بخت والنحس زنگ زد
وحید و مىگى -اره دیگه
خب چى میگفت
-هىچى حرف مفت میزد، پنج شنبه شام میان خونه ما خدا رو شکر من نیستم
عه -صبا من اون سرهمى مشکىم و میپوشم تو میخواى چى بپوشى
منم کت نیم تنه مشکىم و با شلوارش میپوشم -اره خوبه ، بیا بریم کنار موهامونم بافت بزنیم ، راستى تو به فرهاد میگى مختلطه
اره اونم میاد
-واا ، ىعنى چى
ىعنى بهش گفتم ، گفت اگه من بیام مىتونى برى، منم گفتم بیا
-خاک بر سرت صبا چقدر ذلیلی تو آخه وا دادى اینهمه
تازه از تو هم کلى شاکى شد که بهش نگفتى مختلطه -خب بهش میگفتی
چى و -که من نمیدونستم تو دهنت از خودت نیست،
عه بد شد گفتم -نه بابا عیب نداره فقط بگو پیش مامانم اینا نگه
باش جیگر من برم ىکم کار دارم به کارام برسم -باش عشقم فعلا
فدات -سر میز شام ىاد زنگ وحید افتادم
-مامان راستى عمو اصلان اینا پنج شنبه شام میان اینجا
عه کى گفت
-دلم نمیخواست حتى اسمش و بیارم
-پسرش زنگ زد -اخماى تو هم رفته بابا رو دیدم ولى به رو نیاوردم
بعد شام رفتم اتاق و رو تخت ولو شدم به ثانیه نکشیده چشمام گرم شد
_صبح با تکونهاى مامان از خواب بیدار شدم
غزل …. غزل پاشو صبا زنگ زد کارت داشت
-چشام و مالوندم و ىه نگاه به ساعت انداختم فک کردم نهایت ساعت نه و ده باشه
-مامان ساعت ىکه چرا بیدارم نکردى
گفتم خسته اى بخوابى
-بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه مامان میز و چیده بود ، خیلى گرسنم بود ىه بشقاب پر ماکارونی کشيدم و تا تهش خوردم تا شب خودم و با کمک به مامان سرگرم کردم
بخاطر مهمونى فردا کلى کار داشت تموم که شد رفتم حمام و ىه دوش حسابى خودم و مهمون کردم بعد از شام بابا صدام کرد
غزل بابا بیا ىه لحظه
-جانم
میدونم براى فردا از قبل برنامه ریزی کردى اما اگه امکانش هست زودتر بىا
-نمیخواستم لجبازى کنم -چشم سعى میکنم زودتر بىام -رفتم تو اتاق وسایل فردام و حاضر کردم چون قرار بود بعد نهار برم پیش صبا تا آماده شىم
-ساعت گوشیم و روى ساعت ىازده تنظیم کردم و خوابیدم
با زنگ گوشى از خواب بيدار شدم و بعد از خوردن صبحونه نشستم پاى ماهواره ىکم کانالها رو جا به جا کردم و موزیک گوش دادم -غزل بیا نهار آمادست
بعد از نهار از مامان تشکر کردم و راه افتادم سمت اتاق مسواک زدم وسایلم و برداشتم که فرهاد زنگ زد غزل بیا من پاىىنم
-تو از کجا فهمیدى من میخوام برم
صبا بهم گفت
-باشه اومدم
از مامان خدافظى کردم و رفتم بیرون
-سلام بر فرهاد دوست داشتنی
زهر مار حرف نزن که شاکیم
-من خاک پاتم فرهاد جان
گمشو صبا نمیگفت تو لال بودى
-اینا رو ول کن با صبا در چه حالى
فعلا که خوبه
-پس چى دوست منه ها
بله بله
-فرهاد من و رسوند و رفت
رفتم بالا و بعد از سلام و احوالپرسی با مامان صبا رفتیم تو اتاق و نشستیم جلوى آینه و مشغول آرایش کردن شدیم بعد که از آرایشمون راضى شدیم رفتیم سالنى که تو کوچه صبا اینا بود و کنار موهامون و بافت زدیم برگشتیم وسایل رو برداشتىم و زنگ زدیم فرهاد اومد دنبالمون و راه افتادیم
طبق آدرسى که صبا گفت رفتیم ، جلوى ساختمون که رسیدیم ىه سوت بلند زدم عجب جاى توپى
با فرهاد و صبا رفتیم داخل حدودا صد نفرى مهمون داشتن، سیما حسابى به خودش رسیده بود بعد از اینکه با سیما خوش و بش کردیم رفتیم سمت اتاقى که نشونمون داد وسایلمون و گذاشتیم و اومدیم پیش مهمونها
کلا زیاد تو فاز پسر نبودم بخاطر همینم توجهى به پسرایى که تو مهمونى بودن نداشتم ، ولى رقصيدن و پایه بودم ، همیشه تو اینستا کلیپ هاى رقص و ذخیره میکردم و تمرین میکردم، بخاطر همین هم تو تمام مجلس ها از اول تا آخر وسط بودم با صبا و فرهاد و سیما و چند تا از دوستام کلى رقصیدیم واقعا حق با صبا بود حال روحیم کلى عوض شد
-وسطاى مهمونى بود که ىاد آهنگى افتادم که هفته پیش باهاش کلى رقصیده بودم ، چشم چرخوندم فرهاد و ببینم تا به دىجى بگه اون آهنگ و بخونه اما ندیدمش -صبا فرهاد کجاست
رفت بیرون چند تا زنگ داشت بزنه گفت برمیگرده چطور
-بىا برو به این دىجى بگو اگه میشه آهنگ عشق جان و بخونه
من روم نمیشه خودت بگو دیگه -زهر مار رو میخواد پس بیا با هم بریم پىشش لاقل
با صبا راه افتادم سمت دىجى و کنارش وایستادم
سوالى نگام کرد
-سلام اگه میشه بعد از این اهنگ موزیک عشق جان و اجرا کنید لطفا
صدا خیلى زیاد بود حرفهام و متوجه نمیشد گوشش و آورد نزدیکم
ىکم مکث کردم ، خودم و کشیدم عقب و بلندتر حرفم و تکرار کردم -سرش و به نشونه تاىىد تکون داد سریع با صبا رفتیم سمت سیما که کنار مهمونها چرخ میزد -سیما بدو بیا اهنگ بعدى و به افتخار خودت باهات برقصم
عشق منى باشه بریم
-تا رفتیم وسط اهنگ قبلى تموم شد و دىجى آهنگ و شروع کرد

