| Friday 18 September 2020 | 12:03
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان راتا به قلم ریحانه شفیعی

  • پنج‌شنبه, 13 آگوست 2020
  • 11:30 ق.ظ
رمان راتا به قلم ریحانه شفیعی

هزار تومان30

توضیحات

رمان راتا به قلم ریحانه شفیعی

ژانر :

عاشقانه ، معمایی ، هیجانی، اجتماعی .انتقامی

خلاصه ی رمان :

دو خواهر به نام راتا و راشین که پنج سال پیش مادر و پدرشون و تو تصادف از دست میدن

با ورود راتا به دانشگاه پسری سر راهش سبز میشه که قبلا عاشق خواهرش بوده

و طی کش مکش دوست همون پسر وارد زندگی راتا میشه

و از هم خوششون میاد اما سر یه لجبازی سمیر به راتا تجاوز میکنه و ……

قسمت رایگان این اثر :

.راتا هوووو راتا پاشو من نمی‌دونم تو که هر بار با داد من بیدار میشی برای چی آلارم ساعتت و روشن می‌کنی خب اَااه
_مگه چنده ساعت؟!؟. چمیدونم
_وای واااایی خدایا بدبخت شدم چرا باز خواب موندم به سه شماره پریدم واصلا نفهمیدم چجوری حاضر شدم هفته پیش دقیقا همین موقع تیکه درشتی که استاد جلو بقیه بهم انداخت و یادم نرفته … خانوم محترم دوران دانشکده با دوره پیش دبستانی فرق داره اینجا هم قرار نیست خمیر بازی کنید و نقاشی بکشید نقشه کشی هم با رنگ آمیزی فرق داره بعدم رو ب همه گفت بار آخری بود ک اجازه دادم کسی بعد از من وارد کلاس بشه چون بشدت با بی نظمی مخالفم میتونین بشینین _رسیدم دم درب ورودی از فکر اومدم بیرون و مثل جت خودم و رسوندم پشت در. در باز بود و استاد و دیدم که مشغول حضور غیابه تو دلم گفتم غیبت بخورم سنگین ترم اومدم رد شم که یهو با حرف یکی از بچه ها خشک شدم ..
عه استاد این بچه پشت در مونده طفلی نمیذارین بیاد تو بعدم نگاه کرد سمت در گفت تو همون بیرون اگه خمیر بازیات همراته مشغول شو دخترم
استاد اومد دم در و گفت بیاین داخل فک کنم دلش بحالم سوخت بس که خودم و زده بودم به موش مردگی
آقای سارمی شما هم بار آخر بود که مزه پراکنی کردین دلیل دیر اومدناتون چیه ?!
_استاد مسیر یه مقدار دوره تو ترافیک موندم بله خانومِ … _فروزان هستم …
خانوم فروزان مقنعه چپه ای که سر کردید بهمراه بند کتونی بازتون تایید می‌کنه که ترافیک خیلی سنگینی بوده همه زدن زیر خنده … میتونین بشینین تکرار نشه
نشستم سریع وسط کلاس و استاد طبق رویه اش بجدیت تمام شروع به تدریس کرد یهو نگام افتاد سمت همون پسره که مزه انداخت دیدم داره نگاه می‌کنه با اشاره بهش گفتم دارم برات پر رو پر رو خندید و روش و کرد اونور کلی تو دلم فحش نثار خودش وخاندانش کردم این هفته دومی بود که وارد این دانشکده شده بودم و دوبار جلوی همه سوتی داده بودم و ضایع شده بودم تصمیم گرفتم من بعد حسابی حواسم و جمع کنم تا مشکلی پیش نیاد
خب … از خودم بگم من راتا فروزان دختر ارشد خانواده فروزانم صاحب یه خواهر که دو سال ازم کوچیکتره ، پنج سال پیش پدر و مادرم و توی تصادف از دست دادم و بعد اون با خواهرم زندگی تازه و متفاوتی و شروع کردیم فوت همزمان پدر و مادرم ضربه خیلی بزرگی برای من بود اما بخاطر راشین باید قوی از جا بلند میشدم و ادامه میدادم پدرم مرد محترم و شناخته شده ای بود و بخاطر اینکه بر خلاف فرمان خانوادش با مادرم ازدواج کرده بود مورد غضب حاج محمود فروزان بزرگ قرار گرفته بود.
مادرمم زمان کودکیش بخاطر اختلاف قبیله ای بر سر یک قتل به عنوان خون بس به خانواده مقتول داده میشه ولی از اونجایی که مادرم آدم فوق العاده جسوری بوده همون شب با کلی ترفند فرار می‌کنه و به تهران میاد با پول و طلاهایی که همراهش بوده و البته با طی کردن کلی سختی و مشکلات یه زندگی مستقل میسازه . یه روز که برای خرید به حجره پدر بزرگم میره روی پله ها میخوره زمین و پاش آسیب میبینه همون پا شکستن و طرز برخورد موقرانه مادرم دل پدرم و می‌بره . با کلی کشمکش با هم ازدواج میکنن و همون موقع هم حاج محمود پدرم رو بخاطر اینکار از خودش میرونه اینا همه دلایلی بود که من و وادار به قویتر بودن میکرد .از نظر ظاهری من و راشین هر دو شبیه مادرم بودیم چهره های زیبایی داشتیم یادمه مادرم زمان زنده بودنش مدام می‌گفت خدا کنه شما مثل من نباشین بختتون هم به زیبایی چهرتون باشه و غافل از بازیهای روزگار که من و راشین تو اوج نیاز به پشتوانه هر دو حامی زندگیمون و از دست دادیم تنها شانس ما ثروت پدریم بود که لاقل باعث میشد از نظر مالی احتیاج به کسی نداشته باشیم . کلاس نقشه کشی که تموم شد یه آنتراک سی دقیقه ای داشتیم و بعد از اون یه کلاس دیگه که استادش خیلی خشک و جدی تر از استاد زاهدی (استاد نقشه کشی)بود تصمیم گرفتم برای اینکه یکم از کسلی بیام بیرون برم تو محوطه پشت دانشگاه که فضای سبز بود یکم قدم بزنم چون اوایل ترم بود و با کسی به اون شکل آشنا نشده بودم تصمیم گرفتم تنها برم تو حال خودم غرق بودم که دیدم به به کوه یُد داره با تلفن حرف میزنه یکم با فاصله پشت شمشادای بلند صبرکردم و به حرفاش گوش دادم داشت با تلفن صحبت میکرد که لابه لای حرفهاش یهو گفت صبر کن اتفاقا ماشین نزدیکمه میرم بر میدارم زنگ میزنم برات میخونم بلند شد و رفت ولی کلاسورش و نبرد فهمیدم دوباره میاد یه لحظه نگاهم افتاد به سطل رنگ سبز که همرنگ نیمکت بود و باغبونِ پارک رو چهار پایه گذاشته بود و سریع دست به کار شدم و نقشه پلیدم و اجرا کردم چون وقتی برای فکر کردن نبود باید تلافی میکردم تا با دل خنک شب سرم و میگذاشتم رو بالشت دو تا فرچه زدم و سریع دویدم سر جام چون صبر کردن بیشتر ریسک بود و شروع کردم ب شمردن یک. دو. سه‌. چهار. و بله برگشت و همون‌طور که مشغول حرف زدن با تلفن بود کاملا ریلکس خودش و رها کرد رو صندلی تلفنش و که قطع کرد حرکت کردم سمتش
_آقای سام سارمی درست گفتم دیگه؟
بله کوچولو
_عمو شما نبودین یه دختر بچه نیمکت و با فرچه رنگ زد و رفت فک کنم نتونین تا یک ربع دیگه سر کلاس حاضر شین چون باید برین لباستون و عوض کنین
مثل برق از جاش پرید و یه نگاه کرد و دید بله تا اومد حرف بزنه انگشتم و گذاشتم رو ببینیم
_ هیسسس! بی حساب شدیم من بعدم سعی کن زیاد با من کل کل نکنی فعلا روز خوش . با کلی خوشحالی و خشنودی از این موفقیت راه افتادم سمت درب ورودی پنج دقیقه تا شروع کلاس مونده بود ولی تصمیم گرفتم برم زودتر سر کلاس . تند تند دعا میکردم بعد استاد برسه و بلهههه همونم شد استاد اومد و دقیقا موقع حضور غیاب یهو در کلاس ضرب خورد و قامت خشمگین سام سارمی ظاهر شد
_ ببخشید استاد یه آدم عقده ای برام یه مشکل پیش آورد و مجبور شدم چند دقیقه علاف شم
_ بیا برو داخل اما بار آخر بود که اجازه دادم میذارم پای بی‌نظمی‌های هفته اول .
اومد نشست چند تا صندلی اونورتر از من یهو برگشت سمتم _بیچارت میکنم مونده من و بشناسی
منم که هر چی ارث از جسوریت مادرم بود و یه تنه برده بودم یه پوزخند زدم و گفتم هه شما حالا مارک لباست و بکن باقیش پیشکش برگشتم و محلش ندادم
شب برگشتم خونه و کل اتفاقا رو مو به مو تند تند واسه راشینم تعریف کردم و کلی از سام گفتم و حسابی خندیدیم بعد شام راشین گفت خیلی حوصلم سر رفته تو هم که فردا بیکاری بیا بریم بیرون یه دور بزنیم گفتم اوکی بدو بریم حاضر شیم که بدجور پایم بعد اینکه کلی بخودمون رسیدیم یه تیپ ست سفید مشکی هم زدیم و حرکت کردیم . به پیشنهاد راشین بعد یکم دور زدن رفتیم سمت کافی شاپ پدر دوستش . دو تا اسپرسو سفارش دادیم بعد کلی گپ زدن رضایت دادیم که برگردیم خونه . راشین جلوی درب ورودی ایستاد منم رفتم تا ماشین و ازکوچه بغلی بیارم بیرون دور زدم رسیدم دم درب ورودی یکم شلوغ بود انگار ماشین زده بود به یه نفر داشتم با چشم دنبال راشین می‌گشتم که یهو خون تو رگام یخ زد راشین رو زمین افتاده بود و ساعدش و محکم نگه داشته بود نفهمیدم چجوری اومدم پایین راننده مدام می‌گفت خانوم معذرت میخوام ندیدم بخدا اصلا شما رو راشینم مظلوم تند تند می‌گفت من خوبم ایراد نداره عاقا اتفاقه دیگه فقط برو تو رو خدا الان خواهرم میاد راننده گفت نه من باید بیام همراتون دکتر شاید خدای نکرده نزدیک شدم بلند گفتم خدا بیناست متاسفانه یه مشت بنده کور داره که…. عهههه….. ساکت شدم ی لحظه… این که سامه … اونم مات بود که یهو به خودم اومدم
_آقای سارمی پس علاوه بر میزان نمک وجودیت بیناییتونم انگار مشکل داره راشین مدام می‌گفت آبجی خوبم بخدا عاقا برو نگاهش کردم طفلی ترسیده بود راشین بر خلاف من خیلی آروم بود دقیقامثل پدرم ناخودآگاه یادتصادف پدرم اینا افتادم و اشکام بسرعت می‌ریخت راشین و بغل کردم و گفتم
_خوبی راشین دستت خیلی درد گرفت؟ من خوبم آبجی پاشو بریم تو رو خدا گریه نکن
سام با تعجب بهم نگاه میکرد
من معذرت می‌خوام خانوم فروزان واقعا متوجه نشدم ندیدمشون شرمنده _مهم نیست انگار تو کلا مشکل داری با خودتم پاشو عزیزم بریم دکتر
آبجی خوبم بخدا چیزیم نیست بلندش کردم و بی توجه به بقیه بردمش سمت ماشین همه متعجب نگاهم میکردن اما این وسط فقط راشین بود که درک میکرد برای یه تصادف کوچیک چرا من انقدر بهم ریختم حرکت کردم تو ماشینم فقط تا خود بیمارستان گریه کردم و هر چی تو دلم بود بار سام کردم راشین مدام میخواست جو و عوض کنه و مدام شوخی میکرد رسیدم بیمارستان دست راشین و گرفتم و بردمش سمت پذیرش گفت باید عکس بندازیم و بعد حاضر شدنش بگیم که آسیبش جدیه یا نه راشین رفت داخل که عکس بندازه یهو دیدم سام با یه نفر دیگه دارن میان سمت من بی توجه سرم و گردوندم اون سمت که با سلام سام به اجبار برگشتم سمتش و خیلی سرد جوابش و دادم نشست روبروم _خانوم فروزان خواهرتون بهترن؟دکتر چی گفت؟
عصبی برگشتم سمتش
_هیچی گفت یه پارچ آب هویج بدین دست راننده بلکه بینایش بهبود پیدا کنه دوستش آروم خندید سامم در حالی که سعی میکرد خودش و کنترل کنه رفت سمت در راهرو دوستش بلند شد چند دقیقه بعد یه لیوان آب گرفت سمتم و گفت معذرت می‌خوام بفرمایید . از بس گریه کرده بودم بشدت تشنم بود گرفتم زیر لب یه تشکر کردم
نوش جان ، جسارتا میگم دیر وقته به خانوادتون اطلاع دادین خواهرتون تصادف کرده _یهو خشک شدم چقدر من و راشین توی این دنیا بی کس بودیم
_نه
نگران نشن
_ من پنج ساله پدر و مادرم و تو تصادف از دست دادم
خدا رحمتشون کنه متاسفام ._منم سری تکون دادم و بی هیچ حرفی رفتم سمت اتاق دکتر بعد از دو ضرب با بفرمایید دکتر وارد اتاق شدم و نشستم کنار راشین گفتم عاقای دکتر دست خواهرم … خندید و گفت خوش بحال خواهرتون که خواهر دلسوزی مثل شما داره لبخند بی جونی زدم ادامه داد خدا رو شکر دستشون نشکسته اما بخاطر ضربه یه کوچولو آسیب دیده که اگر ده روز بسته باشه بهتره تشریف ببرین اتاق کناری براتون میبندن تشکر کردم و با راشین رفتیم بیرون دیدم سام پشت دره اینبار رو به راشین گفت خانوم فروزان دستتون بهتره بله فقط ده روز باید ببندم _نمی‌دونم چجوری ازتون عذر خواهی کنم من و ببخشین نمی‌دونم اصلا چی شد _نه اتفاقه پیش میاد شما هم مقصر نیستین الآنم من حالم خوبه مرسی که اومدین تا اینجا ممنون شما برین
باز رو کرد سمت من
خانوم فروزان بازم معذرت می‌خوام قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم
_باشه ایراد نداره بخیر گذشت اینبار منم شاید زیاده روی کردم اما حق دارم چون راشین تنها فرد زندگیمه
شبتون بخیر
حرکت کردیم سمت خونه راشین که تا رسیدیم فوری رفت خوابید منم با همون لباسهام رو کاناپهِ حال قش کردم .
صبح بیدار شدم و بعد یه دوش جانانه رفتم سمت اتاق راشین بیدارش کردم و دو تایی یه صبحونه مفصل خوردیم و نشستیم پای یه فیلم توپ وسط فیلم یهو راشین گفت :میگم راتا یادم رفت دیشب بپرسم این پسره که زد به من همون همکلاسیت بود ؟
همونجور که چشمم به تلویزیون بود گفتم آره چطور مگه
آخه اصلا حرفایی که زدی بهش نمیومد خیلی موقر و با شخصیت بود
یهو با یه اخم ساختگی برگشتم سمتش
_اون وقت جنابعالی تو ده تا کلمه حرف از کجا به این نتیجه رسیدی؟ اوضاع گلوت چطوره ؟!احیانا چیزی گیر نکرده تو گلوت؟
_وا آرتا همش ی سوال بود آخه خیلی محترمانه حرف میزد
_آرشین جان ، عزیزم کور بوده زده دستت و داغون کرده انتظار داشتی بیاد داد و بیداد کنه
آرشین هم ادامه نداد یک هفته گذشت و صبح با استاد زاهدی نقشه کشی داشتیم آلارم گوشیم واقعا خنده دار بود از هفت تا هشت به مدت هر پنج دقیقه آلارم گوشی و فعال کرده بودم همون زنگ اول که خورد پریدم یه دوش جانانه گرفتم و سریع به آراسته ترین و منظم ترین شکل ممکن راه افتادم یک ربع زودتر رسیدم سر کلاس و منتظر نشسته بودم که بقیه هم کم کم اومدن استاد که داخل کلاس شد جو بشدت خشکی حاکم شد . بعد از کلاس یادم افتاد راشین دیروز گفت ماشینت و یه کارواش ببر ثواب داره دیدم بیکارم رفتم کنار پارک پشتی دانشگاه گذاشتم ماشین و کارواش بهشم گفتم من میرم یک ساعت و نیم دیگه میام میبرم پام و گذاشتم بیرون گفتم بار آخرم بود اینجا گذاشتم ماشین و خیلی محیطش مزخرف بود
سریع برگشتم دانشگاه تا دیر نشه وسط کلاس استاد صاحبی بود داشتم خودکار و با انگشتام بازی میدادم که یهو از دستم در رفت و خودکار محکم خورد کنار تابلو و افتاد زمین استاد صاحبی عصبی گفت کی اینجا داره تمرین پرتاب نیزه میکنه سریع بلند شه تا اومدم حرف بزنم
معذرت می‌خوام از دست من افتاد
_افتاد یا پرت کردی
نه افتاد معذرت میخوام
_اقای سارمی مورد سومی ازتون نبینم
چشم استاد
_نگاه کردم سمتش و یه لبخند تشکر آمیز تحویلش دادم
رفتار سام خیلی با من تغییر کرده بود منم از موضعی که روش گرفته بودم اومدم بیرون بعد کلاس رفتم سمتش و گفتم نیاز نبود برای خودت مشکل درست کنی خیلی ممنونم لطفت و جبران میکنم خندید و گفت ان شاالله می‌خوام نمک گیرت کنم بعدم خندید و رفت
یاد حرف راشین افتادم این سام ،سامِ هفته قبل نبود واقعا رفتارش عوض شده بود. البته علتشم به هفته قبل برمیگشت. بعد کلاس راه افتادم سمت کارواش نزدیک درب ورودیش بودم که یه لکسوز مشکی از کارواش اومد بیرون و پیچید سمتم تا شیشه رو پایین زد من مسیرم و کج کردم که ..
خانوم فروزان!
با تعجب برگشتم دیدم دوست سامِ
نزدیک تر شد سلام و احوالپرسی کوتاهی کردیم
حال خواهرتون چطوره
_شکر خدا بهتره
اگه تشریف میبرید خونه من برسونمتون
_نه ممنون ماشینم همین کارواشه
چند ثانیه مکث کرد یهو گفت
اجازه بدین من برم بیارم خانوم فروزان
_نه ممنون لطف دارید تشکر با اجازه
که دیدم باز محکم تر تکرار کرد
نه شما صبر کنید همینجا رسید و بدین من تحویل میگیرم
دروغ چرا اصلا دوست نداشتم پام و باز بذارم اونجا با یه تشکر فیش و دادم دستش و کنار ماشینش منتظر موندم یهو صدای گوشیش بلند شد شیشه ماشین پایین بود و صفحه روشن گوشی جلوی چشمم جلب توجه کرد
دنیای من 💜
از عکس مخاطب مشخص بود که مادرشه یهو ناخودآگاه یاد مادرم افتادم و بغض به گلوم چنگ زد سریع خودم و جمع کردم جلوم توقف کرد و پیاده شد
بفرمایید جسارت بنده رو ببخشید دیدم محیطش در شأن و مناسب رفتن شما نیست
_آقای… معذرت می‌خوام
یه لبخند زد و گفت فامیلی من یه کوچولو سخته اسمم سمیره
_سمیر خان ممنون از لطفتون شرمنده کردین با اجازه روزتون بخیر
سوار شدم و حرکت کردم یه موزیک با انرژی پلی کردم و به سمت خونه حرکت کردم .
روزها طبق روال همیشه تکراری سپری میشد . من و آرشین حسابی مشغول درسهامون بودیم تفریح ما شب گردی های پنج شنبه با دوستامون بود و جز اون باقی روزها رو عادی میگذروندیم نزدیک به امتحانات ترم بود بخاطر همینم ما آخر هفته ها رو به امید یه مسافرت توپ دوستانه بعد از اتمام ترم کنار گذاشته بودیم .پایان ترم نتیجه زحمتمون و دیدیم هر دو با نمرات عالی ترم و پاس کرده بودیم. اواخر بهمن ماه بود و شب با راشین و دوستامون بعد از سه هفته دوری قرار داشتیم بریم فرحزاد یه سفره خونه که اکثرا می‌رفتیم من و راشین دو تا تیپ خاص و ست مثل هربار زدیم و راه افتادیم. تو مسیر به پیشنهاد یکی از بچه ها قرار شد بریم یه سفره خونه دیگه که خیلی تعریفش و شنیده بودن. جمع دوستانه ما پنج نفر بود که سه نفر دیگه این پنج ضلعی رو سحر ، ساحل و عقیق تشکیل میدادن. سحر تا برسیم یکسره می‌گفت بچه ها از صاحب این سفره خونه خیلی تعریف میکنن میگن خیلی شاخه و اینا انقد گفت و آب قاطیش کرد که مشتاق شدم ببینم صاحب سفره خونه کیه…تو همین افکار خنده دار بودم که رسیدیم.
پله های ورودی و به سمت پایین رفتیم که یهو سحر پنچر شد
بچه ها به نظرم قرار شمال و کنسل کنیم
_وا چرااا
چون دریا بریم خشک میشه اینهمه بقیه تعریف کردن که صاحب این خراب شده هر شب با دوستاش اینجا هستن ما اومدیم اتاقش شپش چهار قاپ میندازه
