| Monday 26 October 2020 | 15:33
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان زیر آسمان شهر خیس PDF کامل

  • پنج‌شنبه, 15 اکتبر 2020
  • 1:08 ب.ظ
رمان زیر آسمان شهر خیس PDF کامل

هزار تومان23

توضیحات

رمان زیر آسمان شهر خیس PDF کامل

نام نویسنده: الهام.ص

پایان رمان: ۸\۷\۱۳۹۹

خلاصه :

الهام دختری شر و شیطون که برای انتقام گرفتن از استادش روی اون میخواد روغن مخصوص ماشین بریزه  غافل از اینکه اون روز پسر حذابی به عنوان جایگزین اون استاد وارد دانشگاه میشه و…

با ورود این استاد راز های زیادی داخل زندگی الهام پیدا میشه که خوندش خالی از لطف نیست

#این‌_رمان_استاد_و_دانشجویی_نیست♥️

شروع :

#الهام

اوف خدا من اگه حال این استاد پیر خرفت رو  نگرفتم به من نمره کم میدی.

یه آشی برات بپزم نیم وجب روش روغن شایدم بیشتر ولم کن، ایش.

بزار خب باید وسایل لازم رو تهیه کنم سریع به سمت انباری ته حیاط رفتم.

بعد از مدتی راه رفتن که خیلی کم بود ولی برای من تنبل کیلومتر ها بود رسیدم.

عه این در که قفله یعنی الان من باید با کلید برم تو، خوب معلومه باید با کلید برم تو دیگه.

کلید رو در اوردم و نگاهی به دست کلید کردم ای وای حالا کدومه نگاهی به قفل کردم و اسمش رو دیدم و توی کلید ها شروع به گشتن کردم.

ایول پیدا شد .

 با کلید وارد شدم و نگاهی به دور و بر کردم.

خوب خدا رو شکر عمو حبیب سرایدار خونه مون تمیز کرده خوب بزار ببینم چی داریم؟

وای خدا چرا هیچی اینجا نیست!

نگاهی به دور و برم کردم که چشمم به یه چیز خورد.

بزار ببینم این چیه؟

رفتم نزدیک یه قوطی آهنی بود آهان فهمیدم چیه .

روغن ماشین الیاس  !‌  خوب براتون سوال هست الیاس کیه؟ یا شایدم چیه؟‌ خوب عرضم به حضورتان الیاس داداش خل من هست.

نه ببخشید گل من هست .

الیاس ۶  سال ازم بزرگ تر هست ولی بهش نمیاد انقدر بزرگ باشه .

روغن رو برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم  و روغن رو تو

 صندوق عقب فراری قرمز رنگم گذاشتم.

نگاهی به دور و بر کردم خوب بهتره برم  تا الیاس که شک نکنه چون همیشه مثل سایه دنبالم بود .

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

توی اینه نگاهی به خودم انداختم یه حس عجیبی بود مثل این فیلما نبودا یه حس شادی خوشحالی و…..

امروز وقت عملی کردن نقشه بود و منم به قول گفت تو باسنم عروسی بود .

خاک برسرم مثلا میخوای ادبی حرف بزنم.

نگاه دیگه ای توی اینه به خودم  کردم :

 صورت خوشگلی داشتم ولی خودم نمیدونم حالم چیه.

من چشم های ابی و گاهی هم سبز می‌شد گونه های که خدادادی بوتاکس بود و لاغر اندام، هیڪلی پسر ڪش، لب های متوسط و دماغ عملی ڪه دو سال پیش عمل ڪردم.

درسته برای یه دختره ۱۷ ساله زود بود که دماغش رو عمل کنه ولی من حرف تو کلم یا مغزم نمی‌رفت.

من ۱۹ سالم هست و ترم دوم دانشگاه پزشڪی اصفهان درس می‌خونم.

نگاهی به ساعت کردم:

هین ساعت ۹:۲۰ هست؛ چون من ساعت ۱۰:۱۰ کلاس داشتم و قرار بود  برم دنبال  ایدا.

  منو و ایدا از دبستان دوست بودم و دختر عمو هم بودیم، ولی چون من تا ۷ سالگی کانادا بودم باهاش ارتباط نداشتم.

وای چقدر حرف زدم سریع رفتم سوار ماشین شدم و به سمت

خونه ی ایدا روندم .

.

.

.

.