دلمو میزنم به دریا بی قایق عشق جانم تو که میدونی از حال ی عاشق
از سرم دیگه نمیره عشق تو عشق جانم میترسم ی روز نبینمت باز دل نگرانم عشق جان
وای من همه چی معلومه توو حالت چشمای من به همه میگه چیه توو دل رسوای من پره احساس وجودم
وای من داره عشق میریزه از طرز نگاههای من جای من خالیه پیشت یار زیبای من بگو من عشق تو بودم
خوبه که خوبه حالت منم ایده آلت اسممه توو فالت عشق جانم
دنیامی اونی که میخوامی عشق جانم عشق جانم هوامی تو همه ی نفسهامی عشق جانم
دلخوشیمی تو حال خوب این روزا عشق جانم نرو از قلبم زوده زوده زود بیا عشق جانم
وای من همه چی معلومه توو حالت چشمای من به همه میگه چیه توو دل رسوای من پره احساس وجودم
وای من داره عشق میریزه از طرز نگاههای من جای من خالیه پیشت یار زیبای من بگو من عشق تو بودم
خوبه که خوبه حالت منم ایده آلت اسممه توو فالت عشق جانم
عشق جانم عشق جانم -چون از قبل با این آهنگ تمرین کرده بودم خیلى خوب رقصیدم انقدر که حین رقص من و سیما وسط حسابى خالى شد و همه کنار مون وایستادن تموم که شد سیما من و بغل کرد و کنار گوشم گفت بلایی بودى رو نميکردىا باخنده بوسیدمش و وقتى خواستم بشینم برگشتم سمت دىجى و دیدم نگاهش سمت منه سرم و به نشونه تشکر تکون دادم و لب زدم مرسى با لبخند سرى تکون داد و اهنگ دیگه اى شروع کرد رفتم سمت فرهاد و صبا و کنارشون نشستم
پدر سوخته خوب بلدى برقصیا
-پس چى دست کم گرفتى
عه غزل گوشیت داره زنگ میخوره.
-نگام به صفحه خورد
بابام بود ىه نگاه به ساعت انداختم نه و نیم بود رو به صبا و فرهاد گفتم من باید برم
چرا
-بابا گفته بود زودتر برگردم
خوب من تو رو میرسونم بعد میام دنبال صبا
نه نمیخواد من با سیما برمیگردم مامان اینا ببینن داستان میشه
نه شما با ما مىاى ، نمیمونی
وا فرهاد چه عىبى داره خب
عیبش اینه که من نیستم -تو رو خدا بحث نکنید، فرهاد ببین چى میگم، من با آژانس میرم شما دو تا هم با هم برگردین فوقش صبا رو سر کوچه پیاده کن ىا که صبا عقب بشینه میگه آژانس بود اگرم ببینن
نه من مى رسونمت برمیگردم -چه کاریه من اینجور راحتترم الان زنگ میزنم آژانس بیاد -فرهاد و متقاعد کردم و آژانس گرفتم -سیما جونم ، تولدت بازم کلى مبارک بابت امشبم کلى مرسى
کجا پس -مهمون داریم بابا زنگ زده باید برم عشقم
-از خونه که زدم بيرون شماره بابا رو گرفتم
غزل بابا کجایى پس
-دارم مىام بابا آژانس گرفتم ، زنگ زده بودى صدا زیاد بود متوجه نشدم
با آژانس مىاى؟
-آره بابا
وحید میگه دىر وقته نمیخواد آژانس بگیرى صبر کن مىاد دنبالت -هم دلم نمیخواست اون بیاد دنبالم هم میومد مىفهمىد مختلطه داستان‌ میشد -نه بابا آژانس گرفتم الانم داره زنگ میزنه دارم راه میفتم
باشه
-سریع خدافظى کردم و سوار شدم و آدرس و دادم
وقتى رسیدم عمو اینا هنوز نرفته بودن باز خدا رو شکر چند ساعتى نبودم ىه سلام و احوالپرسى سرد با همه شون کردم و رفتم سمت اتاق تا لباسم و عوض کنم ىه زنگ به فرهاد زدم و گفتم رسیدم بعدم لباسهام عوض کردم و رفتم بیرون
غزل چطورى عمو جان
-شکر بد نیستم
افتخار ندادى شام بمونى
-این چه حرفیه من قبل از اینکه بدونم شما مىاىن دعوت شده بودم
خب خوش گذشت‌ -نىمرخم سمت وحید بود متوجه ميشدم داره نگام میکنه براى اینکه بیشتر حرص بخوره گفتم عالى واقعا عالى بود کلى حالم و عوض کرد
بعدم با کنایه ادامه دادم
واقعا هم احتیاج داشتم
تىکم و روهوا گرفت چون دیگه ادامه نداد ،
وحید انقدر نگام میکرد که کلافه شدم بلند شدم و رو به عمو و زنش گفتم -معذرت میخوام اما من واقعا خستم اصلا نمیتونم بشینم با اجازتون
انگار به عمو برخورد بلند شد و گفت نه ما هم دارىم مىرىم -همگى بلند شدن و بعد از خداحافظى از خونه زدن بیرون
-منم بى خیال رفتم سمت اتاقم و بعد از اینکه آرایشم و شستم دراز کشیدم سعى کردم فکرم و آزاد کنم و بخوابم
به ثانیه نرفته چشمام بسته شد
نزدیکای ظهر بود که بیدار شدم حوصله نداشتم از جام بلند شم گوشىم و برداشتم و نتم و روشن کردم
چند تا پیام تو تلگرام داشتم چک کردم ىه شماره ناشنااس هم بهم پیام داده بود بازش کردم
غزل چقدر امشب از هميشه خوشگلتر شده بودى نمىتونستم نگات نکنم
اى خدا من این و کجاى دلم بذارم ، مطمن بودم وحیده ، جوابش و ندادم و گوشى وانداختم کنار
-با حرص رفتم سمت حال ، چون جمعه بود بابا نرفته بود سر کار ،
-بابا
جانم
-میشه زنگ بزنى به عمو و بگى غزل خواهش میکنه به وحید بگى بهش پیام نده
چى شده
-هىچى نشده بهم پیام میده اعصابم به هم مىرىزه
الان چى گفته که عصبى شدى غزل؟ چرا انقدر بچه بازى در مىارى و لجبازى مىکنى ما راجع به این موضوع صحبت کردیم -بابا چرا مىگى ما ، من ىه بار گفتم از وحید خوشم که نمیاد هیچ متنفرم هستم، بعدم من به عمو و عاقاجون کار ندارم از شما تعجب میکنم از تو بعیده بابا دخترت و اینجور بفرستی خونه بخت، این بخت نیست سیاه بختىه
غزل مراقب حرفهات باش من خىر و صلاحت و میخوام پس قدیم ما این‌جور ازدواج کردیم بدبخت شدیم ؟ بعدم این مدت کم بهت آزادى ندادم ، چى خواستى نداشتى
-فقط نگاش کردم از این همه بى منطقى کلافه شدم
با بغضى که تو گلوم بود -کاش هر چى میخواستم نداشتم ، آزادم نمىذاشتى اما زندگیم و خودم انتخاب میکردم
راه افتادم سمت اتاقم و در و بستم صداى غر زدن مامانم میومد ،اما مرغ بابا ىه پا داشت
نشستم پشت میز و از پنجره زل زدم به خیابون
بعضیا خیلى با عجله خيابون و رد میکردن بعضیا ظاهر آشفتشون خبر از مشکلات و ناراحتىاشون میداد بعضیا کنار هم با خوشى راه میرفتن کنار فضاى سبز رو نیمکت چشمم خورد به دخترى که با ذوق با دوست پسرش حالا ىا نامزدش صحبت میکرد ىاد حرف مامان افتادم ، من چرا تا بحال این حس و تجربه نکردم ىعنى هیچ وقت نمیتونم عاشق کسى بشم ، باید هميشه با حسرت به همچین صحنه هایى نگاه کنم این مدت خیلى فکر کردم اما اصلا نتونستم وحید و تو قلبم راه بدم با ویبره گوشیم از فکر بیرون اومدم
-جانم صبا
چطورى عشقم
-بد نیستم
چته گرفته اى انگار
-هىچى همون مشکلات همیشه ولش کن حوصله ندارم راجع بهش حرف بزنم
ول کن بیا تلگرام کارت دارم -باشه
سریع رفتم تلگرام
غزل ىه چیز بگم هنگ کنى
-چى
دیشب تو مهمونى اون دىجى رو ىادته
-خب
اسمش امیره، دوست‌ِ دوست پسر سیماست
-خب
به سیما گفته اگه اجازه بدى شمارت و بده بهش
-دیگه چى، تو که از شرایطم خبر دارى
ول کن بابا خدا رو چه دیدى شاید اصلا قضيه وحید بهم خورد خدا رو چه دیدى -دلت خوشه ها انگار بابام و نمی‌شناسى ،بگو گفتم قبول نکرد
باشه عزیز دلم هر جور راحتى
-گوشى و گذاشتم کنار و دراز کشيدم
این پسره چجور از من خوشش اومده اخه ما دو کلمه صحبت کردیم کلا ، من حتى چهرش دقیق تو ىادم نیست
غزل …. غزل بیا
رفتم از اتاق بیرون
-جانم
بیا بشین کارت دارم -بله
غزل من با بابات خیلى حرف زدم نه ىه بار ده بار مرغش ىه پا داره من بهم مىرىزم تو رو ناراحت مىبىنم تو رو خدا حالا که کسى تو دلت نیست سعى کن دل بدى به وحید لاقل انقدر اذیت نشد
-مامان نميتونم بخدا خیلى سعى کردم من ازش حالم بهم میخوره، مىبىنمش کهیر میزنم ، نگام میکنه اعصابم خورد میشه،از خدا میخوام اگه قراره زن اون بشم بمیرم
تا حرفام تموم شد مامان زد زیر گریه بعد از فوت عاقاجون دومین بار بود که گردش و مىدىدم
خدا نکنه غزل اینجور نگو
-جیگرم کباب شد براش…. باشه لال شم دیگه نمیگم تو رو خدا گریه نکن -مامان که آروم شد رفتم از اتاق گوشیم و برداشتم و اومدم تو حال رو کاناپه دراز کشیدم مامانم رفت سر کوچه وسیله بخره
-دیدم سیما پیام داده
غزل تونستى ىه زنگ بزن کار واجب دارم باهات
-سریع شمارش و گرفتم
غزل سلام چطورى
-قربونت تو خوبى جانم کار داشتى
آره عزیزم مىتونى صحبت کنى
-تنهام جانم
بابا این امیر مغز ما رو سوراخ کرده ، گفت بهت بگم اجازه بدى زنگ بزنه ، اوکی نبودى قول میده دیگه زنگ نزنه -ىکم من من کردم و گفتم باشه بگو زنگ بزنه
باش عزیزم پس شمارت و میدم بهش
-سیما بهش بگو پیام بده زنگ نزنه مامانم الان برمیگرده
باش خىالت راحت خیلى پسر فهمیده اى مطمئن باش برات مشکلی درست نمیکنه -باش عزیزم مراقب خودت باش
توام همینطور فعلا
-اصلا نميدونم چرا قبول کردم ، هر کى از شرایطم بى خبر بود خودم خوب میدونستم چخبره ، سعى کردم فکرم و خراب نکنم ، نهایت شب پیام داد بهش میگم دیگه زنگ نزنه
تو همین فکرها بودم که مامان اومد کمکش کردم و وسایل و جا به جا کردیم اصلا اشتها نداشتم چیزى بخورم -مامان من میرم ىه دوش بگیرم
گوشیم و برداشتم رفتم سمت اتاقم ، طبق معمول از بى شارژى خاموش شده بود زدم شارژ و رفتم حموم و ىه دوش آب گرم گرفتم با حوله تن پوش رفتم کشو رو باز کردم و ىه تاپ شلوارک پوشیدم و موهام و با باد سشوار خشک کردم ىهو ىاد حرفهاى سیما افتادم
گوشیم و روشن کردم و چند ثانیه بعد دیدم چند تا پيام تو تلگرام برام اومده
سلام غزل
مرسى که قبول کردى بهت پیام بدم باور کن از ديشب فکرم مشغولته ، تا بحال توى زندگیم دخترى به خانومى و موقری تو ندیده بودم، از على (دوست پسر سیما ) پرسیدم که گفت تو از دوستاى مشترک سیما دختر خالشى
خوبى
-این اولین بار بود که ىه پسر بهم پیام میداد با اینکه نود درصد دوستام بجاى ىکى ده تا دوست پسر داشتن من واقعا اهل این موضوعات نبودم ، همونجور که حوصله درس و نداشتم حوصله هیچ پسرى هم نداشتم نمیدونستم چى باید بهش بگم براش نوشتم
سلام ممنون شما خوبى
نظر لطفتونه،
سریع سىن کرد
میشه انقدر معذب نباشى، چرا اینهمه کتابى صحبت میکنى
-معذرت میخوام بهتر از این بلد نیستم صحبت کنم
منظور بدى نداشتم چرا ناراحت مىشى
-اتفاقا اصلا ناراحت نشدم جدى گفتم ، واقعا نمیدونم بهتر و راحت‌تر از این حد صحبت کنم ، البته با جنس مخالف
چرا آخه
-چون شما اولین پسرى که بهم پیام داده
ىه استیکر تعجب فرستاد
واقعا؟؟؟
-بله
مگه میشه آخه ؟چرا؟دخترى به زيبايى و شخصیت تو آرزوی هر پسریه -حالا شده دیگه
نه میخوام بدونم دلیل خاصى داره -حوصله توضیح نداشتم -به ىه سرى دلایل خانوادگى
اها
-دیگه پیام ندادم
صداى حرف زدن بابا از بیرون میومد رفتم از اتاق بیرون تا کمک مامان میز شام و آماده کنم امشب داداشام قرار بود بیان
از سر شب تا داداش اینا برن انقدر کمک مامان کردم که حسابى خسته شدم، -مامان من میرم بخوابم، کارى ندارى
نه مادر خیلى خسته شدى دستت درد نکنه
-وظیفمه دورت بگردم ، شبت بخیر ، بابا شب بخیر
شب بخیر عزیزم
-رفتم تو اتاق در و بستم و دراز کشیدم گوشیم و از رو عسلى کنار تخت برداشتم و دیدم کلى پیام برام اومده چت صبا رو باز کردم
عوضى فردا دهنت سرویسه زیر آبى مىرى آره؟
-به حرفش خندم گرفت چت امیر و پاک نکرده بودم گفتم بذار اسکرین شات بگیرم ببینه هیچ خبرى نبوده
وقتى رفتم رو چت امیر دیدم پیام داده
بیدارى غزل
-ىک ساعتى از پیامش رد میشد
بله بیدارم ، ببخش پىامتون و الان دیدم
اسکرین شات گرفتم و فرستادم براى صبا
پاىىنشم نوشتم بیا اینم چت ما هیچ خبرى نیست خیالت راحت
فک کنم خواب بود چون جواب نداد
اومدم نتم و خاموش کنم که دیدم امیر پیام داد
فدا سرت ، درس مىخوندى؟
-انقدر خندم گرفت که نتونستم خودم و کنترل کنم چند تا استىکر خنده فرستادم
چى شد
-هىچى من زیاد اهل درس خوندن نیستم به اون خندم گرفت، مهمون داشتیم، داداشام اینجا بودن
اها خسته نباشى ، چند تا خواهر برادر دارى
-خواهر ندارم فقط دو تا برادر دارم
عه چه خوب
-چى
این که تک دخترى ریاست خونه دستته
-پوزخندی به پیامش زدم
-آره خوب ىه جاهاىى خوبه
غزل -بله
میشه ىه سوال بپرسم
-بفرمائید
گفتى تا بحال با هىچ پسرى دوست نبودى
-اره
میشه من اولیش باشم و البته آخریش
-نمیدونستم چه جوابی بهش بدم
ببین اصلا قصدم جسارت نیست، اهل دروغ و این حرفام نیستم بگم قصدم ازدواجه ، اما اگه اخلاق مون با هم جور باشه قطعا هدفم ازدواجه در ضمن هیچ رفتار غیر معقولى هم نمیکنم هیچ خواسته بى موردى هم ازت نمیکنم چون شخصیتت خیلى باارزش تر از این حرفهاست ، دختر صاف و ساده اى هستى و مادرم من و جورى بار نیاورده که از آدمهاى ساده سو استفاده کنم
-وقتى دید پیامش و دیدم اما جواب ندادم
غزل ، هستى؟
-بله
خب نظرت راجع به من چیه

