| Sunday 27 September 2020 | 14:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان عشق به توان زندگی

  • جمعه, 3 جولای 2020
  • 12:23 ق.ظ
رمان عشق به توان زندگی

هزار تومان20

توضیحات

رمان عشق به توان زندگی

به نام تکنوازنده ی گیتار عشق.
عشق به توان زندگی
نویسنده فرشته

رمانی که میخوام خدمتتون ارائه بدم روایتگر عشقی پر از هیجانه که دختر شیطون
قصمون با یه سو تفاهم کوچیک چند سال از زندگیشو به فنا میده. باید بخونید ببینید
چی پیش میاد. خوشحال میشم همراهیم کنید. دوستدار همتون فرشته

پارت 1 .نفس” خسته از آخرین امتحانی که داده بودم از در دانشگاه زدم بیرون دوستای
خلم هم به دنبالم. دزدگیر لندکروز خوشگلمو زدمو رو به بچه ها گفتم: بپرین بریم
عشقو حال که دیگه راحت شدیم از دست هرچی کتابو جزوه بود. ترنم در حالی که در
ماشینو میبست گفت: اکسیژن ما قابلیت پرواز نداریم گفتم: اون درو آروم ببندی خودم
پروازتون میدم بعد پامو محکم رو پدال گاز فشار دادم. ماشیم از جاش کنده شد دآلرام:
ما هنوز جوووونیمااا کلی آرزو داریم. آیسان: استرسو بذارین کنار همه ناهار به صرف
جوج و قلیون مهمون نفسیم چطوره؟ همه یه صدا گفتن عالیه بهتر ازین نمیشه گفتم:
آیسان شد ما یه بار بریم بیرون شما شکمو نکشی وسط؟ آیسان: نههه چون شکم عضو
عزیز بدنه و اگه بهش کم لطفی کنی جوری باهات برخورد میکنه که از زندگیت پشیمون
میشی دآلرام: بله فرمایشات شما کامال درسته گفتم: ناهار که خوردیم بریم شهر بازی
من بدجور کودک درونم فعال شده. ترنم: آخخخییییی! میریم مامانی. بعد ربع مین
رسیدیم دربند رو به بچه ها گفتم: شما برین سر جای همیشگی من ماشینو بپارکم بیام

پارت 2 .مثل همیشه رو تختی که مقابلش آبشار مصنوعی درست کرده بودن نشستیم.
ناهارو که خوردیم بساط قلیونو با مخلفاتش آوردن همیشه با قلیون کشیدن آروم
میشدم. خالف یواشکیم همین بود همیشه هم پیش مامانم دستم رو میشد. تو حلقه
درست کردن با دود استادی بودم واسه خودم. با صدای دآلرام از فکر اومدم بیرون .
کجایی نفس؟ باالخره یا نامش. اون گوشیت خودشو کشت بس که زنگ خورد. به
صفحهی گوشیم نگاه کردم مامانم بود لمس گوشیو زدمو جواب دادم: جون دلم یثناجونم
مامان: سالم دختر گلم کجایی؟ گفتم: بنده به اتفاق دوستای گرام اومدیم دربند. مامان:
بهشون سالم برسون عزیزم. زنگ زدم بگم برا عصر جایی قرار نذار بیا خونه که شب
مهمون داریم گفتم: کیا هستن؟ مامان: نشد دیگه اون دیگه سورپرایزه فقط زود بیا
خونه. مواظب خودت باش. خداحافظ. گوشیو قطع کردم بچه ها یه صدا گفتن: چی شده
که خانم رفتن تو فکر؟ گفتم: هیچی امروز شهر بازی منتفی شد چون یثنا خانم احضارم
کردن خونه چون مهمون داریم. ترنم: پس نفس پررررر پررررررر. گفتم: برو باباااااا. بعد از
تصویه حساب بچه هارو رسوندم خونشونو خودم رفتم خونه. با ریموت درو باز کردمو
ماشینو پارک کردمو به سمت ساختمون رفتم. خونمون تو یه باغ بزرگ قرار داشت
ساختمونش دوبلکس بود در شیشه ای سالنو باز کردم و گفتم: آهااای اهل خونه کجایین
که گلتون اومد سامان: این گل به زلزله بیشتر شباهت داره گفتم: چیییی؟ به من میگی
زلزله؟ وایسا مگه دستم بهت نرسه. با یه جست آبپاش گلدونارو از دست ستاره خانم
گرفتمو افتادم دنبال سامان دور سالن میدویدیم دنبال هم. مامان با جیغ گفت: چه
خبرتونه شما 2تا؟
خرس گنده شدین باز میزنید ت و سرو کله ی همدیگه؟ گفتم: به آقا
پسرت بگو مامان: با جفتتونم بس کنید نفس وقت نداریما برو باال لباستو عوض کن بیا
کمک میخوام همه چیز بینقص باشه.

پارت 3 .رفتم تو اتاقم سریع یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو حوله به تن نشستم جلوی میز
آرایش اول موهای بلندمو که تا کمرم میرسید با سشوار خشک کردم بعد یه آرایش
مالیم رو صورتم نشوندم. موهامو دم اسبی پشت سرم بستمو یه بلیزو شلوار بنفش
پوشیدمو چون نمیدونستم مهمونا کین یه شال سفید انداختم رو سرم وگرنه زیادی اهل
حجاب نبودم. نگاهی به آینه انداختم صورت گرد با پوست سفید با چشمو ابروی مشگی
با موهای صاف خرمایی که وقتی از حموم می اومدم بیرون حالت میگرفت زیباییمو
تکمیل میکرد. صندلهای 5 سانتی بنفشمو پوشیدمو رفتم پایین. باباو سامان جلوی تیوی
نشسته بودنو مشغول حرف زدن باهم بودن. بابام مدیرعامل کارخونهی صنایع غذایی
بودو یه شرکت ساختمونسازی داشت که سامان رئیسش بود. مامانم هم پزشکی زنان
زایمان خونده بود ولی کار نمیکرد. با صدای مامان از جا پریدم: نفس، نفس کجا سیر
میکنی که حواست نیست یه ربعه دارم صدات میکنم برو کمک ستاره خانم اون ساالدو
درست کن گفتم: اطاعت امر یثناخانم. رفتم تو آشپزخونهو نشستم رو صندلی ظرف
ساالد فصلو کشیدم جلومو مشغول شدم.
پارت 4 .با صدای زنگ در هر 4 نفرمون رفتیم رو تراسو وایسادیم کنار هم. مامانو بابا
جلوی ما وایساده بودنو ماهم پشت سرشون. از دور قامت زنوو مرد میانسالی همراه با 2
پسر جوون با یه دختر مشخص شد ته چهره ی خانومه و مرده برام یه کم آشنا بود ولی
هرچی فشار به ذهنم آوردم مغزم ارور داد. وقتی بهمون رسیدن با دیدن قیافه ی بشاش
عمو بردیا از خوشحالی جیغ کشیدمو پریدم بغلش. عمو گرم منو به خودش فشردو گفت:
چقدر خانم شدی دخترم سامان با لودگی: نه عمو هنوزم مثل بچگییاش خدای آتیش
سوزوندنهو از دیوار راست میره باال. عمو بردیا خندیدو گفت: همین شیطنتشم باعث شد
که بشه سلطان قلب عموش. با اخم گفتم: چون سلطان قلبتون بودم یهویی تنهام

گذاشتینو رفتین؟ اصال من باهاتون قهرم. عمو بردیا: شرمندتم دختر قشنگم ما بخاطر
بیماری پدرم مجبور شدیم بریم سوئد بعدشم که درس بچه ها باعث شد موندگار بشیم.
من خیلی سعی کردم پیداتون کنم ولی نشد چون شما خونتونو عوض کرده بودین االنم
خدا خیرش بده سامانو تصمیم گرفت باهامون قرارداد ببنده که وقتی دیدمش
شناختمش. گفتم: االن چند وقته؟ عمو: 1 ماهی میشه یه چشمغره به سامان رفتمو
گفتم: دارم برات. سامان: خب چی کار کنم گفتم موقع امتحاناته هیجان زیادی برات
سمه. ای بشکنه دستی که نمک نداره حاال بیا و خوبی کن. بعد رو بوسی با خاله سها با
رادوینو رایان دست دادمو رهارو کشیدم تو بغلمو غرق بوسه کردم. مامان: نفس،
نمیخوای رضایت بدی عموتینا بیان تو سالن؟ اینجا وایسادی مثل کامپیوتر داری حرف
میزنی گفتم: بفرمایید داخل تا سر منو نبریدن.
پارت 5 .تو سالن دور هم نشسته بودیمو از هر دری حرف میزدیم. ستاره خانم هم
مشغول پذیرایی بود. رو به رها گفتم: چقدر عوض شدی اول که دیدمت اصال نشناختمت
رها: یعنی بد شدم یا خوب؟ خندیدمو گفتم: با مزه شدی. اون زمان که 5 سالمون بود رها
الغر بود ولی االن هیکلش تو پر بودو با چشمای عسلیش دل از هر پسری میبرد. رها:
نفس، رو صورتم چیز جدیدی میبینی که 5 دقیقست زوم کردی رو من؟ خندیدمو گفتم:
محو زیباییت شدم. رها کال ظاهرش به خاله رفته بود ولی پسرا جفتشون هیکلی بودنو
چشمای رنگیشونو از عمو به ارث برده بودن. رادوین همسن سامان بودو 4 سال از منو
رها بزرگتر بود. رایان هم 3 سال کوچکتر از ما بود. اون موقعی که عمو اینا رفتن سوئد 2
سالش بود بخاطر همین فکر کنم مارو نشناسه. باباو عمو بردیا از دوران سربازیشون باهم
دوست بودنو االن بعد از سالها دوری به هم رسیدن. **** رادوین” بازم مثل اون موقعها
که میرفتیم خونه ی عمو پارسا اصال دلمون نمیخواست برگردیم شده بودم ناخودآگاه

محو حرکات نفس میشدم. نفس: ببینم رادوین احیانا زبونتو گربه خورده؟ قبال مثل رادیو
حرف میزدی باید ی کی بود از برق میکشیدت! آهااااا به یه نقطه هم خیره شدی نکنه
خرابکاری کردی؟ آخه میدونی چیه؟ میگن بچه وقتی ساکته و به یه نقطه خیره میشه…..
با حرص گفتم: دیگه ادامه نده. از اول یه بند داری خودت سخنرانی میکنی مگه به کس
دیگه هم مهلت میدی؟ همه خندیدن بابا: رادوی ن دختر قشنگمو اذیتش نکن نفس
حرفاشم دلنشینه. گفتم: بر منکرش لعنت. نفس: عمو خیلی دوست دارم. بابا: منم
همینطور قلب عمو.**** نفس” رو به رها گفتم: چی میخونی؟ رها: پزشکی کودکان و
نوزادان. گفتم: چه خوب! رادوین: فوق تخصصشو با 3 سال جحشی زودتر گرفته گفتم:
باباااااا! بارک اهلل. خانم دکتر باالخره دکتر بازییامون نتیجه داد. رادوین: اون گوشی
دکتریشو یادته هیچوقت از خودش جدا نمیکرد؟ خندیدمو گفتم: مگه میشه یادم بره؟
رها: تو چی میخونی؟ گفتم: معماری. خدارو شکر دیگه راحت شدم. سامان: دیگه باید بره
دنبال کار. عمو بردیا: ردیفش میکنم بیای پیش خودم کار کنی. گفتم: کار کردن با شما
باعث افتخاره برام. بعد شام عمو اینا یه کم دیگه نشستنو بعد رفتن.
پارت 6 .صبح به صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. بدون اینکه صفحه ی گوشیمو
نگاه کنم با صدای خوابآلود جواب دادم: هوووووم! صدای شاد ترنم تو گوشم پیچید:
سالم. خوبی؟ گفتم: اوهوووم! چیه؟ ترنم: ببینم اگه االن عشقتم پشت خط بود اینجوری
جوابشو میدادی؟ گفتم: منو از خواب ناز بیدار کردی همینو بگی؟ ترنم: همیشه گفتم
بازم میگم: دنیارو آب ببره نفسو خواب میبره هیچ به ساعت نگاه کردی؟ ساعت 12
ظهره. میگم: حالشو داری عصری بریم شهر بازی؟ گفتم: آره. فقط خودت به بچه ها بگو
سر ساعت 5 آماده باشن میام دنبالشون. بگو نفس گفته 5 بشه 5 و 10 دقیقه میذارم
میرم چون حالو حوصلهی معطلی ندارم. ترنم: ایی به چشم. فقط اکیپو گسترش بده اگه