دم در که رسیدم بهش تک زدم که بیاد .

خانوم از در اومد بیرون .

بیا امروز که عجله داریم باید  اروم میومد . دستم رو گذاشتم رو بوق که عین اسب دوید و سوار شد

 راه افتادم .

پوکر داشتم  نگاش می کردم .

_ ایدا: چته؟چه مرگته؟

_ نه به اون موقع ڪه مثل ملکه الیزابت راه میرفتی، نه به بعد که عین اسب اومدی سوار شدی. با خودت چند چندی؟

_ ایدا :ایش نکبت تو خفه.

_ شنا بلدم خفه نمیشم.

هیچی نگفت هه کم اورد و منم سرعت ماشین رو بیشتر کردم .

.

.

.

.

ماشین رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم .

تند تند به سمت کلاس رفتیم. خدارو شکر کسی شک نکرد و کلاس هم خالی بیا هیچکس از این دانشگاه خوشش نمیاد.

شروع به انجام نقشه با ایدا کردیم…

.

.

.

.

اخیش تموم شد . حالا ببینید چه بلایی سرش بیارم.

 هه به من میگن [ الی فلفلی ]

خوب نقشه چی بود؟

اها این استاد خرفت وقتی وارد ڪلاس میشه در رو محڪم می ڪوبه به دیوار منم جوری سطل روغن رو تنظیم کردم

ڪه وقت در محڪم خورد به دیوار مواد سطل بریزه رو سر استاد روانی ( فامیلیش اروانی هست ولی بیشتر شبیه روانی هاست. )

همه بچه ها عین ادم اومدند تو و نشستن.

ڪه یهو یڪی از دخترای نچسب کلاس گفت:

_مهسا: خانوما و اقایان استاد عوض شده وای نمیدونین چه جیگری هست این استاد؟

یکی از دخترا که یه دختر اویزون بود با عشوه پرسید

_چه جیگری بود؟ بگو دیگه.

منو ایدا با استرس نگاهی بهم انداختیم ڪه دوباره مهسا گفت:

_مهسا: وای خیلی خوشتیپ هست ولی میگن خیلی خشک و بد اخلاق هست.

من ڪه دیگه فاتحه‌ی خودمو خوندم اومدم با ایدا از ڪلاس بریم بیرون ڪه در زده شد.

بسم الله.

در محڪم باز شد و یه پسر خوشتیپ وارد شد واقعا ڪه جیگر بود.

منو ایدا با دهن باز در حال تماشا بودیم ڪه پسر اومد حرف بزنه ڪه ناگهان سطل روغن سیاه روش ریخت.

بدبختی این بود ڪه ڪت و شلوارش طوسی بود.

با دادی ڪه زد فڪ ڪنم تو خودم خرابکاری ڪردم :

_استاد: ڪار ڪدوم احمقی بود؟

من و  ایدا ڪم ڪم  از افق محو شدیم ڪه گفت:

_ همین جا بمونید تا برگردم.

و رفت به همین آسونی.

۰۰:۲۰ دقیقه بعد……

اومد تو یا امام زمان اخم هاشو ادم می‌گریخه روبه ما ایستاده و با داد گفت:

_ کار کی بود؟

همه اشاره به من کردند.

خاڪ تو گورم اینا از ڪجا میدونند ڪار من بدبخت هست.

اومد چیزی بهم بگه ڪه یه صدای مردونه اومد :

_ڪار من بود نه اون خانوم.

برگشتم ببینم فرشته‌ی نجاتم ڪیه؟

 ایش این رایان نڪبت بود.

 همیشه نخود همه‌ی آش های من بود، والا .

استاد برگشت و رو بهش گفت:

_ از ڪلاس من گمشو بیرون.

رایان هم نه گذاشت و نه برداشت:

_ همچنین مالی هم نیست ڪلاست.

و رفت به محض رفتن استاد رفت پشت میز و گفت:

_ استاد ارتام مقدم هستم . دیگه این گند ڪاری ها اینجا انجام نشه.

 قوانین کلاس هم :

خواب ممنوع🚫

شوخی ممنوع🚫

حرف زدن ممنوع🚫

#آیدا

یا حسین عجب استادی با این همه قوانین که پدرمون در میاد. طاقت نیاوردم و گفتم:

_ خب یه باره نفس ڪشیدن هم ممنوع.

همه با حرف موافقت ڪردند، که استاد روبه من ڪرد و گفت :

_خانوم؟

_ایدا صادقیان.