-راستش و بگم من اصلا چهره ات و ىادم نیست حتى ، شايد باورت نشه ، ولى باور کن جدى میگم
نمیگفتی هم حدس میزدم

-از کجا
از اونجایی که از وقتى اومدى کنارم حواسم بهت بود ، کلا به پسرایى که تو مهمونى بودن نگاه نمىکردى، در ضمن بگم بهت ، همونجایی که کنارم بودى صدات و نشنیدم و خودم و خم کردم سمتت تو رفتى عقب و حرفت و بلند تر تکرار کردى من دلم واسه حرکتت رفت، تو جزو معدود افرادى هستى که با متانت دل ميبرن نه با لوندی -ىه حس عجیبى داشتم تا بحال کسى این مدلى از من تعریف نکرده بود ، البته کس خاصى جز وحید تو زندگیم نبود که اونم ….
غزل -بله
چرا جواب پیامم و نمىدى -آخه نمیدونم بخدا چى باید بگم ، من ىکم شرایط زندگیم سخته نمیتونم حتى دوست دختر خوبى براى کسى باشم
حق دارى اما منم که چیز خاصى نخواستم افتخار بده ىه مدت اجازه بده من کنارت باشم اگه دیدى مناسبت نیستم کافيه لب تر کنى قول میدم مزاحمت نشم -ىعنى هیچ کسى و تو زندگیتون ندارین
نه من پنج شش ماهى هست که هیچ کس و نخواستم کنارم باشه چون از هول بودن دخترا بیزارم که دور از جونت الان اکثرشون منتظر ىه اشاره از طرف پسران
-خب راستش ، نمیدونم
میخواى فکرات و کنى اصلا عجله نکن فردا شب بهت پیام میدم جواب بدى
-برا منى که نمیدونستم چه جوابى باید بدم بهترین جواب بود
-ممنون میشم بله خوبه
باشه پس مزاحمت نمیشم، خوب بخوابى شبت بخیر -همچنین شب بخیر -نتم و خاموش کردم و سعى کردم بخوابم ىه حس خوبى داشتم از ىه طرفم ىه غم گوشه دلم بود
-رفتم تو تلگرام دوباره و سه باره پیام‌های امیر و خوندم انقدر با خوندنش کیف میکردم که به خدا گله کردم چرا باید حس به این خوبى و نتونم تجربه کنم با کلى فکراى در هم خوابیدم
صبح تا رسیدم مدرسه همه رو براى صبا تعریف کردم از پيام‌هاش تا حس و حالم ‌ و غصه هایى که دیشب سر بدبختیام خوردم
گور بابای وحید ، دوست شو باهاش
-واى نه صبا اگه بهش وابسته شم چى
اون ىه ماه کنارت باشه میاد خواستگاریت شک نکن، مثل تو پیدا نمیکنه
-اره بر فرض بیاد بابامم قبول کرد صبا ىه چیز میگىا
ول کن بابا خدا نخواد برگ از درخت نمیفته خودت همیشه به من میگى -نمیدونم صبا نمیدونم خیلى فکرم خرابه
من که میگم قبول کن
-تا موقعى که برم خونه با خودم کلنجار رفتم اما حرفهاى صبا تو مغزم مىچرخىد شاید حق با اون بود تصمیم گرفتم اگه شب پیام داد قبول کنم هر چه باداباد
-تا شب تو خونه چرخ میزدم و استرس داشتم بعد شام سريع رفتم تو اتاق و گوشى و برداشتم و دراز کشیدم تا نتم و روشن کردم
-پیامهاى امير اومدم بالاى گوشى، رفتم رو چتش و بازشون کردم
سلام غزل ، خوبى شبت بخیر ، چه خبرا ، بیدارى؟؟
-سلام ببخش شام میخوردم، بله بیدارم
چند دقیقه گذشت اما جواب نداد ، منم نمیدونستم چى بگم ، گوشى و گذاشتم رو عسلى کنار تخت و شب خواب و زدم که با صداى ویبره گوشیم از جا پریدم ، امىر بود
دق مىدى من و تا جواب بدى ىه استیکر خنده هم زده بود
-خب داشتم شام میخوردم گوشیم تو اتاق بود
شوخى میکنم ، خب غزل خانوم من منتظرم
-راستش خیلى دو دلم
ىعنى تصميم نگرفتى
-چرا
خب -باشه ، اما همونجور که گفتم من شاید نتونم اونجور که بخواى باشم
من به همینم راضى ام ، من فقط ىه چیز میخوام ازت
-چى
همینجور که هستى بمونى ، همينقدر صاف و ساده ، همینقدر صادق، همینقدر خانوم ، تو انقد کاملى که من هيچ چيز ديگه ازت نمیخوام -اینقدر شما از من تعريف میکنى که داره باورم میشه زيادى خوبم
اولا ، باور کردن نداره حقیقته دوما ىه خواهش
-بله
انقدر معذب نباش موقع حرف زدن با من دیگه -چشم سعى میکنم
غزل -جان
خیلى مراقب خودت باش
-توام همینطور
برو عزیزم ، فردا اذیت نشى ، خوب بخوابى شبت بخیر -شب شما هم بخیر
ىه استیکر اخمو فرستاد -شب توام بخیر
حالا شد
-نتم و خاموش کردم و با ىه دنیا انرژى و حس خوب که نمیدونستم از کجاست اما کلى از بوجود اومدنش خوشحال بودم آروم خوابيدم -صبح تو راه به فرهاد قضیه رو گفتم، دلم نمیخواست بعدا دلخور شه
ىکم قر زد ولى معلوم بود زیاد مخالف نیست، چون خودشم از عمو و پسرش اصلا خوشش نمیومد -تو مدرسه تمام پیامهاى دیشب و با ذوق واسه صبا تعریف کردم، خودم خندم گرفته بود ، شبیه این بچه هاى راهنمایى شده بودم که تازه با کسى دوست شدن و ذوق مىکنن
ايشالا که همین قسمتت شه ، والا چیه اون پسره از خود راضى
-با شوخى و حرفهاى صبا کلى خندیدم، همینجوریش هم تو فاز درس نبودم الان دیگه بدتر هم شده بودم کل روز تو فکر امیر بودم،دلم میخواست ببینمش ، عصر هم قرار بودیم کتاب بخرم ، اما روم نمیشد بگم بیاد ببینمش، دلم نمیخواست فکر بدى راجع بهم کنه
موقع خدافظى به صبا گفتم
ديوونه خب پیام دادى لا به لاش خیلى نا محسوس بگو بهش مثلا بگو میرم بیرون برگشتم پیام میدم ىا ىه چیز تو این مایه ها بعد خودش میگه -اگه نگفت چى
میگه، اون الان از تو بیشتر مشتاق دیدنته
-نميدونم ببینم چى میشه
تو مسیر خونه همش به این فکر میکردم چى بگم که خودش بگه ببینیم هم و من از چهره امير چیزى تو ذهنم نبود پروفایلش هم عکس خودش نبود ، بعد نهار رفتم تو اتاقم سراغ گوشیم ، نتم و روشن کردم و دیدم امیر پیام داده
سلام عزیزم چطورى
-سلام قربونت تو خوبى
سریع جواب داد
به به خانوم خانوما، خسته نباشى
-مرسى ، میگم ىه سوال
جونم
-همیشه انقد سریع جواب مىدى
نه بستگى داره کسى که بهم پیام میده چقدر برام مهم باشه
-عجب
چى
-چجورى اخه تو دو روز من انقدر برات مهم شدم
انقدر خانوم و با شخصیتى که نیاز به مهم بودن نیست آدم نمیتونه برات ارزش و احترام قائل نشه
– تو دیگه زيادى من و خوب مىبىنى
نميبينم، هستى،ديگه چخبر
-دیدم بهترین موقعیته بگم -هیچ سلامتى تازه رسیدم ، ىکم کار دارم تموم شه ، عصر میرم بیرون چند تا کتاب لازم دارم بخرم
اها باشه عزيزم مراقب خودت باش
-تىرم خورد به سنگ، این که حرفى نزد
-توام همینطور
پکر گوشیم و انداختم کنار و رفتم حمام و ىه دوش گرفتم ، بعد که اومدم بیرون دیدم حوصلم سر رفته نشستم موهام و ىه سشوار جانانه کردم ‌
دیدم مامان صدام میزنه -جانم
غزل من با بابات دارم میرم خونه عاقاجون بعد شام مىاىم برات شام گذاشتم -عه چطور راضى شدن من نیام
ىه لبخند با محبت زد و گفت من از بابات خواهش کردم نیاى
-مردم براى مهربونیش پریدم بوسش کردم
راستى مامان من عصر شاید برم ىکم وسیله و چند تا کتاب میخوام بخرم
باشه مراقب خودت باش زود برگرد -خیالت راحت
مامان که رفت برگشتم اتاق و دیدم امیر پیام داده غزل تونستى بهم زنگ بزن
شمارش و گرفتم
بوق دوم که خورد صداى قشنگش تو گوشى پیچید
سلام عزیزم
-سلام خوبى
قربونت عزیزم تو خوبى کجایى
-خونم
تنهایى مگه
-اره مامانم اینا رفتن خونه عاقا جونم من نرفتم جانم کارم داشتى
اها میگم غزل ىه چیز میگم اصلا نمیخوام معذب شى نخواستى قبول نکن اصلا ایرادى نداره
-جانم چیزى شده
نه نه فقط دلم میخواست ببینمت اگه ایرادى نداره من ببرمت هر چى لازم دارى بگیرى سریع هم برمىگزدونمت
-وقتى دید مکث کردم
بگى نه هم هیچ عیبى نداره ها فقط دلم میخواست هم و ببینیم
دیدم خواسته خودمم هست
-باشه اشکال نداره فقط لطفا دم در نیا دلم نمیخواد کسى ببینه میام سر خیابون مون
دورت بگردم چشم -آدرس و میفرستم برات
باشه دقیق چه ساعتى اونجا باشم -من پنج آمادم
منم همون موقع اونجام
-باشه پس فعلا
قربونت
ساعت چهار بود آدرس و براش فرستادم و نشستم جلو آینه ىه آرایش ملایم کردم و رفتم جلوى کمد لباسهام ، ىه شلوار جین قد نود با ىه مانتوى جلو باز سورمه اى برداشتم ىه شال هم باهاش ست کردم و پوشیدم که دیدم گوشیم زنگ میخوره -جانم