شد با سامان بیا. گفتم: یه چند نفرو هم با خودم مییارم. بچه های خوبیند. ترنم: حاال کیا
هستن؟ گفتم: اون دیگه بماند. ترنم: بی شوخی؟ گفتم: منم جدی گفتم عصر
میبینیشون. خب دیگه کار نداری بری بمیری؟ ترنم: تو آدم بشو نیسی. خندیدمو گفتم:
خب معلومه من فرشتم. بعد گوشیو قطع کردم. بعد تعویض لباسمو شستن دستو صورتم
رفتم پایین. رو به همشون سالم کردم. بابا با مهربونی جوابمو داد: سالم به رو ماهت دختر
گلم. ساعت خواب. مامان: برو بنشین پشت میز بگم ستاره صبحونتو بییاره. درحالی که
صندلیو عقب میکشیدم گفتم: من زیاد اشتها ندارم فقط یه لیوان آب پرتقال میخورم.
سامان: خب یه باری میذاشتی واسه ناهار می اومدی پایین. بابا با تشر: ساماان، دخترمو
اذیتش نکن. گفتم: اشکالی نداره بذارین هر کاری دلش میخواد بکنه موقع رقاصی منم
میرسه. بابا و مامان خندیدند. بعد صبحونه رفتم وبگردیو تو تلگرام قرار عصرو بارها
گذاشتمو گفتم به داداشاشم خبر بده.
پارت 7 .ناهارو که خوردیم با مامان پای تیوی نشستیمو مشغول فیلم دیدن شدیم.
موضوعش درام بود. وسطای فیلم چشمام افتاد رو هم. ساعت 3 و نیم بود که از خواب
بیدار شدم. تیویو خاموش کردم. رفتم تو آشپزخونه لیوانی برداشتمو پر از آب کردمو
رفتم باال. نگاهم به اتاق سامان افتاد که درش نیمه باز بود. حس کرمریزیم فعال شد. بفتم
تو اتاق دیدم سامان با اون هیکل تنومندش رو تختش خوابش برده. اول چند دفعه
صداش زدم ولی تکون نخورد. چند قطره آب تو صورتش پاشیدمو با صدای بلند داد زدم:
ساااامااااان. یهو مثل برق از جاش پریدو گفت: هان! چی شده؟ زلزله اومده؟ با خنده
گفتم: نخیر. تالفی کار صبحته. اینو گفتمو با دو از اتاقش زدم بیرون. تو لحظهی آخر
گفتم: ساعت 5 آماده باش میریم شهر بازی. رفتم تو اتاقم در کمدمو باز کردمو یه مانتوی
کرمو یه شلوار کتون قهوه ای با یه شال قهوه ای انتخاب کردمو گذاشتم رو تخت. جلوی

میز آرایش نشستمو یه خط چشم کشیدمو یه رژ قهوه ای زدم. لباسمو پوشیدمو رفتم
پایین. رو به سامانگفتم: تو برو دنبال رها اینا من برم بچه هارو بردارم بیام سر منظریه
منتظرم باش. سامان .Ok: پس زیادی معطلم نکنیااا. گفتم: باشه. درحالی که کفشای
آلستارمو میپوشیدم از مامانو بابا خداحافظی کردم. مامان: به سالمت. با احتیاط رانندگی
کن. گفتم: چشم. سوار ماشین شدمو استارت زدم. با ریموت درو باز کردمو از خونه
اومدم بیرون. اول رفتم دنبال ترنم که خونشون باما 3تا کوچه فاصله داشت بعد به ترتیب
دآلرامو آیسانو سوار کردم. ترنم سوتی زدو گفت: جوووووون! چه تیپ نفسگیری زده این
نفس! دآلرام: حسابی پسرکش شدی. آیسان: امشب حسابی مواظب خودت باش. گفتم:
چون شما گفتین چشم. ماشینو کنار خیابون پارک کردم. سامان متعاقبش رادوین رایانو
رها از ماشین پیاده شدن. رو به بچهها گفتم: این 3تفنگدار دوستای بچگییامونن. بچه
هارو هم به رها اینا معرفی کردم. همه باهم اظهار خوشحالی کردن. رها اومد پیش ما و به
سمت شهر بازی حرکت کردیم.
پارت 8 .اول از همه سوار کشتی صبا شدیم که خیلی حال داد. بعد واسه چرخو فلک
بلیط گرفتیم. ما دخترا تو یه کابین نشستیمو پسرا هم تو کابین پشتیمون نشسته بودن
وقتی چرخو فلک رفت باال ترسو تو چشمای رها دیدم. با صدای لرزونی گفت: کاش منم
مثل آیسان سوار نمیشدم گفتم: اون بخاطر ترس از ارتفاع سوار نشد تو االن چته؟ رها:
نمیدونم حس میکنم فشارم افتاده. گفتم: خونسردیتو حفظ کن االن میرسیم. وقتی از
چرخو فلک پیاده شدیم سامان گفت: من میرم واسه ترن هوایی بلیط بگیرم کیا پاین؟
همه قبول کردیم جز رها. گفتم: پس تو نمیای؟ رها: نه. منو آیسان از پایین نگاهتون
میکنیم. تو ترن هوایی نشسته بودیم که یه دفعه کابین تکون سختی خورد. از ترس جیغ
بنفشی کشیدم: سرم به شدت گیج میرفت. وقتی پیاده شدیم از ضعف تعادلم به هم

خورد که اگه سامان به موقع نگرفته بودم نقش زمین میشدمو معلوم نبود که چه بالیی به
سر صورت نازنینم می اومد. رو نیمکت نشسته بودیمو مشغول حرفزدن بودیم که سامانو
رادوین با پالستیک پر از بستنی بهمون نزدیک میشدن سامان رو به من گفت: بهتری
زلزله؟ پشت چشمی براش نازک کردمو گفتم: اگه من زلزلم تو آتشفشانی. رادوین: آخه
من نمیدونم وقتی میترسی چرا سوار میشی؟ با حرص گفتم: نخیر من از هیچی نمیترسم.
بعد از خوردن بستنی گفتم: من دلم پشمک میخواد دخترا پاشین بریم بخریم. رایان: تا
ما هستیم الزم نکرده شما برین. سامان: راست میگه. بشینید ما 3 سوته میایم. فقط ما
5تا دختر مونده بودیم. با خنده گفتم: نه به غیرتیبازیشون. نه به اینکه 5تا دخترو تنها
گذاشتن 3تایی رفتن دنبال پشمک. ترنم: نکردن یکیشون بمونن. در همین اثنا، 6 7تا
پسر داشتن رد میشدن که به محز دیدن ما مسیرو برگشتن تو دلم گفتم: یا خداااااا!
خودت به دادمون برس. اونکه از همشون هیکلیتر بود گفت: جوووووون! عجب هلووووای
سرخی! آب دهنم راه افتاد بچهها بیاین. با خشم از جام پاشدمو گفتم: مرتیکهی چندش!
برو گمشو مزاحم نشو. یارو که به طور زننده ای بهم زول زده بود گفت: یه شبو فقط یه
شبو باما باشین قول میدم بهتون بد نگذره. پول خوبیم میدم. اومدم جوابشو بدم که
دیدم یقش از پشت کشیده شدو صدای عصبی رادوین بلند شد که: مرتیکهی عوضی
آشغال! چه زری زدی؟ وجودشو داری 1دفعه دیگه تکرار کن ببین چی میبینی؟ دعوای
سختی درگرفت سامانو رایان هم افتادن بهجون دوستاش. خیلی میترسیدم اونا
تعدادشون نسبت به پسرا زیاد بود با جیغ گفتم: بس کنید دیگه.**** رادوین” از
بستنیفروشی اومدیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت دخترا که صدای پسری توجهمو
جلب کرد: یه شب باما باشین قول میدم بهتون بد نگذره. پول خوبیم میدم و بعد صدای
داد نفس… خون جلوی چشمامو گرفتو از پشت بهش حمله کردمو تا میخورد زدمشو
فحش دادم با صدای نفس به خودم اومدم. مردم از هم جدامون کردن رو به دخترا گفتم:

اینجا نشستن دیگه بسه. پاشین بریم.**** نفس” به پیشنهاد سامان رفتیم رستوران
آپاچی. میزای کنار پنجررو انتخاب کردیمو نشستیم. گارسون اومدو ازمون سفارش
گرفت. هممون پیتزاو ساالدو سیبزمینی سرخ کرده سفارش دادیم. از دست نگاههای
خیرهی رادوین کالفه شده بودم. سامان جمعو ترک کردو رفت دستشویی. رو به رادوین
با حرص گفتم: ببینم من به شما بدهکارم؟ رادوین: چه چیزی بیشتر ازینکه ت فریحمونو به
هم زدی؟ با این وضع لباس پوشیدنت کاری کردی که هر خری که از بغلمون رد میشه یه
چیزی بگه. دود از مغزم بلند شد دستمو مشت کردمو با خشم گفتم: اوال. طرز لباس
پوشیدن من به خودم ربط داره تو چه کارهی منی که واسم تصمیم میگیری؟ ثانیا. مگه
من ازت خواسته بودم که خودتو قاطی دعوای من کنی؟ من ازین توحین نمیگذرم
آقارادوین پس منتظر عاقبت کارت باش. رادوین: واای! خیلی ترسیدم. شما دخترا یه
ثانیه هم ارزش فکر کردن هم ندارین کارتون فقط جلب توجه دیگرانه. اومدم جوابشو
بدم که رها دستمو گرفتو گفت: نفس، نفس خواهش میکنم هیچی نگو. فقط محز خاطر
رها سکوت کردمو چیزی نگفتم. تو راه برگشت رها رو به من گفت: نفس، من از بابت
رفتار داداشم ازت معضرت میخوام. گفتم: تو چرا عزیزم؟ تقصیر تو این وسط چیه؟ رها:
جریانش مفصله. رادوین بدجوری از یه نفر ضربه خورده این باعث شده نسبت به همه
بدبین بشه. گفتم یه لحظه صبر کن. سرعتمو کم کردمو کنار ماشین سامان قرار گرفتم.
شیشرو کشیدم پایینو گفتم: شما برین. من رهارو خودم میرسونمش. بعد پامو فشار دادم
رو گازو ازشون دور شدم روبرو آبمیوه فروشی پارک کردمو پیاده شدم با 5تا لیوان آب
آناناس برگشتم لیوانارو دادم بهون. رو به رها گفتم: خب. حاال تعریف کن. رها جرعه ای
از آبمیوشو نوشیدو گفت: ماجرا برمیگرده به 3سال پیش. با نگار تو دانشگاه آشنا شده
بود. دختره انقدر رفتو اومد تا داداشمو خام خودش کرد هرچی بابا براش دلیلو مدرک
آورد که این دختره به دردت نمیخوره به خرجش نرفت تا اینکه یه روز که رفته بود

