| Saturday 28 November 2020 | 01:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غروب ساحل فصل اول

  • سه‌شنبه, 20 اکتبر 2020
  • 9:32 ب.ظ
رمان غروب ساحل فصل اول

هزار تومان19

توضیحات

رمان غروب ساحل فصل اول

خلاصه :

رمان راجب دختری پولدار هست که دنبال قاتل مادرش میگرده و در این هین برادرش بهش تجاوز میکنه و اون دختر از بی کسی به پسری روی میاره که ….

بخشی از رمان :

فصل:اول

رمان:غروب ساحل

نویسنده :پارمیس

رمان دارای صحنات باز است خواندن آن به افرادزیر18سال توصیه نمیشود

بادیدن پسر روبه روم خشکم زد..

بزور جلوی اشکامو گرفتم..

نه نه نه ساحل الان وقتش نیست خودتو کنترل کن…

بزور جلوی جاری شدن اشکامو گرفتم …

هه زبل خان فکرکردی میتونی از دست ساحل دربری …

یه اشی برات بپزم نخودلوبیاهاروباسنگاش بخوری…

با نفرت چشم ازش گرفتم ودفترخودکارمودر اوردم.

 شماره ماشین زاقارتشو نوشتم وسوارفراری گوجه ایم شدم…

داد زدم :

بزن بریم..

همینجوری که داشتم میروندم چشم به دخترک دست فروشی بود که لباسای عجیب غریب تنش بودو سروصورتشو سیاه کرده بود…

گوشیم زنگ خورد بادیدن اسم سامی یه چشم غره ای واسه خودم تو اینه رفتم و به ننه باباش فوش دادم.

تماسو برقرارکردم و دادزدم چیههههه ؟چی

مییگگییییی ؟چه مرگته؟چرادست از سرم برنمیداری؟..

تااومد جواب بده یهوچراغ سبز شد و مجبورشدم تماسوقطع کنم…

تابرسم خونه نزدیکه 20بارزنگ زد:

+بلههههههههههه؟؟؟؟

_چیزه ساحل جون شب مامانم شام دعوتت کرده اگه دوست داشتی بیا…

+من بااون عجوزه کاری ندارم اگه میخوای ببینیم جای دیگه قراربزار…

_اااساحل باز شروع کردیاااا….

باشه پس بیاپارتی مونا اینا..

+حله قطع کن صدانکرتو نشنوم…

_منم دوستت دارم عاجیه خوشگلم…

+بسه خ*ا*ی*ه مالی حوصلتو ندارم و گوشیوقطع کردم…

پوفففف حالاواسه امشب چه گ*وهی بخورم…

رفتم سمت اتاقم و روبه رو اینه قدیم وایستادم …

نگاهی به خودم توی اینه انداختم مثل همیشه عالی…

پوست سفید لبا اناری نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک بینی خدادادی عملی چشمای درشت ابی موهای فندوقی هیکلمم که نگممم…

اوووففففف…..

چون حوصله نداشتم نزدیک ترین لباس دمه دستمو برداشتم و تنم کردم یکم پنکیک زدم ریملو خط چشم سایه خیلی کمرنگ و رژکالباسی…

چون خدادادی خودم خوشگلم بودم نیازی به ارایش ان چنانی نداشتم (حاالاخوبه نیازی نداشتی انقدمالیدی)

سوییچ و پرت کردم بالااوگرفتمش و رفتم سمت در ورودی …

از بیرون یه نگاهی به نمای خونه انداختم…

همه چی شیک عالی مجلل از بچگی توخونه های ویلایی بزرگ شده بودیم …

ولی کاش از راه درست…

توی راه بودم که به سیمین پیام دادم و پلاک اون مرتیکه حرومزادرو توش نوشتم…

بابای سیمین تو فتا کارمیکنه و میتونه کمکم کنه انتقاممو ازش بگیرم …

 سیمین نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم بود…

از بیشتر چیزای زندگیم خبرداشت الا یه مورد…

زیرپیام نوشتم تادستشویی رفتن پرندهای خونشم دربیار..

البته اگه شبا تو کوچه نمیخوابه …هه

نزدیک خونه مونااینابودم که دیدم سیمین پیام داد:

_اوکی عاجی من هرکاری که بتونم میکنم تا انتقامتو بگیری …

+دمت چیزدختر تقاص پس بده یه قاقالی لیه خوب پیشم داری…

_داداش بی غیرتتومسخره کن گفته باشما کمتر از بی ام و قبول نمیکنم …

+خفه …

وگوشیوگذاشتم توی کیفم…

تایه مرده که لباس رسمی پوشیده بود دروباز کرد بوی

الکل و و دودسیگاربه دماغم خورد…

دختری نبودم که تابوی این چیزا به دماغشون میخوره سریع نازکنم و بگم اعییی حالم بدشد هرچی نباشه من زیردست اون ج*ن*د*ه بزرگ شده بودم…