خنده کنان به حرفای سحر رفتیم یه گوشه دنج و سفارش سه تا قلیون و شام دادیم قلیونا رو آوردن و مثل همیشه از هر دری حرف می‌زدیم و مسخره بازی میکردیم واقعا تو این دنیا دلخوشی های من و راشین همین سه نفر بودن کنارشون زمان بی معنی بود و چقدر برای داشتنشون خوشحال بودم .
سحر شوخ ترینِ جمع ما بود و همیشه کلی از دستش میخندیدیم عاشقش بودم چون با اینکه تو زندگیش خیلی مشکلات و پشت سر گذاشته بود اما همیشه برای دل ما با روحیه عالی کنارمون بود و کلی بهمون انرژی میداد . شام که اومد کم کم خودمون و جمع و جور کردیم و بعد شام یه چایی سفارش دادیم .
راتا من میرم سرویس و برمی‌گردم
_ زود بیا که کم کم بریم
چای و هم خوردیم و عازم خونه شدیم که تازه راشین اومد
_راشین جان عجب زود اومدی
دستپاچه گفت وا زود اومدم دیگه
_راشین جان میزونی؟؟!!!
اره چه سوالایی میپرسیا
اَه بیاید بریم دیگه بچه ها
_چشممم سحر خانوم رفتم سمت صندوق که حساب کنم
شماره تختتون؟
_تخت۹
تخت شما مهمون صاحب سفره خونه اس گفتن حساب نکنیم تخت شما رو
با تعجب به بقیه نگاه کردم
_دلیلش چیه آخه ؟ما اصلا ایشون و تا بحال حتی زیارت نکردیم چجوری مهمون ایشونیم که یهو یه صدای آشنا گفت
اگه اینجوریه شما بذارین پای کم سعادتی ما برگشتم دیدم
_عه سمیر خان خوبی شما معذرت می‌خوام من نمیدونستم شما صاحب اینجایین
متعلق ب خودتونه خوش اومدین خوشحال شدم از دیدنتون
هر چی از ما اصرار از سمیر انکار آخر سر هم با دلخوری گفت اگه حساب کردین لطفا دیگه اینجا نیاین خلاصه با کلی تعارف سمیر نذاشت حساب کنیم
میگم سمیر خان میدونستیم شما آشنا در میای یه چایی دومی هم می‌زدیم
_عه سحرررر
خواهش میکنم متعلق به خودتونه بازم تشریف بیارین
تشکر کردیم و زدیم بیرون
تا سوار شدیم سحر فوری گفت زود تند سریع می‌شنوم
_چیو
لئوناردو داوینچی و چه خودش و هم میزنه به کوچه و خیابون ، گیس بریده سه هفته بالا سرت نبودم این و از کجا میشناختی؟
قضیه رو کامل براش تعریف کردم
_خب راحت شدی موج فضولیت خوابید یا نه؟
بله دخترم حله سحر و پیاده کردم با عقیق و ساحل هم خدافظی کردم . راه افتادم سمت خونه
_راشین
هوووم
_چته تو چیزی شده ؟!
نه مگه چیزی قراره بشه
_نمیدونم از خودت بپرس از موقعی که راه افتادیم تا الان یک کلمه هم حرف نزدی
نه بابا راتا خوشت میاد حرف در بیاری خستم فقط یکم بخوابم میزون میشم
_خیالم راحت
آره عشقم
رسیدیم خونه و هر کدوم یه سمت ولو شدیم . یک ماه به روال همیشه می‌گذشت و کار هر پنج شنبه ما شده بود رفتن به سفره خونه سمیر البته ناگفته نماند چون هر بار اجازه نمی‌داد هزینه میزمون و پرداخت کنیم ما هم یه وسیله کادویی دهن پر کن برای مجموعه اش میخریدیم . برای آخر هفته یه برنامه ی توپ پنج روزه رامسر چیدیم قبل از رفتن باید به یکی از اساتید مقاله ارائه می‌دادیم . صبح شد سریع راشین و بیدار کردم یه صبحونه خوردیم و با هم زدیم بیرون.
راتا
_جون راتا ؟
چه ساعتی راه میفتیم؟
_ قرار شده صبح از خواب که بیدار شدیم حرکت کنیم حدودا۱۰_۱۱چطور؟
هیچی همینجوری مقالت و برداشتی تو ؟
_اره عشقم
راشین و رسوندم و خودم سمت دانشگاه حرکت کردم
تو راهرو بودم که سام و دیدم
کوچیک خانوم فروزان بزرگ
_یه لبخندی زدم به روش و گفتم بزرگوارین
گفت شما مقالت حاضره
_اره تقریبا بدک نشده تو چی کامل کردی ؟!
اره از من عالیه
_خدا رو شکر
رفتیم سر کلاس خیلی کسل بودم مخصوصا که دیروز بخاطر مقاله و حاضر کردن وسایل سفر خیلی کم استراحت کرده بودم داشتم چرت میزدم یهو با صدای استاد میخکوب شدم
خانوم فروزان دوست داشتین به کلاس هم نیم نگاهی بندازین بازم سام خودش و انداخت جلو استاد مسافره ایشون عازمه گذر کن شما
بسلامتی اما دلیل موجهی نیست
بشینید حواستون جمع کنید
بعد تموم شدن کلاس هام حرکت کردم سمت راشین که علاف نشه تو مسیر یهو داغ کردم انگار تازه حواسم اومده بود سر جاش .راشین صبح از کجا فهمیده بود من مقاله باید بدم؟ من که اصلا راجع به مقاله ام حرفی نزده بودم بعدم سام ‌از کجا قضیه سفر و میدونست؟؟؟!!!!!
قشنگ فهمیدم قضیه از چه قراره ولی هر چی فکر میکردم به این نتیجه میرسیدم که اینا چجوری با هم دوست شدن که من متوجه نشدم تازه قضایای این یک ماه برام داشت واضح تر میشد محال بود ما بریم سفره خونه ی سمیر ، سام اونجا نباشه راشینم که هر بار یا بهونه میآورد که وسیله تو ماشین دارم برم بیارم یا می‌گفت برم یه قدم بزنم پاهام خواب رفته هر چی بیشتر یادم میومد بیشتر عصبی میشدم تصمیم گرفتم امروز قضیه رو باز کنم . تو همین فکر بودم که راشین و دیدم خنده کنان سوار شد
سلام بر راتای فروزان خسته نباشی
_سلام
اخمام و تو هم کردم و ساکت موندم تا حرف بزنه
راتا چیزی شده چرا انگار ناراحتی
_نمیدونی ؟!
وا نه از کجا بدونم مگه من پیشت بودم؟
_راشین بدون هیچ حاشیه و دست به سر کردن منتظر شنیدنم تو چجوری با سام دوست شدی من انقدر غریبه بودم که نباید بهم میگفتی ؟؟!!
راتا بخدا
_ساکت گفتم فقط تعریف کن تا همینجا بحد کافی ازت دلخور شدم
سام بهت حرفی زده
_نه
خب …. خب من همون بار اول که رفتیم سفره خونه سمیر موقعی که داشتم میرفتم سمت سرویس پشت نونوایی سفره خونه سام و دیدم اما بخدا اتفاقی بود اولم اون دید و صدام کرد بعد از اینکه باهام احوال پرسی کرد ازم خواهش کرد شمارم و بهش بدم و گفت کار خیلی مهمی دارم . به خدا حتی گفتم که خواهرم دلخور میشه گفت قول میدم بعد از اینکه حرفم و زدم باهاتون تماسی نگیرم فقط تو رو خدا به خواهرت نگو اون همینجوری هم به خون من تشنس کلی اصرار کرد منم دیدم برخوردش محترمانه اس روم نشد قبول کردم گفتم فوقش میگم حرفش و زد دیگه تماسی نگیره
_خب بقیش
بعد پس فرداش که تو دانشگاه بودی زنگ زد بهم و شروع کرد حرف زدن و بهم گفت که خونشون تو کوچه ی همون کافه ای هستش که دم درب ورودیش با من تصادف کرد چند بار موقع دور زدن تو اون خیابون من و دیده بوده و هر بار موفق نشده بوده نزدیک من بشه ، گفت که خیلی از تصادف اون روز متاسفه و فک کرده اگه کور سوی امیدی به ارتباط با من داشته اون روز نابود شده و بعدم کلی..
_قربون صدقت رفت و تو هم که …لا اله الا الله آخه راشین تو چرا انقدر ساده ای الآنم یک ماهه باهاش دوستی و چت می‌کنی اونم بهت دروغ بگه به ریشت بخنده آره؟
نه راتا اشتباه می‌کنی بخدا اینجور که میگی نیست پسر خیلی مودب و معقولیه
_راشین همین امروز این مسخره بازی و تموم می‌کنی وگرنه خودم می‌دونم چجوری این و بشونم جاش تو امسال باید بری دانشگاه نه که حواست پی همچین مسایلی باشه
سرش و انداخت پایین و با بغض گفت به خدا نمیتونم تو همین یه ماه خیلی بهش وابسته شدم
عصبی از بغض راشین دندونام و رو هم فشار دادم و ساکت شدم
خیلی ناراحت بودم به راشین حق میدادم که بخواد به سام وابسته بشه چون تو زندگی ما جز ساحل و عقیق و سحر کسی وجود نداشت .
راتا جون من اونجور غصه نخور بریم خونه بهش پیام میدم و بهش میگم دیگه باهام تماس و پیامی نداشته باشه.
_راشین چرا بهم همون روز اول نگفتی مگه من تا بحال جز خیر و صلاح تو چیزی خواستم ؟!چرا گذاشتی بهش وابسته شی بعد من بفهمم اونم تازه نه از دهن تو ؟!
سام نمیذاشت بگم بخدا ده بار خواستم بگم هی قسمم میداد.
_سام خیلی …. لا اله الا الله به اون چه ربطی داره آخه بعدم برای چی نباید من بدونم که هر غلطی خواست بکنه اره ؟بذار دارم براش پسره ی احمق میگم چرا انقد با من خوب شده
_خوب شده باهات چون میخواد دلت و بدست بیاره اون میخواد خودش باهات صحبت کنه به من گفت که تصمیم داره قبل شمال باهات راجع به من حرف بزنه
_تو فعلا چیزی بهش نگو منم به رو نمیارم قضیه رو فهمیدم بذار ببینم کی میخواد بیاد ؟ اصلا چی میخواد بگه
باشه
_راشین از لحنم دلخور نشو خودت می‌دونی از خودم برام مهمتری و نمیتونم ببینم کوچکترین ناراحتی تو وجودت حس میکنی . الانم باز کن اون نیشت و راتا ضعف کنه برات
خنده ای کرد و رفتیم خونه پس فردا کلاس داشتم .سام به راشین گفته بود قصد داره امروز راجع به رابطشون با من صحبت کنه.
رفتم دانشگاه و خیلی عادی خودم و جلوه دادم بعد کلاس سام صدام کرد
خانوم فروزان افتخار میدین یه قهوه با هم تو کافی شاپ همین کنار پارک بخوریم باهاتون کار خیلی مهمی دارم.
_اگه خیلی مهمه و خیلی کوتاه ایرادی نداره چون خیلی کار دارم.
اره جفتشم هست هم مهمه هم کوتاه .
راه افتادیم سمت کافه و دو تا قهوه سفارش دادیم.
_خوب می‌شنوم بفرمایید
راستش چجوری بگم اول ازتون خواهش میکنم تا آخر صحبتم و گوش کنید بعد جوابتون و بدین . راستش من چند ماه پیش طبق عادت هر شب زدم بیرون که برم سمت سفره خونه سمیر که خواهرتون و جلوی همون کافه که باهاش تصادف کردم دیدم نمی‌دونم شما به عشق در لحظه اعتقاد دارین یا نه اما واقعا از نظرم جلوه خواهرتون مثل یه قدیسه بود سعی کردم توجه نکنم اما به دور برگردون که رسیدم نتونستم تحمل کنم دور زدم تا بیام سمتش و مثل گاهی اوقات از روی شیطنت شمارم و بدم و یه مدتی باهاش دوست بشم اما وقتی رسیدم رفته بود خیلی چشم چرخوندم اما ندیدمش ولی فکرم و ذهنم و حسابی درگیر کرده بود دو سه بار دیگه هم اینجوری دیدمش اما هر بار نتونستم نزدیکش شم سه روز قبل تصادف پیاده بودم دیدمش اما توان این و ندیدم که برم سمتش یعنی انقدر محترم و موقر بود که نتونستم به خودم اجازه بدم مثل بقیه اوقات رفتار کنم و برگشتم.
ولی فکرم دیگه کلا درگیر ایشون بود حتی با مادرمم راجع بهش حرف زدم اولش یکم مسخرم کرد گفت تو امروز عاشقی فردا فارغ اما چند روزه که مطمن شده از من ، حتی راشین و بهش نشون دادم و نظرشونم کاملا مثبت بود و کلی پسندیدن و به سلیقه‌ی بی نظیرم آفرین گفتن . میدونم باید قبل تر از اینها بهتون میگفتم همون روزای اول ، اما بخدا ترسیدم نمی‌خواستم به هیچ وجه راشین و از دست بدم شما هم که از من خیلی بدت میومد بخاطر همین تصمیم گرفتم یکم نظرتون و جلب کنم بعد همه چیز و بگم قصد من اصلا سو استفاده نبوده الآنم خواستم برای ادامه این رابطه اجازه بگیرم شما اگه موافق باشید راشین با من چند ماهی در حد آشنایی بیشتر تحت نظارت شما در ارتباط باشه و اینم بگم که هدف من از این چند ماه بهتر تصمیم گرفتن و اطمینان خاطر شما و راشینِ و گرنه من و خانوادم تصمیمون و گرفتیم .
اینا رو گفت و سرش و انداخت پایین . تموم مدت نگاهش کردم و به این فکر میکردم یعنی این می‌تونه راشینم و خوشبخت کنه ؟ یعنی آدم با صداقت و درستیه ؟ اما حرفاش به دلم نشست حس نمی‌کردم دروغ گو دو رو باشه
میشه حالا بگین که اجازه این موضوع رو بهم میدین یا نه؟
_سام من نمی‌دونم راشین تا چه حد از خودمون برات گفته من نمیتونم ثانیه ای ناراحتی راشین و ببینم این موضوع من و تا جنون می‌بره دلیلشم مشکلات این چند سال اخیر بوده اما اگه واقعا صداقت داری و راشینم دوست داره من مخالفتی ندارم که چند ماه با هم بیشتر آشنا شین البته مشروط به اینکه از چهارچوب خارج نشه مخصوصا که راشین باید این چند ماه حسابی رو‌ درساش تمرکز داشته باشه .
کوچیک مرام و معرفتتم راتا خانومِ فروزان
خنده ای به حالت بشاش چهرش کردم و
بلند شدم و راه افتادم سمت خونه میدونستم تا برسم سام همه رو برای راشین تعریف کرده با همین فکر یه لبخند زدم و تا خونه با موزیکای قر دار همخونی کردم تا بلکه یکم حال و هوام تغییر کنه رسیدم خونه دیدم هوووو چه خبره انگار راشین عروسیشه صدای باندا رو بحدی زیاد کرده بود که صداش تا پارکینگ میومد کلید انداختم رفتم تو اصلا متوجه نشد
رفتم کنار باند و خاموشش کردم برگشت سمتم و یه جیغ بلند زد
دیوونه ترسوندیم
_راشین نگران گوشات شدم . چخبره آخه اینهمه زیاد کردی
رفتم سمت آشپزخونه دیدم صداش میاد
راتا سام و ندیدی؟یعنی منظورم اینه که نیومد باهات حرف بزنه؟
_اها یعنی تو خبر نداری؟؟!
نه از کجا بدونم
_اون قر کمرایی که دو دقیقه پیش میدادی نشون میداد که اصلا روحتم از حرفای ما خبر نداره
راشین وسایلات رو جمع کردی ؟! فردا صبح علاف نشیم
اره همه اوکیه
_من خیلی خستم میرم استراحت کنم عصر بیدارم کن شام با بچه ها قرار داریم .
کجا میریم؟
_به سام بگو میریم سفره خونه ی دوستش مثل هر بار زود بره دیرنکنه
راتااااا اذیتم می‌کنی تلافی میکنم به موقع برات
خندیدم و چشام گرم شد نفهمیدم چجوری خوابم برد با تکونای راشین بیدار شدم خیلی سرحال شده بودم
_به به راشین خانوم چه خوش تیپ کردین از اون دو ساعت علاف کردنای قبلتون خبری نیست دیگه
برو بابا جو میدی تو هم ، خب تو خواب بودی منم بیکار حوصلم سر رفته بود گفتم آماده شم
_آها خوب کردی
کوفت پاشو حاضر شو
رفتم حموم یه دوش گرفتم و نشستم جلوی آینه عجیب هوس کرده بودم یه آرایش و تیپ خیلی متفاوت بزنم یک ساعت جلو آینه با خودم و موهام و تیپم ور رفتم و بالاخره رضایت دادم اومدم تو حال راشین تو گوشی غرق بود
_پاشو راشین
دو تا سوت بلند زد
به به راتا خانوم شما که خیلی بیشتر به خودتون رسیدین انگار خبرا بیشتر پیش شماست
_پاشو کم چرت و پرت بگو من بی خبر ترین بی خبرام یالا زود تر بریم که سحر صد دفعه زنگ زده بهم
حرکت کردیم بریم دنبال سحر که دیدم زنگ میزنه
دنبال من نیاین دیگه
_وا چرا
خودم میام
_؟!باکی؟!
به شما چه عجبا
راه افتادیم سمت سفره خونه دم درب ورودی یهو سحر و دیدیم .
اوه اوه راتا این کیه سحر مخش کرده
_چمیدونم والا
راه افتادیم سمتش که پسره رفت
به به سحر خانوم چه خبرا
راشین اینبار دیر بیاین همین وضعیت و مشاهده میکنید دوستتون و دست کم نگیرید
با خنده از دست کارای سحر راه افتادیم سمت سفره خونه تو پله های ورودی سمیر و دیدیم که داشت می‌رفت بیرون
به به سمیر خان قدممون سبک بود کجا تشریف میبرین
نه سحر جان من یه کار کوچولو دارم جایی نیم ساعته برمی‌گردم شما بفرمایید داخل برگشت سمت من یکم نگاه کرد بعدم گفت خانوم فروزان سام هم داخله کاری داشتین بهش بگین
تشکر کنان رفتیم سر تخت همیشگی و نشستیم چند دقیقه بعد ساحل و عقیق هم اومدن و مشغول گپ زدن و برنامه ریزی فردا شدیم بعد شام سریع پاشدیم سمیر که تو محوطه بود اومد سمتمون گفت چه زود تشریف میبرین؟
ریا نباشه فردا مسافر سواحل زیبای مازندرانیم
سمیر یکم نگاه کرد سمتمون وگفت خودتون چند نفر ؟
نه قراره یه مینی بوس آدمم بعنوان بادیگارد ببریم !خب چه سوالیه مگه ما چمونه؟!
_وا سحر. ببخشید سمیر خان اخلاق سحر دستتون اومده دیگه یه مقدار شوخه
جسارت کردم سوءتفاهم نشه خانوم فروزان.
_اختیار دارین این چه حرفیه با اجازه شبتون بخیر
راه افتادیم سمت خونه سحر اینا
میگم راتا
_هووم
این سمیر چشه
_چش بود مگه من که چیزی متوجه نشدم
یه جوریه آخه
_مثلا؟؟؟!
اوووم خب مثلاً دقت کردی سمیر تنگ اسم همه ما یه جان می‌بنده اما به تو میگه خانوم فروزان یه جورایی دقت کردم نخ میده بهت متوجه نشدی خودت؟؟!
_سحر این چرت و پرتا رو اینجا گفتی جای دیگه نشنوم بگیا
برو بابا اوسگل تو انقدر خری که آخرم باید خودم برات یه کاری کنم
_اخه عزیز من اینکه یارو همتون و به اسم کوچیک صدا میزنه ولی من و به فامیلی نشون میده نسبت به من معذب تره همین
دِ آخه مشکل من همین نفهمی توعه ببین یارو اصلا حتی عاشق تو هم باشه نمیتونه کاری کنه
عین میر غضب خشکی انقدر پیشش کتابی و جدی هستی که طرف رغبت نمیکنه کاری کنه والا . ببین راتا خر نباش این از تو خوشش میاد ببین کجاست دارم بهت میگم سحر حرفش و حدسش سند بوده و هست تو خری ولی من نگاه های همیشش روی تو رو میفهمم مخصوصا امروز.
_باشه باشه بسه سحر
حالا تو جدی نگیر به موقعش بهت میگم .
سحر و‌ رسوندم و راه افتادم سمت خونه . فکرم کلا پیش حرفهای سحر موند . آخه اگه اینجوره چرا تا الان خودم چیزی متوجه نشدم . تو همین فکرها بودم که خودم و دم درب ساختمون دیدم . رفتیم بالا به راشین گفتم بیا یه دستی به خونه بکشیم بعد یه دوش بگیریم و زودتر بخوابیم که صبح اذیت نشیم . خونه رو که تمیز کردیم وسایلا رو چیدیم جلوی در داشتم میرفتم سمت حموم که یهو با حرف راشین خشک شدم
راتا میشه سامم بیاد شمال
_چیی؟؟!!! امری باشه؟! . راشین قرارمون که یادت نرفته . همینمون مونده با اون بریم شمال .بهش پیام بده بگو لازم نکرده دنبال ما چمدون ببنده .چه غلطا …
حساس شدی راتا اصلا نمیذاری من صحبتم و کامل کنم . سام فقط پیشنهاد داد گفت دوست داره تو این سفر یه تایم هایی و کنار من باشه گفت اگه تو و بچه ها ایرادی نمی‌بینید اون و سمیرم جدا بیان و اونجا گاهی هم و ببینیم سمیر اونجا ویلا داره . همین . بعدم جدا از اون ایرادش چیه ما اینجا هم سمیر و سام و زیاد میبینیم .
_یه بار گفتم نه راشین لطفا بحث و ادامه نده
باشه
_یه دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم راشین پکر رو مبل نشسته
_پاشو زودتر یه دوش بگیر بخوابیم که صبح اذیت نشی