خونهی دوستش صحنه ای رو دید که باعث خرد شدنش شد. دختره با بهترین دوستش
ریخته بود رو هم. اصال عل
علت اصلی اومدنمون به ایران همین بود. االنم که رادوین خودشو غرق کار کرده تا یادش
بره چی اومد به سرش. گفتم: من آدمش میکنم همین. بچه هارو رسوندمو رفتم
خونه.**** رادوین” از لحظه ای که اون حرفارو به نفس زده بودم منقلب شده بودم.
سامان مارو رسوند خونهو رفت. سرم به شدت درد میکرد. تموم حرکاتش مثل نگار بود.
آره اون میتونست جایگزین نگار بشه. پس من باید تالشمو بکنم تا عاشقم بشه. همین
برام کافیه.
پارت 9 .نفس” چند روزی بود که از بچه ها خبر نداشتم. تازه از استخر اومده بودمو
داشتم موهامو خشک میکردم که گوشیم زنگ خورد: صفحهی گوشیمو نگاه کردم: ترنم
بود. لمس گوشیمو زدمو جواب دادم: هاااان! ترنم: هی هی! تو آدم نمیشی. گفتم: آخه
دوستام آدم نیسن که. ترنم: عجب! ولی یه نفر از همین دوست غیر آدمت خواستگاری
کرده. گفتم: چییی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ ترنم: آهااااا! عصری خونه ای؟
گفتم: آره. ترنم: با بچه ها میام اونجا برات میگم. گفتم: پس شرت کم تا عصر. بعد گوشیو
قطع کردم. بعد از ناهار مامان رو به من گفت: نفس، من دارم میرم خونهی خاله یلدات
سر بهش بزنم. میای باهام؟ گفتم: نه. عصر دخترا دارن میان اینجا. بهشون سالم برسون.
مامان: باشه. پس من سفارش همه چیزو به ستاره میکنم. پس تو نگران هیچی نباش
بوسش کردمو گفتم: الهی قربون مامان خوشگلم برم. مامان: برو دختر انقدر زبون نریز.
رفتم باال تو اتاقم. جلوی میز آرایش نشستم. یه آرایش مالیم کردمو یه بلوز شلوار
صورتی پوشیدم. رفتم پایین. رو به ستاره خانم گفتم: مامانم رفت؟ ستاره: آره دخترم.

گفتم: مرسی. زنگو زدن بهتصویر مانیتور خیره شدم. دخترا بودن خندیدم که چه سریع
با رها جور شده بودن. دکمهی شاسیرو زدم: بعد از احوالپرسی دآلرام رو به من گفت:
نفس، تو به این ترنم یه چیز بگو. چشماش داد میزنه که یه حرف میخواد بزنه ولی چیزی
نمیگه. رو به ترنم گفتم: بگو دیگه. ترنم لختی سکوت کرد: ستاره خانم بساط پذیراییرو
گذاشتو رفت. گفتم: پس چرا اللمونی گرفتی؟ ترنم: پریروز واسه پ کارای اداری
پایاننامم رفته بودم دانشگاه. کارم که تموم شد اومدم سوار ماشین بشم که استاد
سروش مهرآرا با ماشینش اومد ترمز کرد جلو پامو گفت: اگه وقت داری بیا بریم یه
کافیشاپی چیزی دلم ریخت پایین. هرچی گفتم همینجا صحبت کردیم قبول نکرد.
خالصه رفتیم کافیشاپو بعد اینکه قهومونو مزه مزه کردیم بعد کلی مقدمه چینیو حاشیه
رفتن ازم خواستگاری کرد. هممون 1صدا گفتیم: چییییی؟ ترنم: همین که شنیدین.
گفتم: پس اینهمه ارادتو نگران نمرت نباشو استرس درس منو نگیر بیخودی نبوده. آقا
هوای عاشقی به سر داره. خب حاال جواب سرکار خانم چیه؟ ترنم: آهااا. حاال شد. هیچی
اولش یه کم واسش ناز اومدم که رابطمون همیشه استاد دانشجویی بودهو من نمیدونم
چی بگمو این حرفا. خالصه سروش انقدر حرف زد تا تونست راضیم کنه. بهش گفتم: یه
مدت باید باهم آشنا بشیم تا همو بشناسیم. باورتون نمیشه کل کافیشاپو شیرینی داد از
خوشحالیش. آیسان: تو هم جوون مردمو دقمرگش نکن یه مدت که گذشت بذار بیان
خواستگاری. ترنم: شماها چی فکر کردین؟ به سروش گفتم: من به خانوادم خیلی
پایبندم. اونم ازم شمارهی مطب بابارو گرفت تا واسه خواستگاری اقدام کنه. ازونجایی
که سروش عجول تشریف داره عصر همون روز پدرش به بابام زنگ زدو قرار روز جمعرو
گذاشت. حاال شما هم باید بیاین خونمون اون روز. دآلرام: خیلی جالبه. تورو میخوان
بفرستن خونهی شوهر ما باید بیایم خونتون؟ اونا اگه مارو ببینن درمیرن میرنها؟ گفتم:
همینو بگو. ترنم: دارم میگم بهتون. اگه نیاین اسمتونو نمییارم. گفتم: آهاا. یعنی

فامیلیمونو صدا میکنی؟ ترنم: مزه نریز نفس، جدی گفتم. آیسان: پس خودمونو آماده
کنیم که یه عروسی افتادیم. گفتم: شایدم زودتر از عروسی خاله شدیم. چون اینطور که
بوش میاد سروش خیلی عجوله. همه خندیدنو ترنم یه چشمغره بهم رفت. بچه ها 2 3
ساعتی پیشم بودنو رفتن. عجیب حوصلم سر رفته بود. یه ظرف آجیل برای خودم
برداشتمو جلوی تیوی نشستم. کانالهارو باالو پایین میکردم تا یه فیلم سینمایی پیدا
کنم. باالخره هم موفق شدم. انقدر محو فیلم شده بودم که اصال نفهمیدم چطور خوابم
برد. به صدای مامان چشم باز کردم. مامان: نفس، نفس. پاشو شام بخور بعد برو بخواب.
اینطوری ضعف میکنیا. سامان: نترس مامان ضخیرش زیاده. نمیبینید جلوش پر از
تنقالته؟ رو به مان گفتم: به این پسرت یه چیزی بگو. سامان: حقیقت تلخه؟ مامان: ببینم
سامان دیوار کوتاهتر از دیوار نفس پیدا نکردی؟ سامان: نمیدونی مامان نفس وقتی
عصبی میشه چقدر خوشگل میشه. کوسن مبلو به سمتش پرت کردم. بابا: سامان مگه
آزار داری به پرو پای نفس میپیچی؟ سامان: آخه یه خواهر که بیشتر ندارم. بابا: از دست
تو. بعد ازشام رفتم باال تو اتاقم یه رمان از قفسهی کتابا برداشتمو مشغول خوندن شدم.
مدتی که گذشت تقه ای به در خورد. گفتم بفرمایین. در باز شدو مامان با سینی چایو
شکالت مورد عالقه ی من اومد تو اتاقم. سینیو روی میز تحریرم گذاشتو صندلیرو
برگردوند رو به منو گفت: دیدم بیداری گفتم بیام مادرو دختری یه کم باهم حرف بزنیم.
وقتشو داری؟ نشستم رو تختو گفتم: من واسه تو یثناجونم همیشه وقت دارم. خب
تعریف کن. خونهی خاله یلدا چه خبر بود؟ 2قلوها چطور بودن؟ خاله یلدا 1 پسر به اسم
کسریو 2تا دختر به اسم دلساو دریا که 2قلو بودنو چند ماهی ازم کوچکتر داشت. مامان:
سالمتی همه خوب بودن.

ببین نفس، خالت ازم خواست تا در مورد 1 موضوعی باهات صحبت کنم. گفتم: چی
شده؟ مامان: هیچی عزیزم. کسری ازت خوشش اومده اگه راضی باشی وقت میخوان
بیان خواستگاری. سرم سوت کشید چیزایی که در بارش شنیدهبودم واسه جواب رد
دادنم مصرم میکرد. اخیرا هم با یه دختر دیده بودمش. با لحن قاطعی گفتم: نه. مامان:
چرا؟ پای کس دیگه درمیونه؟ گفتم: نه مامان. پای هیچکس وسط نیست. کسری ایده آل
من نیست. یه جوری خودتون عذرشونو بخواین. دیگه هم نمیخوام این جریان تکرار
بشه. بگین نفس گفته قصد ازدواج ندارم. مامان: اتفاقا باباتم مخالف این ازدواج بود ولی
گفت هرچی نفس بگه همون کاررو میکنیم. بعد مدتی مامان رفت بخوابه. گوشیمو
برداشتمو آهنگ مورد عالقمو پلی کردمو غرقخواب شدم.
پارت 10 .جمعه صبح بعد از خوردن صبحونه داشتم وبگردی میکردم که رها بهم پیام
داد که: سالم نفس، خوبی؟ از قول من از ترنم عذرخواهی کن چون عصری بیمارستان
کشیک دارم نمیتونم بیام. براش نوشتم: سالم عزیزم. فدات. چشم عزیزم. حتما. تلفون
خونه زنگ خورد. مامان جواب داد: بله، سالم ترنم جون. خوبی دخترم؟ ماهم خوبیم
شکر. خانواده خوبن؟ سالمت باشین. جانم! نه دخترم. از نظر ما ایرادی نداره. حاال باز
تصمیم با خودشه. قربونت برم. منم خیلی خوشحال شدم. از من خداحافظ. گوشیو به
سمتم گرفتو گفت: بیا مادر. ترنمه. گوشیو ازش گرفتمو گفتم: سالم. چیه؟ ترنم: سالم.
پیشرفتت قابل تحسینه. گفتم: خب حرفتو بگو. ترنم: بابا پاشو گمشو بیا اینجا. دآلرامو
آیسان اومدن. دارم از استرس میمیرم. رهارو هم برو دنبالش. راستی لباسخوابت یادت
نره. چون شب نمیذارم بری. دیگه اما و اگرم نداریم. خاله یثنا اوکیشو داد. گفتم: رها که
نمیاد. چون بیمارستان کشیکه. منم تا یه ساعت دیگه میام. کاری نداری خداحافظ. ترنم:
خدافظ. رفتم باال تو اتاقم. در کمدمو باز کردمو یه مانتو شال قهوه ای با یه شلوار جین

قهوه ای برداشتمو رو تخت گذاشتم. واسه شب هم یه شومیز یاسی با شلوارو شال
همرنگشو یه بلوز شلوار راحتی تو ساک کوچیکم گذاشتم. سریع یه آرایش جزئی کردمو
لباسمو پوشیدمو سوئیچو موبایلمو ساکمو برداشتمو رفتم پایین. با مامانینا خداحافظی
کردمو سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی ترنم حرکت کردم. 3 4 دقیقه بعد رسیدم.
ماشینمو جلوی خونشون پارک کردم. از ماشین پیاده شدمو زنگو زدم: ترنم آیفونو زدو
گفت: نفس، بیا باال. رفتم توو دکمهی آسانسورو زدم. لحظاتی بعد در باز شدو رفتم تو
طبقه ی 6 رو زدم. ترنم جلوی در وایساده بود. بعد از احوالپرسی با پدرو مادر ترنم رفتم
تو اتاقش. با بچه ها احوالپرسی کردمو نشستم رو مبل گوشه ی اتاق. مامانش برام کیکو
نسکافه آورد. رو به ترنم گفتم: پس ترانه کجاست؟ نمیبینمش. ترنم: حمومه. بیخیال. بیا
یه نگاه به لباسای من بنداز ببین چی بپوشم؟ دآلرام: بهش میگیم اون پیرهن کوتاهش
که آبیه بپوشه قبول نمیکنه. گفتم: تری باز کن کمدتو ببینم. یه بلوز شلوار شیری با شال
همرنگش با صندلهای 5 سانتی براش انتخاب کردمو رو تخت مرتب گذاشتمو گفتم: اینا
خوبه بهتم میاد. بعد از ناهار یه کم که زدیم تو سرو کله ی همدیگه. گفتم: خب خواهرا
پاشین که وقت کمه. صندلیرو گذاشتم وسطو ترنمو نشوندم روش. آیسانو صداش کردمو
اتو مورو دادم دستشو گفتم: بیا موهاشو صاف کن پاییناشو حالت بده. باز بذار دورش.
خودمم نشستم ناخناشو طراحی کردم. 1 ساعت بعد ترنم آماده شده بود. ترنم: من اگه
شمارو نداشتم چیکار میکردم؟ دآلرام: بگو اگه این زبون نداشتی چیکار میکردی؟ گفتم:
خب دیگه آروم بشین بذار ما هم حاضر بشیم بعد بریم بیرون. باشه مامانی؟ بعد خودم یه
آرایش مالیم کردمو لباسمو پوشیدم. رفتیم تو پذیرایی زنگو که زدن خاله رو به ترنم
گفت: بدو برو تو آشپزخونه صدات کردیم بیا. خالهو عمو رفتن جلو در. استاد مهرآرا با
پدرو مادرو خواهرش اومده بودن. خاله سبد گلو از سروش گرفتو رو میز گذاشت.
ناخودآگاه رنگ لباس سروشو ترنم باهم ست شده بود. بعد از صحبتهای معمول پدر