_خب خانوم صادقیان امیدی به نمره اخر ترم نداشته باشید!.

#الهام

اوف استاد چقدر بد اخلاق

 میدونستم اگه الان حرفی نزنم  آیدا گور خودشو می‌ڪنه.

 پس سریع گفتم:

_ بهتر بحث نڪنیم خودمون رو معرفی ڪنیم.

و پشت بند حرف یه لبخند مسخره.

_ استاد: بله درست می‌فرمایید.

تو دلم گفتم :

ڪی من اشتباه گفتم ڪه این دفعه درست باشه.

 همه بچه ها گفتند ، ڪه رسید به من و ایدا :

_ ایدا صادقیان .

_ الهام صادقیان .

_ استاد:شما با هم خواهرید؟

_  ایدا : نخیر.

_ استاد: پس چه فامیلیتی دارید ؟

اروم زیر لب گفتم :

_اوف عجب فوضولی هست این استاد.

_استاد: خانوم صادقی فضول خودتی و فقط محض ڪنجڪاوی خواستم بدونم و راستی من گوش های تیزی دارم.

همه بچه ها زدن زیر خنده ڪه استاد گفت:

_ ساکت!

دیگه هیچ ڪس جیک نزد

اوها جزبه‌ش به خودم رفته.

وجدان: ڪم پپسی برا خودت باز ڪن.

_ تو خفه. تا حالا ڪدوم گوری بود.

_ رفته بودم سقاخونه. خوب اسکل تو مغز تو بود جایی دیگه‌ی نمیتونم برم.

دیدم راست میگه خفه شدم

وای ڪدوم ادم خری با وجدانش حرف میزنه.

_  وجدان: تو !!

_ خانوم صادقیان، خانوم صادقیان.

ای وایی ڪیه صدام میزنه؟

 سرم رو بلند ڪردم ڪه با قیافه برزخی استاد روبه رو شدم.

با لبخنده مسخره‌ای گفتم:

_ جونم استاد؟

با اخم گفت:

_حواست ڪجاست؟ به درس گوش بده.

_ چشم.

و شروع ڪرد به درس دادن ..

اخیش ڪلاس تموم شد .

تا استاد اومد بره بیرون لشڪر شڪارچیان شب (دخترای اویزون ڪلاس) سرش ریختن.

منم با حالت ریلڪس اومدم با ایدا بریم بیرون به در ڪه رسیدم روبه دخترا ڪردم و گفتم:

_ این استاد های جون رو راحت بزارید . از اینا شوهر در نمیاد جهت اعتراض با ۱۱۰ تماس بگیرید .

دخترا با دهن باز نگام میڪردند ڪه ایدا گفت:

_ در تالار وحدت رو ببندید بشه نره توش.

و زدیم بیرون انقدر توی راه خندیدم.

 رفتم رو نیمڪت نشستم و با ناله رو به ایدا گفتن گفتم:

_ ای فدای اون قد و قامت بلند خوشگلت، گمشو برو یه چیزی از بوفه بگیر. بدو عزیزم ڪه دارم میمیرم از گشنگی!!!

_ بگو چرا داری قربون صدقه ی من میری !!.

و رفت.

چند لحظه بعد یه پسر اومد جلو و گفت :

_ خانوم زیبا میتونم بشینم.

_ نه .

_ چرا؟

یهو ڪرمم گرفت:

_ چون با دهاتی ها ڪاری ندارم هری.

پسر با دهن باز نگام ڪرد و یهو از عصبانیت سرخ شد و گفت:

_ چی گفتی زنیڪه؟

_ همون ڪه شنفتی مردتیڪه .

و اومدم برم ڪه یهو رایان اومد و با عصبانیت گفت:

_ چه زری میزد ؟

_ به تو چه بگو تو ؟ بابامی ، مامانمی ، داداشمی؟ حالام هری.

و رفتم من همه بهم میگفتن ڪه اخلاقت بعضی‌ موقع ها سگی و بعضی موقع ها شیطون ولی مامانم و ڪل خانواده میگن یه غرور مزخرف داری ڪه خدا هم نمیتونه غرورت رو بشڪنه .

رسیدم به ماشین و زنگ زدم به ایدا

_ ایدا بیا بریم.

_ تو ڪدوم گوری رفتی؟

_ بیا اعصاب ندارم بدو .