سوییچودادم بهش و رفتم تو…

چراغاخاموش بود و رقص نورگذاشته بودن دی جی داشت رو سن اهنگ میخوند…

سامی گفته بود مناسبتش تولد دخترخاله ی موناعه…

بعداز حال و احوال بامونادیدم داره بادستش یه دخترموبلند که ظاهرنسبتنازیبایی داشتو نشون میداد…

اومدنزدیک و سلام کرد باهم دست دادیم تولدشو تبریک گفتم بااین که خوش مشرب بود وباهمه بگوبخندمیکرد ولی به من انرژی منفی میداد و از چشاش معلوم بود از که از اون هفت خطاست…

شونه ای بالاانداختم …

مونا بهم مشروب تارف کرد و منم از روعادت همیشگی چند پیک خوردم…

 بعداز چنددقیقه سامیودیدم که  داره با دوسه تادخترمیادسمتم …

_بههههه خانم خانما یه یادی از داداش بی معرفتت کردی….

چشم غره ای بهش رفتم و باخنده گفتم:

+خوبه خودتم میدونی بی معرفتی موقعهایی که کارت لنگه یادمامیوفتی دیگه…

میبینم که دورتو شلوغ کردی و باچشم اشاره ای به دخترای کنارش کردم…

از سیگارش کام گرفت و گفت:

_خودت میدونی که تو زمینه دختر چه سابقه ای دارم…

با نازگل و ژاله اینجااشناشدم…

زهرام که دوست دانشگاهیمه که البته میشناسیش…

زهراروقبلا تویکی از مهمونیایه خانوادگیمون دیده بودمش …

 هه چه خانواده ای میشد اسمشوخانواده گذاشت؟…

زهرادختربانمکی بود ولی میشدفهمیدکه به سامی هیچ حسی نداره …

سامیم که شکرخداهمرومیخواد…

به هرحال باهم دوست معمولی بودن و همین طور که من توافکارم غرق بودم دیدم این بی حیا داره از اون دوتا لب میگیره و دستش هرزمیپره…

صورتموجمع کردم و پاشنه کفشمومحکم روکفشش فشاردادم و گفتم:

+سردیت نشه داداشی دوتادوتاحداقل جلومن از این کارانکن …

خندید و گفت :

_چیشددلت خواست؟…

پاتندکردم سمت مونا که دیدم دستی روباسنم قرارگرفت…

باخشم برگشتم طرفش که ببینم کیه…

بهههههه این جااذابه اینجاچیکارمیکنه اوس کریم دمت گرمعجب جیگری فرستادی شانس بیارم تااخر امشب دختربمونم…

چهرش یه نمه اشنامیزد ولی هرچی به مخ پوکم فشاراوردم یادم نیومدکیه…

پسرچشم سبزی بود که موهای نسبتا مشکی حالت داری داشت…

تااومدم یچیزی بهش بگم گفت:

_ببین چه هلویی اینجاس …

دستشو گذاشت رو شونموگفت :

_تومنونمیشناسی جوجه ولی من خوب تورو میشناسم…

دهنم قفل شده بود و اصلانمیفهمیدم داره چیکار میکنه و چی میگه…

خیره چشمای سگ دارش شده بودم که دیدم لباشوگذاشت رو لبام…

برق بیست ولتی گفت برومن جات کشیک میدم…

دهنش بوی الکل میداد و مشخص بود بدجوری مسته…

تا به خودم اومدم دیدم منوکشوند سمت اتاقی که ته سالن بود…

دروباپاش باز کرد و بادستاش کمرموگرفته بود…

انقد غرق لبام شده بودکه نمیفهمید دارم مثله اسب بهش لگدمیزنم…

پاموگرفت و کشید سمت خودش ودستش و کشیدرورونم…

ازبالای سرم دود بلندمیشد…

 دیدم نوچ اینجوری نمیشه محکم بازانو به ک*ی*ر*ش زدم که دیدم بلاخره ول کرد …

تاکمر خم شد.صورتش از دردجمع شده بودو اندازه لبوسرخ شده بود…

نفس نفس زنان گفتم:

+معلوم هست داری چه غلطی میکنییییییییییی؟

_آییییییی چته وحشی چرالگدمیزنی …

بعدچندثانیه که نفس بالااومدگفت:

_ساحل من خیلی وقته میشناسمت امشب باید ماله من شی…

+چچچیییی چچییی داری میگی تو سرت خورده به جایی حالت خوب نیست…

اومدم از زیردستش دربرم که از پشت گرفتتم و یه دستشو گذاشت رو س*ی*ن*هام و یه دستش دیگشم دهنم و گرفت…

متعجب برگشتم نگاش کردم که گفت:

