| Monday 26 October 2020 | 15:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان زنجیر درد کامل

  • دوشنبه, 5 اکتبر 2020
  • 1:04 ق.ظ
رمان زنجیر درد کامل

هزار تومان20

توضیحات

رمان زنجیر درد کامل

اگر خارج از ایران هستید و می خواهید این محصول رو خریداری کنید:
قیمت محصول : 10 یرو می باشد

از لینک زیر پرداخت نموده و اسکرین شات برای ما در تلگرام یا واتساپ ارسال نمائید فایل برای شما ارسال خواهد شد.

اینجا کیلیک کنید 

خلاصه :

⚠️و به نام اغازگر درد ، به نام من ، فاش کننده ، کشنده ، عذاب دهنده .
و من نابود میشوم تا نابود نشوی ، میکشم تا نمیری و در سکوت دوستت خواهم داشت چون من و ذات من پیوند خورده با درد است . ♟من از سربازی سفید تبدیل به ملکه شدم . من سیاهم یا سفید ؟

چند پارت از رمان :

اویتا

تقریبا دور دهم بود .انقدر عرق کرده بودم که لباسام کامل بهم چسپیده بودن.
امیر – بس کن خودتو کشتی
کنارم میدوید من تند اما اون اروم ، قدم های من کجا قدم های اون کجا .
امیر- دما بالای ۳۸ درجه ست بسه
بهش محل نذاشتم که بازوم رو گرفت ، حس کردم دستم کش امد. خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون که محکم تر گرفت . بین نفس نفس زدنام غریدم – ولم کن
خم شدم و دستم رو گذاشتم رو زانوهام . حتی نیاز نبود چشمام رو ببندم صورت اون موجود کثیف رو با چشمای باز هم میدیدم . حتی تو اوج هوشیاری هم صدای خنده ی کریه ش رو میشنیدم و موهای تنم از ترس و نفرت سیخ میشد .
بطری اب جلوم گرفته شد . از دست امیر قاپیدمش و اب یخ رو روی سرم ریختم تا یکم مغزم اروم بگیره اما انگار بیشتر گر میگرفتم هر لحظه
علاوه برسایه امیر سایه یه نفر دیگه رو هم دیدم . جالبه ، حتی از روی سایه هم تشخیصشون میدم
نیک – میدونی دیگه ظرفیت تلفات نداریم مگه نه ؟
نفسم جا امده بود -میدونم
امیر- پس خودت رو به کشتن نده
– نمیدم
نیک- اینطور به نظر نمیرسه تو دمای بالای ۳۵ درجه ۱۰ دور دور زمین فوتبال دویدی اگه خودکشی نیست پس چیه
بهش چشم غره رفتم- سر هر چیزی باید بهت جواب پس بدم
یه لبخند دندون نما زد – معلومه که نه فقط چندتاش😁
بطری خالی رو پرت کردم سمتش که تو هوا گرفت
– میرم استراحت کنم کسی نیاد
امیر- بله رییس
راه افتادم سمت ماشین دستگیره در رو گرفتم
امیر-میرسونمت
شاید فقط من بودم که میدونستم حالش خوب نیست مثل من اما اخ نمیگه. سوار شد روی صندلی شاگرد نشستم – نیک ؟
امیر – ماشین هست خودش میاد
کولر رو روشن کردم رو بیشترین درجه . ساکت بودم اما به شدت ناآروم، فکر تو سرم میچرخید انقدر زیاد که نفسم رو میگرفت
امیر – حلش میکنیم ، همه مون با هم ، خب ؟ – خودم
امیر – باهم ، خواهش میکنم اویتا. گیرش میندازیم یکم صبر کن فقط
ساکت شدم ، همیشه بهترین راه بود شاید اینجوری بقیه نفهمن چی تو سرم میگذره
نهان