بی میل رفت سمت حمام
رفتم یه شیر کاکائو گرم برا خودم ریختم و نشستم رو کاناپه که گوشیم زنگ خورد
شماره ناشناس بود
_بله ؟!
سلام خانوم فروزان ؟؟!
_بفرمایید خودم هستم شما؟
سمیرم،شبتون بخیر جسارت بنده رو ببخشید و پای بی احترامی نذارین لطفاً گویا سام با خواهرتون صحبت کرده بودن و دوست داشتن یه تایم هایی از این سفر و کنار هم باشن الان دیدم سام خیلی تو خودشه پرسیدم گفت از شما خواستن اما اجازه ندادین راستش دخالت من و ببخشین اما اگر از سام مطمئن نبودم تماس نمیگرفتم .
راستش سام با من راجع به خواهرتون خیلی صحبت کرده منم مدت طولانی هست که هم خودش و هم خانودش و کاملا میشناسم . بهتون این تضمین و میدم که در روز جز حدود دو سه ساعت بیشتر مزاحم شما نشه و کوچکترین مشکلی ایجاد نکنه به هر حال همون‌طور که خودش هم باهاتون صحبت کرده تصمیمش برای ازدواج با راشین جان حتمی هست و منتظر تصمیم گیری ایشونه هر چند که خودتون صاحب اختیارین و کسی جز شما اجازه تصمیم گیری نداره اما به نظر من بد نیست اینکار می‌تونه به آشنایی بیشترشون هم کمک کنه . از طرفی بهتون قول میدم خودم باشم و نذارم مشکلی پیش بیاد هر چند که سام پسر معقول و فهمیده ایه . بازم تصمیم گیری با خودتونه
_سمیر خان نمی‌دونم چی بگم راستش من به راشینم گفتم ما تنها نیستیم سحر ساحل و عقیق هم هستن و من دوست ندارم اونا دلخور شن چون ..
نه نه اصلا خیالتون راحت سام اصلا پیش شما نمیاد فقط اگه اجازه بدین در روز دو سه ساعتی کنار راشین باشه
_اگه ایراد نداره اجازه بدین من با بچه ها صحبت کنم یکم فکر کنم تا یک ساعت دیگه بهتون خبر میدم
یه دنیا ممنونم امیدوارم معذبتون نکرده باشم سام برای من مثل برادره بازم بابت جسارتم عذر خواهی میکنم
_اختیار دارین این چه حرفیه شبتون بخیر
رفتم تو فکر … خدایا من چجور این و بپیچونم .. خیلی کلنجار رفتم اما روم نمیشد بگم نه چون بار اولی بود که از من درخواستی داشت از ادب و معرفت من دور بود … ولی به هر حال باید به بچه ها میگفتم رفتم تو واتس اپ و یه ویس فرستادم تو گروه پنج نفرمون
_بچه ها سلام بیدارین؟
سه تا شون عین جغد سریع اعلام حضور کردن هر سه از رابطه سام و راشین اطلاع داشتن
_خب باید یه چیزی بهتون بگم و نظرتون و بپرسم سام از راشین خواسته بود که تو این سفر همراه ما باشه یعنی جدا بیاد و برگرده اما هر روز دو سه ساعت رو با راشین بگذرونه من مخالفت کردم اما الان سمیر خان زنگ زد بهم و ازم خواست که اجازه بدم و قول داد که خودش کنار سام هست و جز روزی دو سه ساعت که سام میاد دنبال راشین و با هم میرن بیرون مزاحمت دیگه ای نداشته باشه و من مجبورا گفتم باید نظر شما رو بخوام راستش چون بار اولی بود که ازم درخواستی داشت روم نشد که رد کنم حالا نظرتون
ساحل سریع ویس داد
هوووووو گفتم چی شده ؟ خب بیاد چیکار به ما داره ، مثلا راشین خیلی کنار ما حواسش هست ، سام نباشه هم اون کلا تو گوشیه بگو بیاد بابا
بعدم عقیق ویس داد
منم با ساحل موافقم راتا انقد موضع گرفتی رو طرف که بیچاره برای یه موضوع پیش پا افتاده باید التماس کنه و آدم بندازه جلو کم خواهر زن بازی در بیار
دیدم سحر انلاینه ولی حرفی نمیزنه
_سحر تو نظرت چیه
دیدم یه صفحه استیکر خنده فرستاد
_وا حالت خوبه سحر
اره خوبم
_خب نظرت
من نظر خاصی ندارم تو ماشین نظرم و گفتم یادت نیست
_زهر مار
_بدویین بخوابین صبح خواب نمونیم .شب بخیر
گوشی و برداشتم شماره سمیر و ذخیره کردم و بهش پیام دادم
_سلام
سمیر خان من با بچه ها صحبت کردم مخالفتی نداشتن گفتم شاید خوابیده باشین پیام دادم
شب بخیر
دو دقیقه نشده بود که گوشیم زنگ خورد سمیر بود جواب دادم
_بله سمیر خان
سلام خانوم فروزان لطفتون بزرگ بود صلاح دیدم به جای پیام ، تماس بگیرم تشکر کنم
_اختیار دارین این چه حرفیه
یه دنیا ممنون ما هم فردا حرکت میکنیم و اگر هر مشکلی داشتین باهام تماس بگیرید بازم ممنونم
_خواهش میکنم لطف دارین شب بخیر
رفتم دراز کشیدم دیدم راشین عین برق اومد تو اتاق و پرید تو بغلم و شروع کرد من و بوس بارون کردن
واااای راتا تو خیلی ماهیییی مرررسییی
_خاک بر سر شوهر ندیدت انگار چند سالشه . بدو بخواب فردا اذیت نشی
شبت بخیر عزیزم
_شب بخیر
صبح ساعت ده بیدار شدم و زنگ زدم به بچه ها همشون خواب بودن بیدارشون کردم و گفتم یک ساعت دیگه همه حاضر باشین سریع با راشین صبحونه خوردیم و آماده شدیم که بریم
_سام راه افتاده؟!
نمی‌دونم از وقتی بیدار شدم وقت نکردم گوشیم و چک کنم
_یه آمار بگیر ببین رفته ازش بپرس ببین جاده شلوغ نیست؟!
باشه
_سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
راتا این دو تا رامسرن
_وااا کی رفتن مگه؟
میگه چون چند روز تعطیل بوده گفتیم ترافیک میشه صبح خیلی زود راه افتادیم
_ رفتیم دنبال سحر و دیدم مثل همیشه با انرژی آمادست
به به به احوال رات و راش اینبار به موقع رسیدین
ساحل و عقیق هم اول جاده بودن رفتیم پیششون ‌و با هم حرکت کردیم
جاده افتضاح بود خیلی ترافیک بود و بعد از ده ساعت به خسته ترین حالت ممکن رسیدیم رامسر یکم خرید کردیم بعدم دم درب ورودی یه رستوران پیاده شدیم که شام بخوریم ساحل و عقیق گفتن بریم هتل اما نظر ما سه تا این بود که بریم یه ویلا اجاره کنیم بعد از شام با صاحب رستوران صحبت کردم تا ببینم جایی رو سراغ داره که گفت یه ویلا داره اجاره میده و الان خالیه جلوتر از ما حرکت کرد تا نشونمون بده . ویلای قشنگی بود توی حیاطش یه استخر و آلاچیق داشت و خود ساختمونش دو طبقه بود که پایین یه سالن و آشپز خونه داشت بالا هم دو تا اتاق در کل ویلای شیک و تمیزی بود همونجا شناسنامه و بیعانه دادم و ویلا رو برای پنج روز ازش اجاره کردیم.
وسایلامون و بردیم بالا و بعد از یکم خستگی گرفتن دیدیم طبق معمول سلیقه عقیق خانوم گل کرده صدامون کرد رفتیم تو حیاط
_به به عقیق خانوم چه کرده . بازشرمنده کردی…. .عقیق برخلاف همه ما خیلی کدبانو بود تا وسایلا رو جا به جا کنیم:رو میز آلاچیق رو میزی انداخته بود چای ، کیک ، میوه و خوراکی  چیده بود ، قلیونا رو حاضر کرده بود ، اسپیکری که آورده بودیم  هم وصل کرده بود . یکی یکی براش ضعف کردیم و نشستیم.
راتااااا…راتا
_جان
گوشیت ده بار زنگ خورده
_بده ببینم . ده تا میس کال از سمیر داشتم اومدم شمارش و بگیرم که دیدم باز گوشیم زنگ میخوره و سریع جواب دادم
_جانم
سلام خانوم فروزان نگران شدم چرا گوشیتون و جواب نمیدین بار دهمه فک کنم زنگ زدم گوشی راشین که خاموش بود شما هم که جواب نمیدادین خط بقیه رو هم که نداشتم
_لحنش یه جور توبیخی بود ، تعجب کردم
_سلام شرمنده ما تازه یک ساعته رسیدیم راشین گوشیش تو ماشین خاموش شد و شارژرشم تو وسایلش بود ، الان تازه مستقر شدیم منم چون گوشیم تو ساختمون بود متوجه نشدم.
بخدا خیلی نگران شدیم
_لحنش برگشت به سابق ،
قرض از مزاحمت خانوم فروزان خواستم بگم که ساختمون من دو قسمته شما هم که تنها سختتونه اگه صلاح میدونید و دوست دارین بیاین قسمت پشتی ویلا ورودی جدا هم داره که سختتون نباشه . هر چند که اینجا متعلق به خودتونه
_شما لطف دارید این به ما ثابت شدس . ممنون از دعوتتون ، ما دو ساعتی میشه که ویلا اجاره کردیم .
هر جور خودتون صلاح میدونین اصرار نمیکنم چون طبق قولی که بهتون دادم دوست ندارم معذبتون کنم .
خب بیشتر از این وقتتون و نمیگیرم . به بچه ها سلام برسونین شبتون بخیر
_شب بخیر
سمیر بود
_اره . گفت زنگ زدن به راشین خاموش بوده منم جواب ندادم نگران شدن تعارف کرد که بریم تو ویلا پشتی خونش که گفتم ما خونه گرفتیم
بگو برو بابا سحر سیسش به اونجا نمیخوره. براتون برنامه های فان و مشتی دارم که اونجا نمیشه پیاده کرد.
_عه مثلااا؟؟!!!
مثلا اینکه برای کل این پنج روز برنامه ریزی کردم که ثانیه ای حروم نشه
فردا عصر برناممون شهر بازیه بعدم شام می‌زنیم میایم خونه آخر شب راتا و ساحل باید برامون کلی قر بدن از همون رقص باحالای دو نفرشون
_خب ..امری باشه؟!
نه لال شو عرضی نیست روز دوم یه محدوده اینجا بهم معرفی کردن که خیلی چشم اندازش قشنگه میریم اونجا روز سوم میریم سمت دریا که دلم لک زده با عقیق جت اسکی سوار شیم با تو و ساحل مسابقه بدیم
راشینم که بشینه نگامون کنه حالش بد نشه روز چهارم میریم بازار محلیشون عصر تا آخر شبم تو خونه برنامه داریم شادددد در حد و اما روز آخر . راشین روز آخر روز توعه
روز من؟؟!!!
بله روز تو
خانواده یکی از همکلاسیام همین حوالین بهم گفته یه پاساژ این نزدیکه ، لوکیشنش و داد زدم سی دقیقه تا اینجا فاصله داره ، کلا مرکز لباس مجلسیه . یه بوتیک انتهای این پاساژه که لباساش و مستقیم از دبی میاره خلاصه که کلی تعریف کرده روز آخر عروس خانوم دست می‌کنه تو جیبش و برای ما چهار نفر که ساقدوششیم لباس میخره
عقیق و ساحل زدن زیر خنده
اره ما که موافقیم برنامه ریزی خیلی خوبیه
_سحر از قدیم میگن خونه داماد خبری نیست خونه عروس گوشت میکوبن . آخه الان مگه رابطه اینا در حدی جدیه که ما بریم لباس بخریم ؟ هیچ چیز معلوم نیست.
چرا خیلی هم خوب معلومه همین که گفتم رو حرف من حرف نیار تازه اگه به من باشه که میگفتم تو هم چهار دست لباس باید بخری برای چند ماه بعدش اما بهت تخفیف دادم برای تو میریم همون تهران زحمتش و میکشی
یه چشم قره روش گرفتم و خودم مشغول خوردن کردم خستگی راه رو فراموش کرده بودیم کلی گفتیم و خندیدیم از خاطرات مشترک تا هر دری صحبت کردیم نیمه های شب رضایت دادیم که بخوابیم عقیق و سحر تو یکی از اتاقا ساحل و راشینم تو اون یکی اتاق خوابیدن منم گفتم پایین راحتترم کاناپه رو باز کردم و همونجا دراز کشیدم گوشیم و برداشتم یه چرخی تو اینستا زدم نمی‌دونم چرا یهو ناخودآگاه یاد سمیر افتادم من همیشه وقتی کسی و بهم نسبت میدادن سریع موضع می‌گرفتم اما نمی‌دونم چرا از حرفای سحر اصلا بدم نمیومد به خودم اومدم دیدم دارم پروفایلش و چک میکنم تا بحال انقدر دقیق نگاهش نکرده بودم چقدر قیافش به دل من می‌نشست اما .. اما من جذبه زیادی تو چشماش می‌دیدم این آدم و میترسوند بهش میومد آدم خیلی با جذبه و جدی ای باشه که خیلی مقید به مسایل و عقاید خانوادگی باشه ناخودآگاه یاد شب قبل سفر تو سفره خونه افتادم که چجوری به سحر با اخم و جدیت گفت خودتون تنها میرین؟! این نشون میداد باید آدم تعصبی ای باشه سعی کردم فکرم و آزاد کنم نتم و خاموش کردم و خوابیدم .
حدود ساعت چهار بود که حس. کردم لباسام خیس شده بلند شدم دیدم سحر بیشور روم آب ریخته
_خیلی خری سحر مگه مرض داری آدم شو دیگه
پاشو ببند دهنتو دو ساعته دارم همتون و صدا میکنم بیدار نمیشین ، بعدم فرق گذاری نکردم رو هر کدومتون یه لیوان آب ریختم پاشین یالا ، زود حاضر شین بزنیم بیرون ببینم میتونم یه کار کنم روز آخری خودمم براتون لباس مجلسی بخرم یا نه
_پاشدم یه دوش گرفتم بچه ها هم بعد اینکه یه دوش گرفتن ناهار خوردیم و رفتیم حاضر شیم دوساعتی طول کشید تا همه حاضر شدیم سام قرار بود بعد شهر بازی شام و با راشین باشن بعد بیارتش خونه راه افتادیم سمت شهربازی
تو مسیر انقدر از دست سحر خندیده بودم که فکم درد گرفته بود رسیدیم دم درب ورودی سحر یه جیغ زد گفت من همه رو سوار میشم خیلی وقته شهربازی نرفتم از خود بی خود شدم ، به حالتش خندم گرفت با کلی ذوق مثل بچه ها پرید پایین پنج تایی رفتیم سمت گیشه و کلی بلیط گرفتیم و راه افتادیم سمت وسایل دو ساعت که گذشت دل و رودمون اومد تو دهنمون اکثر دستگاه ها رو سوار شدیم رفتیم سمت کافه شهربازی بستنی سفارش دادیم و نشستیم
راتا من میرم سام اومده دنبالم تا شما برگردین میام اما کلید در حیاط و بده به من شما ریموت دارین دیگه
_باشه عزیزم خیلی مراقب خودت باش
راشین که رفت نمی‌دونم چرا یهو دلم گرفت بغض کردم و با چشمای پر از اشک به دور شدنش نگاه میکردم به این فکر کردم که اگه راشین واقعا ازدواج کنه و بره من چقدر تنها میشم
پَه این و نگا تو رو خدا . اسگل ما تو رو عاقل و بزرگ خودمون میبینیم خیر سرت جمع کن خودت و خجالت بکش.
_بچه ها اگه واقعا راشین با سام ازدواج کنه من چیکار کنم؟!
هیچی تو هم با سمیر ازدواج کن به هم بدر میشه
_سحر دارم جدی صحبت میکنم
خب آخه ازدواج میکنه دور از جونش نمیمیره که نترس راشین میره راشین و سام برمیگرده ما داریم دیگه تو خونمون یکی میره دو تا میاد ببین کی گفتم زنگ بزنی بگی اینا خستم کردن همش اینجان بعدم من کاملا جدی حرف میزنم حالا سمیر نشد یکی دیگه بالاخره قرار نیست که تو تا ابد مجرد بمونی یکی و پیدا میکنم خودم خرش میکنم بیاد بگیردت.
_نتونستم بیشتر خودم و کنترل کنم زدم زیر خنده
آها حالا شد میخندی آدم ضعف میره واسه اون صورت قشنگت
_رفتیم یه دوری تو خود شهر زدیم و رفتیم یه فست فود و شام سفارش دادیم
داشتیم شام می‌خوردیم که یهو یاد سمیر افتادم یعنی الان تنهاست؟! اره دیگه سام که با راشینه
نکنه اونم… فکرای بیخود و چرت تو ذهنم میومد
اصلا به من چه ربطی داره زندگی شخصی اون
سعی کردم فکرم و آزاد کنم
شام که تموم شد
پاشین.. پاشین.. که سحر دلش قلیون میخواد کنار استخر بصرف تماشای حرکات موزون شما دوتا یالا…
_حرکت کردیم سمت خونه
خببب بذار چند تا آهنگ جینگیلی فتینا بذارم قر بیاد تو کمرت که رسیدیم خونه ناز نکنی
_باشه من برا تو یه ساعت می‌رقصم خوبه؟!
عالیه.
تا رسیدیم عقیق گفت شما دو تا برین لباس راحت تنتون کنید من و سحرم اینجا رو آماده میکنیم
رفتیم بالا چمدونم و باز کردم که لباس بردارم
راتا من یه نیم تنه با شرتک لی می‌پوشم تو هم تو این مایه ها بپوش
_باشه . موهام و شونه کردم و همه رو از بالا دم اسبی بستم نیم تنه سفیدم و با شرتک لی پوشیدم کتونی پوشیدم و رفتم پیش بچه ها همه چیز حاضر بود
روانی‌ کم کن مردم خوابن ‌‌‌. تو نمیخواد کاسه ی داغ‌تر از آش بشی همه بیدارن نگاه کن لامپ هیچ ویلایی خاموش نیست بدویید وسط ببینم استعدادتون در چه حد پیشرفت کرده _سحر بذار یه قلیون بکشیم شارژ شیم بعد باشه _وای گوشیم بالا مونده بذار برم بیارم راشین یه وقت زنگ نزنه. ول کن بابا ما هم نیاوردیم گوشی ساحل هست دیگه بعدم اون ریموت داره سحر از لیست آهنگام یه ریمیکس شاد ۵۰ دقیقه ای بذارم بسه برات؟؟؟. عالیه ساحل بانو بزن روشن شیم _با ساحل شروع کردیم به رقصیدن اولای میکسش آهنگ‌های خیلی شاد ایرانی بود کلی رقصیدیم و گرم شدیم اتفاقا حال و هوای خودمم خیلی بهتر شد من از بچگی استعدادم تو رقص معرکه بود ساحلم که کلی کلاس رفته بود رسیدیم به آخرای میکس که یه آهنگ هیپ هاپ‌ بود با سحر مشغول بودیم یه جای آهنگ یه چرخ زدم یهو دیدم سام و سمیر و راشین جلوی در با خنده دارن ما رو نگاه میکنن خشکم زد ساحل که دید من خشکم زده سریع برگشت و تا اونا رو دید از کنار الاچیق دویید پایین دیدم سحر قش کرده از خنده یه زهر مار نثارش کردم و از پله ها دویدیم پایین با ساحل از در پشتی رفتیم داخل ساختمون سحرم آهنگ و قطع کرد صداش میومد که با خنده میگفت بیاین اینجا که دل من و شاد کردین خدا دلتون و شاد کنه با ساحل رفتیم بالا. راتا آبرومون رفت و یه نگاه به سر تا پامون کرد _تازه متوجه شدم واااایی این چه وضعیه با این لباس ما رو دیدن اونم تو این حالت. راتا نمیاین پایین؟! _بی راتا شی … نه کجا بیام مردیم از خجالت تو برا چی این دو تا رو آوردی اینجا آخه ؟ بعدم مگه تو با سام نبودی ؟؟. چرا خب من که پیام دادم بهت زنگم زدم جواب ندادی با سام رفتیم شام خوردیم موقع برگشت کلیدش و پیدا نکرد مجبور شدیم به سمیر بگیم بیاد دنبالمون چون به نمایندگی زنگ زد اما کسی جواب نداد وقتی رسیدیم اینجا دیدم زشته تعارف نکنم گفتم بیاین بریم داخل یه چایی بخورین بعد برین بچه ها هم‌اومدن اینا هم قبول کردن من از کجا میدونستم چه خبره ..بعدم که ماشاالله انقدر صدا رو زیاد کرده بودین هر چی صدا میکردیم حالیتون نمیشد فقط سحر دیدمون
_برا اون عوضی که دارم بذار این دو تا برن
راشین راست میگه حالا پیش اومده دیگه الانم زشته بمونیم اینجا بیا لباسامون و عوض کنیم بریم بشینیم‌ خیلی عادی قلیونمون و بکشیم به رو‌خودمون نمیاریم اصلا
_دیدم حق با اوناست گفتم باشه راشین تو برو پذیرایی کنین ما دو تا هم الان میایم
سریع لباسام و با یه ست ورزشی عوض کردم و با ساحل راه افتادیم سمت آلاچیق ، عرق سردی بود که میریختم
_تا رسیدیم سمت آلاچیق سعی کردم عادی باشم بلند سلام کردم
سام و سمیر بلند شدن ، سلام احوال پرسی کردن سعی کردم تموم جسارتم ‌و‌ جمع کنم و موضع قدیمیه خودم و حفظ کنم
_خواهش می‌کنم بفرمایید خوش اومدین
شرمنده بد موقع مزاحم شدیم خانوم فروزان راشین جان اسرار کرد نتونستیم مخالفت کنیم
اختیار دارین این چه حرفیه خوب کاری کردین