سروش گفت: قرض از مزاحمت دختر خانم شما دانشجوی پسر من بودهو پسرم عاشق
وقار ترنم جان شده. عمو: اختیار دارین. خانم مهرآرا: ترنم جون نمیان؟ با اشارهی خاله
ترنم با سینی چای وارد شد. بعد از مدتی ترنمو سروش برای حرفزدن رفتن تو اتاق.
دآلرام یواش گفت: نفس، به نظرت چی میشه؟ گفتم: هیچی حرف که فورمالیتست. فقط
دعا کن خاله نشیم. بعد از ربع ساعت سروشو ترنم اومدن بیرون. ترنم جواب مثبتشو
اعالم کرد. پدرو مادر سروش هم قرار عقدو عروسیو برای 2 ماه دیگه گذاشتن. عمو
همرو برای شام نگه داشت. آخر شب تو اتاق ترنم نشسته بودیمو حرف میزدیم. گفتم:
بگو ببینم اون باال چی میگفتین به هم؟ مارو خاله نکردین که؟ ترنم: میییکشمت نفس.
گفتم: جدی سروش بخاطر بودن ما ابراز ناراحتی نکرد؟ ترنم: نه. فقط گفت دوستات
همیشه باهاتن؟ گفتم: اونا مثل خواهر میمونن برام. همین. صبح بعد از صبحونه رفتم
خونه.
پارت 11 .اواسط هفته بود. داشتم با مامان حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد: به
صفحش نگاه کردم. ترنم بود. لمس گوشیرو زدمو گفتم: بهبهه! عروسخانم. پارسال
دوست امسال آشنا. از وقتی سروش اومده نه زنگ میزنی. نه سراغمونو میگیری. داشتم
سر به سرش میذاشتم چون دیشب تا دمدمای صبح تو تلگرام داشتیم میزدیم تو سرو
کله ی همدیگه. ترنم: من اگه میدونستم با شوهر کردن من آدم میشی زودتر میرفتم.
گفتم: ببین 1 بارم که باهات میخوام مودبانه باهات حرف بزنم خودت نمیذاری. ترنم:
هرطور راحتی حرف بزن اشکال نداره. فقط نمره ی 4تا درس مهمت با شوهر منه. گفتم:
اوهوووو! چه شوهر شوهریم میکنه! حاال کارت چیه؟ ترنم: چی بگم؟ سروش به مناسبت
آشناییمونو اینکه قبول کردم ازدواج کنم باهاش میخواد 5شنبه ی این هفته یه مهمونی
بزرگ ترتیب بده. از االن بگم شماها هم دعوتین. گفتم: خیلی عجیبه! استاد مهرآرای

سختگیرو این کارا! ببین عشق با آدما چه کارا میکنه. حاال مهمونی کجا هست؟ ترنم:
فشم. تو باغ پدر سروش. حاال آدرس دقیقشو براتون sms میکنم. گوشیو بده به خاله.
گفتم: باشه پس فعال خداحافظ. ترنم: صبر کن. عصری میخوایم با بچه ها بریم خرید.
گفتم: پس من با ماشین میام دنبالتون. گوشیو میدم به مامان. چند دقیقه هم مامان با
ترنم صحبت کردو گوشیو قطع کرد. مامان: واسه 5شنبه میخوای چیکار کنی؟ گفتم: بعد
از ظهر قراره با بچه ها بریم خرید. مامان: خوبه. بعد از ناهار یه دوش 5 دقیقه ای گرفتمو
اومدم بیرون. سریع موهامو خشک کردمو یه آرایش مالیم کردمو مانتوی آبیمو با یه
شلوار لوله ای پوشیدمو شال سفیدمو هم سرم کردم. ادکلن 212رو هم که عطر مورد
عالقم بودو رو خودم خالی کردم. کیفو سوئیچو موبایلمو برداشتمو رفتم پایین. سامان
داشت تیوی نگاه میکرد. مامانو بابا هم تو اتاقشون بودن. دستی براش تکون دادمو از در
سالن خارج شدم. سوار ماشین شدمو رفتم دنبال بچه ها. تو پاساژ همون اولین مغازه
بچه ها خریدشونو کردن. ولی من هنوز چیزی که به دلم بشینه پیدا نکرده بودم. بیشتر
از 10جارو گشته بودیم. جلوی یه مزون لباس ترک وایساده بودیم. دآلرام: کشتی مارو
نفس با این سلیقت. خب یه چیز بخر دیگه. به خدا دیگه پاهامون دنبالمون نمیاد. آیسان:
بیچاره کسی که میخواد شوهر تو بشه چی میکشه از دست تو؟ گفتم: 2سیب آلبالو.
بیاین انقدر بحث نکنید. باالخره بعد از کلی گشتن یه پیرهن دکولته ی قرمز که قسمت
جلوش سنگدوزی شده بود با یه شال حریر مشکی واسه رو شونه هامو یه کفش قرمز
پاشنه 7 سانتی به همراه یه کیف قرمز خریدم. با بچه ها رفتیم کافیشاپو سفارش کیک
بستنیو آب پرتغال دادیم. دآلرام: چقدر ترنم جاش خالیه؟ گفتم: آره. خودش تیرمون
کرد بعد گذاشت با عشقش رفت. آیسان: همینو بگو. بعد تصویه حساب با کافیشاپ بچه
هارو رسوندمو خودم رفتم خونه. داشتم ماشینمو پارک میکردم که چشمم افتاد به
ماشین خاله اینا. وسایلمو برداشتمو از ماشین پیاده شدم. با اینکه راهم دور میشد ولی

چاره ای نداشتم. اصال حوصله ی کسریرو نداشتم بخاطر همین ساختمونو دور زدمو از
پلههای پشتی ساختمون که به تراس اتاقم راه داشت وارد اتاقم شدم. چون پله ها زیاد
بود به نفس نفس افتاده بودم. گلوم خشک شده بود. داشتم لباسامو مرتب تو کمدم
میذاشتم که تقه ای به در خورد: از رو بیحواسی گفتم: بفرمایین. ستاره خانم درو باز
کردو گفت: دخترم! یثناجون میگن بیا پایین. گفتم: چشم. شما برو منم االن میام. اهههه.
میخواستم مثال نرم. سریع آرایشمو تجدید کردمو بلوزو شلوار صورتیمو با یه شال
صورتی سرم کردمو رفتم پایین. رو به جمع سالم کردمو با خاله اینا دست دادمو پیش
مامان نشستم رو مبل. باباو عمونیما شوهرخالم مشغول حرف زدن بودن. خاله یلدا:
نفسجان، دخترم جاتو بامن عوض میکنی؟ اصال نمیفهمم مامانت چی میگه. با اکراه قبول
کردم چون کسری کنار خاله نشسته بود. خیلی با فاصله از کسری نشستم. نگاهی به
سامان انداختم که با دریا مشغول حرف زدن بود. کسری: خاله یثنا خواستمو بهت گفت؟
گفتم: آره. کسری: خب جوابت چیه؟ با لحن قاطعی گفتم: نهههه. کسری: چرا؟ گفتم:
چون قصد ازدواج ندارم. کسری: همه ی دخترا اولش همینو میگن. گفتم: خب برو با
همونا. کسری: ولی من دوست دارم نفس، پس تالشمو میکنم مسبب نه گفتنتو پیدا کنم.
گفتم: تو صد بار دیگه بریو بیای باز همون نه رو میشنوی پس بیخودی به خودت زحمت
نده. کسری دمغ از جاش پاشدو خداحافظی کردو رفت. خاله اینا هم نیمساعت بعد
رفتند. مامان هرچقدر اصرار کرد شام نموندن. مامان رو به من گفت: نفس، چی به این
پسره گفتی که یه دفعی جنی شد رفت؟ گفتم: همون حرفا که اون شب به خودت گفته
بودم. شما که جوابمو میدونستی چرا قبول کردی بیان؟ مامان: باور کن من اصال
نمیدونستم بخاطر این جریان میان. یلدا زنگ زد گفت شب خونه ای بیام سر بهت بزنم؟
منم قبول کردم. همین. بابا: جالب اینجاست که زنو شوهر خودشون مطرح نکردن.
سامان: چون میدونن پسرشون چه خریه. مگه خواب نفسو ببینه. مامان: حاال جوش نزن

پارت 12 .5شنبه صبح بعد از صبحونه دآلرامو آیسان اومدن خونمون تا باهم آماده
بشیم. شب قبل مامان زنگ زدو از ترنم عذرخواهی کرد چون عموپدرامینا قرار بود بیان
ایران نمیتونستن بیان. ترنم هم از آرایشگاه وقت گرفته بود. از قبل از ناهار مشغول
آماده شدن بودیم. ساعت 6 عصر بود. آرایش الیتی کردمو لباسمو پوشیدم. خودمو تو
آینه نگاه کردم. موهامو اتو کرده بودمو باز دورم ری خته بودم چشمو ابرو مشکی با لبای
قلوه ایو بینی کوچیک که به صورتم می اومد. تعریف از خودم نباشه روی هم رفته زیبا
بودمو این زیباییمو از مامانم به ارث برده بودم. وقتی کارم تموم شدنشستم رو تختمو
مشغول بازی با گوشیم شدم. اون 2تا هم در حال بزک دوزک کردن خودشون بودن.
دآلرام یه پیرهن آبی پوشیده بود که به چشمای آبیش می اومد. آرایش مالیمی کرده
بود. آیسان هم یه پیرهن یاسی پوشیده بود که به پوست سفیدش می اومد. آرایش
الیتی کرده بود که به صورت تپلش می اومد. دآلرام: نفس، اگه ازون گوشیت دل بکنی
میریماا. دیر کنیم میمونیم تو ترافیک 5شنبه شبا. ساعت 6و نیمه. در حالیکه مانتو شال
مشکیمو رو لباسم میپوشیدم گفتم: بریم من آمادم. کیفو سوئیچو موبایلمو برداشتمو
رفتم پایین. آیسانو دآلرام هم پشت سرم بودن. رو به مامان گفتم: ما داریم میریم. مامان:
به سالمت دخترم. به سمت ماشین رفتمو دزدگیرو زدم. سوار ماشین شدیم. 40 دقیقه
بعد رسیدیم. ماشینمو یه گوشه از باغ پارک کردمو پیاده شدیم. سبد گلو که سر راه
خریده بودم برداشتمو به سمت ساختمون حرکت کردیم. باغ زیبایی بود. انواع درختا
دورشو احاطه کرده بودنو استخر بزرگی وسطش قرار داشت که توشو پر از آب کرده
بودن. چراغهای الوان گوشه کنار باغ قرار داشت وارد که شدیم بعد از احوالپرسی با پدرو
مادر سروشو ترنم، با راهنمایی خدمتکار وارد اتاقی شدیمو مانتوو شالمونو درآوردیمو
جلوی آینه سرو وضعمونو مرتب کردیمو وارد سالن شدیم. ترنم برامون دستی تکون داد