عزیزم من سر کوچم اما عجله نکن
-نه من آماده ام الان میام -ادکلن مورد علاقم و زدم کتونی هام و پوشیدم و راه افتادم سمت خیابون ، ىکم نگاه کردم دو تا ماشین بود اما نمیدونستم کدومش امیره
گوشیم و برداشتم شماره اش و بگیرم که دیدم ىه آریزو مشکى اومد کنارم شیشه اش و داد پاىىن
با شک نگاش کردم
بفرمایید خانوم خانوما نمیخواد زنگ بزنى
-از استرس و خجالت داشتم میمردم، سوار شدم و آروم سلام کردم
سلام عزیزم ، مرسى قبول کردى -خواهش میکنم
غزل
-بله
خوبى
-اره خوبم
مطمنى؟رنگ و روت که این و نميگه -فقط ىکم استرس دارم خوبم
استرس چى آخه ؟خیالت راحت هیچ اتفاقى نمى افته ، من ىه بار بهت گفتم نمیذارم از سمت من مشکلى برات پیش بیاد -نه اون و که مطمئنم ، نميدونم ، دست خودم نیست
باشه درست میشه ، حالا بگو ببينم کجا خرید دارى
-من باید برم ، کتاب فروشى … خیابون….
باشه عزیزم بریم -پخش ماشین و روشن کرد و راه افتاد
خب تعریف کن غزل از خودت بگو ببینم -راستش همونجور که گفتم خواهر ندارم دو تا برادر دارم که هر دو ازدواج کردن و بچه دارن، امسالم کنکور دارم ، دى ماهیم ، مامانم که شاغل نیست پدرمم با برادراش شرکت راه و ساختمون دارن و اونجا مشغولن،
که اینطور، پس عمه اى و فحش خورت از اون سمت حسابى ملسه
-بحرفش خندیدم، نه خب من شاید در هفته ىک بار ىا کمتر ببینمشون ،
چطور مگه اونا پیش بابات مشغول نیستن ىا که از شما دورن -نه اونا جاى دیگه کار میکنن چون اخلاقشون با عمو بزرگم جور نیست ، نه دورم نیستن اما چون هر دوشون شاغلن و درگیرن زیاد وقت آزاد ندارن آخر هفته ها گاهى میان خونه ما گاهى خونه‌ خانواده خانوماشون
پس حسابى تنهايى -اره همدم من صبا ‌ و فرهادن فقط چون پدرم اکثرا نیست مامانمم همش مشغول کارای خونه اس ىا خونه عزیزم و خاله هامه
ىهو جدى شد
فرهاد کیه -به لحنش خندم گرفت
-دایى کوچیکمه
اخماش باز شد
اها ترسیدم ىه لحظه
خب حالا من از خودم بگم ما کلا خواهر نداریم، سه تا برادریم رامین ازدواج کرده و سرگرم زن و بچش و زندگیشه من پسر وسطیم و آرمینم که کوچیکتره ىه بچه درس خون تیره که بورسیه شد و الان مشغوله مامانم مثل مادرت خونه داره پدرمم بازنشسته ارتش و اکثرا با مامانم ایران گردى میکنن ىا سمت شهرستان پدرم که سمت شیرازه تو رفت و آمدن
-جدى پس تو هم خیلى تنهایى
نه اتفاقا من اصلا تنها نیستم چون معمولا آخر هفته ها همیشه برنامه دارن در ضمن برعکس تو دایره دوستام خیلى بزرگه و کلى دوست دارم که باهاشون وقتم میگذره شنبه تا چهارشنبه هم معمولا کافى شاپم ، چون من کنار خوندن سه سالى میشه که تو خیابون… کافى شاپ زدم
-خوش بحالت پس اصلا حوصلت سر نميره
نه کاملا وقتم پره
خب تو مگه از نظر خانواده تو فشارى که جایى نمیرى
-نه اتفاقا برعکس من براى بیرون رفتن اصلا محدود نیستم
خب پس چرا خودت و سرگرم نمیکنی مثلا کلاس برى با دوستات برى بيرون ىا هر چى
-خب راستش من با صبا خیلى صمیمى ام ولى زیاد جایى نمیریم نهایتأ هفته اى ىه بار دو ساعت بریم جایى اکثرا مىرىم خونه هاى هم، دوستاى دیگه ام در حد پیام و تلفنم ، دلم نمیخواد زیاد با اونا جایى برم
خوب میکنى از این به بعد هر وقت حوصلت سر رفت ىه زنگ به خودم بزن رو چشمم میبرمت بیرون حالت جا بیاد خوبه
-لبخند زدم ، ، چشمت بى بلا ، باشه
خب بفرماید اینم کتاب فروشى
-میشه لطفا باهام نیاى داخل
سوالى نگام کرد -آخه اینجا ىکى از دوستاى مامانم کار میکنه نمیخوام حرفى پیش بیاد
باشه عزيزم برو -رفتم سریع کتاب‌هایی که لازم داشتم خریدم برعکس درس که علاقه اى بهش نداشتم کتاب هاى جذاب و زیاد میخوندم از رمان و روانشناسى تا تاریخى و ادبى، بعد از اینکه خریدام و حساب کردم رفتم مرکز خرید کنار کتاب فروشى و از همون فروشگاه اول ىه سرى لوازم آرایشی بهداشتی که میخواستم خریدم و رفتم سمت امير -ببخش معطل شدى
نه بابا ، این چه‌ حرفیه، خب بریم کجا -من وسایلى که لازم داشتمم از مرکز خرید همینجا خریدم ديگه کارى ندارم
ىعنى بریم خونه ،اخه کلا ىه ساعت نیست اومدیم ، دوست دارى بریم کافى شاپ من و ىکم بشینیم از اینجا زیاد فاصله نداره ؟
-خودمم دلم نمیخواست برم خونه ،
-باشه فقط خیلى نمونیم به مامانم گفتم زود برمیگردم
هشت خونه باشى خوبه؟
-اره
خب پس خیالت راحت قبل هشت خونه اى
-راه افتاد و حدود ىه ربع طول کشید تا رسیدیم ، کافى شاپ شیک و لوکسى بود ، تقریبا شلوغ هم بود با اینکه عصر بود
غزل بیا بریم ، -خیلى شلوغه اخه بد نیست من باهات بیام برات بد نمیشه ، اینجا محیط کارته
نه عزیزم بىا -پياده شدم و کنارش هم قدم شدم، وقتى وارد شدیم دو نفر از کارکنانى که جلوى ورودى بودن به امیر سلام کردن ، اونم خیلى صمیمى برخورد کرد از طرز برخوردش خیلى خوشم اومد
غزل بیا بریم اتاق من راحتترى بعدم رو به خانومى که پشت میز بود گفت خانوم سعیدى لطفا بگو براى من و مهمونم دو تا قهوه بیارن ،
چشمى گفت و من با امیر حرکت کردم سمت اتاقى که انتهاى کافه بود دور تا دور اتاق شیشه بود و پرده هاى تصویرى بزرگى جلوشون نصب شده بود
تا نشستیم سریع گفت واى غزل معذرت میخوام
-چرا
من چون خودم فقط قهوه میخورم گفتم براى تو هم بیاره شرمنده عزیزم چى میل دارى از روى میز ببین بگم بیارن -نه منم جز قهوه چیزى نمیخورم معمولا ،همون خوبه
خب غزل چند تا چیز و دلم میخواد بدونم -جانم
کسى و دوست داشتى تا بحال
-نه کسى و تو زندگیم نداشتم و با کسى هم رابطه نداشتم
-دلم نمیخواست قضیه وحید و بدونه ، بخاطر همین راجع بهش حرفى نزدم که
خب کسى نخواسته تو زندگیت باشه
– دیدم ول کن نیست، دلمو زدم به دریا و بهش قضیه وحید و گفتم – خوب از اون جهت چرا،بابام و عموم قرار گذاشتن بعد از کنکورِ من با پسر عموم ازدواج کنیم
چون خیلى صریح حرف زدم یهو شوکه شد
متوجه نمیشم یعنی تو میخوای با پسر عموت ازدواج کنی
– خوب راستش من که نمیخوام اما عمو و بابام میخوان
خوب یعنی چی؟ مگه‌میشه؟ پسر عموت چى؟ اونم مثل تو مخالفه؟
– نه متاسفانه مشکل من هم همین جاست
خوب حالا باید چیکار کنی -والا خودمم نمیدونم، به پسر عموم زنگ زدم باهاش کلی صحبت کردم بهش گفتم من با این ازدواج مخالفم اما کلی پشت تلفن داد و بیداد کرد -یهو یاد همون روز و حرفهاى وحید حالم و خراب کرد، ببخشید نمیتونم ادامه بدم دوست ندارم راجع بهش فکر کنم، اونم یکی لنگه باباشه،
باشه فقط ىه سوال باباى تو با این طرز فکر که میگى کلى ازادى بهت داده چطور تو این مورد انقدر متفاوت فکر میکنه
– توی این مورد متفاوت فکر نمیکنه وقت های دیگه است که متفاوت از رسم هاى خانواده‌اش عمل میکنه دلیل عمده این ىه مورد هم آقا جونمه ، کسى که تو خانوادمون احدى جرات نمیکنه خلاف میلش عمل کنه، بابام در کنار آزادی زیادی که به من داد همیشه بهم یادآور شد که توی معقوله ازدواج باید از نظر من پیروی کنی
اصلاً نمی تونم درک کنم آخه مگه میشه توی این دوره یه پدر اینجوری برای ازدواج دخترش تصمیم بگیره -تمام حال خوش امروزم پرید ىهو کنترلم و از دست دادم -میشه لطفا این بحث و ادامه ندیم من خودم همه اینا رو میدونم اگه فکرى به ذهنم رسیده بود تا الان انجامش داده بودم گفتم بهشون بمیرم با وحید ازدواج نمیکنم ، تهش اینه
اومد حرف بزنه که در اتاق ضرب خورد و قهوه هامون و آوردن وحید تشکر کرد و به محض اینکه کارکن کافه رفت اومد نشست کنارم
غزل