_هیسسسس حالاکه کسی اینجانیستش یکم بات وربرم چی میشه مگه؟…

_هوم؟

یه نگاهی به دورو برم انداختم دیدم کسی نمیادمنم همچین بدم نمیومد…

 تو دلم گفتم خداروچه دیدی شاید همین جذابه دیونه عاشقم شد…

اون که دید هیچی بهش نمیگم به کارخودش ادامه داد…

سرشوفروکردتوگودی گردنم و عمیق بوکشید…

+اوووووففففف دخترچقددددخوشبویی تووو…

یه دستشو گذاشت روباسنم و اون یکی دستشو گذاشت روس*ی*ن*م…

خودشوچسبوند بهم و لباموشکارکرد…

بعد از چند دقیقه نفس نفس زنان از خودم جداش کرد:

+بسه دیگع الان یکی میاد…

_بقیش و کجاانجام بدیم هوم؟

و یه قدم اومد سمتم که رفتم عقب و دستموگذاشتم رو سینش…

+نمیدونم کجاباشه خونه شماچطوره؟…

واقعاخودمم مونده بودم که چراانقدر سریع دارم بهش پا میدم شایدمهره ماری چیزی داشت…

شایدم تاثیرچیزایی که خورده بودم بود…

باگفتن اسم خونه سریع رنگ عوض کرد و گفت:

_نه خونمون نمیشه پارکی  جایی چطوره؟…

+منو نصفه شب میخوای ببری پارک چه غلطی کنیمممم؟؟؟…

_باشه من یه جاییومیشناسم تونمیخواد بش فکرکنی…

باصدا زنای مونا هردوتا مون ازهم فاصله گرفتیم …

_ساحل اینجایی چرانمیای؟…

_اوووومیبینم که خلوت کردین…

+بسه چقدفک میزنی بروبیرون و دست مونارو گرفتم و کشوندم سمت مهمونا…

تااخر مهمونی دیگه خیلی کمتردیدمش …

اخرای شب بود که هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم میخواستم به سامی نشونش بدم که انگار نشد…

از مهونی اومدیم بیرون سامی کنار بچهابود منم ازش خداحافظی کردم و اومدم سوارماشین بشم که دیدم یکی پرید جلوم…

اااین که همون جذابه بود…

حتی اسمشم نمیدونستم …

+مررررررضضضض سکتم دادی…

+معلوم هست کجایی؟…

_ببخشیددرگیریچیزی شدم نتونستم بیام..

تودلم گفتم هه فکرکردی من خرم ..

البته خرکه بودم و الاانقد زودپانمیدادم..

دیگه بیخیال اشناکردنش باسامی شدم و گفتم:

+اوکی ماشین داری؟

_راستش ماشینمو داداشم برده نیازش…

هنوز حرفش تموم نشده بود که دیدم سامی داره از دورمیاد…

خواستم به سامی این جذابرو معرفی کنم که دیدم یهو پرید توماشین…

+چی کارمیکنی؟…

کلمو کردم توماشین که منو کشوندتو..

_گازبده بروووو

_بروساحل برووووبت میگمممممم برووو….

+تواسم منو ازکجامیدونی؟

نه برای چی برم میخواستم با…

باگذاشتن دستش رو ک.صم حرفمو قطع کرد..

_گفته بودم میشناسمت انقدوقتوتلف نکننننن….

خواستم اعتراضی بکنم که دیدم سامی داره میدوعه طرفمون …

اخه چرااین از سامی فراری بود نمیفهمم معنی کاراشو…

به ک.صم فشاری اوردو دادزد:

_میری یانههههههههههه؟؟؟؟….

+باشه دستتو وردارالان میرم…

_نمیشه جاش راحته …

+اخه من حواسم پرت میشه…

_د یالا دیگه مگه نمیبینی داره میاددددد….

ماشینو روشن کردم و پاموگذاشتم روگاز….

یکم که از اونجا دورشدیم گفتم :

+خوب کجابرم؟…

_بروهمینجوری برو راهوبت میگم…

اصلا خودمم نمیدونستم برای چی و به چه دلیل دارم حرفاشوموبه مواجرا میکنم…

+میشه حداقل اسمتو بگی؟…

_کامرانم میتونی بم بگی کامی…

سامی…

داشتم میرفتم سمت ساحل که بادیدن شخص روبروم دهنم یه متر واموند…

اون …

خودش بودددد….

اون این جاچیکارمیکردددد….

پاتند کردم طرفش که پرید تو ماشین ساحل …

فاصلم باهاش زیاد بود و هرچی ساحلوصداکردم نشنید…

سریع سوارمااشینم شدم ولی اونا جلو افتادع بودن و پیدا کردنشون یکم مشکل بود….