رفتیم سمت میزی که برامون انتخاب کرده بود. ترنم به محز دیدن ما اومد سمتمونو
گفت: پس کجا موندین شما 3تا؟ مردم از استرس. بغلش کردمو گفتم: چقدر ناز شدی
تو؟ مثل ماه شدی. ترنم پیرهن سبز مغز پسته ای پوشیده بود که با رنگ چشماش
همخونی جالبی داشت. آرایش کاملی کرده بود که به صورتش می اومد. ترنم: همیشه
بلدی چطوری حرفو عوض کنی. هرچقدر ماه شده باشم به پای زیبایی تو نمیرسم. گفتم:
اختیار داری. سروش اومدو با ما احوالپرسی کردو با ترنم رفتن سمت مهمونای دیگه.
مدتی گذشت داشتم واسه خودم میوه پوست میکندم سرمو که بلند کردم نگام با نگاه
آشنای کسی تالقی کرد. خدایا رادوین اینجا چیکار میکرد؟ تصمیم گرفتم بی اعتنا
باشم.**** رادوین” سرم حسابی به کارای شرکت گرم شده بود طوری که گذر زمانو
حس نکردم. ساعت 11 صبح بود که گوشیم زنگ خورد: نگاهی به صفحش انداختم:
سروش بود. لمس گوشیرو زدمو گفتم: سالم استاد! چطوری؟ سروش: سال م رفیق عزیزم.
از احوالپرسیای شما خوبم. ببینم من باید از بقیه بشنوم خبر ایران اومدنتونو؟ گفتم: باور
کن همه چیز یهویی شد حاال یه روز میام میبینمت. سروش: چه موقعی بهتر از امشب؟
من به مناسبت آشناییم با خانمم یه مهمونی ترتیب دادم همه ی بچه هارو هم گفتم. تو
هم باید باشی حاال میای یا بیام دنبالت؟ گفتم: میام. فقط آدرسو برام اس کن. سروش:
باغ فشممونو که میشناسی؟ گفتم: آره. سروش: پس ساعت 7 میبینمت. خداحافظ.
گوشیو قطع کردم. یه کم به کارام سرو سامون دادمو ساعت 3 رفتم خونه. مامان: خسته
نباشی پسرم! ناهار خوردی؟ گفتم: ممنونم. نه. مامان: پس تا تو بری لباستو عوض کنی
غذارو کشیدم. بعد خوردن ناهار پای تیوی نشستم. مامان رهارو صدا کرد منم از فرصت
استفاده کردمو تا دیدم قفل گوشیش بازه، شماره ی نفسو برداشتم باید هر طوری که بود
بخاطر رفتار اون روزم تو رستوران ازش عذرخواهی میکردم. ساعت 5 بود که رفتم
حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. از تو کمد یه لباس برداشتمو پوشیدم. موهامو هم

درست کردمو بعد اینکه ادکلنمو رو خودم خالی کردم رفتم پایین. مامان: کجا میری؟
گفتم: مامان من امشب ممکنه که یه کم دیر بیام. مهمونی دعوتم. مامان: برو عزیزم.
خوشبگذره. گفتم: مرسی. رها: رادوین! سر راهت منم میرسونی بیمارستان؟ گفتم: بدو
بیا. سوار ماشینم شدمو وقتی رها نشست حرکت کردم. اول رهارو رسوندمو بعد رفتم
فشم. ساعت 7و نیم بود که رسیدم. ماشینمو یه گوشه پارک کردمو به سمت سالن رفتم.
با دیدن سروش به سمتش رفتمو باهاش دست دادمو بعد از خوشو بش به سمت بچه ها
رفتم. اومدم از کنار میزی رد بشم که نگام به چشمای متعجب نفس افتاد. یعنی این
دختر چه نسبتی با سروش داشت؟ باید میفهمیدم.**** نفس” مدتی گذشت. آهنگی
پخش شد که همه جفتی ریختن وسط پسری به سمتم اومدو دستشو به طرفم دراز کردو
گفت: افتخار 1 دور رقصو به من میدین خانم زیبا؟ نمیدونم چرا قبول کردم ولی وقتی
پسره روبروم قرار گرفت دستم از پشت کشیده شدو از پشت افتادم تو بغل یکی. چراغا
خاموش بود.
بخاطر همین نمیتونستم ببینم کیه. یه مدت که گذشت با یه چرخش منو برگردوند سمت
خودش. کمی که دقت کردم تو اون نور کم تونستم رادوینو تشخیص بدم. رگهای گردنش
متورم شده بودو شقیقه هاش از عصبانیت نبض میزد. یه لحظه اصال نفهمیدم چی شد.
فقط زمانی به خودم اومدم که دستای رادوین دور کمرم حلقه شدو لبهاش رو لبام قرار
گرفت. نمیدونم چرا پسش نزدمو همراهیش کردم. با تشویق جمع از هم جدا شدیم.
وقتی به اطراف نگاه کردم دیدم پیست رقص خالی شدهو فقط ما موندیم وسطو یه عالمه
چشم خیره مونده بود رو ما. با خجالت رو به رادوین گفتم: من میرم بشینم. انقدر سریع
رفتم که متوجه کالم آخرش نشدم.**** رادوین” مدتی گذشت. داشتم با آرمان یکی از
دوستام حرف میزدمو زیر چشمی نفسو با نگاهم دنبال میکردم که متوجه شدم به

درخواست رقص یکی اوکی دادو همراهش رفت. داشتم از شدت عصبانیت منفجر
میشدم. اصال فکر نمیکردم قبول کنه. خون داشت خونمو میخورد. باید تا دیر نشده
کاری میکردم. پس سریع از جام پاشدمو پشت سرش قرار گرفتمو به شدت دستشو
کشیدم. نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد تو بغلم. با یه چرخش برگردوندمش سمت
خودم. انگار به محز دیدن من خیالش راحت شد. نمیدونم فضا یا تاثیر آهنگ یا حتی
بوی عطرش باعث شد تا دستام دور کمرش حلقه بشهو لبام رو لباش قرار بگیره. از
همراهیش داغ شدم انگار تو آسمونا سیر میکردم. با تشویق جمع از هم جدا شدیم. اصال
نفهمیدم کی از پیشم رفت.**** نفس” از هیجان زیادی دهنم خشک شده بود. لیوان
شربتمو یه نفس خوردم. نگاهم رو رادوین ثابت موند. تیشرت جذب زردی که با شلوار لی
مشکی که پوشیده بود حسابی به پوست برنزش می اومدو هیکلشو به نمایش گذاشته
بود. موهاشو هم به طرف باال ژل زده بود. با صدای دآلرام از جا پریدم: دآلرام: نفس، نفس
کجایی تو. انقدر نگاه به اون المصب نکن االنه که خودتو لو بدی. گفتم: هااان!؟ دآلرام:
هیچی. شرط میبندم عروس بعدی تویی. سر میز شام مقداری برای خودم ساالد ماکارانی
کشیدمو چندتا تکه جوجه کباب گذاشتم. با رادوین سر یه میز نشستیم. رادوین نگاهی
به بشقابم کردو گفت: همیشه انقدر کم غذا میخوری؟ گفتم: دیگه بیشتر ازین نمیتونم.
رادوین مقداری از غذاشو خالی کرد تو بشقابمو گفت: کار درستی نمیکنی. اینطوری
ضعیف میشی. از توجهش نسبت به خودم تو دلم کارخونه قند آب میکردن. ترنمو
سروش از کنارمون رد شدن. ترنم چشمکی بهم زدو سروش گفت: رادوینجان! خانم
نفس، از بهترین دانشجوهای منهو صمیمیترین دوست خانممه. رادوین: خودم در جریانم.
خانوادگی باهم رفتو آمد داریم. ساعتی بعد موقع رفتن مانتوو شالمو که پوشیدم رو به
ترنم گفتم: تری، ما داریم میریم. باما میای؟ ترنم تا اومد چیزی بگه سروش گفت: من
خودم میرسونمش. با ترنمو سروش خداحافظی کردیمو به سمت ماشین حرکت کردیم.

دزدگیرو زدمو سوار شدیم. استارت زدم. ولی ماشینم روشن نشد. چند دفعه استارت
زدم ولی فای ده نداشت. رو به بچه ها گفتم: روشن نمیشه. دآلرام: اومدنی که سالم بود.
آیسان: بریم با آژانس بریم؟ گفتم: نصفه شبی آژانس از کجا گیر بیاریم؟ فکر کنم بچم
گشنشه. باید زنگ بزنم به سامان. جفتشون زدن زیر خنده. آیسان: نفس؟ چی میگی تو
گشنشه چیه؟ پاک زده به کلتا. پیاده شدم به سامان زنگ زدم. خاموش بود. درحالی که
به ماشینم تکیه داده بودم با پام ضرب گرفته بودم که مازراتی مشکی جلو پام ترمز کرد.
رادوین بود. شیشرو پایین کشیدو گفت: نفس تویی؟ چرا اینجا وایسادی؟ چیزی شده؟
گفتم: هرکاری میکنم ماشینم روشن نمیشه. رادوین: اشکال نداره. درشو قفل کن بمونه
من خودم میام دنبالش. االنم بیاین باال من میرسونمتون. گفتم: مزاحم نیستیم؟ رادوین:
شما مراحمی خانم. به بچه ها اشاره کردم جفتشون عقب نشستن. منم ماشینمو قفل
کردم. رادوین در جلورو برام باز کردمو نشستم. اول آیسانو بعدم دآلرامو رسوندیم. مدتی
که گذشت دیدم داره از شهر خارج میشه. یه ترسی ریخت تو دلم. گفتم: کجا داری
میری؟ رادوین: حاال میفهمی. از استرس ناخنامو تو گوشت دستم فرو میکردم. 5 دقیقه
بعد رسیدیم بام تهران. از ماشین پیاده شدیم. یه کم که رفتیم رادوین گفت: قصدم
ازینکه آوردمت اینجا این بود که بهت بگم من یه عذرخواهی بدهکارم بهت. اگه اون روز
تو رستوران ناخواسته باعث رنجشت شدم معذرت میخوام. گفتم: خواهش میکنم ولی
سعی کن همرو با یه چشم قضاوت نکنی. ساعت 2 بود که رسیدم خونه. چراغای خاموش
نشون از خواب بودنشون میداد. از شدت خستگی با همون لباسا خوابم برد.
پارت 13 .صبح با سرو صدای سامان از خواب بیدار شدم. سامان: تنبلخانم! ساعت
خواب. همرو نگران خودت کردی پاشو توضیح بده ماشینت کجاست؟ گفتم: بذار بیدار
بشم بعد بازجوییتو شروع کن. سامان: پس من میرم پایین خودت بیا بهشون توضیح بده.