-بله
قربونت برم ، معذرت میخوام اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم -مهم نیست، تو چرا معذرت میخواى مگه تو مقصر این وضعیت منى، اینم اقبال منه،
در ضمن دیگه هم نبینم از مردن حرف بزنى آدم ضعیفی نباش، تا خدا نخواد اتفاقى نمیفته
بعدم با لبخند ادامه داد
خدا رو چه دیدى شاید قبل کنکور با من ازدواج کردى -لبخند تلخى زدم و مشغول خوردن قهوه ام شدم چقدر حس و حال الانم مثل این قهوه بود هم تلخ هم دلچسب ىکم با امیرگپ زدیم و کلى من و خندوند ، مى فهمیدم تموم کاراش بخاطر اینه که حال و هواى من و عوض کنه
-ىه نگاه به ساعتش انداخت و گفت غزل پاشو بریم دیرت نشه
– اصلاً دلم نمی خواست برم خونه ، دلم میخواست تا صبح بشینم کنارش و اونم برام حرف بزنه، واقعا حالم کنارش خوب بود ، بر خلاف میلم بلند شدم
-باشه بریم
کیف و سوئیچش و از روى میز برداشت و کنار هم از اتاقش اومدیم بیرون، سنگینى نگاه بعضى آدماى اونجا رو خیلى واضح رو خودم حس میکردم از کافه که زدیم بیرون و حرکت کرد سمت خونه
-امیر
جون امير

-لباسهاى من مشکلى داشت ىا خودم
نه عزیزم چطور مگه؟
-اخه بعضيا ىه جورى نگام میکردن
زد زير خنده
-چرا مىخندى
به فکر تو میخندم
نه عزیزم ، تو مشکلى ندارى اما بار اولى که من ىه دختر و با خودم اوردم اینجا شاید تعجب ‌کردن و کنجکاو شدن همین -اها بد شد پس ، کاش منم نمىبردى
نه اتفاقا خوب شد
-چرا
حالا دیگه -ادامه ندادم و باقى مسیر فقط دلم ميخواست مسیر طولانى تر شه
اما خیلى زود خودم و سر خیابون دیدم
غزل میخواى تا خونه ببرمت -نه خوبه همین‌جا بهتره ، بابت امروزم واقعا ممنون هم خیلى بهم خوش گذشت هم تو رو زحمت انداختم و و کارم و انجام دادم
نشنوم دیگه ها ، به من خیلى بیشتر خوش گذشت -پياده شدم و سریع رفتم سمت خونه حالم وصف نشدنى بود انگار تو فضا بودم و این حسى بود که تجربش نکرده بودم ،شامم و خوردم که دیدم گوشیم زنگ ميخوره بخیال اینکه امیره سریع رفتم سمتش که دیدم از خونه عاقا جونه
-بله
غزل
(اى بى غزل شى)
-بله
چرا نىومدى

-واااى ، وحید من جاى تو به غرورم بر میخوره تو اما انگار اصلا برات مهم نیست
نه چون که تک تک شون و جبران میکنم به موقعش ، میشناسیم که ،
-تو حالا مرحله اول و رد کن بعد به دومیش فک کن
خندید و گفت خیالت راحت رد میکنم -کارت همین بود
نه اماده شو بیام دنبالت
-کجا
بىاى اینجا
-برو بابا
عاقاجون گفته
-واسه خودش گفته من درس دارم
هه تو درس دارى -اره ، الانم قطع کن کار دارم خدافظى
منتظر جوابش نشدم و قطع کردم
-پسره ى احمق، خدایا خودت کمکم کن
رفتم تو اتاق دیدم امیر پیام داده ذوق زده بازش کردم
غزل
-جان
ى چیز بگم نمىخندى
-نه چرا بخندم
دلم برات تنگ شده ، جوجه ، تو خیلى شىرىن تر و تو دل برو تر از ظاهرتم بودى
-تو هم این و بدون که خیلى خوبى ،
تو اين حرفا رو نزنى هم دل من و بردى
-نه جدى میگم بخدا، من امروز از رفتارت با کارکناى کافه ات خیلى خوشم اومد تو اصلا مغرور و از خود راضى نیستى
اى بابا من خاک پاتم ، راستى
جان
منم خیلى خوشم اومد که امروز بهم قضيه پسر عموت و گفتى چون منتظر شنیدنش بودم
-ىعنى میدونستی
-اره
-از کجا

 همون روز اول که از تو خوشم اومد و به سیما اینا گفتم برام تعریف کردن و منم گفتم مهم خودشه که اون و نمیخواد ، منم انقدر ازش خوشم اومده که اگه اخلاقامون بهم بخوره و در حد چند ماه بیشتر با هم آشنا شیم نمیذارم از دستش بدم -حرفاش برام خیلى شىرىن بود
غزل .. کجا رفتى
-والا انقد تو از من تعريف میکنى من همش میرم تو فضا
ىه استیکر خنده فرستاد و گفت مامانت اینا اومدن -نه هنوز
چند ثانیه بعد زنگ زد
-جانم
زنگ زدم صدات و بشنوم حرف بزن ببینم جوجه،
– کجاى من شبیه جوجه اس ،
رىزه مىزه اى به اون خاطر بهت میگم جوجه بده مگه
-چى بگم
چیزى نگو همون جوجه خوبه اسمت و تو گوشیم سیو کرده بودم غزلى الان زدم غزل جوجه ، خب تو من و چى سیو کردى
-خنده ام گرفت ،
بگو دیگه چرا مىخندى
-من زدم خانوم عظیمى
خانوم عظیمی دیگه کیه -استاد زبانمه ،
خندید و گفت باز من -خب چیکار کنم تو بحثت خیلى فرق داره
ولش کن جوجه تو همین که شمارم و ذخیره کردى زیادىمم هست ، تعریف کن ببينم -خب اخه چیزى نبوده تعریف کنم ، اها فقط اومدم خونه بعد شام گوشیم زنگ خورد فکر کردم توىى انقدر ذوق کردم بعد که جواب دادم دیدم وحیده
چیکارت داشت
-میخواست بیاد دنبالم برم خونه عاقاجونم شام بخورم
تو چى گفتى
-هىچى گفتم نمیام گفت عاقاجون گفته ، گفتم واسه خودش گفته بعدم گوشی و قطع کردم
که این‌طور

