| Saturday 28 November 2020 | 01:42
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان پاییز خزان عشق فایل کامل

  • پنج‌شنبه, 22 اکتبر 2020
  • 2:36 ق.ظ
رمان پاییز خزان عشق فایل کامل

هزار تومان30

توضیحات

رمان پاییز خزان عشق فایل کامل

خلاصه:

#دختری از قشر ضعیف جامعه…
بخاطر #پول پدرش رو عمل نمی کنن!
و #خـــــــــزان هر کاری میکنه پول عمل پدرش جور نمیشه تا اینکه قصد داره بخاطر پول صیغه ی مردی که هم سن #پدرش هست بشه!
اما با فردی رو به رو میشه که..
#عاشقانه_ای_مهیج
#پلیسی
#همخونه_ای

قسمتی از متن :

رژ لب قرمزم رو روی لبای خشکم کشیدم چشم های نگرانم رو تو آیینه دوختم خودمو نمیشناختم…

پیامش روی گوشیم اومد

_دخترجون منتظرتم..دیرنکنی خوشگلم!

بغضم و قورت دادم..

از اتاق مشترکم با نهال بیرون اومدم عروسکش رو بغلش گرفته بود و به بیرون خیره بود تا منو دید برگشت سمتم:

_خواهری کجا میری؟

جلوش زانو زدم!

سعی کردم بغضم رو پنهان کنم،میشه لبخند زد! اما لبخندی تلخ!پشت لبخند لبم کوه غمی پنهان شده بود!

با فشار دستانم به نهال خیره شدم که با چشم های پر اشکش بهم خیره بود..

_خواهری بابا کی میاد!من دلم براش تنگ شده،مامانم رفته پیشش دیگه من و تو رو دوست ندارن؟

با دست های سردم اشکش رو پاک کردم

لرزش صدام به وضوح پیدا بود

_می..میان خواهری

خواستم پاشم که دستمو کشید

_نرو خواهری نرو..

همین یک کلمه بس بود تا پشیمون بشم اما چشمم به ساعت افتاد من فقط دو ساعت وقت داشتم..لعنت به این زمان که انقد زود میگذره!

سعی کردم به چشم های معصومش نگاه نکنم

_زود میام

پاشدم اخرین لحظه که خواستم خارج بشم اشک هاشو دیدم و عروسکش رو که به خودش می فشرد.

***********

سنگینی نگاه آدم ها رو روی خودم حس

میکردم توی افکارم غرق بودم.. نگران بودم…

نگران پدری که روی تخت بیمارستانه و بخاطر پول عملش نمیکنن…

نگران مادری که با کار کردن خونه مردم باز هم نتونست پول عمل و جور کنه..

نگران نهال که منتظر پدرو مادرش بود..

ولی نگران خودم نبودم

روی برگ ها قدم میزدم پیامش روی گوشیم اومد با دست های لرزونم پیام و باز کردم

_چرا جواب گوشیتو نمیدی!نکنه پشیمون شدی،من سر حرفم هستم پول خوبی بهت

میدم دخترجون!

چشم های پر از اشکم رو باز و بسته کردم و قطره ای از اشک روی گونم سر خورد….من فقط دو ساعت وقت داشتم!

باران به صورتم سیلی می زد،گاهی قطرات به چشمانم اصابت می کرد عجیب بود که پلک زدن های ناخوداگاهم متوقف شده بود صورتم خیس شده بود..

صدای زنگ گوشیم بلند شد…

حالم دست خودم نبود،دلشوره داشتم، مردد بودم..به ندای وجدانم گوش سپردم..موهای خیس جلوی صورتم رو کنار زدم..

زیر لب نجوا کردم

_خدایا!صدام و میشنوی؟!

_این منم بنده ی حقیرت..

_بگو جواب نهال و چی بدم؟

_بگو چطور امید مامان و نا امید کنم….

_خدا میدونی که من با خودم می جنگم تو این دو راهی تابلوی راهت رو نشونم بده!!

_نکنه کج برم!صدام و می شنوی خدا؟! صدام از همون گلویی میاد که تو از رگ گردن بهش نزدیک تری!

_چرا ازم رو برگردوندی خدا!

دوباره تماسش روی گوشیم افتاد….

با دست های سردم تماس رو قطع کردم!

قدم هام و تند کردم..دستمال و از جیبم در اوردم و رژ روی لبم رو پاک کردم چشم به آسمون دوختم..وحالا چشم هام بعد از مدتی نمناک شد..