گفتم: خوب کاری میکنی. رفتم حمومو یه دوش گرفتمو اومدم بیرون. یه آرایش مالیم
کردمو موهامو باالی سرم جمع کردم. یه بلوزو شلوار آبی هم پوشیدمو رفتم پایین. رو به
جمع سالم کردم. همه به احترامم پاشدن. عموپدرام اومد بغلم کردو رو به بابا گفت:
پارسا، این همون نفس کوچولوئه که همیشه موهاشو دم موشی میبست؟ بابا لبخند زد:
عمو بوسم کردو گفت: چقدر نازو تو دلبرو شدی دختر قشنگم. زن عمو دنیا هم رو بوسی
کرد باهام. با دخترا هم دست دادم. عموپدرام بزرگتر از بابام بود. 3تا دخترو 1 پسر
داشت. چندسالی میشد که تو پاریس زندگی میکرد. رستاو آتریساو پریسا دختراش
بودنو روهام هم پسرش بود. بابا: نفس، ماشینت کجاست؟ گفتم: بنزینش تموم شده بود
چون هرکاری کردم روشن نشد. گذاشتم تو باغ پدرشوهر ترنم. قرار شد رادوین بیارتش.
بابا: رادوین خودمون؟ مگه اونم اونجا بود؟ گفتم: بله. دوست صمیمی استادمونه. بعد از
صبحونه مامان زنگ زدو خاله یلداو خاله سهارو با خانواده هاشون برای شام دعوت کرد.
رو به رستا گفتم: پس چرا پریساو روهام نیومدن؟ رستا: پری که بدون شوهرش جایی
نمیره. روهامم که مطبو بیمارستان دستو پاشو بسته. گفتم: روهام دکتر چیه؟ رستا:
روهام روانپزشکه. عصر تو اتاقم داشتم واسه مهمونی شب آماده میشدم که گوشیم زنگ
خورد: به صفحه ی گوشی نگاه کردم. شماره برام ناشناس بود. با تردید جواب دادم: بله؟
طرف: خانم نفس، خواستم بگم ماشینتون صحیحو سالم در خدمت شماست. اگه بیای تو
باغ میبینیش. خندیدمو گفتم: رادوین تویی؟ االن میام. سریع بلوز بنفشمو با شلوار
مشکیمو پوشیدمو از همون راه اتاقم رفتم تو باغ رادوینو سامان مشغول حرف زدن
بودن. رفتم طرف رادوینو سوئیچمو ازش گرفتمو تشکر کردم. برگشتم تو اتاقمو آرایشمو
تجدید کردمو فقط بخاطر نگاه های هیز کسری شال بنفشمو هم سر کردم. من که رفتم
پایین همه اومده بودن. بعد روبوسی با خاله سهاو عمو بردیاو رهاو دست دادن به رایانو
رادوین بین آتریساو رها نشستم. نگاههای کسری اعصابمو به هم ریخته بود. سکوت

بدی جمعو فرا گرفته بود که عمونیما رو به بابا گفت: پارساجان نمیدونم تا چه حدی تو
جریانی تو یه کالم بهت بگم نفس دلو دین کسریرو برده. این پسر از خوابو خوراک
افتاده. اگه بذاری این 2تا برنو سنگاشونو باهم وابکنن. بابا: نظر من نظر نفسه. هرچی
خودش بگه. بعد رو به من گفت: پاشو با کسری برین تو حیاط حرفاتونو بزنید. با اکراه از
جام پاشدمو به سمت باغ رفتم. کسری هم پشت سرم می اومد. رو یه نیمکت نشستم
کسری هم روبروم وایساد. با خشم گفتم: چه نفعی میبری ازینکه بخوای به زور خودتو به
دیگران تحمیل کنی؟ بابا چرا نمیفهمی؟ من نمیخوامت. حالم ازون سیریشبازیت به هم
میخوره. دست از سرم بردار دیگه. کسری دندوناشو به هم ساییدو گفت: این بلبلزبونیات
عاقبت خوشی نداره هااا! نفس، یا با زبون خوش زنم میشی؟ یا کاری میکنم کههه… با
جیغ گفتم: تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی. کسری: که نمیتونم غلطی بکنم آره؟ االن
نشونت میدم. نشنیدی؟ کسری هرچیزیو بخواد شده به زور به دست مییاره. بعد منو با
خشونت کشید تو بغلش. انقدر غیر منتظره اینکارو کرد که قدرت انجام هر کاریو ازم
میگرفت. قلبم از ترس خودشو به قفسه ی سینم میکوبید. با یه دستش 2تا دستامو
گرفته بود. دستش که طرف بلوزم رفت از ته دل جیغی کشیدمو گفتم: خدااااااا.
راااادوییییین! یکی کمکم کنه. به ثانیه نکشید که سرم با زمین برخورد کردو دیگه
چیزی نفهمیدم.**** رادوین” از زمانی که اومده بودیم خونه ی عموپارسا. نگاههای این
پسره کسری به نفس رو مخم بود تا اینکه شوهرخاله ی نفس حرف خواستگاری از نفسو
پیش کشید. داغ شدم. تحمل اون محیط برام عذابآور شده بود. پس دیگه نموندم تا ادامه
ی حرفاشونو بشنوم. رفتم تو باغو شروع کردم به قدم زدن. فکر اینکه نتونم نفسو کنار
خودم داشته باشم داشت دیوونم میکرد. نمیدونم چقدر گذشته بود که به صدای جیغ
نفس که اسممو صدا میکرد به خودم اومدم. دوئیدم سمتشون با دیدن نفس تو بغل
کسریو اینکه نفس نمیتونست از خودش دفاع کنه به مرز دیوونگی رسیدم. مشت

محکمی خوابوندم تو صورتش. اونم تعادلشو از دست دادو نفس افتاد زمینو سرش با
زمین برخورد کرد. یقه ی کسریرو گرفتمو گفتم: معلومه داشتی چه غلطی میکردی؟ برو
دعا کن که بالیی سرش نیاد وگرنه زنده نمیذارمت. کسری: تو چه کارشی اصال؟ به صدای
دعوای ما سامانو رایان اومدن بیرون. سامان: چیشده؟ گفتم: اگه دیر رسیده بودم معلوم
نبود چه بالیی سر نفس می اومد. با دیدن خونهایی که کف زمین ریخته بود کسریرو ول
کردمو رفتم سمت نفس بغلش کردمو به سمت ماشین رفتم. نفسو رو صندلی عقب
گذاشتمو با آخرین سرعت سمت نزدیکترین بیمارستان روندم .
دکتر بعد از معاینه گفت: چیزی نیست. یه شکستگی جزئییه تو ناحیه ی سرش. باید
منتقل بشه اتاق عمل. دلم هری ریخت. مدتی بعد سامان زنگ زدو آدرس بیمارستانیرو
که توش بودیم ازم گرفت. دقایقی بعد همراه باباو عموپارسا از راه رسیدن. عموپارسا:
رادوین! نفس من چش شده؟ دکترا چی میگن؟ گفتم: نگران نباشین چیزیش نیست.
سرش شکسته. سامان: به خدا اگه بالیی سر نفس بیاد از صفحه ی روزگار محوش میکنم.
بابا چقدر بهتون گفتم: انقدر به روی این پسره نخندین؟ شما گوش نکردی میدونی اگه
رادوین به موقع نرسیده بود اون پست به نفس… عموپارسا: بس کن دیگه. نیما ازم
خواست منم قبول کردم. از کجا میدونستم پسره ی آشغال میخواد روانیبازی دربیاره؟
درضمن نمیخوام جلوی نفس از اتفاقات پیش اومده حرف بزنید. در همینلحظه در اتاق
باز شدو نفسو آوردن بیرون. چقدر قیافش تو خواب مظلوم بود. عموپارسا: به موقع خودم
حال این پسررو به جاش مییارم.**** نفس” با سوزش دستم چشم باز کردم. اتفاقات
مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم عبور میکرد. مهمونی خونه ی ما. خواستگاری از من
واسه کسری توسط عمو نیما. جواب رد دادنم. دعوام با کسری. دست درازی کردنشو از
هوش رفتنم یادم اومد. سرم به شدت درد میکرد. دست آزادمو به سمت پیشونیم بردمو

انداژو حس کردم. در اتاق باز شدو پرستار وارد اتاق شدو به محز دیدن چشمای بازم
گفت: باالخره بیدار شدی زیبای خفتهه؟ گفتم: مگه چقدره که خوابیدم؟ پرستار: نصفه
روز. ولی معلومه که اونی که اون بیرون نشسته خیلی دوستداره هااا. کل 12 ساعتو
جلوی اتاقت کشیک داده. برم بگم بیاد مطمئنم که بشنوه به هوش اومدی خوشحال
میشه. بعد از اتاق بیرون رفت. مدتی بعد رادوین اومد تو اتاقو گفت: خوشحالم که
چشماتو باز کردی. با لحن آرومی گفتم: ممنون. تو دلم داشت قند آب میشد. یعنی واقعا
رادوین دوسم داره؟ لبام از تشنگی خشک شده بود. گفتم: اینجا یه قطره آب پیدا
میشه؟ رادوین: االن برات مییارم. بعد در یخچالو باز کردو مقداری آب تو لیوان ریخت.
اومدم پاشم که یه دفعه سرم گیج رفت. رادوین: نفس، چیکار میکنی؟ صبر کن. بعد
لیوانو به لبام نزدیک کردو چند جرعه آب خوردم. گفتم: چی شد که بیهوش شدم؟
رادوین متعجب نگام کردو گفت: یعنی تو چیزی یادت نمیاد؟ گفتم: چرا ولی یهچیزایی
هستش که. آخه چطوری بگم. رادوین: خیالت راحت باشه عزیزم. همه چیز امنو امانه.
هیچ اتفاقی نیفتاده. من خودم آوردمت اینجا. واژه ی عزیزمش تو سرم تکرار میشد.
گفتم: باباینا میدونن؟ رادوین: آره. ت ا 2 نصفه شب اینجا بودن. به زور بابا فرستادمشون
خونه. صبح ساعت 10 بود که مامانو باباو سامان اومدن. مامان: خدارو شکر که اتفاقی
نیفتاد برات. مدتی بعد دکتر اومدو برگه ی ترخیصو امضا کردو رفتیم خونه. بابا به
شکرانه ی سالمتیم یه گوسفند جلوی پام قربونی کرد. با کمک ستاره خانم رفتم یه
دوش گرفتمو اومدم بیرون. بلوزو شلوار سفیدمو پوشیدمو یه آرایش مالیم کردمو رفتم
پایین. مامان لیوان آبپرتغالو داد دستمو گفت: بیا بخور یه کم جون بگیری. نگاه کن رنگ
به روت نمونده. عموپدرام: دخترم با موهای خیس نشین زیر کولر. سرما میخوریا. سامان:
عمو انقدر لوسش نکنید بادمجون بم آفت نداره. چشمغره ای به سامان رفتمو چیزی
نگفتم. زنگو زدن. ستاره خانم درو باز کرد. ترنمو دآلرام بودن. ترنم محکم بغلم کردو

گفت: بمیرم برات. تو که سورو موو گنده بودی؟ چت شد یه دفعه؟ خودمو از تو بغلش
کشیدم بیرونو گفتم: اوووه! بسه دیگه آبلمبوم کردی. اونی که با خبرتون کرده بیاین
عیادتم، حتما جریانو بهتون گفته. دآلرام: نه به خدا. ما دیدیم خبری ازت نیس زنگ
زدیم گوشیت وقتی جواب ندادی شماره ی خونرو گرفتیم که مامانت جریانو مختصر
تعریف کرد. ترنم: اگه میگی تهدیدت کرده میتونی ازش شکایت کنی. گفتم: بیخیال.
راستی آیسان کجاست؟ دآلرام: رفتن شیراز. بعد از ناهار بابا رو به ما گفت: یه خبر. برنامه
ی شمال ریختم. بی حرف پیش فردا عصر حرکت میکنیم. گفتم: کیا هستن؟ بابا: اون
دیگه سورپرایزه.
پارت 14 .صبح با کمک ستاره خانم چمدونمو از باالی کمدم آوردم پایینو کلی لباسو
وسایل مرتب توش چیدم. واسه تو راه هم یه مانتوی جلو باز سورمه ای با یه تیشرت
سفیدو یه لگ مشکیو شالو کیفو کفش قرمز مرتب گذاشتم رو تخت تا بعدا بپوشم. تقه
ای به در خورد: گفتم: بفرمایید؟ در باز شدو سامان اومد تو گفت: اگه چمدونتو آماده
کردی بده ببرمش پایین. به چمدون اشاره کردمو گفتم: آمادست سامان درحالیکه
چمدونو برمیداشت گفت: نفس، چی گذاشتی تو این؟ خیلی سنگینه. گفتم: برو انقدر
غرغر نکن. سامان: راستی بابا گفت بهت بگم نمیخواد ماشین بیاری. گفتم: چشم. بعد از
ناهار رفتم باال تا کم کم آماده بشم چون قرار بود ساعت 4 همه دم خونه ی ما باشن.
جعبه ی کمکهای اولیه رو برداشتمو مشغول تعویض پانسمانم شدم. بعد یه آرایش مالیم
کردمو لباسمو پوشیدمو رفتم پایین. آتریسا به محز دیدنم گفت: چقدر خوشگل شدی
نفس! گفتم: مرسی عزیزم. لطف داری. ستاره خانم اومد سمتمو یه پاکت پر از آجیلو
تنقالت بهم دادو گفت: بیا دخترم! اینارو بخور جون بگیری. ازون شکالت تلخا هم که
دوست داری هم برات گذاشتم. پاشدمو بغلش کردمو گفتم: ملسییی خیلی دوشتون