راهی که داشت میرفت سمت جنگل بود…

پشتشون بافاصله زیاد داشتم میرفتم که به یه دوراهی رسیدم…

هواتاریک بود و هیچ نور ماشینی مشخص نبود…

بین دوراهی گیرکرده بودم و به ناچاررفتم سمت راست…

.

.

.

ساحل…

سامی ماروگم کرد…

سمت ادرسی که کامی داده بود رفتم و جلوی یه کلبه درختی توجنگل پیاده شدیم …

همیشه عاشق کلبه های چوبی تو جنگل و زندگی اونجاها بودم…

از تشریفات و زندگی های مجلل و پرزرق و برق خسته شده بودم و دوست داشتم برای چندوقتم که شده زندگی یک نواختی داشته باشم…

ماشینوخاموش کردم و رفتیم توکلبه…

کامی در کلبرو باز کرد واز پشت قفلش کرد…

باتعجب و کنجکاوی کل کلبرو داشتم چشام میخوردم..

_خوبببب خانم خوشگله حالا دیگه تنها شدیم…

خم شد و گردنمو بوس کرد که مورمورم شد…

_نوچ اینجا نممیشه بریم تواتاق…

دستمو کشید سمت اتاقی که توش یه تخت دونفره بود…

پرتم کرد روتخت و خودش افتاد روم…

نمیدونستم ممکنه امشب بکارتمو ازم بگیره یانه…

لباسای خودمو خودش و اروم اروم دراورد …

باچشمای خمار و شهوت زیاد نگاش کردم …

الکلا تاثیرشونو گذاشته بودن و واسم هیچی مهم نبود..

سرشو نزدیک کرد و بادندونای نیشش لبمو محکم فشارداد…

برم گردوند و قفل سوتینمو باز کرد…

خم شدم روشو شورتشو دراوردم …

ک*یر شق شدشو تودستام گرفتم که صدای اه و نالش بلندشد…

_اووووففففف آمممم زودباشششش….

یه دستشو برد زیرم و کمرمو بلند کرد تاخواست واردم کنه صدای در بلند شد…

.

.

.

سامی…

بعداز کلی گشتن بلاخره کلبشو پیداکردم و از ماشین ساحل فهمیدم اونجان…

یه ماشین دیگه هم کنارکلبه دیدم که فکر کنم ماشین خوداشغالش بود…

میدونم باش چیکارکنم…

از تو ماشین دستمال برداشتم و به الکل و مواد اغشتش کردم …

بلاخره تو کارماهمیشه این چیزااستفاده میشد…

اروم در زدم و منتظرموندم درو بازکنه…

_کیه؟؟؟…

_کیهههه؟؟؟….

جوابشوندادم و منتظرموندم دروبازکنه…

تادروبازکرد دستمالو گرفتم جلوی بینیش و خیلی ماهرانه بیهوشش کردم…

افتاد روزمینو رفتم توکلبه…

هه همونطور که حدس میزدم میخواست نقششوعملی کنه چون لخت لخت بود…

یه اتاق خیلی کوچیک بیشترتوش نبودو مشخص بود که اونجابودن…

تادراتاقوباز کردم ساحل بالباس خیلی کمی  اومدجلوموباهمون دستمال اونم بیهوش کردم …

رودستام افتاد…

پتوپیچیدم دورشو بردمش توماشینودرو قفل کردم…

قبلش باید محکم کاری میکردم که نتونه پیدام کنه..

ازتوماشین طناب اوردم و کامی و به یه صندلی تو کلبه محکم بستم…

سوارماشین شدم و سوییچ ماشین ساحلو گذاشتم تو جیب خودم…

از توجیب لباس کامی سوییچ ماشین خودشم برداشتم…

باید یبار دیگ میومدم اینجا…

هنوز کارای تموم نشده داشتم…

ساحلو بردم سمت خونم که ادرسشوکامران نداشت…

امشب باهاش کاری نداشتم چون بیهوش بود …

میدونم باهاش چیکارکنم…

شانس اورده بودم که زودرسیدم و دست اون عوضی نیوفتاد…

.

.

.

ساحل….

چشمام و بازکردم که دیدم یه جای نااشناهم…

هرچی فکرکردم چیزی به ذهنم نرسید…

تااینکه سامیودیدم و یه دفعه همه چی مثله یه فیلم از جلوم ردشد…

چشماش رنگ کاسه خون شده بود …

اومد سمتمو موهامو از پشت کشید…

جیغی کشیدم و گفتم:
+سامی داداشی نکن تروخدا قول میدم راجب مامانت دیگ بد حرف نزنم ولم کن گناه دارم…

_هه تو فک کردی درد من مامانمهههههه؟؟؟؟؟

برای  مطالعه ی ادامه این رمان زیبا رو الان بخرید و از نویسنده حمایت  کنید …

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17982
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.