بله بلههه‌ خیلی خوشحالمون کردی سمیر جان ٫ شاه دوماد تو چطوری خوب کردین اومدین ذغالای جدید آمادست بفرمایید قلیون هر چند جبران قلیونای بی شماری که سفره خونتون کشیدیم نمیشه
_سریع با یکی از قلیونا مشغول شدم تا یکم از حالت معذبی که داشتم بیام بیرون
مشغول گپ زدن شدیم با شوخیهای سحر جو خیلی عوض شده بود همونجور که مشغول حرف زدن و قلیون کشیدن بودیم ناخودآگاه نگاهم به سمت سمیر کشیده شد که دیدم با لبخند نگام میکنه یه لبخند کوتاه زدم و سریع سرم و برگردوندم
خب..اگه اجازه بدین ما بریم دیگه.سام؟
بریم داداش
بلند شدیم و با تعارفات معمول بدرقشون کردیم تا رفتن باز برگشتیم سمت آلاچیق
خب ساحل ، راتا ادامه دنس و برین ببینم
_سحر فقط ببند ! احمقِ بیشعور تو نباید اینا رو دیدی به ما بگی ؟
نه مگه من کافرم اون سمیر طفل معصوم انقدر با ذوق نگات می‌کرد دلم نیومد حرفی بزنم سامم که فقط با راشین میخندیدن خدا رو‌خوش نمیومد بزنم تو برجک این سه تا پاشین یالا
_گمشو بابا
نشستیم قلیون کشیدیم و کلی گفتیم و خندیدیم یهو سحر به راشین گفت میگم شما به کجا رسیدین تفاهم دارین یا نه چیا گفتین زود تعریف کن ببینم
خب راستش سام ازم خواست تو این چند روز اگه صلاح دونستم با راتا هم مشورت کنم و نظرم و بگم
اوه اوه پس دیگه لباس لازم شدیم
یکم دیگه از دست حرفای سحر خندیدیم و بعد کم کم رفتیم که بخوابیم مسواک زدم و رفتم رو کاناپه بازش کردم و بالشتم و گذاشتم تا بخوابم یهو یاد گوشیم افتادم برش داشتم دیدم راشین چند بار زنگ زده بوده و چند تا پیامم دارم یکیش پیام راشین بود چند تاش پیامک تبلیغاتی و بانک بود با چشمای گرد شده دیدم سمیر هم پیام داده سریع بازش کردم دیدم یه متن بلند راجع به زندگی و امید و این حرفاست
_ پیام متقابلی نداشتم به خاطر همین یه استیکر لایک‌ براش فرستادم
دیدم سریع پیام داد
عه شما بیدارین؟!!
_بله با بچه ها نشسته بودیم تا الان
بابت پذیراییتون ممنون بجبرانش یکی از روزایی که هستین باید تشریف بیارین اینجا
_اختیار دارین کار خاصی نکردیم باشه چشم مزاحم میشیم
اینجور نگو دیگه مراحمی خیلی هم خوشحال میشم
_عه این چرا لحنش عوض شد!؟
یه استیکر لبخند فرستادم براش بعدم نوشتم _شب بخیر
شبت بخیر
صبح که بیدار شدیم یه صبحونه مفصل خوردیم و رفتیم آماده شدیم دو ساعت بعدم حرکت کردیم سمت همون محدوده ای که سحر میگفت مسیر نزدیکی بود تقریبا و واقعا زیبا بود
_باریکلا سحر خیلی جای خلوت و قشنگیه
پس چی سحر و دست کم نگیرید
_تو مسیر غذا گرفتیم بخاطر همین اول نهارمون و خوردیم بعدم رو اجاق آتیشی که عقیق درست کرده بود چایی گذاشتیم و طبق معول قلیونا رو بر پا کردیم سحر رفت سمت ماشین و سیستم و روشن کرد کلی خوش گذروندیم عصر بود که کم کم حرکت کردیم سمت خونه قبل از اینکه برسیم سام زنگ زد که چند دقیقه دیگه دم درِ منم یهو بی مقدمه گفتم
_راشین اگه دوست داشتی به سام بگو بعد شام بیاد پیشمون
عه بیاد یا بیان؟!
_خب خب بیان چه اشکالی داره تنهان به اون خاطر گفتم سحر جان همین
نه… نه …خوشم اومد ، همین فقط!؟
_خب مرض
نه بابا راشین بگو بیان خوش میگذره اتفاقا
وقتی رسیدیم سام دم در بود راشین هم سریع خدافظی کرد و رفت ما هم رفتیم بالا عقیق گفت بچه ها یه خستگی بگیرین منم شام میذارم هر کی یه سمتی ولو شد منم رفتم یه دوش گرفتم بعدم موهام و سشوار کردم و رفتم تو حیاط بچه ها هم یکی یکی اومدن نشستیم و مشغول گپ زدن شدیم بعد یک ساعت شاممون و خوردیم منم رفتم حیاط باند و روشن کردم ، قلیون ها رو هم حاضر کردم دیدم راشین پیام داد آبجی ما داریم میایم خونه
_سریع پیام دادم باشه عزیزم
ته دلم یجوری شد نمیدونم چرا اما مدام دوست داشتم حرفهای سحر جدی باشه
_سحر ، ساحل ، عقیق بیاین دیگه
دونه دونه اومدن
بچه ها الان راشین پیام داد دارن میان اینجا
یهو صدای باز شدن در اومد و دیدم راشین تنها اومد داخل
عه پس سام و سمیر کجان!؟
نیومدن گفتن مزاحم نمیشیم امشب میخواستن برن ویلا چون صبح قرار دارن چند جا برن .
_یهو‌ پنچر شدم خورد تو‌ ذوقم ، یهو به خودم اومدم اصلا من چمه خب نیان به من چه با همین افکار شونه ای بالا انداختم و مشغول حرف زدن شدیم
_میگم سحر مشکوک میزنی داری به کی پیام میدی هی
گمشو بابا من هر چی باشه صاف میذارم کف دستتون
میگم راتا سمیر فردا برای شام همه رو دعوت کرده گفته منتظرمونه هیچ بهونه ای هم قبول نیست
_برای من فرقی نداره نظربقیه چیه ؟!
ساحل و عقیق گفتن خوبه ما که موافقیم سحر تو چی؟!
خب به نظر منم خوبه ، نریم ناراحت میشن ، ولی فردا دیگه ساحل نریم به نظرم چون خسته میشیم دیر هم میشه بجاش بریم خرید . ها راشین نظرت؟!
حله بریم عشقم.
یکم نشستیم ، گپ زدیم بعد رفتیم کم کم بخوابیم بچه ها رفتن بالا فکرم بشدت مشغول راشین بود .باید باهاش حرف میزدم . بهش پیام دادم بیا آلاچیق چند دقیقه کارت دارم رفتم تو حیاط که دیدم اومد.
جانم راتا؟!
_بیا باهات صحبت دارم
نشستیم و شروع کردم
_راشین خیلی فکرم مشغولته ، وقتم نشد این دو سه روز باهات صحبت کنم ، بنظرت برای ازدواج زود نیست تو هنوز سنی نداری عزیزم ولی از صحبتهات معلوم بود بی میل نیستی دلیلش چیه آخه ؟
نه راتا من عجله ندارم ، سام عجله داره
_تو هم بی میل نیستی مشخصه به من نگو دیگه من تو رو میشناسم
خب …. راستش
_ببین راشین زندگی شوخی نیست بنظرت تو این یکی دو ماهه به حد کافی سام و شناختی؟!باهام روراست باش . خودت میدونی روزگار کاری کرد که من و تو پنج سال پیش ناخودآگاه نوجوونی و بوسیدیم و گذاشتیم کنار و افتادیم تو مسائل زندگی بنظرت ما طاقت این و داریم که مشکلی برامون پیش بیاد؟ ، من فقط تو رو دارم اگه اشتباهی کنی من خودم و مقصر میدونم یا بهتر بگم اگه تو مشکلی برات پیش بیاد من کاملا نابود میشم . من نمیخوام تو نظر دادن شخصیت دخالت کنم خدا رو شکر خودت خیلی عاقلی فقط ازت میخوام احساسی تصمیم نگیری .