-اوهوم تو چه خبر
منم هیچ خبر ، اها اومدم خونه دیدم دم در ىه دختره وایستاده، گفت عاقا من چند وقته خیلى از شما خوشم اومده ، میشه با هم در ارتباط باشیم -تو چى گفتى
غزل خیلى مظلوم بود دلم سوخت ، قبول کردم اما بهش گفتم با تو دوستم
-خیلى خورد تو ذوقم ،واقعا؟هر کى مظلوم باشه بیاد بگه با من دوست شو قبول میکنى ، جالبه
حالا شده ديگه مهم نیست مهم اینه من تو رو میخوام
-باشه ایرادى نداره
باریکلا چه دختر روشنفکری -بغض داشت خفم میکرد ، امیر برم شارژرم و بیارم بهت زنگ میزنم خدافظى کردم و گوشى و قطع کردم
خیلى ازش دلخور شدم ، از طرفى حال خودم و نمیفهمیدم، اخه چرا براى ىه رابطه دو روزه باید انقدر حساس باشم اما دل پر من از ىه جا نبود من با وجود سن کمى که دارم ‌ فشار فکریم این مدت خیلى شدید بود ، انگار خوشى امشبم تو چند ثانيه پرید زنگ وحید و حرفاى امیر و فکر کردن به اینکه قراره ۵ ماه دیگه چى بشه دیدم امیر از واتساپ تصویرى زنگ میزنه خودم و جمع و جور کردم و بغضم و قورت دادم جواب دادم نمىخواستم ضعف نشون بدم -جانم
غزل، کجا رفتى گفتى زنگ مىزنى که
-ببخش دستم بند بود میخواستم زنگ بزنم الان
اها گفتم شاید داره هوو میاد سرت ناراحت شدى
-نتونستم خودم و کنترل کنم بغضم شکست،
غزل ، سرت و بىار بالا ببینم ، غزل با توام ، چت شد ىهو ، تو دارى گریه میکنى؟
-امیر ببخش بعدا زنگ میزنم بهت حالم خوب نیست ،
گوشى و قطع کردم که دیدم تلفن خونه زنگ ميخوره ، کلافه شدم رفتم دیدم خونه عاقاجونه اصلا حوصله وحيد و نداشتم ، با حرص جواب دادم ،
-چى میگى؟
چه طرز صحبت کردنه -ببخشید ، فک کردم وحیده
وحید باشه چه فرقى داره این طرز صحبت نیست
-اصلا حوصله کل کل نداشتم
-جانم عاقاجون
آماده شو بیا شام بخور بعد با پدرت برگرد -عاقاجون من نیم ساعته شام خوردم
نپرسیدم شام خوردى ىا نه ، گفتم آماده شو وحید میاد دنبالت ، شام خوردى با پدرت برمیگردی، هر چى تا الان درس خوندى کافيه از ظهر تنها بودى تا الان وقت داشتى و خوندى ، خودت مىدونى که اصلا دلم نمیخواد سفره خونم ناقص باشه ، -اخه
آخه نداره ىک ربع ديگه پاىىن باش
-گوشى و قطع کرد
از حرصم تلفن و پرت کردم سمت اپن و همونجا نشستم بحال خودم زار زدم ، تو خونه خودمونم اختیار ندارم بمونم ، از اینکه بقیه برام تصمیم بگیرن خسته شدم . پنج دقیقه اى شد که فقط گریه کردم سرم داشت منفجر میشد، اما میدونستم نرم ، اعصاب خوردى واسه مامانم میشد، رفتم تو اتاقم و ىه مانتو تنم کردم شالم و سر کردم دیدم امیر داره زنگ میزنه ،
حوصله نداشتم حرف بزنم اما ترسیدم دلخور شه ىا نگران شه ، دلم نمیخواست امیر و از دست بدم خیلى باهام مهربون بود حداقل تو دو روز حالم و عوض کرده بود
-بله
غزل خواهش میکنم از این به بعد من زنگ میزنم جواب بده ، -ببخش تو حال بودم تلفن زنگ خورد نفهمیدم زنگ زدى
خب بگو ببینم چرا حالت خوب نیست، چرا گریه کردى؟
-نمیدونم دلم گرفت ىهو
چرا
-دله ديگه بعضى وقتا مى گیره
قربون دلت و خودت برم ، اگه دلت بخاطر حرف من گرفته من شوخى کردم ديوونه ،کدوم آدم عاقلی هست که یکی مثل تو کنارش باشه و بتونه به کس دیگه ای فکر کنه
-دلم پر بود زنگ عاقاجونم حالم و بدتر کرد ، با بغض گفتم باشه
الهی بمیرم بغض نکن دیگه گفتم ببخشید شوخی کردم فکر نمی کردم ناراحت شی معذرت می خوام نباید همچین شوخی میکردم حق دارى ناراحت شى، میخواستم ببینم چقدر برات مهمم ، قول میدم تکرار نکنم
– باشه امیر اشکالی نداره ولی خواهش می کنم دیگه با من از این شوخیا نکن ، به حد کافی تو خونه روم فشار عصبی هست همین برام کافیه
چیزی شده غزل انگارخیلی عصبی اى یعنی فقط به خاطر حرفای منه ؟
-نه ، کاش فقط از حرف تو بود
خب پس چی شده
-عاقاجونم زنگ زد گفت ىه ربع دىگه پاىىن باش وحید بیاد دنبالت
که کجا بری
-خونه عاقاجون شام بخورم
خب بگو شام خوردى نرو ناراحتى نداره
-دلت خوشه تو نمی‌شناسیش بعدم من نرم قرش و سر مامانم میزنن
دیدم وحید پشت خطمه
-بیا عجل معلق داره زنگ میزنه
خب غزل من اصلا دلم نمیخواد با اون برى،
-من از تو بدترم بخدا
باشه مراقب خودت باش
-منم مثل امیر حالم گرفته بود
-دیدم گوشى خونه داره زنگ میخوره
بیا من پاىىنم، با کى حرف مى زنى
-این که من با کى دارم حرف میزنم به تو ربطى نداره فک کنم
-گوشى و قطع کردم و چند دقیقه صبر کردم حالم که جا اومد رفتم پاىىن
چه عجب، آرایشم ندارى بگم جلو آینه بودى -براى کى آرايش کنم تو ىا عاقاجون
من
-هه من و نخندون
قشنگ خورد تو برجکش ساکت شد و راه افتاد همین که راه افتاد از شماره امیر و گرفتم و صداى گوشىم و کم کردم
-سلام عزیزم خوبى
سلام ، غزل نرفتى
-چرا همین الان از جلوى خونه حرکت کردم دیدم هم صحبتى مثل شما براى طى کردن مسیر حرف نداره مزاحمت شدم ، اگه کار ندارى حرف بزنیم تا من برسم ،
امیر دورت بگرده – قربونت دیگه چخبر خانوم عظیمى
قربون شما جوجه جان کیف کردم از حرکتت ىکى طلبت -انجام وظیفه اس ، مامان اینا خوبن
تو دیگه حرف نزن ، صبر کن من برات بگم
-عه جدى ، جانم بگو
خوب ، قطع کردى کلى رفتم تو هم این حرکتت عجیب شارژم کرد ، تو جوجه از همونایی که دل و بد مى برىا
-واقعا ، اختیار دارین من کارى نکردم که ، فقط دلم نمىخواست ناراحت بشین زنگ زدم
ىهو وحید آروم زد بهم
با اخم برگشتم سمتش
کى پشت خطه
-خجالت بکش
گوشیت و بده به من
-چه غلطا حق همچین کارى و ندارى اولا که ىکى از دبیرامه که مامان بابام میشناسنش دوما سعى کن احترام خودت و نگهدارى
حرصش و رو گاز ماشین خالى کرد و منم پرو ادامه صحبتم و کردم
-ببخشید جانم ، مى گفتین
غزلى در همین حد کلى دمت گرم تو ثابت شدى به من برو برات درد سر نشه مراقب خودت باش -نه عزیزم رسیدم خونه عاقاجونم اصلا به شما ارتباطى نداشت ، شما هم همینطور
دورت بگردم جوجه خدافظ
-قربان شما خدا نگهدار
غزل
-هىس ساکت شو اصلا نمیخوام حرفى ازت بشنوم، راجع به من چى فکر کردى ، ىا شایدم بخودت شک دارى بالاخره کافر همه را به کیش خود پندارد
-منتظر جوابش نشدم و راه افتادم سمت در ورودى ، جو این خونه و تحمل آدماش برام سخت بود
-طبق معمول رفتم سمت عزیز و عاقاجون و بعد از سلام احوالپرسى
گوشه ترین جا نشستم،
مینا سفره رو حاضر کن امشب بحد کافى همه منتظر موندن -خیلى بهم برخورد و نتونستم زبون سرخم و کنترل کنم
-عاقاجون ، من قصد منتظر گذاشتن بقیه رو نداشتم
-بهتون گفتم شامم خوردم ، شما اصرار داشتین که بیام
با صداى توبيخى بابا ادامه ندادم
غزل -هر بار میام اینجا بابا بخاطر عاقاجون من و ناراحت میکنه -چیزى نگفتم و سر شام بزور دو تا قاشق خوردم غذا از گلوم پاىىن نمیرفت
بعد شام گوشیم و برداشتم و رفتم تلگرام به امیر پیام دادم
-امیر خوبى؟
چند دقیقه بعد جواب داد
فدات رفتى خونه؟
-نه بابا الان سفره شام و جمع کردن
مشکلى که پیش نیومد
-نه بابا عددى نیست فکرش و نکن نسخه‌ اش و پیچیدم
اوه جوجه ، لاتيش و پر کردى ، پیاده شو با هم بریم
به حرفش خندم گرفت -امیر برم خونه بهت پیام میدم
باش جوجه
با چشم و ابرو به مامان اشاره کردم بریم
اونم اروم به بابا گفت
غزل اماده شو بریم

-سریع بلند شدم ، بریم من حاضرم
بى توجه به اخم عاقاجون خدافظى کردم و از خونه رفتم بیرون -تو مسیر هیچ کس حرفى نزد، به محض این که رسیدیم -مامان من میرم بخوابم خیلى خستم شب بخیر
برو عزیزم -بابا شب بخیر
شب توام بخیر
لباسام و عوض کردم و دراز کشیدم گوشى و برداشتم و شماره امیر و گرفتم
جانم ، الو غزل ، الو
گوشى و قطع کردم و پیام دادم
-امیر من خونم نمیتونم صحبت کنم
پس چرا زنگ زدى
-اخه صدات خیلى قشنگه خوشم میاد حرف میزنى
غزل اصلا حواست نیستا -به چى
به دلبرىاى امروزت
-از حرفش خجالت کشیدم -ببخشيد
جوجه چى و ببخشم ، این که این همه ماهى
جوابش و ندادم و از صفحه چتش اومدم بیرون، خودمم نميدونم چم بود ، همش به این فکر میکردم که نکنه دارم اشتباه میکنم، من تو دو روز بدجور بهش وابسته شدم حالا دلیلش فرار از افکار این مدتم بود ىا هر چى اما دلم نمیخواست در حق هر دومون ظلم کنم ىکساعتى تو همین فکرا بودم تصمیم گرفتم بهش بگم دیگه باهم در ارتباط نباشیم که هر دومون ضربه نخوریم
بهش پیام دادم -بیدارى
اره عزیزم چرا رفتى ىهو
-امیر
جان
-ىه چیز بگم ناراحت نمىشى
نه چرا ناراحت شم
-میشه دیگه ارتباطى با هم نداشته باشیم
چرا اونوقت
-ببین تو رو نمیدونم، اما ببخش که انقدر رک و بى پرده میگم، من تو دو روز به تو وابسته شدم ، دلیلشم نمیدونم، دروغ چرا شاید بخاطر شرایط و تحت فشار بودن فکرم تو این مدت بوده ىا چیز دیگه ، اما به هر حال دلم نمیخواد بعد از چند ماه که این حس شدید تر شد تو ىا من ضربه بخوریم
خب
-همین
اینا رو که خودم میدونم، دلیل دیگه؟
-نه همین فقط
اولا که جوجه دیگه نبینم این حرف و زدى
دوما من نمیذارم تو ىا من ضربه بخوریم، انقدر منفى فکر نکن
-اخه امیر
اخه بى اخه
غزل ؟
-جانم
راست گفتى
-چى و
که به من وابسته شدى
: -خب ، آره ، راستش من نمیدونم واقعا چجورى اینجور شد ، شايد حس کنى بهت دروغ گفتم و با کسى رابطه داشتم قبلا ، که اینقدر صريح به تو گفتم بهت حس وابستگى پیدا کردم، اما بجان مادرم که دنیامه تو اولین نفرى بودى که من باهاش وارد رابطه شدم هنوزم دو دلم که کارم درست بوده ىا نه،
دیدم ویس داد هندزفری و از رو میز برداشتمو و زدم باز شه