راه تند کردم باید فرار می کردم از این جهنم….

چند قدم بیشتر برنداشته بودم که متوجه ماشینی کنارم شدم که دو پسر جوون سوار بودن

شیشه رو داد پایین

_خانوم امشب و در خدمتتون باشیم..

و با نگاه کثیفشون براندازم می کردن!

****

(آرشاویر)

ادکلن مارکم رو روی لباس هام خالی کردم همون عطری که همه دخترا عاشقش بودن موهامو با دست دادم بالا سوار ماشین شدم سیگار مالبروم رو گذاشتم بین لبم و فرمون و با یه ژست خاصی گرفتم گوشیم زنگ خورد نفس بود ریجکت کردم امروز حوصله هیچکدومشون رو نداشتم!

****

(خـــــــــــزان)

چشم های خستم رو به خیابون خلوت دوختم…باید سریع تر از این جهنم فرار می کردم!

هوای پاییز دلگیر بود..فکرم پیش پدرم پر کشید و قطره اشک روی گونم رو پس زدم..توی افکارم غرق بودم وقدم هام و تند کردم صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین و شنیدمو یهو اون دو جوان مزاحم و دیدم که حالا به من حمله کرده بودن!

دستم کشیده شد با دست آزادم یه سیلی توی گوش اولی زدم .

از جسارت من مات و مبهوت بود حواسم پرت شد که ضربه ی محکمی به شکمم زد!

افتادم روی زمین دستم کشیده شد با تمام توانم خودمو از روی زمین بلند کردم و هلش دادم!

(آرشاویر )

نم بارون روی شیشه ماشین میخورد گوشیمو خاموش کردم امروز حوصله هیچ برنامه ای رو با هیچ دختری نداشتم ..

به سیگارم کام عمیق زدم و به رو به رو خیره بودم چشم هام چی میدیدن ؟؟!!!

دوتا جوون که به یه دختر حمله کرده بودن وبه زور سمت ماشین میکشیدنش و اون دختر با جسته نحیفش مقاومت میکرد.

بیخیال داشتم رد میشدم اما انگار وجدانم بیدار شده بود..

دخترهای زیادی دور من بودن اما به خواست خودشون

اما مقاومت این دختر برای حفظ نجابتش تحسین برانگیز بود . ناخواسته ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم نم باران به سرم می کوبید..

به سمت دو جوون رفتم یقه یکیشونو گرفتم و پرتش کردم سمت ماشینش اون یکی هنوز دختر بیچاره رو ول نکرده بود .

سمت اون رفتم و کشیدمش که اون یکی از پشت بهم حمله کرد با ارنج به اون که از پشت بهم حمله کرده بود زدم،اون یکی رو گرفتم و یه لگد زدم که نقش زمین شد زیر لب فحش میدادم

_ح*ر*و*م* ز*ا*د*ه*  ه*ا*ی ب* ی* ن*ا*م*و*س

یکیشون دلش رو گرفته بود به سمت ماشینش دوید و اون یکی هم سوار شد گاز و گرفتن از پشت به ماشینم که پارک بود زدن و بعد راهشونو کشیدن فحش رکیک دادن و رفتن….

موهام زیر بارون خیس شده بود به ماشینم خیره شدم. ببین بخاطر این دختر چه بلایی سر ماشینم اومده! رفتم جلوش ایستادم که روی زمین نشسته بود و از درد به خودش میپیچید ولی گریه نمیکرد!

الان اگه نفس،ستین یا هرکدوم از دخترای اطراف من بودن اینجا رو روی سرشون میزاشتن بیخیال دستم رو سمتش دراز کردم..

به دستم خیره شد..

اما به سختی از روی زمین بلند شد و من دستم خشک شد..

عجیب بود شالش رو روی سرش مرتب کرد و با صدای لرزونی پرسید

_سا..ساعت چنده؟

تعجب کردم زکی جای دستت درد نکنه این چه سوالی بود!!!!

_مسخره کردی منو بچه؟

_نه..نه بخدا..ممنونم..ممنونم ازتون!

یه نگاه به دستش که روی شکمش بود انداختم..

_ساعت سه.

یهو رنگ نگاهش عوض شد با دست دیگش سرش رو گرفت..

حسابی خیس شده بودم بی توجه بهش به سمت ماشین رفتم که صداش رو شنیدم

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17998
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.