راتا من خیلی خوشحالم که دارمت تو همیشه بهترین الگوم بودی ، من دیدم چجوری خودت و بزرگ کردی تا من کمبود بزرگتر و حس نکنم .اگه بخوام مثل همیشه با صداقت باهات حرف بزنم راستش نظر من راجع به سام مثبته تو این مدت هر چند کوتاه رفتار بدی ازش ندیدم ، امروز بهم گفت که با خانوادش از شرایط زندگی من صحبت کرده و بهشون گفته برای اطمینان خاطر تو قصد داره حق طلاق ، مسکن ، تحصیل و بچه رو به من بده تا ته دل تو قرص شه اوناهم کاملا موافقن . نمیخوام سام و توجیح کنم اما راتا بنظرت یه آدمی که قصد سازش نداشته باشه همچین کاری میکنه . حتی گفت راتا هر بندی که بخواد میتونه به این موارد اضافه کنه .
_یکم فکر کردم دیدم حق با راشینه
_حق با توعه راشین ولی یه قولی بهم بده
جونم ؟تو جون من و بخواه
_وقتی سام این شرایط و بذاره یعنی عملا اگه زبونم لال کوچیکترین مشکلی برای تو پیش بیاد میتونی ولش کنی ولی این وسط فقط یه چیزی فکر من و مشغول کرده ازت قول میخوام که اگه سر سوزنی مشکل یا ناراحتی از طرفش برات پیش اومد نمیریزی تو خودت که بخوای اذیت شی ، میای بهم میگی.در ضمن درستم باید ادامه بدی
الهی دورت بگردم که انقدر بفکرمی چشم قول میدم به روح مامان بابا قسم اگه کوچیکترین مشکلی داشتم بهت میگم
_بیا بغلم
وقتی راشین و بغل میکردم تموم دردهای عالم برام بی معنی می شد. بدو برو بخواب و برای اینکه کارتت فردا مثل دلت پاک شه آماده باش.
خندید و با گفتن یه شب بخیر راه افتاد سمت خونه. من یکم بعد رفتم داخل و دراز کشیدم به ثانیه نرسیده بود که چشمام گرم شد.
صبح طبق معمول با روش های وحشیانه سحر از خواب بیدار شدم پاشو یالا دیر شده میخوایم بریم خرید‌
بلند شدم رفتم سرویس دست و صورتم وشستم و اومدم پیش بچه ها
_سلام خوشگلا صبح بخیر
نشستم و بعد خوردن صبحونه سحر گفت پاشین یالا زود یه لباس تنتون کنید بریم
همگی سریع آماده شدیم و رفتیم سمت پاساژ
نمای بیرونی پاساژ که خیلی شیک بود یه ساختمون تجاری مدرن که سه طبقه داشت رو به سحر گفتم
_بیرونش که خیلی شیکه
داخل پاساژ که شدیم حدود ده تا مغازه تو هر طبقه بود قدم زنان مغاز ها رو نگاه میکردیم که سحر صدامون کرد
بچه ها بیاین اینجا ببینین این خوبه؟!
_یه پیراهن بلند مدل ماهی دنباله دار به رنگ آبی کاربنی بود که از قسمت بالا ، یقه ی سه سانتی داشت سر شونه هاش باز بود و دوتا آستین از قسمت زیر بغل بهش وصل بود و از یه سمت قسمت بالای زانو تا پایین چاکی داشت که روش کار شده بود خیلی شیک بود واقعا
_عالیه بنظرم
ساحل و عقیقم با من هم نظر بودن
_بیاین بریم پرو کنیم
رفتیم داخل و به فروشنده گفتیم که رنگبندی لباس و نشونمون بده به جز آبی کاربنی رنگ لیمویی ، صورتی ، زرشکی و بادمجونی هم داشت من که همون رنگ آبیش و که مورد علاقم بود گرفتم و پرو کردم تنخور لباسش فوق العاده بود و به گفته ی بچه ها خیلی بهم میومد
سحر رنگ صورتیش و برداشت ساحل و عقیقم رنگ زرشکی و بادمجونیش و برداشتن
خببب راشین جون بپر حساب کن بریم
راتا منم از این لیموییه خوشم اومده برمیدارمش
_خوب کاری میکنی بردار
راشین لباسها روحساب کرد و اومدیم بیرون
بعد تشکربچه ها از راشین یهو سحر گفت
خب حالا دست کنید تو جیب مبارکتون برای مهمونی امشب خرید کنیم
_راست میگفت هر چی لباس همراهمون بود اسپرت بود و شروع کردیم به گشتن من یه کت کوتاه مشکی برداشتم که زیرش یه تاپ دکلته سفید داشت با یه شلوارکتان قد نو سفید رنگ با یه کفش پاشنه بلند مشکی ، خیلی از خریدم راضی بودم بعد از اینکه خریدبچه ها هم انجام شد رفتیم یه رستوران نهار خوردیم و حرکت کردیم سمت خونه ساعت دو و نیم بود و قرار بودساعت هفت بریم تایم خوبی داشتیم برای آماده شدن خیلی خسته بودیم بخاطر همین یک ساعت و نیم خوابیدیم بعد با صدای راشین بیدار شدم
راتابیدار شو همه بیدار شدن دوش گرفتن دارن آماده میشن
_ساعت چنده؟!
چهار ، بلند شو دیگه منم دارم میرم آماده شم
_باشه
راشین رفت منم بلند شدم تا برم یه دوش بگیرم از حموم اومدم بیرون و رفتم تو اتاق پیش بچه ها یه تاب شلوارک تنم کردم موهامم با یه حوله بستم ، نشستم جلو آینه و مشغول آرایش کردن شدم.
بعد اینکه از آرایشم راضی شدم تابِ کتم و تنم کردم و مشغول درست کردن موهام شدم اول همه رو با سشوار صاف کردم بعدم با بالیس مشغول شدم و همه رو فر درشت کردم همه رو جمع کردم بالا و بعد اینکه جلوی موهامم درست کردم لباسام و پوشیدم و راه افتادم سمت پایین ، بچه ها منم آمادم بریم.
_راشین بگو سام لوکیشن بده.
باشه
_ویلای سمیر با ما فاصله زیادی نداشت و تقریبا بیست دقیقه بعد رسیدیم و راشین زنگ زد به سام که در و باز کنه
در و که زد راه افتادیم سمت ساختمون ویلا داشتم تو دلم میگفتم عجب آدمایی هستن حتی برای خوشامد گویی تا دم در نیومدن که رسیدم دم درب وردی
بچه ها بیاین بریم داخل سام گفت بیاین داخل الان منم میام پیشتون
_راشین چرا چراغها خاموشه؟!
آخه بیرون بودن تازه اومدن سام گفت بالا دارن لباسشون و عوض میکنن بیا بریم داخل
آهسته در و هل دادیم رفتیم داخل که لامپها روشن شد و بچه ها با هم گفتن
سوپراایزززز تولدت مبارککککک
هنگ بودم آخه چهار روز مونده بود تا تولدم .سام و سمیر قسمت نشیمنگاه و یه طاق بادکنک زده بودن رو زمین و سقفم کلی بادکنک بود روی میز یه کیک خوشگل ، کلی خوراکی ، مشروب ، فینگر فود و قلیون گذاشته بودن
_وااای بخدا نمیدونم چی بگم یه دنیا ممنون واقعا شرمندم کردین اصلا انتظارش و نداشتم مرررسی که بیادم بودین و اینهمه زحمت کشیدن دست همگیتون درد نکنه براتون جبران میکنم
بچه ها دونه دونه بوسیدن ، بغلم کردن و بهم تبریک گفتن
یهو سام گفت خواهر زن جان تولدت کلی مبارک فهمیدم راشین حرفهای دیشب و بهش گفته تشکر کردم و برگشتم سمت سمیر که با لبخند قشنگ و معنی داری نگام میکرد
_مثل همیشه بازم کلی زحمت افتادین
کاری نبوده اگرم چیزی بوده جز وظیفه نبوده تولدتونم کلی مبارک
بعدم رو به همه مون گفت بچه ها میتونین وسایلتون و بذارین اتاق سمت راستِ راهرو راحت باشین تعارف نکنید که خونه خودتونه
با حرف سحر که رو بهش گفت مرسی سمیر جون بیاین بچه ها ، حرکت کردیم سمت اتاق
در و که بستیم آروم گفتم بچه ها زود بگین ببینم چرا به این دو تا گفتین کلی خجالت کشیدم و معذب شدم
من دیشب تو راه خونه به سام و سمیر گفتم فردا میخوام تو رو سوپرایز کنم برای شام بیان پیش ما ، خود سمیر گفت ما نمیایم ، فردا من میخواستم برای شام دعوتتون کنم حالا یه کوچولو تغییرش میدیم راتا رو هم بتونی سوپرایز کنی چون پیش همین برای شما سخته ما ردیف میکنیم خیلی مخالفت کردم اما سام آخرش نذاشت ادامه بدم گفت حق با سمیره منم دیگه مخالفت نکردم
هووو حالا دستشم درد نکنه دیگه بریم بیرون بچه ها زشته
_لباس و وسیله هامون و که گذاشتیم از اتاق زدیم بیرون
به پیشنهاد بچه ها اول چند تا عکس یادگاری قشنگ انداختیم که یهو سحر رو به سام و سمیر گفت
بیاین شما دو تا هم . چرا نشستین؟غریبی نکنید خونه ی خودتونه.
با خنده اومدن سمتمون و سحر اول یه سلفی از همگی گرفت ، از من و راشین یه عکس دو نفره گرفت بعدم رو به سام گفت بیا برو وسط این دو تا خواهر وایسا یه عکس جنجالی خانوادگی بگیرم . یهو بی مقدمه گفت راشین بیا برو کنار تا یه عکس سه نفر از صاحب تولد و دو تا میزبان زحمت کشمون بگیرم تو دلم کلی فحش دادم بهش ، معترضانه نگاهش کردم که یه لبخند خبیثانه زد و رو به سمیر گفت تو وایستا این سمت سامم که اونوره سمیر هر قدم که نزدیک تر میشد بیشتر صدای ضربان قلبم و میشنیدم
آها عالیه بخندین … راتا نیشت و باز کن
_یه لبخند مصنوعی زدم و بعد که عکس و انداخت گفتم رضایت بده سحر خسته شدیم
_رفتیم و دور میز نشستیم و مشغول شدیم سمیر پیک هایی که آماده کرده بودن و پر کرد و تعارف کرد همه پیکاشون و برداشتن جز پیکی که جلوی من بود
سوالی نگاه کرد سمتم بایه لبخند کوتاه گفتم قلیون کافیه
_قلیونی که حاضر بود تعارف کرد سمتم ، گرفتم و مشغول شدم بچه ها هم اولین پیکشون و زدن،سحر گفت سلامتی دوست با معرفت و خوشگلمون که تولدشه پیک دوم و هم به سلامتی قطعی شدن رابطه سام و راشین زدن و دو تا پیک دیگه بیشتر نخوردن و مثل من همه مشغول قلیون کشیدن شدن
_یکم گپ زدیم سام هم اعلام کرد اگه من موافق باشم برا تعطیلات آخر هفته آینده یه جشن عقد بگیرن و عروسی بمونه بعد قبولی راشین و ورودش به دانشگاه تا من خیالم راحت باشه منم رو بهش گفتم
_من با راشین صحبت کردم خودش عاقل تر از اونیه که نیازی به اجازه من داشته باشه و اینکه اینجور میگه از لطف و ادبشه و من با هر تصمیم مشترکی که بگیرین موافقم
همه با کلی شادی که نمیتونستن پنهونش کنن تبریک گفتن
اما من.. ته دلم با تموم خوشحالی که برای شادی و لبخند عمیق راشین داشتم غمگین بودم ، نیاز داشتم چند دقیقه جمع و ترک کنم نمیخواستم اشک جمع شده تو چشمام و بغضی که داشتم و بقیه مخصوصا راشین ببینن و خوشی شبشون خراب شه
_بلند شدم رفتم سمت درب خروجی
راتا کجا میری
همونجوری که داشتم میرفتم بدون اینکه برگردم جواب عقیق و دادم
_عزیزم یه وسیله میخوام بردارم یکمم هوا بخورم زود برمیگردم وارد حیاط که شدم چند قدم رفتم و نزدیک استخرشون ایستادم بغض داشت خفم میکرد
سرم و رو به بالا گرفتم و آروم با مخاطب قرار دادن مامان بابام با صدایی که بغض توی اون بیداد میکرد شروع به حرف زدن کردم
_خودتون خوب میدونید که از روز اولی که نبودین همیشه سعی کردم که راشین سر سوزنی غم تو دلش نیاد الانم اگه ناراحتم خودتون میدونید بخاطر تنهایی بعد رفتنش نیست نگرانشم ، نمیدونم راه درستی و انتخاب کرده یا نه نمیدونم با سام واقعا خوشبخت میشه؟! با صدای قدم هایی که به سمتم میومد سریع خودم و جمع و جور کردم
سمیر بود تا برگشتم لبخند رو لبش خشک شد
راتا خوبی ؟
_این اولین باری بود که سمیر من و به اسم کوچیک صدا میکرد یه لحظه یاد این جمله افتادم که آدم گاهی عاشق اسمش میشه وقتی اون و از زبون بعضیا میشنوه
_آره .. خوبم مرسی ببخشید داشتم میومدم
نه بگو ببینم چی شده ؟ تو خونه هم قبل از اینکه بیای ییرون یه لحظه حس کردم نامیزون شدی ، اما گفتم شاید اشتباه کردم الانم نگرانت شدم به بهانه اینکه برای شام صدات کنم اومدم بیرون که ببینم چیزی ناراحتت کرده ؟
_ببخش خیلی زحمت کشیدی بحد کافی شرمندم کردی اگه نگرانتون کردم معذرت میخوام ولی… راستش دست خودم نیست دیگه متوجه شدین که تنها نقطه ضعفم راشینه اومدم برم سمت خونه که سمیر گفت
تو باخودت اینجوری نکن من قول میدم و بهت اطمینان میدم که سام میتونه خواهرت و خوشبخت کنه چون من کاملا میشناسمش
با یه لبخند اطمینان بخش گفتم مرسی از این همه محبتت و راه افتادیم سمت خونه و به حالت سر شبم برگشتم بعد از شام رفتیم کنار استخر و روی صندلی هایی که طرح برگ بود کنار استخر نشستیم . که دیدم بچه ها هر کدوم یه کادو برام روی میز گذاشتن
خببب اول کادوی من
_مرسی سحر مهربونم نیازی نبود که
نه اینا یادگاریه عشقم و گرنه ارزش تو یه دنیاست
مشغول باز کردن کادو ها شدم
سحر برام یه نیم ست خیلی شیکه نقره خریده بود ، ساحل یه عینک آفتابی ، عقیق یه ست ورزشی نارنجی و سام و راشین هم برام یه دستبند ظریف طلا گرفته بودن کادوی آخر از طرف سمیر بود بازش کردم یه ساعتِ مارک رومانسون بود
کلی از همه تشکر کردم و بعد یکم گپ زدن رو به بچه ها گفتم
_بریم کم کم دیر وقته
بلند شدیم و بعد یکم تعارفات معمول حرکت کردیم سمت خونه
شب خیلی خوبی بود واقعا ، به همگیمون خیلی خوش گذشت
به محض اینکه رسیدیم سریع آرایشمون و شستیم مسواک زدیم و لباسهامون و با یه دست لباس راحتی عوض کردیم ، بحدی خسته بودیم که با یه شب بخیر همه راهی رختخواب شدیم دراز کشیدم و نگاهم و به پنجره دوختم ، آسمون سیاه و پر ستاره شب عجیب دلبری میکرد مثل هر شب فکرم کشیده شد سمت سمیر و یاد تک تک حالتهای چهرش لبخندایی که به روم میزد و حرفهاش میفتادم چقدر خوشحال بودم از اینکه اسممو به اون قشنگی صدا زد بر خلاف شبهای قبل ، باورم شد که بهش علاقه دارم یا شاید یه حس وابستگی کوچیک هر چی بود سعی نکردم سرکوبش کنم چون این حس و دوست داشتم با کلی حال مثبت و توپ چشمام و بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم صبح زودتر از بقیه بیدار شدم یه آبی به دست و صورتم زدم و سریع رفتم میز صبحونه رو تو آلاچیق آماده کردم رفتم داخل و بچه ها رو بیدار کردم بعد خوردن صبحونه تصمیم گرفتیم بریم بازار محلیشون یه گشتی بزنیم . خیلی بازار گرم و دلنشینی داشتن جوِ خوبی بود بعد از اون حرکت کردیم سمت یه فست فود و بعدم رفتیم خونه ، راشین برای شام نبود به محض اینکه رسیدیم یه دوش جانانه خودم و مهمون کردم و حسابی سبک شدم برای شام عقیق لازانیا گذاشته بود
_عقیق خوش به سعادت شوهر آیندت نونش تو روغنه ، از بس که تو آشپزیت پرفکته
دیدم سرش و انداخت پایین و پکر گفت آره
_ببینمت چرا یهو رفتی تو هم ؟ مگه بابات اینا کوتاه نیومدن؟
نه بابا قبل از اینکه بیام بهم گفتن از آخرین سفر مجردیت لذت ببر بابام به علی گفته بعد از سفر عقیق عقد کنین عمم هم که…
_ادامه نداد ، آخه عزیز من مگه عهد قجره بگو نمیخوام ، اصلا با خودِ علی صحبت کن
مشکل اینجاست که اون از همه نفهم تره دیشب خونه سمیر بهم پیام داد :احوال عقیق خانومِ ما چطوره ؟ سفر خوش میگذره ؟ ته پیامشم نوشته بود سری بعد دوتایی میریم یکاری میکنم خیلی بیشتر بهت خوش بگذره …. حالم داشت از طرز پیامش بهم میخورد بهش گفتم علی زنی که به تو هیچ علاقه ای نداره نمیتونه برات روزهای شادی بسازه ، بیا اگه واقعا برات مهمم از تصمیمت منصرف شو بگو دیگه من و نمیخوای برگشت هر چی لایق خودش بود بهم گفت تهشم نوشت من نمیذارم کسی جز خودم حتی انگشتش بهت بخوره
_این و که گفت چشمای سبزش مثل ابر بهار شروع به باریدن کرد
گریه نکن سحر بمیره نبینه غمت و مگه ما مردیم نمیذاریم
_رو بهش گفتم عقیق برگشتیم یه بار دیگه با پدرت صحبت کن ، ازش با ادب و احترام خواهش کن اگه دیدی بازم قبول نکرد اصلا باهاش بحث نکن که روت حساس بشن یه روز به عقد از خونه فرار کن بقیش با من ،میای میمونی خونه ما
بچه شدی بابام سکته میکنه ، آبروش میره
_نترس هیچیش نمیشه ، ببین عقیق وقتی دوسش نداری باید برای زندگیت بجنگی ، تو حق نداری آیندتو نابود کنی تا آبروی بقیه حفظ بشه ، مگه بقیه به تو فکر میکنن ؟!
نمیدونم واقعا
حق با راتاس مگه خری که میخوای قبول کنی ، یارو با عشق زندگیش و شروع میکنه ، تهش به دعوا ختم میشه چه برسه به اینکه بجای عشق تنفر باشه
یهو ساحل رو بهش گفت
قبل عقد بزن بیرون اگرم دیدی کوتاه نیومدن برو شکایت کن ازشون ، مگه زمان ناصر الدین شاهه ؟ جایی که خانواده برای آدم ارزش قائل نشه باید رهاشون کرد