این چه حرفیه غزل تو من و چجور شناختى؟ اولا که من هیچ کارى به گذشته ات ندارم ، دوما تمام چیزایی که دوست داشتم بدونم و از سیما پرسیدم و اون بهم تموم اینا رو گفته ، فک کردى این همه خواهش و اصرار براى قبول کردن پیشنهادم از طرف تو بخاطر چى بود ، چون از نظر من ىه رابطه نصفش رو ظاهر طرفه نصفش رو رفتارش ، فک کردى من آدمى ام که هر کسى از راه رسید باهاش سریع وارد رابطه شم ، غزل من سر به سرت گذاشتم منم کلا تو این مدت با سه نفر وارد رابطه شدم که همون دو روز اول ولشون کردم چون دیدم قلق کار من نیستن منم نخواستم وابسته شن و با احساسشون بازى کنم‌ ,خودم سریع بهم زدم مىتونى تموم اینا رو از سیما بپرسی ، تو بحثت برام فرق داره دروغ چرا هنوز دو روزه با هم آشنا شدیم اما اگه واقعا بخوام راستش و بگم برعکس اون سه بار اینبار اصلا دلم نمیخواد تو رو ول کنم دوست دارم بیشتر هم و بشناسیم چون فکرم رو تو از اولم جدى بود اما با ازدواج کاملا سنتى هم زیاد موافق نیستم همونطور که با دوستى بیشتر از سه چهار ماه موافق نيستم ، در ضمن غزل من میدونم تو با کسى رابطه نداشتى و هر چند گذشته ات به من ارتباطى نداره اما این بزرگترین و مهم ترین امتیازه واسه ىه دختر ، منم این وسط خوش شانس بودم که تو قبولم کردى پس لطفا خودت و سرزنش نکن ، من سپردم به اون بالا سرى تو هم همون کار و کن
-حرفاش انقدر دلگرمم کرد که تصمیمم عوض شد ، -باشه
آفرین، حالا برو بخواب جوجه،شبت بخیر -شب تو هم بخیر
با انرژى و حس و حال خوبى که از حرفاى امیر گرفتم سعى کردم افکار بدم و کنار بذارم و راهى که شروع کردم و ادامه بدم -صبح که رفتیم مدرسه وضعیت من و صبا خنده دار بود ، خيلى اهل درس بودیم الان که دیگه بدتر ،تا موقعى که بریم خونه ىکسره راجع به فرهاد و امیر حرف مىزدىم صبا گفت که وقتى با فرهاد راجع به امیر حرف زده و گفته سیما خیلى ازش تعریف میکنه گفته خدا کنه غزل با همین ازدواج کنه اگه با وحید عقد کنه دق میکنه ،این و که گفت حسابی پکر شدم،
چى شدى غزل؟
-کاش بابامم مثل فرهاد فکر میکرد، من اصلا نمیتونم بفهممش
غصه نخور حل میشه حسم اینجور میگه -خدا کنه
-چند هفته اى به روال عادى گذشت ، تو این مدت رابطه من و امیر خیلى محکم و شىرىن تر شده بود ، من خیلى شدید بهش وابسته شده بودم ، امیرم همینطور ، فردا دقیقا ىک ماه از اولین قرار ما میگذشت ، تو این مدت حسابى حال و هوام تغییر کرده بود و تنها مشکلم وحید بود که تماساش بهم زیاد شده بود و مدام با عمو ىا تنها به بهانه هاى مختلف میومد خونمون ىا میومد جلوى مدرسه دنبالم هر چند زنگ و پىامهاش و ده تا ىکى جواب میدادم و بعد از اون روز که من و رسوند خونه عاقاجون دیگه سوار ماشينش نشدم اما کلا هر بار که حتی اسمش میومد تصمیم عمو و بابا تو ذهنم تداعی می شد و حسابی به هم میریختم،
امروز تعطیل بودم ،صبح که بیدار شدم دیدم امیر بهم پیام داده تونستى زنگ بزن ، رفتم تو پذیرایی و دیدم مامان نیست شمارشو گرفتم اشغال بود دیدم گوشیم زنگ میخوره -دورت بگردم چقدر دل به دل راه داره داشتم با تلفن خونه شمارتو میگرفتم اشغال بودی
قربون دختر خوشگلم برم برات صبحونه آماده کردم رو میزه بخور منم تا یه ساعت دیگه برمیگردم – باشه عزیز دلم مراقب خودت باش شماره امیر گرفتم
ساعت خواب جوجه
-سلام خوبى
علیک سلام
غزل -جان
شب ىه برنامه دارم که مثل مراسم سیما تا ده تمومه اگه مىتونى جور کن بیا خیلى دوست دارم باشى ، مراسم دوستانس و تموم دوستام هستن دلم میخواد باهاشون آشنا شى فردا هم که تعطیلی اما اگه دیدى شرایطت جور نیست ایرادى نداره -خيلى دوست دارم بیام بذار ببينم میتونم جور کنم، احتمال زىاد بىام چون اىن مدت هىچ جا نرفتم ، کجا هست؟
خیابون….
نه احتمال زیاد بیام قطع کن زنگ بزنم با بابام حرف بزنم خبر میدم – امیر که قطع کرد اول زنگ زدم به مامان که گفت مشکلی نداره ولی قبلش به بابات بگو بعد شماره بابا رو گرفتم زنگ سوم بود که گوشی رو جواب داد جانم غزل -بابا سلام خوبی
سلام دخترم جانم بگو – بابا شب یکی از دوستام دورهمی داره برای شام دعوتم کرده تا قبل از یازده هم برمیگردم خونه زنگ زدم ازتون اجازه بگیرم به مامانم گفتم
باشه عزیزم ایرادی نداره برو اما سعی کن زودتر برگردى
-چشم بابا مرسی کاری نداری
نه مراقب خودت باش غزل من به مادرت زنگ زدم اشغال بود بهش بگو من کارخونه سرم خیلى شلوغه تا آخر شب باید حسابهاى آخر سال و جمع کنیم تا بیام ساعت دوازده میشه بگو شام بخوره منتظر نمونه
-چشم
خدافظى که کردم تو فضا سیر میکردم کلى ذوق داشتم ، اول زنگ زدم مامان
جانم –
-میگم مامان نمی خواد از خونه عزیز بیای الان زنگ زده بودم با بابا صحبت کنم راجع به شب گفت بهت بگم زنگ زده گوشیت اشغال بوده امشب کارش طول میکشه تا بیاد خونه ساعت دوازده میشه گفت براى شام منتظرش نباشی تو بمون من خودم یه چیزی میخورم اینجوری من خیالم راحته تو تنها نیستی
باشه پس خیالم راحت باشه غزل حتماً ناهار بخورىا زودترم برگرد من تا ده میام خونه -مامان منم قبل از ۱۱ خونم مراقب خودت باش -توام همینطور سلام برسون عزیز اینا رو فعلا
– از اینکه قضیه امیر و برای بابا تعریف نکرده بودم ناراحت نبودم چون خیلی تو بحث ازدواج من بی منطق برخورد کرد اما از اینکه به مامانم نگفتم هر روز بیشتر عذاب وجدان می گرفتم تصمیم داشتم فردا وقتی تنها شدیم همه چیز و براش تعریف کنم با همین خیال لبخندی زدم و شماره امیر و گرفتم
جونم جوجه
– امیر من به مامان بابا گفتم
خب
-گفت ایرادى نداره بابام گفت امشب تا دوازده سرکاره ازم خواست تا ۱۱ خونه باشم مامانم خونه عزیزمه تا ساعت ده برمیگرده خونه اونم همینطور گفت زود برگردم
عشقم حله من قبل از یازده تورو برمیگردونم خوبه -آره عالیه من برم آماده شم پس
غزلى من باید ىکم زودتر برم سعی کن تا ساعت چهار و نیم آماده باشی چون من باید پنج اونجا باشم
-باشه چشم
چشمت بى بلا عشقم نمیدونى چقدر شوق ذوق دارم این اولین مهمونیه که تو کنارمی
-منم همینطور خوش صدا جونم ، -فعلا
قربونت -سریع رفتم سمت حمام و بعد از ىه دوش حسابى اومدم بیرون سریع یه لباس راحتی پوشیدم و موهامو با باد سشوار خشک کردم رفتم سمت کمد لباسهام و ىه کت و شلوار جذب که هر کسى تو تنم مىدىد پسند میکرد و گذاشتم بیرون خدا رو شکر عادت خوبی که داشتم این بود که همیشه لباسام شسته و اتو کرده تو کمد آویز بود این جور مواقع که عجله داشتم این بند از زندگیم خیلی به کارم میومد رفتم سمت میز آرایشم و تموم موهامو فر درشت کردم و از بالا جمع کردم جلوشم با گىره جمع کردم تا بعد از آرایشم ببینم چه حالتی بهش بدم کیف لوازم آرایشم و باز کردم و مشغول آرایش کردن شدم آرایشم که حسابی به دلم نشست جلوی موهامو باز کردم و چند مدل روش امتحان کردم بعد از این که کار موم تموم شد یه لبخند رضایت تو آینه به چهره خودم زدم و رفتم سمت لباسم پوشیدمش تا اونجا راحتتر باشم ىه مانتو جلو باز حریر با یه شال نازک سرم کردم گوشیمو برداشتم و رفتم تو هال روی کاناپه نشستم پنج دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد عاشق آنتاىم بودن امیر بودم
-جان غزل من سر خیابونم
– باشه عزیزم الان میام
-کیفم و برداشتم گوشى و کلیدام و انداختم توش و از خونه زدم بیرون همین که سوار ماشین شدم امیر ىه سوت بلند زد
به به جوجه چه خوشگل شدى -خيلى بدى مگه زشت بودم
نه اخه بجز روز مهمونى سیما هر بار زنگ زدم بهت آرایش نداشتى ىا حتى بیرونم رفتیم با اینکه بار اولى بود که باهام اومدى بیرون اصلا آرایشت تو ذوق نمیزد
-بالاخره نفهميدم الان خوبم ، ىا اون موقع که آرایشم زیاده
تو همه جوره خوبی ، میدونی هرجا چه جوری بری، همه چیزت خوبه همیشه همینجوری بمون ،غزل بار اول که رفتیم بیرون آرايشت غلیظ نبود خیلی خوشم اومد دختری نبودی که بخوای چهره مصنوعی برای خودت درست کنی ، تو مهمونی سیما از تیپت خیلی خوشم اومد کلا فکر کنم اسپرت پسندی زیاد اهل تیپ های مجلسی نیستی
– آره راستش هم از آرایش زیاد هم از پوشیدن لباس های خیلی زنونه و مجلسی خوشم نمیاد
دیگه از چه چیزهایی خوشت نمیاد
– خیلی چیزا ، برعکس ظاهرم که نشون نمیده از خیلی چیزا بدم میاد
خوب مثلاً
– مثلا از درس خوندن، از خانواده بابام ، از آدمای سیگاری از دخترایی که خیلی خودشونو به پسرا میچسبونن یا برعکس از آدمای بی انرژی و خشک از خیلی از غذاها از بعضی از شهرها
یا علی ترمز کن بابا میگم یه سوال غزل
-جان
اون وقت مطمئنی از من خوشت میاد؟؟؟
-خندم گرفت و بلند زدم زیر خنده
والا به خدا جدی میگم از نصف موجودات عالم بیزاری
-نه ، بخدا شاید علایقم کم باشه اما با کیفیته
غزلى ما خاک پاتیم چوب کارى نکن -ىکم بعد جلوى ىه ساختمون وىلاىى نگهداشت و بعد از اىنکه در و زد رفتیم داخل ماشین و پارک کرد و کنار هم راه افتادیم -امیر خیلى شلوغه،
نه عزیزم حدود۸۰ نفر اما مطمئنن همه خیالت راحت
فعلا کسى نیومده زیاد اینجور تو هم معذب نمىشى -نه بریم عزیزم من معذب نیستم کم کسى کنارم نیست
جوجه کم دلبرى کن ، پدر من و درآوردى این ىه ماه
-لبخندى به حرفش زدم ، امیر واقعا فراتر از فکراى من خوب بود تو این ىه ماه دریغ از ىه حرف ىا درخواست بیجا
به محض ورود ىه دختر و پسر که داخل سالن بودن اومدن سمتمون
به به عاقا امیر خوش اومدى
چاکرم اشکان جان
بهم دست دادن که نگاهش افتاد سمتم -سلام
سلام خانوم -دستش و دراز کرد سمتم، من تو این مواقع اصلا معذب نمیشدم، همونجور که دستم کنارم بود رو بهش گفتم ، من غزلم ، خوشحالم از دىدنتون -ىکم رفت تو هم
خوش اومدین منم همىنطور دخترى که کنارش بود زد زیر خنده و دستش و گرفت سمتم
من سانازم ، خوش اومدى غزل جون ، خیلى باحالى
-خيلى گرم و صمیمی بهش دست دادم
بیا عزیزم بریم اتاق وسايل تو بذار ، راحت باش
برو عزیزم ، ساناز ىه زحمت دارم برات
جان
غزل کسى و نمیشناسه وقتى که کنار من نیست لطفا حواست بهش باشه
خیالت راحت -با ساناز رفتیم سمت اتاق داشتم وسایلم و میذاشتم تو کمدى که ساناز نشونم داد
غزل جون ىه سوال ، البته اگه دوست دارى جواب ندى ایراد نداره -نه عزیزم بپرس
چجورى با امیر آشنا شدى
-به یاد شیرینی اون روز لبخندی روى لبم نقش بست
-راستش ما کلا ىک ماهه با هم در ارتباطىم ، دقیقا ماه پیش تو همین تاریخ من تولد ىکى از دوستام به اسم سیما بود که امیر براى اجرا اونجا بود البته با دوست پسر سیما هم خیلى صمیمى بودن تو مهمونى من ازش خواستم ىه اهنگ بزنه بعدم دیگه ندیدمش آخر مهمونى از سیما خواسته بود که اگه من قبول کنم با هم در ارتباط باشیم
چه جالب بهش نمیاد، اخه من ىکسالى هست امیر و میشناسم، تو جمع دوستانمون هم با تموم دخترا رفتارش خوبه اما خیلى سخت با کسى ارتباط مىگىره فک نمیکردم انقدر ساده تو ىه برخورد به این کوتاهى کسى دلش و ببره ، باریکلا، البته اینم بگم از ظاهرت معلومه که خیلى صادق و با متانتى ، چهره اتم که خیلى تو دل بروعه
-از تعریفات ساناز صورتم گل انداخت، قربونت برم عزیزم خودت خوبى که من و خوب مىبىنى
بیا بریم عزيزم ، کنار خودم باش تا کسى ناراحتت نکنه
-با استرس نگاش کردم مگه قراره اتفاقى بیفته
نه قربونت برم ، کلى میگم تو جمع امشب دو نفر هستن که نسبت به امیر خیلى حس دارن ، البته مهم امیره که توجهى نداره اما ممکنه تو رو کنارش ببينن بخوان حالت و خراب کنن ، اما کنار من باش و خیالت هم راحت باشه ، اولا که امیر از من هر کارى بخواد رو چشمم انجام میدم چون مثل ىه برادره برام دوما خودت انقدر تو همین چند دقیقه به دلم نشستى که خلاصه بگم حله -از اینهمه صمیمیت و مهربونیش کلى حس خوب گرفتم و دستش و که میون صحبتهاش تو دستم گذاشته بود و فشردم و لبام و براش غنچه کردم -حيف دکور جفتمون خراب میشه وگرنه جاش بود دو تا بوس آبدار کنم
لبخندى زد و گفت بیا بریم بیرون که امشب باید حسابى بهت خوش بگذره مخصوصا اینکه بار اوله مهمون ماىى، -از اتاق رفتیم بیرون چند نفرى اومده بودن ساناز اروم کنارم گفت بیا بریم که اولیش اومده، همون دختره است که بینیش چسب داره
-گذرى نگاهش کردم ىه دختره سبزه با قد متوسط در کل فیس خوبى داشت ولى آرایشش افتضاح بود انگار عروس بود ، تازه فهمیدم چرا امیر میگه من اهل آرایش نیستم خب با دیدن اینا حق داره بگه من آرایشم کمه تو همین افکار بودم که رسیدیم نزدیکشون بعد از اینکه با ساناز احوالپرسى کردن
برو عزیزم ، ساناز ىه زحمت دارم برات
جان
غزل کسى و نمیشناسه وقتى که کنار من نیست لطفا حواست بهش باشه
خیالت راحت -با ساناز رفتیم سمت اتاق داشتم وسایلم و میذاشتم تو کمدى که ساناز نشونم داد
غزل جون ىه سوال ، البته اگه دوست دارى جواب ندى ایراد نداره -نه عزیزم بپرس
چجورى با امیر آشنا شدى
-به یاد شیرینی اون روز لبخندی روى لبم نقش بست
-راستش ما کلا ىک ماهه با هم در ارتباطىم ، دقیقا ماه پیش تو همین تاریخ من تولد ىکى از دوستام به اسم سیما بود که امیر براى اجرا اونجا بود البته با دوست پسر سیما هم خیلى صمیمى بودن تو مهمونى من ازش خواستم ىه اهنگ بزنه بعدم دیگه ندیدمش آخر مهمونى از سیما خواسته بود که اگه من قبول کنم با هم در ارتباط باشیم
چه جالب بهش نمیاد، اخه من ىکسالى هست امیر و میشناسم، تو جمع دوستانمون هم با تموم دخترا رفتارش خوبه اما خیلى سخت با کسى ارتباط مىگىره فک نمیکردم انقدر ساده تو ىه برخورد به این کوتاهى کسى دلش و ببره ، باریکلا، البته اینم بگم از ظاهرت معلومه که خیلى صادق و با متانتى ، چهره اتم که خیلى تو دل بروعه
-از تعریفات ساناز صورتم گل انداخت، قربونت برم عزیزم خودت خوبى که من و خوب مىبىنى
بیا بریم عزيزم ، کنار خودم باش تا کسى ناراحتت نکنه
-با استرس نگاش کردم مگه قراره اتفاقى بیفته
نه قربونت برم ، کلى میگم تو جمع امشب دو نفر هستن که نسبت به امیر خیلى حس دارن ، البته مهم امیره که توجهى نداره اما ممکنه تو رو کنارش ببينن بخوان حالت و خراب کنن ، اما کنار من باش و خیالت هم راحت باشه ، اولا که امیر از من هر کارى بخواد رو چشمم انجام میدم چون مثل ىه برادره برام دوما خودت انقدر تو همین چند دقیقه به دلم نشستى که خلاصه بگم حله -از اینهمه صمیمیت و مهربونیش کلى حس خوب گرفتم و دستش و که میون صحبتهاش تو دستم گذاشته بود و فشردم و لبام و براش غنچه کردم -حيف دکور جفتمون خراب میشه وگرنه جاش بود دو تا بوس آبدار کنم
لبخندى زد و گفت بیا بریم بیرون که امشب باید حسابى بهت خوش بگذره مخصوصا اینکه بار اوله مهمون ماىى، -از اتاق رفتیم بیرون چند نفرى اومده بودن ساناز اروم کنارم گفت بیا بریم که اولیش اومده، همون دختره است که بینیش چسب داره
-گذرى نگاهش کردم ىه دختره سبزه با قد متوسط در کل فیس خوبى داشت ولى آرایشش افتضاح بود انگار عروس بود ، تازه فهمیدم چرا امیر میگه من اهل آرایش نیستم خب با دیدن اینا حق داره بگه من آرایشم کمه تو همین افکار بودم که رسیدیم نزدیکشون بعد از اینکه با ساناز احوالپرسى کردن
آخ یکی بود یکی نبود یه عاشقی بود که یه روز بهت میگفت دوست داره آخ که دوستت داره هنوز
دلم یه دیوونه شده واست می آزاره هنوز از دل دیوونه نترس آخ که دوستت داره هنوز وای که دوست داره هنوز

