| Sunday 27 September 2020 | 13:13
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان دوست داشتنی ترین اجبار فایل کامل فصل 1 PDF
حراج!

هزار تومان45 هزار تومان30

توضیحات

رمان دوست داشتنی ترین اجبار فایل کامل فصل 1 PDF

نویسنده : نجلا باصری

تعداد صفحات: 792

نکته  مهم  :

تمام امتیاز این اثر متعلق به سایت سرزمین رمان آنلاین می باشد و کپی برداری فروش آن در هر جا بجز سایت سرزمین رمان آنلاین ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.

خلاصه :

داستان دختر پاک و معصومی به نام ناز گل است که به اجبار تن به ازدواج با پسر خان  روستایشان  را می دهد ، پسری خشن ومغرور

وآیا عشق درمیان آنها جریان می گیرد یانه . . . . . . . . . . . .

 

مقدمه :

 

به نام او. . . . . . . . .

من دخترک ساده دلی بودم بیگانه با عشق …

من محبت را با تو آموختم.

من با تو عاشق شدم.

با تو پروا نگی کردم.

من با تو بانو شدم و پر شدم از ظرافت های زنانه.

تو…!

تویی که لبخند بودی بر زندگی خشکی زده ام.

تویی که مظهر صداقت بودی.

من با تو عاشقی کردم.

در کنارت بزرگ شده ام و پرو بال گرفته ام.

با تو همه چیز خوب است.

با تو جهنم هم زیباست.

کنارت حالم خوب است.

به راستی چه زیباست عاشقی که با تو آغاز شود.

رمان دوست داشتنی ترین اجبار فایل کامل فصل 1 PDF

 

– بابا تو رو خدا نمیخوام زن ارباب کوچیک بشم

– نازگل دخترم مجبورم

دستور خان بوده من نمیتونم نه بیارم وگرنه مجبور میشیم از این روستا بریم

– بابا اون سی سالشه من تازه هفده سالمه من نمیتونم زنش بشم

بابا نگاه غمگینی بهم انداخت و از خونه بیرون رفت .  خودم رو کشون کشون به اتاق رسوندم .  تو آینه نگاهی به صورت بی روحم کردم.  دیگه چشمام برق همیشگی رو نداشت.  چند روز پیش از طرف ارباب پیغام آوردن که قراره بیان برای خاستگاری.

پسر ارباب چندین سال خارج بوده و تازه برگشته. از شانس بد من بین تمام دخترای روستا من انتخاب شدم. کسی جرعت نداره رو حرف ارباب حرف بزنه وگرنه مجبور میشه از این روستا بره. تو آینه نگاهی به خودم کردم .

چشمای عسلی ، موهای مشکی ، ابروهای کشیده ، لبای قلوه ای

مگه زیبایی الانم مهمه ؟

مگه مهمه وقتی دارم سیاه بخت میشم

حالا چیکار کنم؟

چجور زن یه مرد سی ساله بشم ؟

باید تموم آرزوها م رو با خودم به گور ببرم.

من میدونم هیچوقت خوشبخت نمیشم

از مردم روستا شنیدم ارباب کوچیک بیش از حد خشن و مغروره

اونقدر تو فکر بودم که متوجه گذر زمان نشدم

با صدای مامان به خودم اومدم

– نازگل دخترم

– جانم مامان

– دخترم ارباب بزرگ پیغام فرستاده امشب برای خاستگاری میان.

– ولی مامان من نمیخوام باهاش ازدواج کنم.

– نازگل دخترم تو باید به فکر ما هم باشی با ازدواج تو وضع مالی ما هم بهتر میشه

تو این روستا همه ی دخترای هم سن تو ازدواج کردن

حالا بین تمام کسانی که آرزو  دارند زن پسر ارباب بشن تو انتخاب شدی

– باشه مامان آماده میشم.

کسی به حرف من گوش نمیده مجبورم این بخت سیاه رو قبول کنم. یه سارافن آبی فیروزه ای با شال آبی انتخاب کردم و پوشیدم.

چادری رو که مامان دوسال پیش برای روزی مثل امروز آماده کرده بود رو سر کردم و از اتاق بیرون رفتم.

از پشت پنجره داشتم داخل حیاط رو نگاه میکردم .