دالم. ستاره خانم: منم همینطور. سامان با تاسف سر تکون دادو گفت: نچ نچ نچ. واقعا
قباحت داره. دختر 22 سالرو نگاه کن. ببین واسه یه مشت خوراکی چیکار میکنه! مثل
بچه های تخس براش زبون درآوردمو گفتم: دلم میخواد. مامان که داشت از کنارمون رد
میشد گفت: به جای بیخودی بحث کردن پاشین بیاین بیرون بقیرو معطل خودتون
نکنید. گفتم: اطاعت امر یثناخانم. از سالن خارج شدمو رفتم تو باغ. همه جمع بودن.
عمو بردیاینا، عموپدرامیناو عموداریوشو خاله یکتاو ترنمو ترانهو سروشو دآلرام گرم
صحبت بودن. یادم رفته بود بگم بهتون دآلرامو ترنم باهم نسبت فامیلی داشتن. اونا باهم
دخترخاله بودن. با صدای ترنم به خودم اومدم. ترنم: نفس، تو اونشب سرت به جایی
نخورده؟ گفتم: چطور؟ ترنم: آخه دیر که اومدی بعدم عوض اینکه بهمون سالم کنی مثل
خوال زل زدی به ما. رادوین: ترنم تو چه میدونی؟ شایدم داشته سرشماریمون میکرده.
عموبردیا: رادوین انقدر دخترمو اذیتش نکن. قرار شد دخترا با جنسیس سروش بیان که
رانندگیشو ترنم بر عهده داشت. پسرا هم به جز رادوین با پورشه ی سامان می اومدن.
عمو داریوشینا هم با ماشین خودشون می اومدنو باباو مامانو عمو بردیاو خاله سهاو
عموپدرامو خاله دنیا هم با صانطافه ی بابا می اومدن. ترنم: اکسیژن! بیا بشین دیگه. چرا
وایسادی پس؟ گفتم: من با شما نمیام. از اول تا آخر راه میخواین برقصین منم سرم درد
میکنه. رادوین: عمو اگه میخواد بیاد تو ماشین من. بابا: نفس، برو تو ماشین رادوین تنها
نباشه. گفتم: چشم. رادوین در جلورو باز کرد سوار شدم. گفتم: ببخشید مزاحمت شدم.
رادوین: تا باشه ازین مزاحمتا. مدتی که گذشت رادوین ضبطو روشن کردو صدای محسن
یگانه تو فضا پیچید: سرگرمی تو، شده بازی با این دل غمگینو خستم. یادت نمیاااد چه
قولو قرارایی که با تو بستم؟ با این همه ظلم، تو ببین باز چهجوری پای این همه قولو
قراااار من نشستم؟ نشکن دلمووو! به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز. نگو بیخبری
تو دلم پر از یه ذخم سینه سوز… دستمو بردم سمت ضبطو آهنگو عوض کردم. صدای

زنده یاد پاشایی پیچید: خداحافظی کن که تنها بشم. برام بسه تو قلب توو جاا بشم.
دیگه بسه این بغض تکراریو. بگو قبل رفتن دوسم داری تو. خودت راهمونو دیگه راحت
بکن. کسی نیست بفهمه خیانت بکن. تو که ماال من نیستی آخر میری. دیگه پس بهونه
چرا میگیریی؟ خداحافظی واسه ما بهتره. دلت آخر این بازیرو میبره. برو فکر نکن حاال
من بد بشه. دیگه وقتشه گریه عادت بشه. دستمو بردم سمت ضبطو آهنگو عوض کردمو
گفتم: اینا چیه گوش میدی تو؟ آدم دپرس میشه. رادوین با لحن آرومی گفت: همش
همینه. شاد پیدا نمیکنی. میدونی دلت که شکست دیگه شادیهای زندگی شادت نمیکنه.
با هیچی آروم نمیشی. فقط در تالشی یه جوری روزت بگذره. نفس عمیقی کشیدم:
خدایا! نگار چطور تونست دل این پسررو به بازی بگیره؟ خودت تقاص قلب شکستشو
ازش بگیر. نمیدونم چقدر گذشته بود که خواب چشامو در ربود.**** رادوین” نزدیکای
تونل کندوان بودیم که عموپارسا کنارم قرار گرفتو گفت: کندوان رسیدی نگهدار یه
استراحتی بکنیم. 5 دقیقه بعد رسیدیم. نگاهی به نفس انداختم. آروم خوابیده بود.
نمیدونم این چه حسی بود که وقتی نگاش میکردم دلم آروم میشد. دلم نیومد بیدارش
کنم. فقط دستمو نوازشوار رو گونش کشیدمو مثل جت از ماشین پیاده شدم.****
نفس” با احساس نوازش دست کسی رو گونم چشم باز کردم. کسی تو ماشین نبود. با
خودم گفتم: شاید مگسی پشه ای چیزی بوده. شالمو مرتب کردمو از ماشین پیاده شدم.
سامان: ساعت خواب. بیا بریم تو رستوران یه چیز بخور. رفتم تو. همه نشسته بودنو فقط
روبروی رادوین یه صندلی خالی مونده بود. رفتم بین رهاو رستا نشستم. بعد خوردن غذا
به سمت ویالی عموبردیا که تو متلقو بود حرکت کردیم.
پارت 15 .ساعت 12 شب بود که رسیدیم. ماشینارو پشت سر هم پارک کردنو پیاده
شدیم. ویالی عموبردیا دوبلکس بود. اطراف باغرو درختای پرتقالو بهارنارنج احاطه کرده

بودن. وارد سالن شدیم. بزرگترا اتاقهای پایینو برداشتنو ما جوونا هم از پله های
مارپیچی گوشه ی سالن رفتیم باال. تو این ویال چیزی که زیاد بود اتاق. ما دخترا یه اتاق
برداشتیمو پسرا هم هر کدوم تکی واسه خودشون یه اتاق برداشتند. لباسمو که عوض
کردم از شدت خستگی زیاد سریع خوابم برد. نزدیکای ظهر بود که با تابش نور آفتاب تو
چشمم بیدار شدم. کشو قوسی به بدنم دادمو از جام پاشدم. رفتم دسشوییو بعد از انجام
عملیات مربوطه اومدم بیرونو یه تونیک قرمزو یه شلوار مشکی پوشیدمو یه آرایش
مالیمی کردمو رفتم پایین. صداشون از تو هال می اومد. رو بهشون سالم کردم. رها:
ساعت خواب نفس. گفتم: مرسی مگه ساعت چنده؟ رایان: 12 ظهره. گفتم: پس بقیه
کجان؟ ترنم: مامانا رفتن اطرافو بگردن. باباها هم رفتن شهر خریدو دنبال ناهار. رستا:
نفس، میز صبحونه هنوز جمع نشده هااا. گفتم: یه باری صبر میکنم تا ناهار. بعد از
خوردن ناهار همه رفتن خوابیدن چون زیاد خوابیده بودم نتونستم بخوابم پس هوس
کردم که سری به دریا بزنم. بعد از چند دیقه پیاده روی به ساحل رسیدم. بوی نمو ماسه
ها مشاممو پر کرد. پشت صخره ای نشستمو هندزفیریمو تو گوشم گذاشتمو آهنگ حس
جدید مرحوم پاشاییرو پلی کردم. ناخودآگاه پرنده ی خیالم سمت رادوین پر کشید.
نمیدونم چرا دوست داشتم بهش فکر کنم. چشمامو بسته بودمو تو افکار خودم غرق
بودم که حضور کسیرو در کنارم حس کردم. با این خیال که شاید رادوین باشه چشامو
باز کردم ولی رادوین نبود. پسر هیکلی با پوست گندمی کنارم نشسته بود. هندزفریو
درآوردمو خودمو جمع کردم. پسره: خانمخشگله. چرا تنهایی؟ ببینم یارت قالت
گذاشته؟ ترس افتاد تو دلم. اومدم پاشم که سریع کشیدم تو بغلش. پسره: قول میدم بد
نگذره. یاد الناز یکی از دوستای دبیرستانم افتادم که بهش تجاوز کرده بودنو اون
نتونسته بود از خودش دفاع کنه. از ترس جیغ بلندی کشیدم: عضالتم داشت منقبض
میشد که با شنیدن صدای آشنای رادوین آرامش به تنم برگشت. رادوین: پسرهی

آشغال. داری چه غلطی میکنی؟؟ بعد طوری کوبوندش زمین که من به سمتی پرت
شدم.**** رادوین” بعد از ناهار هر کار کردم خوابم نبرد. تصمیم گرفتم برم ساحل.
داشتم قدم میزدمو به رفتارهای نگارو نفس فکر میکردم به اینکه نفس زمین تا آسمون
رفتارش با نگار فرق داره که صدای جیغ دختری توجهمو جلب کرد. اولش میخواستم بی
اعتنا برگردم ولی هر کاری کردم دلم راضی نشد. وقتی رفتم جلوترو نفسو تو اون حال
دیدم نفهمیدم دارم چیکار میکنم با یهضربه محکم پسررو پرتش کردم یه گوشه و تا
میخورد زدمش. بی وقفه مشتهای گره خوردمو تو صورتش فرود میآوردم. خوب که
حرصمو سرش خالی کردم پرتش کردم به سمتیو گفتم: اینو زدم تا نخوای قدرتو زورتو
به ضعیفتر از خودت نشون بدی. حاال هم گمشو رد کارت. با دور شدن پسره تازه به یاد
نفس افتادم. دیدم داره میاد سمتم. به سر تا پاش خیره شدم. تونیک قرمزو شلوار جذب
مشکیش اندام ظریفشو به نمایش گذاشته بود. اومد جلوترو بوی عطرش پیچید تو
بینیمو حالم داشت منقلب میشد. ضربان قلبم باالتر رفته بود. دیدم اگه نتونم خودمو
کنترل کنم یه کاری دست جفتمون میدم. پس اونوقت من هیچ فرقی با اون پسره
نداشتم. به محز اینکه اومد دستمالو رو لبم بذاره مثل برق از جا پریدمو مثل بمب منفجر
شدم.**** نفس” حالم ازین ت رس بیش از حدم که نقطه ضعفم بودو قدرتو توانایی
انجام هر کاریو ازم میگرفت به هم میخورد. تو دلم از اینکه باز مثل دفعه ی قبل رادوین
فرشته ی نجاتم شده بود احساس خوشحالی میکردم. کمی که حالم جا اومد بعد رفتن
پسره به طرف رادوین رفتم. خوب که دقت کردم دیدم گوشه ی لبش خونی شده. از تو
جیبم دستمال تمیزی درآوردمو خواستم بذارم رو لبش که مثل فنر از جاش پریدو
نمیدونم چرا با پرخاش توپید بهم. رادوین: تو با اجازه ی کی به چه حقی با این سرو وضع
پاشدی اومدی اینجا؟ با حرص گفتم: اوال. با اجازه ی خودم. دوما. تو چه کاره ی منی که
انقدر جوش میزنی؟ رادوین دستشو مشت کردو گفت: دختره ی هرضه. پس بگو کرم از