بیت اهنگ ، رقص نور، لولیدنشون توی هم و حرکات حیوون مانندشون هر لحظه بیشتر حالم رو به هم میزد . محیط خفه ی این مهمونی کوفتی باعث میشد حس خفه گی کنم . معلوم نبود کدوم گوریه، نبودنش چیز عجیبی نبود .
ذاکر – یکم دیگه این رفتار ملکه مانندت رو ادامه بدی مخ ادیب رو میزنی😏
قصدم همین بود یه لبخند اروم زدم -ادیب ؟
ذاکر- اره حسابی جذبت شده
خنده ای کرد و ادامه داد- میگه بعد از سال ها باعث شدی یادش بیوفته که مرده
یکم دیگه از ابجوم خوردم ، پا روی پا انداختم تا ظرافتم بیشتر به چشم بیاد عشوه ی بیشتری قاطی صدام کردم- اون چشمم رو نمیگیره
بدجور میخ پاهام شده بود آب دهنش رو قورت داد- گمونم بدجور عصبانی بشه وقتی این حرفت رو بشنوه -من قراره یه ملکه باشم نه همخواب کسی اینو به ادیب هم بگو
بلند شد- پیامت رو میرسونم عواقبش با خودت
رفت ، پوزخندی زدم منم منتظر همینم
حامی
یه شات دیگه زدم – یکی دیگه
پناه – یه ککتل هم برای من – هلن چطوره ؟
پناه- به هوش امده ، یه چند ساعتی میشه
– خوبه
پناه- مست کنی کشتمت
تک خنده ای کردم-من همین حالا هم مست مستم
سرش رو اورد جلو و با دقت بررسی م کرد
پناه- نه اونقدرا
شات جفتمون رو داد بالا – هی 🤨
پناه- بلند شو تا بلندت نکردم
بلند شدم ، خودم رو مست تر از اونی که بودم نشون دادم، بی تعادل ، تلو تلو خوردم . پوفی کشید و منو به خودش تکیه داد
پناه- تو که ظرفیت نداری بیجا میکنی میخوری😠 – همه که شما نیستن خانووووووووووووووم🥴
خانوم رو عمدا کشیده گفتم ، تا ماشین منو تقریبا کشید ، شوتم کرد صندلی شاگرد و خودش پشت رل نشست . این دختر … پوزخندی زدم
پناه- چه مرگته ؟ 😠
-تو چرا اتقدر زشت و تباهی ؟😁
پناه – میذارم پای مستی ت – بگو جوابی ندارم
انگشت ف.ا.ک.ش رو نشونم داد زدم زیر خنده
پناه – قانع شدی با جوابم – کوچیکه جوابت
ماشین رو یه دفعه شتاب داد – وای وای ترسیدم
پناه- خفه شو
انقدر عصبی اینو غرید که تعجب کردم ، برگشتم سمتش عصبانی بود😳.تا خواستم بپرسم چته زد رو ترمز که پرت شدم جلو ، سریع پیاده شد . کی اوردمون تو کوچه بن بست . سریع پیاده شدم . بدن های آش و لاش رو به روم زبونم رو بند اورد . دستاش خونی بود و موهاش توی صورتش ریخته بود .سریع کشیدمش و سوارش کردم این سری خودم نشستم پشت رل .
پناه-تو مستی -به لطف تو همه ش پرید
جعبه ی دستمال رو انداختم تو بغلش -دستات رو پاک کن
یکی محکم خوابوند توی صورتم از تعجب چشمام گرد شد
پناه- صد بار گفتم میخوای جایی بری حواست رو جمع کن. دنبال تو بودن احمق 😤
دست بردم و موهاش رو کشیدم- هر چی اون دستای کثیفت رو چرا به من میزنی 🤬
جیغ زد – موهام رو ول کن احمق کودن
آرکا- احمق کودن رو خوب امدی
جفتمون با ترس برگشتیم عقب 😰. لم داده بود رو صندلی و بستنی میخورد ☺️
آرکا – جلوت رو هم نگاه کنی عالی میشه
سریع برگشتم و رو به روم رو نگاه کردم
پناه- تو از کجا پیدات شد ؟ آرکا- اسمو