ارباب و پسرش و خانم بزرگ به سمت خونه میومدن. من چجور میخواستم با آدمی ازدواج کنم که هنوز اسمش رو هم نمیدونم ؟

با دستی که روی شونه ام گذاشته شد از فکر بیرون اومدم و متوجه شدم مامان داره با چشمای نگران نگاهم میکنه.

– چیزی شده مامان؟

– حواست کجاست نازگل یه ساعت دارم صدات میزنم ؟

– هیچی داشتم فکر میکردم

– الان وقت فکر کردن نیست برو توی آشپز خونه هر وقت صدات زدم چایی بیار

– چشم

رفتم توی آشپزخونه. چند دقیقه بعد صدای مامان بلند شد.

– نازگل جان چایی بیار.

بلند شدم چایی ریختم داخل استکان وچادرم رو مرتب کردم و با گفتن بسم ا…وارد پذیرایی شدم .

با صدای آرومی سلام کردم که همه نگاه ها به سمتم برگشت. ارباب کوچیک با پوزخند نگام میکرد.  سرم رو پایین انداختم و چایی ها رو تعارف کردم و کنار مامان نشستم .

ارباب شروع به صحبت کرد.

– همونجور که میدونید ما اومدیم تا نازگل رو برای پسرم آرشام خاستگاری کنیم .

اگه اجازه بدین این دوتا جوون صحبتاشون رو بکنند.

با شنیدن صدای بابا نگاهی بهش کردم.

– ناز گل دخترم با خان زاده برین بیرون صحبت هاتون رو بکنین.

– چشم

اول ارباب کوچیک بلند شد و به سمت حیاط رفت  و منم پشت سرش رفتم.  روی صندلی نشست منم با فاصله ی زیادی ازش نشستم. منتظر بودم شروع کنه ولی سکوت کرده بود.

– نمیخواین چیزی بگین؟

با پوزخندی که رو لبش بود برگشت سمتم و با صدای محکمی گفت:

– ببین دختر جون من هیچ علاقه ای بهت ندارم اگر هم قبول کردم باهات ازدواج کنم فقط بخاطر ارث بوده و گرنه دلیل دیگه ای نداره .  داشت زیادی تند می رفت.

– نکنه فکر کردی من بهت علاقه ای دارم؟

اگر مجبور نبودم صد سال قبول نمیکردم زن تو بشم.

– پس اینجوری کارمون اسون تره.

ازدواج میکنیم میریم شهر نه من کاری به تو دارم نه تو کاری به من. هر کس واسه خودش زند گی میکنه.

– قبول؟

مجبور بودم قبول کنم اینجوری بهتر بود.

– قبول

از تو آینه نگاهی به خودم انداختم. چقدر تغییر کردم. با نازگل قبل زمین تا آسمون فرق داشتم . مامانم با چشمای اشکی نگاهم میکرد

– الهی مادر فدات بشه ایشالله خوشبخت بشی دختر خوشکلم

یعنی ممکن بود منم خوشبخت بشم ؟

همه ی مردم روستا جمع شده بودند. باشکوه ترین عروسی بود که داخل این روستا برگزار میشه . هه حالا همه دلشون میخواد جای من بودند و میشدند عروس خان ولی برعکس همه من هیچ تمایلی به این ازدواج نداشتم. مراسم توی عمارت ارباب برگزار میشد . وقتی وارد عمارت شدم دهنم از اون همه زیبایی باز مونده بود.

یعنی قرار من بانوی این عمارت بشم؟

قرار اینجا زندگی کنم؟

ای کاش ازدواجم با عشق بود . با صدای مامانم به خودم اومدم .

– دخترم نمیخوای بله رو بدی؟کی خطبه خوندن که من متوجه نشدم؟

سعی کردم بغضم رو قورت بدم. من نباید دختر ضعیفی باشم. این زندگی رو من انتخاب کردم پس باید بخاطرش بجنگم.

– با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله

صدای کل کشیدم بلند شد. همه چقد خوشحال بودند. آرشام هم با صدای ارومی بله رو داد.  حتی به خودش زحمت نداد سرش رو بلند کنه.  حق داره اون هیچوقت انتظار نداشته زنش یه رعیت زاده باشه. خانم بزرگ جعبه زیبایی به آرشام داد.  چشمم به جعبه بود که بازش کرد. یه حلقه تک نگین خیلی زیبا. دستم رو جلو بردم آرشام حلقه رو دستم انداخت و آروم کنار گوشم لب زد:

– زیادی خوشحال نباش این زندگی موقته

خانم بزرگ جلو اومد پیشونی هر دوتامون رو بوسید.