_ باشه.

بعد از چند مین خانوم اومد.

اومد و سوار شد و راه افتادم ڪه یه ڪیڪ و ابمیوه گرفت. جلوم ڪه گرفتم و پارڪ نزدیڪ دانشگاه پارڪ ڪردم و پیاده شدم .

اروم به سمت نیمڪت رفتیم و نشستیم روش ڪه من گفتم :

_ وای ایدا اینو بگیر من برم دستشویی.

_ بدو تا همه جا رو به گند  نڪشیدی !!!

_ خفه !!

و سریع رفتم رفتم دستشویی.

بعد از کارای مربوطه اومدم بیرون و روبه اینه شالم رو درست ڪنم. ڪه در دستشویی باز شد و استاد ارتام اومد بیرون ڪه با دیدنش جیغی ڪشیدم و گفتم

_ تو اینجا چیڪار می‌ڪنی ؟

_اینو من بایدم بپرسم!! اینجا چیڪار می‌ڪنی؟

عین فشنگ رفتم بیرون و روی در رو خوندم:

« سرویس بهداشتی اقایان »

اینو که خوندم  یه جیغ کشیدم و الفرار .

وای آبروم رفت . با دو رسیدم به ایدا.

_چته؟ الی چرا مثل اسب میای ؟

جریان رو براش گفتم تا سه ساعت داشت ویبره می‌رفت از خنده ایش.

_وای الی خدا مرگت نده شادمون کردی .

_حالا گمشو سوارت کنم .

_ کجا میری ؟

_سی سه پل !!

_میخوایی چیکار کنی اونجا؟

_اول میرم خونه وسایلم رو بر میدارم و بعد هم میرم اونجا .

_باشه ! اول منو ببر خونه.

_بدو سوار شو تا بریم.

♪♪♪♪♪♪♪♪♪♪

ساعت ۸:۰۰ شب بود.

 تا حالا داشتم با دوربینم عکاسی میکردم و حالا هم میخوام تابلوی سی سه پل که انعکاس پل هاش روی اب افتاده رو بکشم.

شروع به کشیدن کردم .

۲ ساعت بعد…..

به شاهکارم خیره شدم. که صدای دست چند نفر از پشتم اومد. برگشتم دیدم که دیدم چند تا دختر و زن ایستادن و تابلو رو نگاه میکنن .

منم با یه مرسی وسایلم رو جمع کردم و راه افتادم به سمت ماشین

از بچگی عاشق نقاشی و عکاسی بودم .ولی بابام نزاشتم برم گرافیک !! گفت :

_دختر من باید مایه افتخار من باشه و باید پزشکی بخونه!!

و با این اجبار من اومدم. پزشکی ولی کلی کلاس عکاسی و نقاشی رفتم که خدارو شکر مشکل نداشته .

رفتم به سمت ماشین که توی پارکینگ نزدیک اینجا گذاشته بودم و سوار شدم .

و پیش به سوی خونه…….

به خونه که رسیدم دوتا ماشین دم خونه بود یعنی کیه؟

رفتم توی خونه ‏apps مهمون داریم به قول ایدا بریم ببینیم این میمونمون🐵(مهمون)کیه ؟

رفتم تو بله مهمون داشتیم ولی اینا یه خانواده بودن چرا دوتا ماشین!!

به نوبت سلام و احوالپرسی ڪردم .

یه مرد ۵۵ ساله یا کمتر با یه زن ۴۷ ساله یا بیشتر با یه دختر ۲۰ ساله به اسم ارام  که ماشاالله الیاس روش زوم بود و داشت با چشماش میخوردش و ارام  بدتر از اون نگاش میکرد.

دخترا هم دخترا قدیم تا حرف شوهر یا پسر میشد از خجالت آب می‌شدند.

روبه همه کردم و گفتم:

_با اجازه من برم اتاقم و برگردم .

و پیش به سوی اتاق .

 خونه ی ما دوبلکس بود و سالن و اشپزخونه و

دوتا اتاق پایین و چهار تا اتاق هم بالا بود و کامل بود منظورم از وسایل اتاق و سرویس بهداشتی بود.

به اتاق رسیدم و مثل این استاد روانی سابق(استاد اروانی) در رو باز ڪردم . که صدای داد یکی اومد:

_ای دماغم پوکید.

اوا خاک بر سرم دوباره درو بستم نکنه جن بود !!!