آخه شما واسه خودتون یه حرفی میزنید به این فک کردین که من هیچ چیزی ندارم ، نه خونه ، نه سرمایه، نه کار ….چجوری میخوام تواین شهر زندگی کنم نمیشه که تا اخرعمرم با شما باشم یه هفته ، دو هفته ، آخرش چی

آخرش قشنگه ….. وقتی که دست تکون میدی و این دله که تنگه ….
_همینجوری که سحر زده بود رو دور مسخره و آهنگ وادامه میداد ، عقیق با صدای لرزون ازبغضش گفت
سحر تو چجوری اینهمه قوی ومحکمی ؟
عزیزم از قدیم گفتن مخور غم گذشته …. گذشته ها گذشته… از طرفی میگن آینده رو کی دیده پس حالو دریاب ، برای فرداها یا راهی هست یا راهی میسازی
من با همین فرمون میرم جلو
_خدا بزرگه بسپر بخدا فعلا از لحظه ای که هست لذت ببر
_دیدم برام پیام اومد باز کردم راتا بود
_آبجی بگم سام و سمیر بیان چند ساعت دور هم باشیم شب آخره؟!
پیامو روبه بچه ها بلند خوندم ، وقتی دیدم موافقن براش نوشتم ؛ باشه عزیزم
یک ساعت بعد ، از صدای در و تعارف کردن راشین متوجه شدم که اومدن
به محض دیدنشون ازجام بلندشدم و با گرمی ازشون استقبال کردم
با اینکه هر بار سمیر و با لبخند میدیدم حس میکردم خیلی جدی و بد اخلاقه نشستیم و رو به سام گفتم
_سام ! خوب خواهر من و صاحب شدیا ، تو این سفر یا کلا تو گوشی بود یا پیش تو بود
من نوکر شما و آبجیتم …غلط کنم من …صاحب اصلی راشین تویی من فقط با اجازه خودتون کنارشم أه … أه ….حالم بد شد سام یه نمه ٱبهت برات بد نیستا
با خنده به حرف سحر رو بهش گفتم تو عاقایی
یکم گپ زدیم که سمیر رو به من گفت فردا چه برنامه ای دارین
_فردا صبح میریم ساحل ، بعد از اون برنامه خاصی نداریم
کی حرکت میکنین؟
_شب
اوکی پس اگه موافقین همزمان راه بیفتیم چون شب جاده خیلی مناسب تنها بودن چند تا خانوم نیست
باشه ایرادی نداره مرسی هر از چند گاهی نگاهم سمت سمیر کشیده میشد و بیشتر جذبش میشدم تو این فکر بودم که سمیر شخصی و تو زندگیش داره یا نه که با صداش از فکر بیرون اومدم
راتا؟!قلیون …
گرفتم و مشغول شدم یهو سحر رو به سمیر گفت
میگم….
جانم
تو از سام چند سال بزرگتری؟!
۴سال
آها ….اون وقت دیر نشده
چی دیر نشده ؟!
ساعت خوابت … خب ازدواجت دیگه ؟! چند ثانیه مکث کرد ، بعدم بلند خندید
خب کوفت ، خندش چیه
باحال بود… تا بحال کسی بهم این حرف و نزده بود …
عه جدی ؟!
بله
خب حالا من زدم
_با خنده رو به سحر گفت
نمیدونم والا ….اما راستش من یکم زیادی سختگیرم
ولی اصلا بهت نمیادا جلب ،
کنجکاو شده بودم و از ته دلم دوست داشتم سحر ادامه بده
خب قرار نیست که همه چیز به آدم بیاد
خب بگو ببینم ، کنجکاو شدم ، مثلا سختگیریت چجوریه که تا الان کسی نتونسته باهات کنار بیاد؟
یه خنده کوتاه کردبعدم گفت نتونستن نه ، بهتره بگی نخواستم
بعدم ادامه داد
من معیارهام یکم پیچیدس بازش نمیکنم یه روزی براتون سر فرصت بازگو میکنم
_سحرم دیگه حرفی نزد
یکم بعد سمیر و سام خداحافظی کردن و رفتن منم با بچه ها پرواز کردیم سمت رختخوابامون چون بشدت خسته بودیم به شماره نرسیده بیهوش شدم.
صبح با صدای ویبره گوشیم از خواب بیدار شدم ، یه پیام تبلیغاتی بود . خمیازه کشان رفتم سمت سرویس بعدم بچه ها رو صدا کردم صبحونه که خوردیم رو بهشون گفتم
_وسایلاتون و جمع کنین چیزی جا نمونه بر گشتیم ، خستگی بگیریم و حرکت کنیم
هرکی مشغول کار خودش شد یک ساعت بعد حرکت کردیم سمت ساحل
کلی تو ساحل عکسهای قشنگ و هنری انداختیم تا نشستیم سریع یه عکس از بینشون که خیلی خوشم اومد و گذاشتم پروفایل تلگرامم
بعد راشین نشست پیش وسایل چون اومدن تو دریا حالش و بدمیکرد ما هم دو تا جت اسکی اجاره کردیم و کلی حال کردیم بعد تحویل جت اسکی ها راه افتادیم سمت ماشین چون بشدت گرسنمون بود ، به پیشنهاد راشین رفتیم اکبر جوجه ، بعد نهار رفتیم خونه ، من و ساحل سریع دوش گرفتیم و خوابیدیم تا شب اذیت نشیم .
بیدار که شدم دیدم بچه ها کلافه نشستن ، انگار همه خیلی وقته منتظر بیدار شدن من بودن .
چه عجب… دو ساعته منتظر بیدار شدن جنابعالیم
_خب صدا میکردین
گفتیم شب اذیت نشی
_الهییییی بگردم من شماها رو کلییی عاشقممم که
بسه نمک نریز پاشو
بلند شدم سریع آماده شدم ، وسایلم بچه ها برده بودن تو ماشین بعد یه چک کردن کلی حرکت کردیم سمت رستورانی که شب اول خونه رو ازش اجاره کرده بودیم
کلید و تحویل دادم و راه افتادیم به سمت لوکیشنی که سام فرستاده بود . رسیدیم و دیدم ماشینشون کنار پارکه نزدیکشون شدم و کنار کشیدم تا از مغازه ای که اونجا بود یکم خوراکی برای مسیرمون بگیرم پیاده شدم شیشه سمت راننده پایین بود و سمیر و دیدم که یه تیشرت جذب سفید تنش بود که جذابیتش و تو نگاه من صد برابر میکرد .
_با فاصله کمی که داشتم با لبخند سلام کردم بهشون گفتم چند لحظه صبر کنید زود میام بعد حرکت کردم سمت فروشگاهی که جلوی رومون بود ، وسایلی که میخواستم و خریدم و اومدم سمت ماشین و حرکت کردم ، مسیر تقریبا خلوت بود بر خلاف اومدنمون که کلی تو ترافیک علاف شدیم ، دو ساعت گذشته بود که سام زنگ زد و گفت یکم جلوتر وایسیم شام بخوریم ، زدیم کنار و پیاده شدیم ، خیلی گرسنم بود شام و که سفارش دادیم منتظر موندیم تا غذا روبیارن به محض اینکه غذا رسید بدون توجه به بقیه سریع مشغول شدم وقتی که غذام تموم شد سرم و آوردم بالا و نگاهم به چشمای مشکی سمیر گره خورد که با لبخند قشنگی نگام میکرد تا دید سرم و آوردم بالا گفت راتا میخوای یه پرس دیگه بخوری؟!
_فک کردم داره مسخره میکنه گفتم ببخشید خیلی گرسنم بود
نه نه چه ایرادی داره راستش من تا بحال ندیده بودم یه دختر انقدر با اشتها غذا بخوره
والا هر چیم زده بود بچمون با حرفای تو پرید خب یه کلمه بگو نوش جونت بچم معذب شد اصلا
_سحر راست میگفت خیلی خجالت کشیدم
بعد اینکه بقیه غذاشون و خوردن دوباره حرکت کردیم سمیر که تا اینجا از پشت سر ما میومد افتاد جلو آرومتر حرکت کرد
راتا بلوتوث ضبط و روشن کن دلم چند تا آهنگ مشتی هوس کرده بذارم شما هم روشن شین
ریمیکس آهنگ گرشا بود
عشق ….یعنی روزای طلایی … یه شب خوب دوتایی… من کنارت بیقرارم بیقراری …
عشق خودتی با موی مشکی … نگم از تو خود عشقی…نگم از حالی که دارم بیقرارم
_چقدر این آهنگ که همیشه ساده گوش میدادم الان برام معنی دار شده بود و معنی اون فقط سمیر بود
_بعد از چند تا آهنگ دیگه یکم صدای ضبط و کم کردم و گفتم
_راشین بگوببینم برای جشنتون چه برنامه ای دارین
اها اتفاقا الان میخواستم تعریف کنم براتون
قرار شد تو سالن یکی از دوستاش مراسم و بگیریم پس فردا بیاین بریم آرایشگاه نوبت بگیریم و خریدکنیم
مختلطه؟!
اره
ایول راشین به دلم افتاده بخت من تو مراسم تو باز میشه
_خندیدم و گفتم سحر یه جوری میگی انگار که ترشیدی
چه ربطی داره
_مهموناشون زیادن!؟
نه خیلی ، سیصد نفر حدودا
_اها پس برسیم کلی کار داریم
راشین ساقدوش سام فقط یه نفره ؟
نه سحر دو تا از دوستاشم هستن قرار شد هماهنگ شن شما هم باید به آرایشگر بگین زود آمادتون کنه چون تایم برای فرمالیته نداریم همون روز باید اتلیه بریم
حله
_باقی مسیر به سکوت گذشت تا رسیدیم تهران
با بچه ها خدافظی کردم ، بعد از رسوندن سحر رفتیم خونه خیلی خسته بودم و به محض عوض کردن لباسام رفتم رو تخت و خوابیدم
_صبح که بیدار شدم طبق عادت همیشه گوشیم و برداشتم تا نتم و روشن کردم …
_وارد تلگرام که شدم چند تا پیام داشتم یکی از پیامها از سمیر بود با چشمای گرد شده پیامش و خوندم؛
راتا بیداری ؟
_یعنی چیکارم داشته ؟!
_براش نوشتم ، سلام صبح بخیر دیشب رسیدیم و خوابیدم خیلی خسته بودم ، ببخش الان پیامت و دیدم ..جانم ؟
بلند شدم یه دوش گرفتم و‌ راشین و بیدار کردم ، سر میز صبحونه بهش گفتم
_راشی فردا من خیلی کار دارم اگه دوست داری بیا با بچه ها هماهنگ شیم بریم دنبال کارای مراسمت
آره عالیه بریم
_صبحونمون و که تموم کردیم رفتیم تا آماده شیم سریع گوشیم و برداشتم چک کنم ، منتظر پیام سمیر بودم
دیدم پیام داده بازش کردم
سلام صبح توام بخیر راتا راستش نمیدونم شاید از چیزی که میگم دلخور شی یا بگی به من ارتباطی نداره ، اما بنظرت عکس پروفایلت یکم زیادی نامناسب نیست؟! در شأن تو‌ نمیبینم همچین عکسایی از خودت رو پروفایلت بذاری ، بازم اگه حرفم نامربوط یا غلطه معذرت میخوام هدفم دلخور کردنت نیست ، دوستانه گفتم
_نمیدونستم چه جوابی بدم راست میگفت عکسم زیادی باز بود بخاطر همین براش نوشتم
_خواهش می‌کنم دلخور نشدم شاید حق با شماست ، پروفایلم و عوض کردم و یه متن ادبی گذاشتم نتم و خاموش کردم و رفتم لباسام و پوشیدم که راشین معطل نشه با بچه ها هماهنگ شدم و راه افتادیم سمت خونه ی سحر قرارمون دم سالن بود باید زودتر نوبت میگرفتیم ، ساحل و ‌عقیق زودتر از ما رسیده بودن با هم وارد سالن شدیم و رفتیم با صاحب سالن که از دوستای ساحل بود راجع به مراسم و تایم آماده شدنمون صحبت کنیم
سلام عشقم خوبی سارا جون
سلام‌عزیزم‌خوش اومدین
خب سارا جون‌ ما زیاد وقت نداریم همونجور که باهات صحبت کردم آخر هفته جشن عقد راشین جونه. و ما بعنوان ساقدوشش باید همگی راس ساعت دو آماده باشیم
خیالت راحت شما نیاز به سفارش ندارین بهترین کارم و براتون ارائه میدم هر چند همگیتون انقدر خوشگلین که با کار من فقط زیبایتون بیشتر خودش و نشون میده نوبتهامون و که فیکس کردیم راه افتادیم سمت پاساژ تا راشین لباس انتخاب کنه
_سام نمیاد؟!
نه بهش گفتم نیاد دلم نمیخواد لباسم و قبل مراسم ببینه فقط بهم گفته چون مختلطه خیلی باز انتخاب نکنم
_مزونهای پاساژ و چرخ میزدیم که دیدم عقیق انگار زیادی خوشحاله
_میگم عقیق کبکت خروس میخونه قضیه از چه قراره ؟
موقع نهار براتون میگم قضیه اش مفصله
_راشین یه لباس انتخاب کرد و رفتیم داخل تا پرو کنه لباسش در عین سادگی واقعا خاص بود و خیلی بهش میومد
همون و برداشت صاحب مزون سایزاش و که زد ، گفت تا یکساعت دیگه آمادست
: _ به پیشنهاد راشین رفتیم سمت فروشگاهی که طبقه پایین پاساژ بود و کلی کیف و کفش مجلسی ست و شیک داشت
_راشین یه کیف و کفش سفید با نگینهای ریز هفت رنگ که گوشه هر دو کار شده بود و زیبایش و چند برابر می‌کرد انتخاب کرد
ما هم همگی کیف و کفشهایی که مناسب با لباسمون بود و خریدیم
_بچه ها بریم یه رستوران این نزدیک هست نهار بخوریم تا اون موقع لباس راشی هم حاضر میشه بعد میایم اینجا دوباره
وارد رستوران شدیم و غذا سفارش دادیم
_خب ،عقیق خانوم سرا پا گوشیم
آها بچه ها مشکلم حل شد یعنی موقتاً
_عه جدی؟؟؟چجوری؟
علی تو بوتیکش جنس میفروخته یکی از شریکاش که سر سند مغازه با هم بحثشون شده بوده این و لو میده الانم بازداشتگاهه و مشخص نیست که دادگلاه براش چه حکمی ببره البته جنسی نداشته زیاد ، اما ممکنه حکمش سنگین باشه به هر حال خدا خواسته و انگار قضیه عقد مون منتفی شده بابام اینا هم خیلی ازش شاکین
_دیدم سحر زد زیر خنده
_همه خوشحال شدیم از شوقی که تو چشمای سبز عقیق میدرخشید ، اما انگار سحر خبر داشت
_سحر چرا میخندی ؟
حالا به سحر ایمان بیار عقیق خانوم نگفتم حلش می‌کنیم
_حلش نکردیم ، حل شد به ما چه ارتباطی داره؟!
خب دیگه همینه همیشه من و دست کم می‌گیرد به هوش و زرنگی من آفرین بگین تا روشنتون کنم
_بنال دیگه
همون پسری که من و رسوند دم سفره خونه سمیر و که یادتونه ؟ گهگاه بهم پیام میداد قبل اینکه بریم شمال فهمیدم این با علی شریکه اما نگفتم که عقیق ناراحت نشه بجاش محلش نمیدادم ، اینم کنه شده بود و هی پیام میداد که من ازت خوشم اومده و از این حرف‌ها ،اون شب آخر که با عقیق حرف زدیم بهش گفتم اگه بتونی کاری کنی علی از این وصلت منصرف شه ، قول میدم باهات اوکی شم دو ساعت بعد بهم پیام داد این منصرف نمیشه اما میتونم کاری کنم باباش اینا منصرف شن بهش گفتم برو بابا چرت نگو اونا خدا هم بگه کوتاه نمیان ،گفت تو به اونش کار نداشته باش فقط قرارمون یادت نره اما من جدیش نگرفتم تا امروز صبح که بهم زنگ زد و‌گفت من سر دو‌ روز نشده بهت حرفم و ثابت کردم و قضیه رو برام تعریف کرد
همه هاج و واج بودیم که عقیق پرید بغل سحر و تند تند بوسش می‌کرد و از شوقش اشک میریخت
همه با تعجب نگاه می‌کردن
بسه بابا کم تف مالیم کن
نهار مون که تموم شد ، رفتیم سمت مزون و‌ لباس راشین و تحویل گرفتیم و بعدم حرکت کردیم سمت خونه
میگم راتا کارامون‌تموم شد چه زود سامم تالار و آتلیه و باقی کارا رو اوکی کرده امشبم با خانوادش میان خونمون هر چند که بهش گفتم تو راضی به برگزاری مجلس خواستگاری نیستی گفتن در حد صحبت برای انجام کارامون باشه و دیدار خانوادش
_با گفتن یه باشه خدا رو شکر عزیزم ، ادامه صحبت و نگرفتم
چقدر برام سخت بود که ببینم توی مجلس خواستگاری ، راشین تنهاست و جز من کسی نیست دلیل مخالفتم با مجلس خواستگاری هم دقیقا همین بود
_بعد از اینکه برای شب خرید کردیم رفتیم خونه و همه چیز و‌ آماده کردیم و خونه رو‌مرتب کردیم دو ساعت مونده بود به اومدنشون یه شام سبک خوردیم و حاضر شدیم
صدای زنگ در که اومد بازش کردم و دم درب ورودی برای استقبالشون منتظر موندم
اول از همه یه آقایی که از محاسن جوگندمیش مشخص بود پدر سامه وارد شد با خوشرویی تموم باهاش سلام احوالپرسی کردم ، چهره مهربونی داشت بعد از اون مادرش و آخر از همه خواهرش و سام کنار هم وارد خونه شدن سام یه دسته گل رز آبی خیلی شیک دستش بود رو به راشین گرفت و با لبخندی که توش عشق موج می‌زد آروم گفت تقدیم شما خانوم ، خواهرشم راشین و محکم تو بغل کشید و‌گفت ؛ سام میگفت اما باورم نمیشد اینهمه زیبایی تو یه آدم خلاصه شه راشین با لبخند بوسیدش و ازش تشکر کرد
همگی نشستن و من و راشینم‌ روبروشون روی کاناپه دونفره نشستیم پدرش رو به من با لبخند شروع کرد؛دخترم دلیل اینکه من امشب اینجام این بود که نخواستم بی احترامی باشه یا خدای نکرده شما رو بی ارزش کرده باشم اگرم مجلس خواستگاری شلوغ و پرجمعیتی انجام ندادیم دلیلش درخواست خودتون بود الانم که اومدیم برای دیدار خانوادگی‌مون بود و برنامه ریزی بیشتر برای مراسم
_با لبخند رو بهشون گفتم بله من از سام خواستم دلیلشم که خودتون متوجه شدین
خانواده سام آدم‌های گرم و صمیمی بودن با اینکه برخورد اول بود اصلا نسبت بهشون غریبی نمیکردم پدرش ازم راجع به مهریه و شیر بها سوال کرد که گفتم
_ما شیر بهایی نمیخوایم و میبخشیم به سام عزیز مهریه هم من واقعا شرمندم امیدوارم ازم دلخور نشین و بهم حق بدین چند تا شرط ضمن عقد که به سام گفتیم کافیه
با لبخند دلنشینی رو بهم گفت دخترم من بهت حق میدم پس معذب نباش و بهت اطمینان میدم که پسرم و جوری بار آوردم که خواهرت و خوشبخت میکنه و کنار تمام شروطتتون یه خونه و ماشین با ۷۰۰تا سکه هم هدیه من و مادرش بعنوان مهریه به خواهر گلتونه اگرم چیزی مد نظرتونه باز بهم بگین تشکری کردم و گفتم اینا همه لطف و محبتتون و میرسونه بعد یکم صحبت راجع به مراسم و این برنامه ها ، رو بهشون گفتم مهمونهای ما کلا چهار نفر از دوستامون هستن اونا هم حدودا سیصد تا مهمون داشتن
خلاصه بعد از یکم گپ زدن راجع به مسایل عادی ، خانواده سام کم کم عزم رفتن کردن
خوشحالی تو چهره راشین و سام موج میزد و باعث می‌شد من هم از صمیم قلبم شاد باشم
_بعد از رفتن مهمونها با راشین به تماشای فیلم مشغول شدیم هر از چند گاهی نگاهم میفتاد سمتش و متوجه میشدم که از ذوقش نمیتونه خنده شو پنهون کنه ، یهو کشیدمش تو بغلم و کلی بوسش کردم و فشارش دادم
_راشی خیلی برای خوشحالیت خدا رو شکر میکنم
اونم شروع کر و با ذوق و شوق از تصمیماتشون برای آینده میگفت و من هر لحظه لبخندم عمیق تر میشد یکم که گپ زدیم تصمیم گرفتیم بخوابیم با گفتن شب بخیر به هم هر کسی سمت اتاق خودش روونه شد
یهو یاد گوشیم افتادم از صبح تو کیفم بود سریع برداشتم و چکش کردم سمیر دو تا پیام داده بود
_آفرین به درک و منشت تو واقعا خانومی با یه استیکر چشمک
یه آهنگم برام فرستاده بود
لبخندی رو لبم اومد اما نمیدونم چرا حس میکردم سمیر فقط قصد داره منو به خودش وابسته کنه تا بعدا اذیتم کنه چون حرف خاصی نمیزد کاراش ضد و نقیض بود
سعی کردم فکرم و آزاد کنم و بخوابم جواب پیامهاش و با یه استیکر لایک دادم و خوابیدم
صبح قبل راشین بیدار شدم صبحونم و خوردم بعدم از خونه زدم بیرون امروز سام و راشین قرار بود برن خرید ، منم بدون اینکه به راشین بگم تصمیم داشتم برای هر دوشون یه کادوی شیک و سنگین بگیرم رفتم سمت گالری جواهری که خیلی تعریفش و شنیده بودم واقعا کارهای خاصی داشتن ، برام چند نمونه سرویس شیک آورد از یکیش بینهایت خوشم اومد بعد ازشون خواستم یه کار مردونه خاص هم نشونم بدن ، یه گردنبند و دستبند بهم نشون داد که عالی بود یه کار دودی سفید اسپرت بود که مطمن بودم با سلیقه سام همخونی داره بعد از اینکه حساب کردم برام تو دو تا جعبه شیک گذاشتن و تحویلم دادن
حرکت کردم سمت گلفروشی و یه تاج گل ، رز سفید صورتی که از مورد علاقه های راشین بود برای مراسمشون سفارش دادم و ازش خواستم به اندازه دو تا جعبه کادوهام فضای خالی بذاره بعد از اون به راشین زنگ زدم و وقتی دیدم مشغول خریده تصمیم گرفتم برم خونه سحر تا یکم با انرژیش حالم و عوض کنه
_سلام سحر مزاحم نمیخوای؟
نمیخواستم ولی دیگه انداختی یه جور خودت و خوش اومدی
_سحر تنها بود نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم انقدر از دست حرفهاش خندیدم که فکم درد گرفته بود
میگم راتا
_جونم
بیاین شب بریم سفره خونه خیلی لازممه
_باشه جیگر بریم
با بچه ها هماهنگ شو من و راشی میایم دنبالت برای شام بریم
بعد از نهار با سحر خدافظی کردم و راه افتادم سمت خونه وقتی رسیدم دیدم راشین هنوز نیومده رفتم حمام و یه دوش گرفتم بعدم کادوهاشون و تو کمدم قایم کردم داشتم موهام و با سشوار خشک میکردم که راشین اومد
سلااااام
سلام عروس خانوم کوچولو کارات تموم شد
اره عشقم همه رو تموم کردیم
_امروز مرخصی گرفته بودی ؟
آره بخاطر همینم همه کارای مونده رو انجام دادیم
_راستی برای عقد ، دوست سام موضوع اذن پدر بزرگ و تونست حل کنه
آره اونم حله
_تو فکرم گفتم چه پدری که تو وجودش انقدر کینه داشت که حتی برای فوت پسرشم نیومد
_سعی کردم فکرای تلخ و دور کنم
_راشی شب کجایی
من با سام میرم بیرون
_اها منم با بچه ها میرم سفره خونه
همه ی موهام و با اتو حسابی لخت کردم و مشغول آرایش کردن شدم لباسم و که از قبل آماده کرده بودم و تن کردم ، یه شلوار کتان جذب سورمه ای با یه پالتوی کتی صدفی و یه شال سورمه ای موهامم همونجور باز گذاشتم زیر پالتوم یه بافت جذب پوشیدم تا اونجا پالتوم و در آوردم راحت باشم
_راه افتادم سمت خونه سحر که دیدم زنگ میزنه
دنبال من نیاین من با فرشته نجات عقیق میام