– انشالله که خوشبخت میشین

من انتظار دارم قبل از مرگم وارث رو ببینم. دلم میخواست بگم قرار نیست که وارث رو من به دنیا بیارم ولی حیف جرعت حرف زدن نداشتم .

– ممنون خانم بزرگ

کم کم مراسم داشت تموم میشد و مردم میرفتند

خانم بزرگ دستمالی به آرشام داد و گفت:

– ما پشت در منتظریم

تمام بدنم شروع به لرزش کرد. من طاقت این رو دیگه ندارم. من امشب باید با دخترانگی هام خداحافظی کنم؟

من فقط هفده سالمه چجور اینور تحمل کنم ؟

آرشام کنار گوشم لب زد:

همراه من بیا. با پاهای لرزون همراهش رفتم. در اتاقی رو باز کرد و با هم وارد اتاق شدیم اتاقی که امشب قراره شاهد بدبختیای من باشه.

– برو رو تخت

این الان چی گفت؟

برم رو تخت؟

سرم و انداختم پایین و گفتم:

– قراره یه دختر دیگه وارث رو به دنیا بیاره پس کاری به من نداشته باش

سرم وبلند کردم و با ترس زل زدم تو چشماش. با پوزخند داشت بهم نزدیک میشد.

هر قدمی که بهم نزدیک تر میشد من یه قدم میرفتم عقب تر . اونقدر رفتم عقب که چسبیدم به دیوار.

آرشام نزدیکم شد و چادر رو عقب کشید. سرم و بلند کردم و زل زدم به چشماش.

لعنتی چه چشمای خوشگلی داشت. چشمای درست مشکی با ابرو های کشید و دماغی که عملی به نظر میرسید. احساس کردم وقتی صورتم رو دید برای یه لحظه چشماش برق زد. ولی فقط یه لحظه باز شد همون چشمای یخی و سرد. محو صورتش بودم که با گرم شدم لبام به خودم اومد. چشمام از این درشت تر نمیشد

اون داشت منو میبوسید؟

دستم رو گذاشتم رو سینه اش و به عقب هلش دادم ولی یه ذره هم عقب نرفت.  احساس کردم دارم نفس کم میارم وقتی متوجه حالم شد ازم فاصله گرفت.

با چشمایی که حالا خمار بودن بهم نگاه کرد و گفت:

– فکر کردی برام جذابیتی داری؟

نه دختر جون

تو شهردخترا واسه من سر و گردن میشکونن. یه شب هم تختم خالی نیست.

تو هم فقط به درد یه شبم میخوری.

– حالم ازت بهم میخوره.

با شنیدن حرفم با خشم پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد.

– که حالت از من بهم میخوره اره؟

انگار یادت رفته من الان شوهر توام و همه پشت این در منتظرن دستمال به دست بیرون برم. دیگه جرعت حرف زدن نداشتم. وقتی سکوتم رو دید پوزخندی زد و با خشونت شلوارم رو پایین کشید . سعی داشتم با دستم خودم رو بپوشونم

سرش رو توی گودی گردنم فرد کرد و شروع به مکیدن گردنم کرد

دستش به سمت لباسم رفت.  آروم سعی در باز کردنش داشت. دستش رو روی سینه ام میکشید.  حالم داشت خراب میشد ولی من اینور نمیخواستم.  آرشام هم متوجه حالم شده بود.  آرشام سرش رو بلند کرد و پوزخندی زد و از روم بلند شد. چاقویی از روی میز کنار اتاق برداشت و روی رون پام کشید. جیغ بلندی کشیدم که صداش برای خودم هم ناآشنا بود.  صدای کل کشیدن زنها از پشت در بلند شد

– بهت گفته بودم برام جذابیتی نداری.

تو حتی ارزش اینور نداری که زیر خواب من باشی. دستمال رو برداشت و خون روی پام رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت.

اشکام سرازیر شدمن چجور این زندگی رو تحمل کنم؟

این مرد روانیه. پام به شدت میسوخت. پسره ی احمق انگار مجبور بود پام رو اینجوری

زخم کنه.

*آرشام*

لعنتی…!