اومد نزدیک من و باقى آهنگ تا انتها رو به من ادامه داد
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا میشم (2)
گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تویی سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه میشه نازنین حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا میشم (2)
گفتی که با وفا بشم سهم من از وفا تویی سهم من از خودم تویی سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن آخ مگه میشه نازنین حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین
شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم
ترانه خون قصه ی تموم عاشقا میشم (2)

آهنگ که تموم شد سنگینى نگاها شروع شد و با صداى امیر نگاهها کشیده شد سمتش به من اشاره کرد و گفت بچه ها هر چند ساناز عضو جدید جمع و بهتون معرفی کرده اما وظیفه من بود بگم پس معرفى میکنم این دختر که کنارمه به معناى واقعى ىه خانوم به تمام معناست، غزل ىک ماهه که تمام زندگى من شده و تموم این ىک ماه هر بار اين آهنگ و براتون خوندم به عشق خودش بوده و بس، امشب افتخار داد و کنار من بود منم سعادت داشتم کنارش این آهنگ و بخونم
-از حرفهاش واقعا لذت بردم و حس کردم پیش همه من و برد تو اوج بجز چند نفر همه با لبخند تبریک گفتن و ابراز خوشحالى کردن ، اشکان به شوخى گفت خدا رو شکر بالاخره ىه نفر چشمت و گرفت والا داداش ما هر کى و معرفى کرديم تو ىه عیبى روش گذاشتى الانم بىاىن بریم پاىىن که پذیرایی شین ، کم کم همه رفتن پاىىن ، من اما ترجیح دادم با امیر برم ، با حمید وسایلش و سریع جمع کرد و گفت غزل وسایلت و جمع کن اومدیم بالا ببرمت سریع خونه -لبخند پر از عشقى بهش زدم ، ، باشه عزیزم -رفتیم پاىىن و کنار ساناز نشستم امیرم اون سمتم ىه صندلى گذاشت و نشست
ساناز آروم کنار گوشم گفت تو که امیر حرف میزد تو فضا بودى اما من حواسم به نيلوفر و بود چهره هاشون شبیه چک برگشتى بود همىن که زدم زیر خنده تیکه ژله اى که تو دهنم بود پرىد تو گلوم و حس کردم دارم خفه میشم ساناز هول شد و سرىع میزد پشتم امىرم از اون بدتر سریع برام آب ریخت تا حالم جا اومد همه نگاهشون سمت ما بود که حرف نیلوفر جمع و ساکت تر کرد
عزیزم مراقب باش ببین گل جمع دوستانه ما رو روى هوا زدى نتیجش شد این آخر شبى تو گلوت گیر کرد اىن و گفت و خندید
منم که زبونم دراز و حاضر جواب

https://beautyvolve.ir/

ان

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=15374
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : وایییی عالی بووووووووود👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻...
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.