ولی صداش اشنا بود نه جن بود .

خوب پَ با بسم الله می‌ره دوباره در رو محکم تر باز کردم و گفتم :

بسم الله الرحمن الرحیم برو ای جن بد.

 و جیغ بنفش کشیدم که صدای پوکیدن خنده ی یکی رو شنیدم در رو باز ڪردم ڪه دیدم یه پسره افتاده !!

و داره از خنده ریسه میرع رفتم پیشش و مثل مختار گفتم

_ای سیاه ی کیستی؟

اخه سر تا پا مشکی  که دوباره پوکید از خنده .

من[ با غیظ ]گفتم :

_هوی مردک مگه من دلقکم زرت زرت میخندی برو از اتاقم بیرون

که با اخم سرش رو بالا اورد که نگاش کردم .

اوا خاک بر سرم!!!

این که استاد ارتام هست .

یه لحظه این جمله رو با[ احساس ]گفتم:

_ تا نگاهم با نگاهت چرد برخورد ….

و با [ غیظ ادامه دادم ]

_خدا مرگت دهد حالم بهم خورد .

که اخمش شدید شد و صدای خنده ی چند نفر از پشتم اومد.

که برگشتم و با اقای مقدم و خانوم مقدم و دخترشون(مامان و بابای و خواهر ارتام) و مامانو  بابا و الیاس روبه رو شدم .

بابا و مامان اخم کرده بودند.

 ولی بقیه می‌خندیدن که موقعیت رو درک کردم

_ ای وای خاک تو گورم!! چی گفتم .

که همه حتی ارتام هم خندیدن . که ارتام گفت (چه زود صمیمی شدم):

_تو دانشجوی من نیستی ؟

_بلی من همانم!!

پوزخندی زد و بلند شد و از اتاق رفت وا خود درگیری مزمن داره.

نگاهی به مامان باباش کردم که نگاهشون غمگین شد .

نوچ نوچ اینا یه سری دارن از اونجایی که فضولم! باید ته توش رو در بیارم.

دیدم الانه که همه گریه کنند.

 که با صدای بلند گفتم:

_ آی ننه آی ننه روده بزرگه کوچیکه رو میخوره!!! من گشنمه غذا میخوام.

_مامان: ای کارد به اون شکمت نخوره ، بیا بریم .

روبه هم کردم و گفتم

_شامپایین (شام طبقه ی پایین)

همه به سمت آشپزخونه رفتیم که دیدم زهرا خانوم (زن عمو حبیب)

میز رو چیده نگاهی به میز کردم ،که لبام اویزون شد.

اخه از خورشت لپه و کرفس، مرغ ،استیک خوشم نمی‌آمد.

مجبور سر میز نشستم .

♪♪♪♪♪♪♪♪

خب دیگه مهمانان عزیز رفع زحمت کردند و رفتند.

 فهمیدم که بابام با اقای مقدم شریک و فامیل دور هستند.

رفتم پیش الیاس

_ الیاس جونم؟

_باز چی میخوای ؟

_من فردا کلاس ندارم !!بیا منو ببر پیست موتورسواری موتور ، سواری یادم بدی.

_توکه بلدی !!

_ نه بلد نیستم تک بزنم !

_دفعه قبل یادت نیست ؟با موتور خواستی تک بزنی موتور از دست در رفت موتور خورد شد . خودت هم که هیچیت نشد.

با یاد اون روز به خنده افتادم…

  • ♪فلش بڪ♪§

_ الیاس: ببینم حالا چی یاد گرفتی .

_علیرام: ببین الهام اگه بلای سر موتور پرشی نازنین و خوشگلم اوردی من میدونم و تو.

خداییش موتور خوشگلی بود مخصوصا شبیه موتور بنلی بود.

_باشه باو حالا انگار موتور رو میخورم .

سوار شدم .

اون دو تا هم پشت سرم شروع کردم به گاز دادن و

سر موتور رو اوردم بالا و پام هم اخر موتور گذاشتم و گاز دادم .

که یه لحظه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و موتور در رفت. خودم پریدم پایین ولی موتور

شروع کرد به چرخش و خورد تو دیوار و ….

پوکید !!!

همون لحظه علیرام پیاده شد و مثل این زن عجوزه ها شروع به جیغ کشیدن کرد.

_علیرام: ای وای موتور نازنینم  موتور سیاه پوشم.

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17819
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.