لعنتی…!

من چجور تونستم اون دختر رعیت رو ببوسم. از اتاق بیرون اومدم. خانم بزرگ به سمتم اومد . دستمال رو ازم گرفت و با صدای شادی گفت:

– مرد شدنت مبارک پسرم.

پوزخندی زدم و گفتم:

– من و این دختره فردا میریم شهر و همونجا زندگی میکنیم.

– چرا پسرم؟

– نکنه توقع دارین تو این روستا زندگی کنم؟

مجبورم کردین با یه دختر رعیت ازدواج کنم ولی نمیتونیم مجبورم کنید اینجا بمونم.

خانم بزرگ با چشمای نم دار نگاهم کرد.

– پسرم من دلم میخواد به دنیا اومدن وارث رو با چشمای خودم ببینم.

چه دل خوشی داشت. من هیچوقت حاضر نمیشم با این دختر بخوابم که بخواد نطفه ای از من تو شکمش رشد کنه . بعد از گرفتن ارثم طلاقش میدم ولی مجبور بودم فعلا نقش بازی کنم.

لبخندی زدن و گفتم:

– نگران نباشید.

نه ماه دیگه وارث داخل بغلتونه. از کنار زنا رد شدم و وارد اتاق شدم . دختره یه گوشه اتاق کز کرده بودو اروم گریه میکرد.

– هی دختره اسمت چیه؟

– نازگل

– وسایلات رو جمع کن فردا میریم شهر.

– قرار اونجا زندگی کنیم؟

– اره

باید قبل از خواب حتما دوش میگرفتم. خواستم به سمت اتاق برم که یه چیزی یادم افتاد.

– فردا اگه خواستن بهت کاچی بدم میخوری کسی نباید به چیزی شک کنه.

اون زخم پات رو هم ببند تا خونریزیش قطع بشه. چیزی نگفت . دلم براش میسوخت دختر هفده ساله رو مجبور کردن با ادم سی ساله ازدواج کنه. آهی کشیدم و به سمت حموم رفتم.

*نازگل*

پام میسوخت و نمیتونستم بخوابم. پاهام رو داخل شکمم جمع کردم سعی کردم بخوابم. اونقدر به اینده فکر کردم که نمیدونم کی خوابم برد. صبح که از خواب بیدار شدم آرشام کنارم نبود. از روی تخت بلند شدم . به سمت کمد رفتم لباسی انتخاب کردم و بعد از پوشیدنش از اتاق بیرون رفتم. عمارت اونقدر بزرگ بود که نمیدونستم از کدوم سمت باید برم. با صدای خدمتکار نگاهم رو به سمتش سوق دادم.

– خانم کوچیک همه داخل سالن مشغول خوردن صبحانه هستن.

همراه من بیاین

همراه خدمتکا وارد سالن شدم با صدای آرومی سلام دادم که خانم بزرگ با مهربانی جوابم رو داد.

– سلام عروس قشنگم بیا بشین غذا بخور ضعیف شدی.

متوجه منظورش شدم از شرم سرن رو زیر انداختم میدونم الان صورتم از خجالت قرمز شده. با صدای آرشام سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم

– نازگل بعد از صبحانه وسایلات رو جمع کن میریم شهر

– چشم

– من منتظر وارث هستماا

با شنیدن حرف ارباب نگاهی به آرشام کردم که با پوزخند نگاهم میکرد

– چشم پدر جان زود دست به کار میشم

این پسر واقعا بی حیاست . دیگه تا اتمام غذا کسی حرفی نزد. بعد از اینکه غذام رو خوردم با تشکری از سر میز بلند شدم. وارد اتاق شدم و وسایلام رو جمع کردم

یک ساعت بعد حرکت کردیم.  هنوز یه رو نشده دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود.

من چجور بدون اونا زندگی کنم؟

آخر این ازدواج چی میشه؟

تا رسیدن به تهران حرفی نزدیم . سه ساعتی تو راه بودیم تا به تهران رسیدیم.

آرشام ماشین رو کنار یه خونه ویلایی پارک کرد و در رو با ریموت باز کرد

– پیاده شو

– چشم

پیاده شدم و نگاهی به دورتا دور حیاط انداختم. حیاط نسبتا بزرگی داشت. درختای بلند و زیبا گوشه و کنار حیاط کاشته شده بود. درخت بید،چنار،بلوط. سمت چپ حیاط نزدیکی های در خروجی یه اتاقک کوچیکی بود که از پشت شیشه اش معلوم بود که گل خونه است.