خودته. مخصوصا با این سرو وضع ظاهر میشی که توجه دیگرانو به خودت جلب کنی.
حقش بود کمکت نمیکردم تا… خون جلوی چشممو گرفت. طاقت هر چیزیو داشتم به جز
توحینو تحقیر شدنو. نمیدونم چی شد که دستم باال رفتو سیلی محکمی زدم تو صورتشو
گفتم: اینو زدم تا یاد بگیری واسه غلطی که میکنی منت نذاری. بدون اینکه نگاش کنم
از کنارش رد شدمو به سمت ویال رفتم. لباسم حسابی کثیف شده بود. رفتم حموم. زیر
دوش بغضم شکست. نمیدونم چرا اینکه رادوین دربارم چی فکر میکنه برام مهم شده
بود. از حموم اومدم بیرونو یه بلوزو شلوار نارنجیمو پوشیدمو یه آرایش فوق مالیم کردمو
رفتم پایین. همه دور هم نشسته بودنو گرم حرف زدن بودن. سامان: پاشین بریم این
اطرافو بگردیم.
گفتم: من که پایم داداشی. به همراه دخترا رفتم باالوو یه مانتوی کوتاه قهوه ای با یه
شلوار مشکی پوشیدمو موهامو هم یهطرفی درست کردمو شال مشکی هم سرم کردمو
رفتیم پایین. خاله سها: شماها رادوینو ندیدین؟ سروش: سر راه قرار گذاشتیم برش
داریم. خاله سها: خیالم راحت شد. برین در پناه خدا. گفتم: مگه نمییاین شما؟ خاله سها:
نه عزیزم. جمع جووناست ما دیگه بیایم اونجا چیکار؟ بوسش کردمو گفتم: شما اختیار
دارین. پس فعال. 2تا ماشین قرار شد بریم. دخترا با ماشین سروش می اومدنو منم چون
اون ماشین جا نبود تو ماشین سامان نشستم. رو به سروش گفتم: حاال واقعا با رادوین
قرار گذاشتی؟ سروش: نه، اونطوری گفتم نگران نشن. به قصد تلکابین به سمت نمکآبرود
حرکت کردیم.****رادوین” بهتزده به رفتن نفس خیره شده بودم. واقعا چرا کاراش،
طرز لباس پوشیدنش، رفتارش با دیگران برام مهم شده بود؟ تعجب می کردم که چرا
زمانی که سیلی زد تو صورتم هیچ اکثو العملی بهش نشون ندادم؟ در صورتی که هر کس
دی گه این کارو میکرد دندوناشو تو دهنش خرد میکردم ولی از حق نگذریم عجب دست

سنگینیم داره! ولی خب حقم بود من بدجور بهش توحین کردمو بعید میدونم به این
زودیا دلش باهام صاف بشه. باید تالش خودمو بکنم تا دلخوریرو از دلش پاک کنم. خودم
کردم که لعنت بر خودم باد. تازه داشت باهام خوب میشد. نمیدونم چقدر تو حالو هوای
خودم سیر میکردم که به صدای دختر بچه ای از جا پریدم: دختره: عمو میشه کمکم
کنی؟ نگاش کردم لباسای رنگو رو رفته ای به تن داشت. گفتم: اسمت چیه؟ چی شده؟
دختره: ترگل. بابام مامانمو زده وسایالمونو هم ریخته بیرون. مامانم میگه دیگه بدبخت
شدیم. دلم به حالش سوخت. پاشدمو گفتم: منو ببر پیش مامانت. همراه اون بچه مسیریو
طی کردیم. به کوچه ای رسیدیم که خونه های محقری توش قرار داشت زن جوونیو
دیدم که کنار چندتا تکه وسایل نشسته بودو اشک میریخت. تا چشمش به ترگل افتاد
گفت: اومدی؟ ترگل: آره. عمو قراره کمکمون کنه. مادرش نگام کردو گفت: آقا ببخشید
که ترگل مزاحمتون شده. ما احتیاجی به کمکتون نداریم. گفتم: مزاحمت چیه؟ من به
خواست خودم اینجام. تا کمکتون نکنم دست از سرتون برنمیدارم. مطمئن باشین در
مقابل کمکم هیچ چشمداشتی ازتون نمیخوام. ترگل: مامانطرنج قبول کن. ترنج با شک:
نمیدونم چی بگم گفتم: هیچی فقط به من اعتماد کنید. اول بردمشون یه کافیشاپو 2تا
قهوه و کیک سفارش دادمو برای ترگلم یه بستنی خریدم سریع به مش حیدر باغبون
ویالی فشممون زنگ زدمو سفارش ترگلو مادرشو کردم. بعد بردمشون مرکز خریدو
براشون کلی لباسو خوراکی خریدم. موقعی که بردمشون ترمینال یه سواری براشون
گرفتمو آدرس دقیق ویالرو دادم به راننده که برسونتشون. موقع رفتن کارت ویزیتمو به
همراه مقداری پول دادم به ترنج. ترنج: آقا خیر از جوونیت ببینی. انشا اهلل هرچی از دلت
میگذره اتفاق بیفته برات. گفتم: خواهش میکنم. ساعت 12 شب بود که به خونه
رسیدم.**** نفس” اون روز بهمون خیلی خوش گذشت. ساعت 11 شب بود که
رسیدیم. حالم خوب نبود بخاطر همین سریع رفتم باال. لباسمو عوض کردمو رو تخت

دراز کشیدم. تو خوابو بیداری بودم که رها گفت: رادوین هنوز نیومده.**** رادوین”
وقتی رسیدم خونه همه نشسته بودن تو هال. چشم گردوندم تا بلکه اونی که دلم
میخوادو ببینم ولی هرچی نگاه کردم ندیدمش. پس معلوم شد ضره ای براش اهمیت
ندارم. بابا با توپ پر اومد سمتمو گفت: معلومه تا این وقت شب کجا موندی؟ اون گوشیتو
هم که جواب نمیدی. گفتم: یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم تا جاییو بیام.
ازینکه نگرانم شدین متشکرم. مامان: شام گرم کنم برات؟ گفتم: شما برین بخوابین
خودم یه چیز میخورم. داشتم برا خودم غذا گرم میکردم که سایه ای توجهمو جلب
کرد..**** نفس” ناخودآگاه عذاب وجدان گرفته بودم. هزارجور فکرو خیال به سرم
میزد. نکنه اون پسره با دوستاش برگشته باشنو بالیی سرش آورده باشن. اگه بالیی
سرش بیاد هیچ وقت خودمو نمیبخشم. رها مضطرب قدم میزد. نمیدونم چقدر گذشت
که خوابم برد. مدتی بعد از شدت دل درد از خواب پریدم. اتاق در تاریکی کامل فرو رفته
بود. رفتم دسشوییو دیدم بلههه. چراغ قرمزم روشن شده. آه از نهادم بلند شد. یادم
رفت با خودم پد بیارم. خدایا! حاال باید چیکار میکردم؟ عادت ترنمو دآلرام که همیشه 2
هفته قبل از من بود. رهاو رستاو آتریسارو هم که نمیتونستم بیدار کنم. پس تصمیم
گرفتم برم داروخونه. سریع یه مانتو پوشیدمو شالمو هم سر کردمو رفتم پایین. دیدم
رادوین جلوی تیوی نشستهو داره شام کوفت میکنه. بی اعتنا بهش میخواستم از سالن
خارج بشم که صداش سر جا میخکوبم کرد. رادوین: کجا داری میری این وقت شب؟
گفتم: به تو ربطی نداره. رادوین اومد جلوم وایسادو گفت: پرسیدم کدوم گوری داری
میری؟ با عصبانیت گفتم: منم دلیلی نمیبینم به تو جواب پس بدم. رادوین: منو عصبی
نکن بگو کجا میری؟ گفتم: مگه نگفتی هرضم؟ میرم دنبال … رادوین حرفمو قطع کردو
گفت: خفه شووو .

مثل آدم جوابمو بده وگرنه به جون رها میرم عموپارسارو صدا میکنم بیاد پایین. اون
وقت جواب دادن به اون سختتره هااا. از حالت جدی نگاهش خیلی ترسیدن با لکنت
گفتم: می می میخوام برم داروخونه. رادوین: چه قرصی میخوای؟ بگو اگه داشته باشم
برات مییارم. گفتم: نه. قرص نه. رادوین: پس چی؟ داروخونه قرص میدن دیگه. گفتم:
چطوری بگم؟ رادوین: خیلی راحت. سرمو انداختم پای ینو گفتم: من، من نو نو. نوار
بهداشتی میخوام. رادوین: خب اینو از همون اول میگفتی دختر خوب. برو باال من
میگیرم میام. رفتم باال تو اتاقمون. پشت در نشسته بودم. نمیدونم چه مدتی گذشته بود
که تقه ی آرومی به در خورد: یواش دسگیررو کشیدم پایین. با دیدن نایلون مشکی
بزرگی که انواعو اقسام نواربهداشتی با مارکهای مختلف توش بود چشمام از تعجب 4تا
شد. تو دلم گفتم: ببین چه خبره؟ انگار میخوام توش شنا کنم. سریع نایلونو آوردم تو
اتاقو یه بسته از توش برداشتمو بقیرو هول دادم زیر تختم. صبح سر میز صبحونه سعی
میکردم اصال نگاش نکنم. واسه اینکه زیادی جلوی چشمش نباشم رو به مامانو خاله سها
گفتم: اگه اجازه بدین ناهار امروز با من. خاله: اختیار داری عزیزم. مامان: ازون الزانیاهای
معروفت درست کن. گفتم: آخه میترسم بقیه دوست نداشته باشن. خاله سها: اتفاقا
برعکسه. رادوین عاشق الزانیاست. یعنی اگه پشت سر هم درست کنی اصال چیزی
نمیگه. رفتم تو آشپزخونه شروع به آماده کردن مواد کردم. کم پیش میومد آشپزی کنم
ولی تعریف از خودم نباشه بدون اینکه کالس برم آشپزیم خوب بود. مواد ساالد
ماکارانیرو داشتم آماده میکردم که ترنم وارد آشپزخونه شدو گفت: شیطون خودتو از
چشم کی قایم کردی؟ گفتم: هیچکس. هوس آشپزی کرده بودم. ترنم: ترنم نیسم اگه
نفهمم دلتو کی دزدیده. حاال صبر کن. گفتم: برو باباااا. قفل دل من همینطوری باز
نمیشه. ترنم: حاال میبینی. طرف اگه هکر باشه به آسونی بازش میکنه. ساالدو که درست
کردم خودم به تنهایی میزو چیدم. ت صمیم گرفتم چندتا شاخه گل سرخ بذارم سر میز

پس رفتم تو باغ. در حال چیدن شاخه ی آخر گل سرخ بودم که با شنیدن صدای رادوین
3 متر از جا پریدم. رادوین: مواظب باش خاراش نره تو دستت. با کمی پرخاش گفتم: خار
بره تو دست آدم بهتر از شنیدن تحمت ناروا توسط آدمای از خود راضیه. اینو گفتمو
رفتم تو. میزم که آماده شد رفتم تو هالو گفتم: ناهار حاضره. سر میز نشسته بودیم
عموبردیا: نفس، واقعا دستپختت حرف نداره. خوش به حال شوهر آیندت. از خجالت
نوشابه پرید تو گلوم. سامان: من نمیدونم چه حکمتیه که تا اسم شوهر میاد این دخترا
سرخو سفید میشن؟ چشمغره ای بهش رفتم. عموبردیا: سامان دختر منو اذیتش نکن.
راستی امشب مهمون داریم. بهرامو خونوادش دارن میان اینجا. رادوینو رایان اخماشون
رفت تو هم. رادوین: بابا، من تضمین نمیدم رفتار خوبی با آروین داشته باشم. عموبردیا:
اونا هرچی هستن خونه ی ما مهموننو من اصال دلم نمیخواد بی احترامی ببینن.

اگر از این رمان خوشتون اومد از نویسنده حمایت کنید و فایلو بخرید 20 هزار تومن پول کتاب نیست پول حمایت از نویسنده ای میباشد که دو سال تمام زندگی خود را روی این رمان گذاشته …

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 87 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 9,774 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=12913
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
  • عباس علی میرزائی
    جمعه 3 جولای 2020 | 12:30 ق.ظ

    تست سلامت دیدگاه

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.