_خندیدم و راه افتادم سمت سفره خونه ، ساحل و سحر و عقیق قبل من رسیده بودن نشستیم و سریع چون گرم بود پالتوم و در آوردم و قلیون و از عقیق گرفتم و مشغول شدم ، یه ماست رو تخت بود ندیدم و دستم رفت روش و کثیف شد بلند شدم برم سمت سرویس دستم و بشورم که دیدم یه نفر داره کنارم میاد ، پا تند کردم سمت سرویس ولی این کوتاه نیومد و کنارم چرت و پرت میگفت و میومد ، دوست نداشتم سمیر متوجه شه سریع بدون اینکه جوابش و بدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بیرون دیدم رو بروم ایستاده اخمام و تو هم کشیدم و راه افتادم سمت تخت خودمون ، دیدم انگار بیخیال شد رفت بی توجه مشغول گپ زدن با بچه ها شدم که دیدم یکی از کارکنان اومد پیش تختمون و سوالی گفت خانوم فروزان کدوم یکی از شما ست
_ منم بله
میشه لطفا بیاین عاقا سمیر کارتون دارن
با تعجب دنبالش راه افتادم و رفتم سمت اتاق سمیر
در زدم و وارد شدم داشت با گوشی صحبت میکرد و اخماش تو هم بود اشاره کرد بشینم
نشستم تلفنش و زود مختصر کرد و وقتی قطع کرد رو بهش با لبخند سلام دادم
با همون اخمی که جذبه اش و بیشتر به رخ میکشید گفت من اینجا چکارم که کسی تو اینجا مزاحمت میشه و هر چی دلش میخواد میگه جوابش و نمیدی یا به من نمیگی
_نمیدونم از کجا متوجه شده بود نمیدونستم چی بگم
وقتی دید ساکتم گفت
وقتی ظاهرت اینجور باشه چهار تا لاشی لنگه این به خودش اجازه میده دنبالت بیاد و هر حرف مفتی به دهنش میاد بزنه
تقریبا صداش وبرده بود بالا
یکباره جوش آوردم ، این چی داشت میگفت ؟ اصلا به چه اجازه ای با من اینجور حرف میزد ؟
سمیر لطفا مراقب باش چی میگی .
اولا که اگه من حرفی نزدم دوست نداشتم اینجا برای کارت و خودت مشکلی پیش بیاد و علتش من باشم
دوما من همیشه همینجور بودم ، فهم و شعور این و دارم که چجوری هر جا رفتار کنم
_انقدر حرفش برام سنگین بود که بغض داشت خفم میکرد
با همون بغض حرفم و ادامه دادم
_سمیر همه افکاری که نسبت بهت داشتم و خراب کردی برای این طرز فکر و حرف زدنت متاسفم ، من نمیتونم دو رو باشم اما انقدر هنر داشتم که تا بحال با این موقعیت سالم زندگی کردم چون ارزش خودم و میدونم و احتیاجی نمیبینم این و به کسی ثابت کنم ، پس همونجور که دوست دارم زندگی میکنم .
الانم معذرت میخوام اگه بخاطر من ناراحتی برات پیش اومده ، دیگه اینجا حتی پام و نمیذارم ، اگرم همین الان نمیرم دلیلش فقط بچه هان دوست ندارم ناراحت شن
یهو قیافش عوض شد انگار انتظار این حرفا رو نداشت و با لحن آرومی گفت
من منظور بدی نداشتم راتا بخاطر…
_نذاشتم حرفش و ادامه بده
_ولی حرفی که زدی چیز دیگه ای میگه
بدون اینکه منتظر بمونم و اجازه بدم حرفی بزنه از دفترش اومدم بیرون داشتم منفجر میشدم خیلی حرفی که زد برام سنگین بود
چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم عادی باشم برگشتم پیش بچه ها دیدم شام و آوردن ، تا نشستم سحر گفت چکارت داشت ؟
خودم و عادی نشون دادم و گفتم
_ازم پرسید برای کارهای مراسم عقیق و خرید کادوت بمشکل نخوردی ؟! کاری نداری یا کمکی نمیخوای ؟
خلاصه از این حرفا
اوووووو گفتم چی میخواد بگه
_شام که خوردیم گفتم بچه ها من خیلی خستم بریم
با موافقت بچه ها بلند شدیم و حرکت کردیم سمت خروجی ، سمیر تو دفترش نبود
سحر خدافظی کرد و به قول خودش با فرشته نجات عقیق رفت
_منم بعد خدافظی مسیر خونه رو پیش گرفتم و یکم که حرکت کردم نتونستم خودم و کنترل کنم کلی به حال خودم اشک ریختم . دلم پر بود از حرف سمیر ، طرز فکری که نسبت بهم تو یه لحظه گفت ، از اینکه چرا هنوزم ازش بدم نیومده ، از اینکه چراباید اجازه میدادم بهش وابسته شم که الان اذیت شم ، اما منم مثل راشین انقدر همیشه تنها بودم که محبت و نزدیکی سمیر باعث بوجود اومدن این حس شده بوداز همه بدتر حرفای امروز سمیر که من و کلا از این رابطه نا امید کرده بود
تو حال خودم نبودم که دیدم دم درب پارکینگم
ماشین و که پارک کردم رفتم خونه
در که باز شد بیشتر دلم گرفت از این همه سکوت
راشین هنوز نیومده بود لباسام و عوض کردم ، صورتم و شستم بعدم بی حال و حوصله سمت اتاق رفتم دلم میخواست بخوابم تا آروم تر شم
گوشیم و برداشتم تا به راشین زنگ بزنم ببینم کلیداش همراهشه که دیدم سمیر هفت بار زنگ زده بهم اما چون گوشیم سایلنت بوده متوجه نشدم یه پیام داده بود بازش کردم
راتا میشه لطفا جواب بدی
اهل لوس بازی و ادا اطوار نبودم
بهش پیام دادم
گوشیم سایلنت بوده متوجه نشدم زنگ زدی
بعد از اینکه جواب سمیر و دادم زنگ زدم به راشین که گفت کلید داره و یکم دیر میاد ، دیدم سمیر پشت خطمه ، با راشین خدافظی کردم و جواب سمیر و دادم
_بله
راتا میتونم چند دقیقه باهات صحبت کنم ؟
_من پیشنهادم اینه که الان حرف نزنیم هم من ناراحتم ، هم تو ، ممکنه بازم حرفهایی بهم بزنیم که بعد از آروم شدن حتی خودمون پشیمون شیم
نه باید باهات حرف بزنم ، اگه برام اهمیتی نداشتی مثل بقیه میگفتم خودش میدونه ، اما رو حساب روابط دوستانه ای که با شما دارم اگه برای هر کدومتون این موضوع پیش میومد یه همچین عکس العملی داشتم دست خودم نبود ، ولی هدفم ناراحت کردنت نبود ، اگه بد منظورم و رسوندم معذرت میخوام
_دوست ندارم یه موضوع و کش بدم ، ایرادی نداره مهم نیست اصلا
_امری نیست؟!
شب بخیر
بدون حرف دیگه ای قطع کرد انتظار داشتم باز حرف بزنه و از دلم در بیاره اما اون …. چقدر این آدم خشک و مغرور بود تازه فهمیدم که حدسم راجع بهش چقدر درسته ، خنده هاش کاور چهره عصبیش بود یاد چند ساعت پیش افتادم که چجوری اینهمه عوض شد و باهام بد حرف زد و صداش و روم بالا برد
رفتم تو تلگرام پروفایلش و ببینم دیدم یه عکس نوشته گذاشته بازش کردم ….خودتون و برای آدمهای اشتباهی تباه نکنید…..
_عجب آدم بیشعوریه ها تصمیم گرفتم کلا از ذهنم پاکش کنم . کم کم چشمام گرم شد و بیهوش شدم صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم
بعد از خوردن یه صبحونه مختصر یه مسکن خوردم
_سعی میکردم به شب قبل فکر نکنم که حرفهای راشین دوباره افکارم و خراب کرد
اوه راستی راتا دیشب نصف بحث سر شاممون سمیر بود
چند تا چیز بهت بگم بخندی دیشب از سام پرسیدم علت ازدواج نکردن سمیر چیه گفت معیاراش زیاده ، مثلا دلش میخواد زنش زیاد آرایش نکنه ، بیرون نره ، لباسهای جذب و کوتاه نپوشه ، با جنس مخالف حتی در حد دوستیِ ساده نبوده باشه ، مهمونیهای مختلط نره ، خانواده اصیل داشته باشه ، اهل مشروب نباشه قلیون و سیگار نکشه ، رفیق باز نباشه و یه عالمه مشخصات این مدلی
_ برام جالب شد از معیارهای سمیر من فقط دوتاش و داشتم اینکه مشروب نمیخوردم و با کسی رابطه نداشتم
_زدم زیر خنده راشین گفت
منم دقیقا دیشب کلی خندیدم به سام گفتم با این مشخصات باید بره زایشگاه یه نوزاد بیاره با خودش
ولی سام میگفت اینجوریش و نبین مخ هر دختری و بخواد سه سوته میزنه و تا همین چند ماه پیش رو دستش دختر باز نبوده اما حدودا یکی دو ماهی هست که با کسی نیست
_چه غلطا . حق داره یه زن اونجوری بخواد دخترا رو مثل همونایی که زیر دستش بودن میبینه
تو دلم گفتم بگو پس خودش عوضی و دو روعه فک کرده بقیه هم اونجورن
-باقی بحثمون با صدای زنگ گوشیِ راشین قطع شد
ولی چیزایی که برام تعریف کرد مدام تو ذهنم میچرخید ، بیخیال شدم و خودم و با حاضر کردن نهار سرگرم کردم ، چند روز به روال همیشه گذشت و روز جشن فرارسید ، ناگفته نماند که کل ذهنم درگیر این بود که هم سمیر و فراموش کنم هم حالش و بگیرم تا فکر نکنه من لنگه ی اون دخترای بدرد نخور اطرافشم که براش قش کنم و پیشش وا بدم
_صبح زود راشین با سام رفت سمت سالن تا زودتر آماده شه منم بیدار شدم و یه دوش گرفتم ، سریع با سحر هماهنگ شدم و رفتم دنبالش وقتی وارد سالن شدیم دیدم عقیق و ساحلم تازه رسیدن و بخاطر اینکه به موقع آماده شیم سریع نشستیم و دوست ساحل با اکیپ حرفه ایش شروع به کار کردن ، تقریبا ساعت یک و نیم کار همگی تموم شد و تونستیم قیافه های هم و ببینیم
_همه دهنامون باز مونده بود از هنر این گروه ، واقعا بینظیر شده بودیم ، راشین که شبیه عروسک شده بود ماهم همگی عالی و خوشحال راضی از اینهمه ظرافت وزحمت تشکر کردیم و بعد از تسویه به سمت بیرون حرکت کردیم ، دم درب ورودی سام و دیدم
_به به شادومادم ، خوشبخت بشین عزیزم
من نوکرتم
_عاقایی
راتا جان اگه جایی کار ندارین باید برین به یه لوگیشنی که برات میفرستم اونجا چند تا عکس و فیلم از شما میگیرن تا ما برسیم قسمت سالن و اینجا نمیگیرن چون اونجا ماکت اتاق گریم دارن ما هم یه دور بزنیم اینجا و تو مسیر چند تا فیلم بگیرن میایم همونجا
_پس ما میریم تا شما بیاین ، چون بچه ها خودشونم عکس میخوان
تو مسیر یهو یادم افتاد سمیر و دو نفر دیگه که من نمیشناسم و تا بحال ندیدمشون هم اونجان
_میگم سحر
جان
_زشت نیست ما با این لباس های باز میریم ، اونجا بجز سمیر دو نفر دیگه هم هستن خب
وا باشن به ما چه نگامون نکنن
مگه چند بار خواهرت نامزد میکنه توقع دارن با چادر و مانتو بریم
_با خنده به حرفهاش ادامه مسیر و رفتیم ، کلی تو ماشین استوری گرفتیم و قر دادیم
یکم بعد رسیدیم جلوی عمارت ، خدا رو شکر هوا امروز بخاطر افتابی که بود مثل چند روز قبل سرد نبود ، بعد از هماهنگ شدن نگهبانی با تیم آتلیه وارد حیاط شدیم و به سمتی که نگهبان نشون داد حرکت کردم و کنار ماشین سمیر پارک کردم مدام به این فکر میکردم امروز با این سر و وضع این از من متنفر میشه ، اما جهنم مهم نیست یعنی سعی میکنم مهم نباشه برام ، آخه من با معیارهای اون زمین تا آسمون فاصله داشتم خدا رو شکر یکی از عکس بردارها یه دختر همسن خودمون بود بعد ازسلام و احواپرسی رو بهمون گفت سریع برین قسمت داخل آماده شین ما دو ساعت کلا تایم داریم اینجا
یکم زیر چشمی اطراف و دید زدم پس سمیر کجاست
_رفتیم داخل و بعد از اینکه لباسهامون و پوشیدیم حرکت کردیم به سمت حیاط عمارت وسط پله های خروجی بودم که سنگینی نگاهی و روی خودم حس کردم بی هوا برگشتم و دیدم سمیر با دو نفر دیگه مشغول سلفی گرفتن از خودشونن سمیرم زل زده بود به من
سریع سرم و به نشونه سلام تکون دادم و بی هیچ حرف و نگاهی به سمت تیم آتلیه رفتم که تا ما رو دید گفت
پسرا بدویین لطفا دیر شد
_وقتی نزدیکمون شدن رو بهشون سلام کردم وبا لبخند و تشکر از این که زحمت کشیدن و تا اینجا اومدن بچه ها رو معرفی کردم و اونا هم احوالپرسی کردن سحر رو به سمیر گفت
شما نمیخوای دوستاتون و معرفی کنی
چرا سحر جان
معرفی میکنم امیر حسین و آریا از دوستای نزدیک منو سام هستن
_بچه ها خیلی صمیمی با امیر و آریا برخورد کردن بچه های خوب و خوش برخوردی بودن
سریع ژستهایی که دادن وگرفتیم و کلی عکس وفیلم گرفتن بعدم گفت
یه ربع تایم اضافی داریم کارمون فعلا تمومه تا عروس داماد بیان اگه دوست دارین میتونم ازتون عکس تکی بگیرم با بچه ها چند تا عکس دسته جمعی و باحال انداختیم چند تا هم تکی
زنگ زدم به راشین که گفت ترافیک بوده و حدودا بیست دقیقه دیگه میرسن
رو به بچه ها گفتم بیاین بریم یه جا بشینیم چون اینا حدودای بیست دقیقه دیگه میرسن و فعلا بیکاریم امیر حسین داشت آروم به سمیر وآریا می گفت بیاین بریم سمت ماشین دو تا پیک بزنیم
یهو سحر گفت چه تک خوری تو
خندید گفت خوب بفرمایید من نمیدونستم شما هم ….
حالا بدون ، کلا تعارف چیز خوبیه
بچه ها بریم گرم کنیم واسه شب
_ دنبالشون راه افتادم که یهو بی هوا به ذهنم زد منم یه پیک بخورم نمیدونم علتش لج کردن به سمیر بود یا چیزدیگه اما بدجور حسم گرفته بود بخاطر همین وقتی سحر پیک همه رو از امیر حسین گرفت و داد ، گفتم امیر حسین جان لطفا یکی دیگه هم بریز
همه شون با تعجب نگام کردن رو بهشون گفتم
خب چیه تصمیم گرفتم از ابن به بعد بخورم
آریا خندید گفت خوب میکنی
راتا تو زیاد نخور ، چون عادت نداری
با خنده سر تکون دادم و پیکم و خودم از امیر گرفتم ، نگام به صورت عبوس و اخمای درهم سمیر افتاد سرم و گرفتم پایین دیدم دستهاش و مشت کرده و بیشتر لذت بردم حالا اولشه سمیر خان ، کلا همگی دو پیک بیشتر نزدیم چون سام و راشین رسیدن. کلی عکس و فیلم ازمون گرفتن و موقع هر عکس بیشتر سنگینی نگاههای سمیر اذیتم میکرد ،با اینکه نگاهش نمیکردم اما واقعا نگاهاش معذبم کرده بود و بعد از گفتنِ میتونید آماده شین کار ما با شما تمومه ی مدیر تیم فیلمبرداری ، سریع آماده شدیم و راه افتادیم سمت تالار
_کلی تو مسیر رقصیدیم و مسخره بازی کردیم چون همگی همزمان حرکت کردیم ، هرازچندگاهی متوجه میشدم که وقتی سمیر جلوتر از ما میفتاد از آینه با اخم نگام میکرد برام مهم نبود ، دوست داشتم از این به بعد هر چیزی که میدونم بدش میاد ، وقتی بود انجام بدم .
وقتی رسیدیم تالار سریع رفتیم سمت پرو و مانتو و وسایلمون و تو کمد گذاشتیم و حرکت کردیم سمت سالن تا موقع ورود طبق گفته فیلمبردار جلوی در باشیم ،
سمیر و آریا با امیر کنار در ورودی بودن و وقتی ما رسیدیم طبق گفته فیلمبردار یکی در میون ایستادیم و چون من وسط بودم بین سمیر و آریا قرار گرفتم فاصله خیلی کمی که با سمیر داشتم حالم و بهم میریخت و حس میکردم تو این یه هفته اصلا موفق نبودم و مهرش از دلم بیرون نرفته
سعی کردم مسیر تمرکزم و تغییر بدم ، بعد از ورود راشین و سام ، رفتم سمت خانواده سام و مادر و خواهرش و تو آغوشم کشیدم و بهشون تبریک گفتم و رو به پدر سام بابت مراسم بینظیری که برگزار کرده بودن تشکر کردم
و رفتم سمت بچه ها
بعد از اینکه عاقد خطبه عقد و خوند همه کادو هاشون و دادن همونجور که حدس زدم سام و راشی هر دو خیلی از هدیم خوششون اومد
اهنگ اول رقص دو تایی سام و راشین بود که با تمرینی که کرده بودن عالی شده بود ، بعد از اون رقص ما ساقدوشا بود که من و ساحل طراحی کرده بودیم ، انقدر بی نقص بود که دهن همه باز مونده بود
بعدم دیجی همه رو دعوت کرد بیان وسط پیست رقص
انقدر آهنگهای باحالی پلی میکرد که توان نشستن و از آدم میگرفت
وسط رقص با ساحل نگام موند روی سمیر که روبروم ایستاده بود و نگاهم میکرد ، نگاهی که نمیتونستم حسی که توش هست و بفهمم ، سرم و برگردوندم سمت ساحل که دیدم آریا و امیر هم رفتن سمت سام تا باهاش برقصن ، ما هم دور راشین حلقه زدیم بعد از چند دقیقه امیر نزدیکم شد و ازم خواست تا باهاش برقصم تقریبا مست بود و این از طرز حرف زدنش معلوم بود اومدم برگردم سمت ساحل ، چون تمایلی به این کار نداشتم از نظرم درست نبود که با دیدن صورت سرخ سمیر ، نظرم عوض شد و چند دقیقه ای باهاش رقصیدم ، آهنگ که تموم شد رفتم بیرون سمت سرویس که دیدم سمیر داره با تلفن حرف میزنه البته من و نمیدید ، از صحبتهاش فهمیدم کسی که پشت خطه یه دختره
نه بار آخرت بود که زنگ زدی بهم ، یبار گفتم بازم میگم من دور این کارا رو خط کشیدم
قطع کرد و برگشت بره داخل سالن که من و دید ، اخماش و تو هم کرد و بی هیچ حرف و نگاه اضافه ای رفت سمت سالن
از سرویس که اومدم بیرون امیر و دیدم که با چشمای سرخش داره میاد نزدیکم سعی کردم بهش توجه نکنم که دیدم صدام کرد
خواهر عروس ؟؟!!
_سعی کردم عادی باشم و ضعف نشون ندم ولی در اصل یکم ترسیده بودم ، سرویس پشت سالن بود و هم از داخل ، هم از بیرون راه داشت ، من بخاطر اینکه یه هوا بهم بخوره ترجیح داده بودم از سمت بیرون بیام و حالا خیلی پشیمون بودم ، از طرفی امیر هم زیاده روی کرده بود حالش زیاد تعریفی نبود
_جانم امیر جان ؟
جوووون امیر قربون امیر گفتنت بره
_ترسم داشت با نزدیک شدنش بیشتر میشد ، نمیدونستم باید چیکار کنم ، لال شده بودم
بیا ببینم… نمیگی با این سر و شکلت اونجور میرقصی اختیار من و از بین میبری
_تقریبا انقدر جلوم اومده بود که بوی الکل دهنش تو صورتم پخش میشد
تا بحال کسی بهت گفته مثل پری میرقصی بینظیری
_امیر لطفا برو انور
زد زیر خنده و بی هوا دستم و گرفت ، هر چی سعی میکردم دستم و از زیر دستای قوی و مردونش بیرون بکشم نمیتونستم که یهو یه نفر با ضرب کشیدش و دستم رها شد
چه غلطی میکنی امیر خجالت بکش
_انگار تازه بخودش اومد یه نگاه به سمیر کرد ، رو به من که اشک بچشمام هجوم آورده بود نگاهی انداخت و با گفتن یه شرمندم سریع به سمت داخل پا تند کرد بحدی حالم بد بود که نمیدونستم حرفی بزنم اما سمیر انگار تازه عقده های دلش سرباز کرده بود
بگو بهت چی بگم ؟؟!
_وقتی دید صدایی از من بیرون نمیاد چنان نعره ای زد که شونه های بالا پریدم از ترس کاملا قابل دیدن بود
وقتی میای روبروم بهت میگم بد لباس نپوش ، بهت برمیخوره ، میگی من همینم نیاز به ثابت کردن خودم ندارم ، وقتی بخاطر لجبازی با حرف من با این لباس که تا بالای زانوت معلومه راه میفتی میای تو اون خراب شده صد تا ژست و اطوار میای و عکس میگیری جلوی چند تا پسر مجرد ، وقتی بخاطر لجبازیای بچه گونه برمیگردی میگی امیر جان برا منم پیک بریز ، وقتی میبینی دارم با اخم نگات میکنم بازم لج میکنی میری تو سینه امیر و باهاش میرقصی تهش همین میشه ، راتا انقدر نفهم و بچه ای که وقتی بهت گفتم چرا بد لباس پوشیدی که کسی به خودش اجازه بده باهات اینجور حرف بزنه ، نفهمیدی من اگه دوست نداشتم و برام اهمیتی نداشتی لنگه هزارتا دخترکه دورم بودن میگفتم جهنم بذار هر غلطی خواست کنه ، اما الان میگم برو هر غلطی دلت خواست کن
_صداش و آورد پایین و گفت برات متاسفم همین
رفت …..
_رفت اما اینبار من و له کرد با حرفهاش من و با خاک یکسان کرد انقدر که حالم از خودم بهم خورد ، حق داشت و من هیچ حرفی نداشتم تا از خودم دفاع کنم یا مثل اون بار طلبکار شم
سعی کردم مثل همیشه خودِ داغون و شکسته ام و به خاطر راشین ،زیر چهره ای قوی و خندون مخفی کنم
_رفتم داخل سرویس و درحالی که سعی داشتم بغضم و قورت بدم یکم سر و وضع آشفتم و سامون دادم و حرکت کردم سمت داخل سالن دیدم سحر اومد سمتم
بمیری تو کدوم گوری نگران شدیم
_بزور لبخندی زدم تا از حال داغونم بویی نبرن گفتم بابا دستشویی هم اجازه ندارم برم
لال که نیستی بگو بعد برو
_چشم از سری دیگه میگم ..خوبه؟!
خندید و من کشون کشون برد سمت سام و راشین
بیا اینم آبجیت
راتا کجا رفتی نگرانت شدم
_هوووو بابا یه دستشویی رفتم آبروی من و بردین
شام و که دادن کم کم مهمونا رفتن امیر و از وقتی که اومدم تو سالن ندیدم ، آریا اومد سمتم خدافظی کرد جرات اینکه نگاهش کنم نداشتم ، بدون اینکه نگاه کنم جوابش و دادم و سریع رفتم سمت بچه ها ، تقریبا همه مهمونا رفته بودن و فقط من و بچه ها با خانواده سام مونده بودیم ، البته سمیر هم بود ، اما سعی میکردم نگاهم سمتش نیفته ، امشب انقدر که از داد و …
_آروم گفتم سمیر
دیدم جواب نداد
_با صدای بلند تر گفتم سمیر
وقتی یه نفر و صدا کردی جوابت و نداد یعنی دوست نداره باهات حرفی بزنه پس دلیلی نیست دوباره صداش کنی
_ساکت شدم چه حرفی داشتم بزنم امشب تمام غرورم پیشش نابود شده بود ، سعی کردم خودم و جمع کنم تا بیشتر از این کوچیک نشدم
_زل زدم به جلو و غرق شدم تو فکر حرفهایی که سمیر تو محوطه تالار بهم زد ،
یعنی این من و دوست داشته واقعا ، آخه من که با هیچ معیاریش همخونی نداشتم ، چقدر من بد شانسم خدا ، با تموم جسارتم پیشش یه آدم لال و بی دفاعم ، آخه چرا باید امشب اینجور میشد ، حرف آخر سمیر مدام تو مغزم میچرخید
اگه دوست نداشتم و مهم نبودی لنگه هزار تا دختر دیگه میگفتم بذار هر غلطی خواست کنه ، اما الان میگم برو هر غلطی خواستی بکن