کنا اون اتاقک یه تاپ دونفره بود. دلم عجیب هوس تاب بازی کرده بود.

– اینقدر عین ندیده ها نگاه نکن

با شنیدم صدای یهوییش برگشتم سمتش که دیدم با پوزخند داره نگاهم میکنه.

فکر کنم این پوزخند جزئی از صورتش بود

چرا همش سعی داشت غرورم رو خورد کنه؟

حقارت رو با تک تک سلول های بدنم حس میکردم. به سمت خونه حرکت کرد منم پشت سرش رفتم. خونه نبود که قصر بود . قشنگ تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم.

– طبقه بالا چهارتا اتاق هست

دوتا اتاقی که درشون قهوه ای هست مال منه .

از بین اون دوتا یکی رو انتخاب کن

– باشه

از پله ها بالا رفتم در اولین اتاق رو باز کردم یه اتاق با دکوراسیون یاسی . یه تخت یه نفره،یه کتابخونه کوچیک که سمت چپ اتاق بود و یه میز آرایش و سرویس که سمت راست اتاق بود. وسایلام رو توی اتاق گذاشتم.

خیلی خسته بودمم میخواستم فقط بخوابم و فعلا به چیزی فکر نکنم

سرم که به بالشت رسید به سه نرسیده خوابم بردو

با صدای آرشام از خواب بیدار شدم

– نازگل بیدار شو

بلند شدم دستی به چشمام کشیدم و با صدای ضعیفی گفتم :

– کارم داشتی؟

– من دارم میرم بیرون امشب هم نمیام.

– میشه شب بیای من از تنهایی میترسم

پوف کلافه ای کشید و گفت:

– نه باید به این وضع زندگی عادت کنی.

آهی کشیدم و گفتم :

– باشه برو به سلامت

از اتاق رفت بیرون با شنیدن صدای در ورودی متوجه شدم که آرشام رفته

حالا من تنهایی چیکار کنم؟

حالا وقت فکر کردن به این چیزا نیست برم یه چیز درست کنم بخورم که ضعف نکنم

رفتم داخل آشپز خونه . یخچال رو باز کردم.

ایول همه چی داخلش بود.

تصمیم گرفتم زرشک پلو درست کنم . همه وسایلش رو آماده کردم.

دوساعتی طول کشید تا غذا رو درست کنم. زیر شعله اش رو کم کردم و از اشپز خونه بیرون رفتم. حالا باید یه دوش بگیرم. بوی غذا گرفته بودم. یه دوش نیم ساعت گرفتم.

حوله تن پوشم رو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون. ساعت دوازده شب بود و آرشام هنوز نیومده بود.

از شدت ترس تمام بدنم میلرزید. گوشه مبل کز کرده بودمو آروم گریه میکردم.

کاش زودتر بیاد. خواستم به سمت اتاق برم که برقا قطع شد. دیگه جرعت نمیکردم از جام تکون بخورم. نمیدونم چند ساعت گذشت یا من چند ساعت گریه کردم که باچرخش کلید متوجه شدم آرشام اومده. هنوز متوجه من نشده بود .

نمیدونم چرا برای یه لحظه احساس کردم باید به آغوشش پناه ببرم.

از جام بلند شدم و به سمتش دویدم و خودم رو پرت کردم داخل بغلش و از ته دل زار زدم . آرشام که انتظار همیچن کاری رو نداشت یه قدم عقب رفت.

منو از بغلش جدا کرد و گفت:

– چی شده نازگل؟چرا گریه میکنی؟برقا چرا خاموشه؟

– فکر کنم فیوز پریده …. خیلی ترسیدم آرشام

– نترس من اینجام . حالا هم بیا بریم داخل اتاقت بخواب.

دستم رو گرفت و به سمت اتاق حرکت کردیم . میترسیدم ازش جدا بشم.

به اتاق که رسیدیم منو هل داد داخل اتاق .

– تو برو داخل تا من برم فیوز رو بزنم

– آرشام تو رو خدا نرو من خیلی میترسم

– نترس

زود میام….

مارا در اینستاگرام دنبال کنید.

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=16699
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.