ن خدا
– اسمون دیگه ؟ آرکا – اره جایی که فرشته ها ازش میان – اها اونوقت میشه بگی چطوری سوار شدی
ارکا- وقتی تو باشی که از قضا الکل هم زدی و این مرغ جنگی که گرفتار کشت و کشتاره ، اونقدرا هم سخت نیست
پناه- هر هر ،خرس تنبل
ارکا- اره دیگه حقیقت تلخه ، حالا هم راه بیوفتین وگرنه اویتا میده پاره مون کنن
نیک -از این جلسه های رسمی بیزارم😫 کراواتمو باز کردم هوفففففففففف خدایا تنفس، همون موقع امیر امد بیرون -جوووووووون بابا دخترکش
امیر- دارم خفه میشم 😩
اویتا-باید مرتب باشین
شبیه یه فرشته شده بود اما با جذبه – کی به تو گفته انقدر خوشگل کنی
اویتا – همونی که به تو گفته کراوات بزنی
سریع به امیر که سه تا دکمه ی بالای پیرهنش دو باز گذاشته بود اشاره کردم – یکی از دکمه هاش رو ببنده منم میبندم
اویتا خودش رفت سمت امیر و دکمه رو بست که امیر شروع کرد غرولند کردن بعدش امدش سمت من و مشغول بستن کراواتم شد
اویتا- خوشت میاد دخترا زل بزنن به عضله هات ؟
امیر- اره چرا که نه😏 پزخند شیطونی زد .یقه م رو مرتب کرد و رفت روبه روش ایستاد و با یه لبخند اروم دستش رو از روی خط ریش تا عضلات سینه ی امیر اورد یه دفعه دو طرف لباس رو گرفت و جرش داد
اویتا – پس اینجوری بیا بعد راهش رو گرفت رفت . دهنم باز مونده بود ، امیر زد زیر خنده – کوفت، ببند فکر کردم باید چشمامو ببندم 😳
امیر – 😂😂😂😂😂
-دختره روا… با دوباره امدنش سکته ای ساکت شدم اویتا – بیشتر ۵ دقیقه منتظر نمیمونم
امیر
کنارش راه میرفتیم کسی جرات نمیکرد سر راهش باشه اما از طرفی نمیتونستن نگاه نکنن. دیدن اویتا براشون یه لذت کابوس گونه بود . اون زیبای ترسناک بود.
نیک- معمولا اینجا رو خلوت نمیکردن؟
اویتا- میخوان بی اهمیت بودن منو بهم بفهمونن ، حساس نشین
پوزخندی زدم – بخوان هم نمیتونن
رسیدیم به اتاق کنفرانس بی اهمیت به منشی رفت سمت در اتاق . منشی بدو بدو امد دنبالمون
منشی- جلسه دارن شما نمیتونین برین داخل
از بس سریع دنبالمون امده بود نفسش گرفته بود
نیک- هی ریلکس خوشگله😄
منشی – اما… نیک- از قبل هماهنگ شده😉
چشمکی به منشی زد که بدبخت موند ، خنده م رو قورت دادم ، یه دیقه وایسا اویتا کوش ؟ با شنیدن صدای شکستن شیشه برق گرفته خودمو رسوندم داخل .
این چه وضعیه ؟ بادیگاردا مث تپه رو هم افتاده بودن و اویتا روشون نشسته بود .😯 هر ۵ تا عضو انجمن گوشه اتاق کز کرده بودن
نیک- جلوش رو نگیریم ؟
به تپه ی انسانی رو بهروم اشاره کردم- اونوقت ما هم به اونا اضافه میشیم
اویتا- من ادم بازی کردن نیستم پا روی پا انداخت- ادم جنگم ، میدونین تو جنگ چیکار میکنن ؟
تکه شیشه ای رو توی دستش تکون داد و فرو کرد تو پای یکی از بادیگاردا ، ریلکس بلند شد
اویتا- خون میریزن مارچ خرفت صداش درامد – من خون تو رو میریزم دختره ه.ر.ز.ه
– به نفعته حساب شده تر حرف بزنی پیرمرد
مارچ – حواست باشه داری باکی حرف میزنی وگرنه بد تاوان پس میدی

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17426
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.