کم گریه کن راتا داری میری رو مغزم أه.
_با حرفی که زد دیگه صبرم تموم شد ، امشب بحد کافی خوردم کرده بود ،
همونجور که اشکام کنترلش از دستم خارج شده بود خودمم کنترلم و از دست دادم و با صدای بلند سرش داد زدم
_دلیل نداره نگام کنی تا رو مغزت باشم ، منم لنگه اون هزار تا دختر که به بودن کنارشون افتخار میکنی و میگی هر غلطی خواستی کن ، پس به تو هیچ ‌ربطی نداره که من گریه میکنم یا نه یا هر چی ، من مسول اعصاب مزخرف تو نیستم ، حداقل هر گندی هستم از کسی ناراحت شم هر چی از دهنم میاد بهش نمیگم.
_بعد از فوت پدر مادرم هر وقت که خیلی گریه میکردم یا خیلی بغض داشتم و عصبی میشدم ، یهو سرگیجه های وحشتناکی سراغم میومد
یهو احساس کردم ماشینای بیرون و هر چی که جلوی چشمم هست داره میچرخه
چشمام و فشار دادم و سرم و گرفتم و تکیه دادم به صندلی
راتا …راتا خوبی ؟!
_به تو هیچ ربطی نداره
چرت نگو دارم میگم حالت چطوره
_اصلا نمیتونستم هیچ حرفی بزنم حالم خیلی بد شده بود
دیدم زد کنار و پارک کرد نمیتونستم حتی چشمام و باز کنم ببینم کجا وایستاده دیدم در سمت من باز شد
راتا بلند شو
_ولی مگه من توان داشتم ،فقط تونستم آروم بهش بگم
من خوبم گاهی اینجور میشم چند دقیقه بگذره خوب میشم
یهو دستام و گرفت و آروم گفت
پاشو راتا خیلی یخی , رنگتم پریده ، پاشو یه چیزی بخور تو شامم نخوردی
_اذیتم نکن سمیر نمیتونم زیاد حرف بزنم فقط من و برسون زودتر خونه
باشه لطفا یه چیزی بخور الان تو اینجور بری خونه بچه ها هم نگران میشن دلت که نمیخواد راشین اینجوری ببینتت
_اینم نقطه ضعف من و میدونست کیک و از دستش گرفتم و یه تیکه ازش کندم و خوردم یکمم از آب میوه ای که داد دستم خوردم
میخوای برات غذابگیرم
_نه لازم نیست فقط برم خونه بخوابم
نشست پشت فرمون که گوشیش زنگ خورد
جانم داداش…. آره خوبه حالش ……انگار فشارش افتاده بود ، زدم کنار چند دقیقه یه چیز خورد حالش بهتر شد …..الان دارم میام سمت خونه….. تا یه ربع دیگه اونجام …..نه خوبه نگران نباش…. به راشین هم نمیخواد چیزی بگی…..فعلا
_اصلا دلم نمیخواست صحبتی کنم دوست داشتم زودتر برسم خونه ، فضای ماشین برام خیلی سنگین شده بود که سمیر سکوت ماشین و شکست و آروم گفت؛
چرا شام نخوردی ؟ فشارت افتاده بود الان حالت اینجور شد؟
_اشتها نداشتم ، تو اینجور فکر کن ، نمیخواد عذاب وجدان بگیری
نفسش و پر صدا و با حرصی که توش موج میزد ، بیرون داد و باقی مسیر هیچ‌حرفی نزد ، وقتی رسیدم جلوی در سام و دیدم که منتظر ما وایستاده قبل از اینکه برسه کنارمون ظاهرم و حفظ کردم و رو به سمیر فقط یه جمله آروم گفتم
_لطفا کسی از قضایای امشب باخبر نشه ، مخصوصا سام دلم نمیخواد سرکوفتی برای راشین باشه ، هر چند که سام اینجوری نیست
بدون اینکه منتظر جوابش بشم ازش تشکر کردم و پیاده شدم
راتا خوبی
_آره عزیزم فشارم افتاده بود راشین کجاست ؟
بالاس
_باشه پس من میرم پیشش
این و گفتم و با تموم بی جونی و بی حسیم حرکت کردم سمت ورودی ساختمون
_راشین … راشین
جانم
وا راتا چرا این ریختی شدی
_هیچی بابا فشارنم افتاده بود
تو باز اونجوری شدی؟ چرا آخه مگه عصبی شدی از چیزی ؟
_نه فقط خیلی خسته بودم ، شامم نخوردم یعنی اشتها نداشتم
تو راه سمیر یه کیک بزور بخوردم داد الان خوبم
خدا رو شکر سمیر بود وگرنه تو مسیر خدای نکرده اگه حالت بد میشد چی؟؟!
_با یه لبخند رو بهش گفتم راشین من خیلی خستم میرم یه دوش بگیرم و بخوابم
باشه عزیزم شبت بخیر
_راه افتادم سمت اتاق و یه آرامبخش خوردم و بعد از یه دوش آب گرم ، سریع با یه لباس راحتی خودم و رو تخت رها کردم
انقدر پلکام سنگین بود که اجازه نمیداد فکرای بیخودی کنم و بخواب عمیقی رفتم
وقتی بیدار شدم انقدر کسل بودم که فکر کردم خوب نخوابیدم ، با دیدن ساعت چشمام گرد شد ، ساعت دو ظهر بود معدم داشت سوراخ میشد ، سریع رفتم پایین تا یه چیزی بخورم از تو یخچال یه بسته ناگت برداشتم و سریع آمادش کردم و مشغول شدم وقتی حسابی سیر شدم ، چشمم به نوشته ای که زیر گلدون روی میز بود، افتاد
راتا غذاتو خوردی بهم زنگ بزن
_راه افتادم سمت اتاق تا گوشیم و بردارم ، شمارش و گرفتم که بعد از سه تا بوق صدای آرامش بخشش تو گوشم پیچید
جانم آبجی
_جونت بی بلا قربونت برم خوبی ؟سام چطوره؟ببخش اصلا متوجه نشدم رفتین
فدات از عمد صدات نکردم که خستگیت حسابی در بیاد راستی کارات و کن آماده شو برای شب خانواده سام دعوتمون کردن
_باشه عزیزم شما برین من خودم میام آدرس و برام بفرست فقط
باشه پس فعلا
_رفتم جلوی تلوزیون و زدم شبکه mifa music برای اینکه افکارم درگیر مسایل دیشب نشه خودم و با کارای خونه مشغول کردم ، وقتی کارم تموم شد رفتم حموم و یه دوش گرفتم تا برای شب آماده شم
_وقتی اومدم بیرون مشغول خشک کردن موهام شدم ، کارم که تموم شد زنگ زدم به راشین تا ببینم مهمونی خودمونی هست یا نه جز ما کس دیگه ای هم هست تا بدونم چه لباسی انتخاب کنم
_الو میگم راشی امشب بجز ما کیا هستن میخوام ببینم لباس چی بپوشم
فک کنم فقط خودمونیم
_آها باشه
موهام و یه براشینگ جانانه کردم و با سرم مو نظم بیشتری بهش دادم ، یه آرایش ملایمم کردم ، یه شلوار زاپ دار سفید با یه بافت جذب سفید صورتی آستین سه ربع هم پوشیدم رفتم پایین یه لیوان شیر برای خودم ریختم و یکم تو گوشیم چرخ زدم که دیدم راشین لوکیشن فرستاد و گفت ما رسیدیم اما ترافیکه تو هم زودتر بیا ، بلند شدم و از تو کمدم یه پالتوی عروسکی صورتی با یه شال سفید صورتی برداشتم و جلوی آینه پوشیدمشون با عطر مورد علاقم یه دوش جانانه گرفتم اومدم برم از اتاق بیرون که چشمم خورد به ساعتی که سمیر برای تولدم بهم کادو داده بود چقدر دوست داشتم اون اتفاقهای دیشب نیوفتاده بود و هنوزم من و دوست داشت ، ساعتم و از دستم در آوردم و ساعتی که اون بهم داده بود و دست کردم و راه افتادم سمت بیرون مسیرش زیاد دور نبود اما بخاطر ترافیک حدود یک ساعت تو مسیر بودم
وقتی رسیدم خانواده سام با نهایت خوشرویی به استقبالم اومدن و دعوتم کردن داخل ، دیدم راشین داره میاد سمتم
_سلام عروس خانوم خوشگل
سلام نفسم
_مادر سام رو بهم گفت
عزیزم اینجا خونه خودتونه دوست ندارم اصلا تعارف کنی لطفا راحت باش و برو اتاق سارا لباسهات و عوض کن بعدم رو به سارا گفت
سارا مادر راتا جون و راهنمایی کن سمت اتاقت
_تشکر کردم و با سارا رفتم سمت اتاقش لباسهام و که در آوردم یه نگاه به ظاهرم تو آیینه کردم و رو به سارا گفتم بریم عزیزم دیدم انگار از پذیرایی صدای احوالپرسی میاد گفتم ساراجون مهمون دارین
نه مامان گفت خودمون باشیم که شما هم راحت باشین اینم فکر کنم سمیره دیروز خیلی کمک کرده بود برای مراسم و به اصرار زیاد مامان بابا قبول کرد بیاد
_ای وای خدایا عجب بدبختی دارم من انگار بخوامم نمیشه این و فراموش کنم
با گفتن یه (اها چه خوب ) رو به سارا ،راه افتادم سمت پذیراییی دیدم سمیر داره با راشین شوخی میکنه و دو تایی میخندن ، سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم تا اذیت نشم نزدیکشون که شدم دیدم سمیر برگشت سمتم لبخند زدم و مثل همیشه رو بهش سلام دادم
اول یه نگاه به سر تا پام انداخت با یه لبخند که مسخرگی توش موج میزد گفت
سلام خواهر عروس
_بزور بهش لبخند زدم و نشستم ، انگار دیشب اونجور حالمو گرفت بسم نبود که مثلِ دیشبِ امیر من و (خواهر عروس) خطاب کرد ، البته خب تابلو بود که از عمد این حرف و زد ، عقده ای بدبخت ، جوری اول بسم الله گند زد به احوالاتم که دوباره حالم و فکرم و بهم ریخت با مادر سام مشغول حرف زدن شدم اما حواسم بیشتر پیش سمیر بود نمیدونم همیشه با سارا انقدر خوب بوده یا میخواست لج من و در بیاره اما هر چی بود من داشتم عصبی میشدم که با حرف سارا فهمیدم داره حرص من و در میاره
سمیر امشب انگار حالت خوب نیستا یا زیادی کیفت کوکه یا که یه چی هست خلاصه
_سمیرم تو جوابش فقط خندید و مشغول ور رفتن با گوشیش شد داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم که دیدم صورتش سمت گوشیه اما چشمش رو دست منه
وای اصلا یادم نبود این ساعت دستمه
الان فک میکنه چقدر مهم بوده برام اما دیگه دیده بود ، فایده نداشت
با بفرماییدِ مادر سام رفتیم سمت میز تا شاممون و بخوریم
خیلی گرسنم بود اما حرکات سمیر اشتهام و کور کرده بود برای اینکه دلخور نشن یکم غذا خوردم و تشکر کردم
راتا مادر تو که چیزی نخوردی
_قربونت برم عزیزم من خیلی دیر نهار خوردم با این حال انقدر غذاها خوشمزه بودن ، که زیاده روی هم کردم
نوش جونت دختر خوشگلم
_بعد از اینکه کمک کردیم و میز و جمع کردیم همه دور هم تو سالن پذیرایی نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم که یهو مادر سام رو بهم گفت
راتا جون دیشب واقعا کولاک کردیا فامیلای ما همه عاشق رقصیدنت شدن ،
_اصلا نمیدونستم چی بگم سریع نگام رو مشت چنگ شده سمیر خشک شد یه لبخند زدم و گفتم لطف دارین شما
_ولی مگه بحث و تموم میکرد
آره مادر لطف نیست حقیقته خدا رو شکر سام که خوشبخت شد هر کی با تو هم ازدواج کنه خوشبخت میشه از خوشگلی که تکین جفتتون ، از خانومی که حرف اول و میزنید ، الان مثلا راشین دخترم ، به سر سام زیاد بود
_همه زدن زیر خنده ، سام با قیاقه تو هم رفته گفت
مامان مرسی واقعا
دروغه مگه
نمیدونم والا
_نه سامی تو عاقایی
آره از خنده های چند دقیقه قبلت معلوم بود کاملا
_یکم حرف زدیم که گوشی سام زنگ خورد ، رفت سمت آشپزخونه حرف زد و بعد چند دقیقه اومد
راشین ازش پرسید
سامی کی بود خیر باشه میخندی
هیچی امیر بود
_یاد دیشب و چرت و پرتاش افتادم همینجوری که سرم پایین بود راشین گفت
چی میگفت حالا انقدر خنده دار بود برات ؟
هیچی بابا چرت و پرت میگفت
_بعدم نگاه کرد سمت من و خندید
حالا بعدا میگم براتون
_مطمئن بودم راجع به من حرفی زده و همش دعا میکردم ادامه نده که
سارا گفت یالا بگو ببینم همه مون و کنجکاو کردی
هیچی بابا شما هم کلید کردینا
_سارا به قهر روش و گردوند
نگو بی مزه
باش بابا میگم راجع به راتا حرف میزد
_دستام یخ کرد و قشنگ میدونستم بفهمم که هم رنگ گچ دیوار شدم
گفت از راتا خوشش اومده و اگه راتا قبول کنه با هم آشنا شن چون هدفش خیره
خب خندش کجا بود
آخه امیر و راتا اصلا با هم همخونی ندارن اون خیلی … ولش کن بابا من گفتم با راتا حرف میزنم بعد بهت خبر میدم
راتا خوبی مادر چرا رنگت پریده
_نه نه خوبم نگام افتاد سمت سمیر که چشماش از عصبانیت مثل دیشب سرخ شده بود ، حالم بدتر شد
سام برای اینکه جو و عوض کنه گفت بابا خواهر زن کوتاه بیا من وقتی از راشین خواستگاری کردم انقدر هول نشدا
_سام بسه لطفا ! نمیخوام راجع به این موضوع دیگه حرفی بزنم به امیرم بگو دیگه این درخواستش و تکرار نکنه
وقتی دید واقعا حالم بده گفت
باشه عزیزم ناراحتی نداره چرا عصبی میشی شوخی کردم
مادر سام گفت ولش کنید اصلا دیگه حرفشم نزنید ، بعدم برام میوه گذاشت و گفت بخور تو رو خدا رنگت شده عین گچ دیوار
تشکر کردم و بزور یه تیکه میوه خوردم انقدر معذب شده بودم که فقط دوست داشتم برم خونه و بلند شدم
_خیلی بابت امشب ممنونم واقعا زحمت کشیدین اگه اجازه بدین من از حضورتون مرخص بشم
خیلی اصرار کردن شب بمونم چون راشینم شب قرار بود بمونه اما تشکر کردم و گفتم میرم خونه یکم کار دارم
منم کم کم رفع زحمت میکنم خاله ممنون بابت پذیرایتتون به سام و پدرش دست داد و پشت سر من راه افتاد
سام تا دم در همراهیمون کرد
_حرکت کردم سمت خونه یکم جلوتر که رفتم سمیر با سرعت از کنارم رد شد و رفت
خیلی امشب بهم ریختم ، رسیدم خونه سریع لباسام و عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت افکار پریشون ولم نمیکرد ، رفتم تو گروه دوستانمون و یکم با بچه ها گپ زدم دیدم تلگرام برام پیام اومد بازش کردم ساناز بود یکی از بچه های دانشگاه ، یه ماهی بود با هم صمیمی تر شده بودیم برای یه پارتی دعوتم کرده بود معمولا اهل اینجور مهمونیا نبودم اما تصمیم گرفتم برم تا یکم حال و هوام عوض شه
مهمونی پنج شنبه بود راشین و سام میخواستن آخر هفته برن ویلای پدر سام تو کردان ، دیدم تنهام قبول کردم و گفتم میام
این چند روز به روال عادی گذشت و پنج شنبه رسید، صبح راشین و سام و که راهی کردم رفتم خونه و مشغول شدم برای شب یه لباس حاظر کردم تقریبا پوشیده بود یه نیم تنه آستین بلند سفید مشکی با یه دامن مدل ماهی از همون طرح یکم کار داشتم تو خونه انجام دادم و بعد از اون یه دوش گرفتم و رفتم تا آماده شم موهام و فر کردم و همه رو جمع کردم یه سمت
_یه آرایش ملایمم رو صورتم نشوندم بعد از پوشیدن مانتوم ،گوشیم و انداختم تو کیفم و راه افتادم سمت پارکینگ ، همه عزمم و جزم کردم تا امشب سعی کنم بهم خوش بگذره از روی لوکیشنی که ساناز فرستاده بود مسیر یابی کردم و راه افتادم وقتی رسیدم طبق گفته ساناز پیاده شدم و درب بزرگ ساختمون و زدم و رمز مشترک مهمونا رو گفتم و بعدم رفتم داخل ، دهنم باز مونده بود خیلی شلوغ بود کلی ماشین پارک بود ساختمون خیلی بزرگی بود ماشینم و یه گوشه پارک کردم و رفتم داخل به محض وارد شدنم ساناز و دیدم که نزدیک دیجی وایساده بود و باهاشون صحبت میکرد ، من و که دید برام دست تکون داد، فوری اومد نزدیکم
سلام خوشگل خانوم فک نمیکردم بیای چون دو بار دیگه هم گفته بودم ولی نیومدی
_احتیاج داشتم یکم حالم عوض شه
خوب کردی مهمونی امشب معرکس در حد بیا بریم بالا لباسات و عوض کن
_راه افتادیم سمت بالا، لباسام و که پوشیدم با ساناز برگشتیم پیش بقیه ،یکم بعد دیدم دیجی که ساناز باهاش حرف میزد خیلی نگام میکنه یه اخم رو صورتم نشوندم و برگشتم رو به ساناز نشستم
میگم ساناز کی شروع میکنه
نیم ساعت دیگه عزیزم
کم کم شروع شد صدای آهنگ گوش آدم و کر میکرد و بحدی شاد وبیس دار بود که نشستن سخت میشد ،دلم نمیخواست زیاد برقصم ساناز برام مشروب آورد که گفتم نه نمیخورم رفتیم سمتی که چند تا قلیون گذاشته بودن نشستیم من قلیون میکشیدم سارا مشروب میخورد
یهو تو شلوغی چشمم به سمت میز بار کشیده شد چند بار پلک زدم تا مطمن شم اشتباه نمیکنم ، اره خودش بود.. سمیر بود.. اما…. این دختره کیه کنارشه؟! واقعا صحنه چندش آوری بود دختره پیک سمیر و پر میکرد و میداد دستش تا پیک و خالی کنه مثل کرم خاکی خودش و میمالید به سمیر و با دستش سر و صورت سمیر و نوازش میکرد وضعیتش افتضاح بود یه دامن کوتاه با یه نیم تنه که نمیپوشید سنگین تر بود موهاشم بلوند بود
راتا الووو راتاااااا
_جان
کجایی چی شد!!؟
_هیچی تو فکر رفتم
باشه منم خر، کی و چشمت گرفته؟
_خندیدم و مشغول قلیون کشیدن شدم که ساناز گفت چند دیقه بشین الان میام
ساناز که رفت همونطور که سمیر و اطوارای چندشِ اون دختره رو میدیدم هزار تا فکر سمتم هجوم آورد، از نظرم مسخره بود ،خودش هزار تا غلط میکنه، لابد چون پسره حس میکنه ایرادی نداره انقدر حالم از خودش و حرکات اون پلنگ کنار دستش بهم خورد که تو دلم قسم خوردم راتا نیستم امشب حال تو رو داغون نکنم با حرکات دیشبش مطمئن شده بودم هنوز دوستم داره فقط دیگه نمیخواد بام رابطه ای داشته باشه پس میدونم چکار کنم تو همین افکارم بودم که یه لحظه نگاش افتاد سمتم اما انگار نشناخت
-چند ثانیه بعد ، یهو با شک برگشت سمتم و زل زد بهم ، حالم داشت ازش بهم میخورد مخصوصا اینکه الانم داشت طلبکارانه نگام میکرد یه پوزخند زدم و سرم و گردوندم اون سمت دیدم ساناز اومد ، همه مهمونها اومده بودن و وسط حسابی شلوغ بود رو به ساناز گفتم بیا بریم وسط، اونم از خدا خواسته سریع قبول کرد
همینجور که وسط مشغول رقصیدن بودیم ساناز خودش و بهم نزدیک کرد و گفت عجب انعطاف و رقصی اصلا بهت نمیاد
_لبخندی بروش زدم ، دیجی یه آهنگ عربی زد وسط خلوت تر شد سانازم عربی بلد بود چون پدرش عرب بود،دو تایی شروع کردیم به رقصیدن و حس میکردم کلی نگاه رومون زومه یه آهنگ هیپ هاپ هم بعدش زد اما من اصلا لباسم مناسب اون نبود با ساناز رفتیم سرجای قبلیمون که باز به سرم زد یکم مشروب بخورم
_به ساناز گفتم بریم من یه پیک بخورم
بیا بریم عزیزم
_اصلا چشم نچرخوندم ببینم سمیر و اون دختره ی هَوَل کجان
سامیار برای دوستم یه پیک بریز
چی بریزم؟
وودکا
_پیکم و که داد دستم صدای سمیر و کنار گوشم شنیدم
سامیار پیک من و پر کن
سمیر بس نیست یه شیشه رو فقط تو خوردی حالت انگار خرابه ها
_بی توجه به ادامه صحبتشون با ساناز حرکت کردم سمت پیست رقص تا برسم پیکم و خوردم و باساناز مجدد رفتیم وسط و شروع کردیم یکم که رقصیدیم ساناز گفت تو بمون من برم یه لحظه تا بالا برمیگردم
_نه منم خسته شدم یکم میشینم
رو مبل مشغول قلیون کشیدن شدم که دیدم یه دست جلوی صورتم وایستاد اول فک کردم منظورش اینه که قلیون و بدم بهش وقتی گرفتم سمتش خندید و گفت منظورم اینه افتخار بده و بیا با من بریم وسط
اول خواستم مخالفت کنم اما یاد سمیر افتادم ، مطمئنم همین حوالیه و حواسش هم هست
_ قبوله ولی نبایدخیلی بهم نزدیک شی چون فوبیا دارم نسبت به پسرا مخصوصا موقع رقص
بروی چشم
_ دنبالش حرکت کردم نزدیک بقیه مشغول رقصیدن شدم تو طول رقص مدام یاد حرفها و حرکات امیر میفتادم داشت حالم بهم میخورد وسط آهنگ انقدر حالم بد شد که حس میکردم زمین و زمان دور سرم میچرخه بی توجه به پانترم سریع راه افتادم سمت بالا و لباسام و برداشتم و اومدم برم بیرون که
کجایی دختر نگران شدم چرا پس میری؟
_عشقم کار واجب پیش اومده برام از دعوتتم خیلی خیلی ممنونم
زدم از ساختمون بیرون و راه افتادم سمت ماشین پشت درختهای کاج حیاط و با عجله به سمت ماشینم میرفتم که یهو یکی جلوی دهنم و گرفت و کشون کشون پرتم کرد توعقب ماشینش و سریع در ها رو قفل زد و با شتاب به سمت بیرون راه افتاد اصلا نمیدونستم چکار کنم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اومدم به این خراب شده ، نگاه کردم به کسی که پشت فرمون بود

ادامه این رمان زیبا را با خرید فایلش بخوانید

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 36 روز پيش
  • ناهید کاویانی داراني
  • 5,292 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=15231
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • هلنا : واقعا عالی😍...
  • محمد : عالی آفرین از سلیقت خوشم اومد👌💓...
  • nafas : عالی بود 🥰🥰🥰🥰🥰...
  • parnian ebtekar : مرسی عزیزم نظر لطفتونه...
  • parnian ebtekar : ممنون از دوستای گلم شما لطف دارین...
  • K84as : عاااالی بود واقعا من ک خیلی مشتاقم هرچه زود تر ادامه رمان رو بخونم پر انرژی و با...
  • زهرا : سلام نویسنده جان میگما رمانت خوبه‌ها ولی یکم دیر پارت میذاری اگه میشه این مورد ر...
  • nafas : عالی بود من از همین پارت اولش لذت بردم با تموم رمانا که یه جوری اشنا میشن این مت...
  • Liu : ممنونم گل نظر شما هم به دل میشنه کیوتم...
  • Liu : ممنون گلم حتما این چند وقت به نت دسترسی نداشتم ممنون بابت نظرت...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.