| Monday 26 October 2020 | 16:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان خدمتکار اجباری من

  • دوشنبه, 5 اکتبر 2020
  • 12:31 ق.ظ
رمان خدمتکار اجباری من

هزار تومان20

یمان نفسشو با عصبانیت داد بیرون و بلند شد

– پاشو چادر مشکی سر کن باید بریم

با ترس نگاهش کردم

– کجا بریم ایمان؟

چادر سرکردم و دنبال ایمان راه افتادم اما در کمال تعجب الیاس و دو قلو ها هم دنبالمون راه افتادن

الیاس مدام تشر میزد صورتمو بپوشونم نزارم کسی ببینم که باعث میشد بترسم

مسیریو که طی کردیم ندیدم اما وارد یه خونه متروکه و داغون شدیم که دیواره هاش در آستانه ریزش بودودرو دیواراش سیاه و چرک بودن

در توسط امیر با صدای بلندی بسته شد و همزمان چادر روی سرم با شدت کشیده شدو باعث شد جیغ بلندی بزنم

توضیحات

رمان خدمتکار اجباری من

اگر خارج از ایران هستید و می خواهید این محصول رو خریداری کنید:
قیمت محصول : 10 یرو می باشد

از لینک زیر پرداخت نموده و اسکرین شات برای ما در تلگرام یا واتساپ ارسال نمائید فایل برای شما ارسال خواهد شد.

اینجا کیلیک کنید 

خلاصه ی رمان :

من آناهیتام ؛ دختر یتیم و بی خانواده ایی که قمار شدم
بدون اینکه بدونم سرم شرط بستن .
خدمتکار اجباری خونه مرد بی رحمی شدم که بخاطر خیانت زن سابقش منو شکنجه میداد و من مجبور بودم تحمل کنم چون….

چند پارت از رمان :

یمان نفسشو با عصبانیت داد بیرون و بلند شد

– پاشو چادر مشکی سر کن باید بریم

با ترس نگاهش کردم

– کجا بریم ایمان؟

چادر سرکردم و دنبال ایمان راه افتادم اما در کمال تعجب الیاس و دو قلو ها هم دنبالمون راه افتادن

الیاس مدام تشر میزد صورتمو بپوشونم نزارم کسی ببینم که باعث میشد بترسم

مسیریو که طی کردیم ندیدم اما وارد یه خونه متروکه و داغون شدیم که دیواره هاش در آستانه ریزش بودودرو دیواراش سیاه و چرک بودن

در توسط امیر با صدای بلندی بسته شد و همزمان چادر روی سرم با شدت کشیده شدو باعث شد جیغ بلندی بزنم

امین چادر توی دستشو با خنده شیطانی رو زمین انداخت

– چیشددختر عمو؟ توکه زبونت خوب کار میکرد

و به پاش اشاره کرد

مطمئنا رنگم پریده بود چون ترس تمام وجودمو در بر گرفته بود

نگاهی به ایمان که با اخم داشت نگاهم میکرد انداختم و دوییدم سمت اتاق سمت راست به امید یه در یا پنجره اما اتاق خالی از هر روزنه ایی بود

 – چیشد دختر عمو؟ نترس بابا ما کبریت بی خطریم

نفسمو بریده دادم بیرونو قدمی عقب گزاشتم که به دیوار سرد پشت سرم برخورد کردم

دروغ میگفت الیاس به اندازه خود اسمش خطرناک بود اون به موقع به پدر خودشم رحم نمیکرد

الیاس قدمی سمتم برداشت که ایمان از شونش گرفت

– بزارش به عهده من هرچند نیازی…..

الیاس با عصبانیت دستشو کنار زد

– خیلی هم نیازه

ایمان سر تکون داد و اومد سمتم پاهام داشت میلرزید از ایمان مهربونم ترسیده بودم اومدم فرار کنم که تو یه حرکت دستمو کشیدو باعث شد بیفتم تو بغلش

– ایـ…مان ولم کن

اما محکم تو بغلش قفلم کرد جوری که کمرم چفت بدنش شده بود

الیاس صندلی کهنه وارون شده ایی رو بلند کرد وروش نشست

– بقیه اش با شماست پسرا

همین برای امینو امیرکافی بود که بیان سمتم و با نیشگونی که امین از بازوم گرفت جیغی زدم اما انگار تازه اولش بود چون جفتشون شروع کردن به گرفتن نیشگون های دردناک وزجرآوری که بی شک بعدش جاشون کبود و خونمرده میشد

کاراشون انقد دردناک بود که تکون محکمی خوردم و صدای الیاس بلند شد

-ایمان از پسش بر نمیای تا خودم بیام

ایمان از حرص فشار بدی به دستام که پشتم قفل شده بودوارد کرد که آخی از بین لبام خارج شد

– آنا تکون خوردی از دست منم کتک میخوری

با پایان حرفش  امیر نیشگون بدی ازم گرفت که اشکم سرازیر شد

– بـ…ـسه تمومش کنین

الیاس با لذت به زجر کشیدنم نگاه میکرد که چطور دارم تقلا میکنم و لبخند میزد

بدنم میسوخت و داغ و دردناک شده بود و گریه ام هم شدت گرفته بود

-ایـ…ـمان ، تروخـ…ـدا

صدای دندوناشو شنیدم

– خفه شو

از دادی که ایمان سرم زد ترسیدم

با با سیلی امیر سرم به شدت به عقب پرت شد و بخاطر فشاری که ایمان به مچ دستام وارد میکرد دستم بیچ خورد و دلم ضعف رفت و آخ بلندی از بین لبای چفت شده ام به همم در رفت

– ایمـ…ان….دستـ..م

دیدم که لبشو گاز گرفت اما رنگ چشاش هیچ تعقیری نکرد

– بایست حرف نزن

قطره درشتی از چشمم رو زمین افتاد و ایستادم که امین پوزخندی زدودستشو سمت مانتوم اورد

– شاهکارمون دیدن داره

سرشو کج کرد سمت امیر

– نه امیر؟

جیغی زد و خودمو به ایمان چسبوندم

– تروخد…ا نه

دست کثیفش که به مانتوم خورد ته دلم خالی شد اما دست ایمان از غیب رو دستش نشستو مچشو اسیر کرد

– عقب بکش تا خردش نکردم

نفس بلندی کشیدم انقد ترسیده بودم که حتی با اینکه دستام دیگه اسیر نبودن  پایینشون نمیوردمو همونجا نگهشون داشته بودم

 امین صورتش از درد رفت تو هم اما مثل همیشه کم نیورد

– تمومش کن ایمان ، قرارمونم از اول همین بود

فشار دستای ایمان زیادشد فریاد امین بلند شدکه الیاس با آرامش سیگارشو از لبش فاصله داد و دود غلیضی بیرون داد

– ولش کن بچه رو

ایمان با رها کردنش همزمان هلش هم دادکه نقش بر زمین شد

– گوه خوری مفت میکنه نفله

الیاس با آرامش از جاش بلند شد و مقابلم ایستاد

– تا اینجای کارچطور بود دختر عمو ؟

 لبامو از هم فاصله دادم تا لیچاری بارش کنم اما از ترس زبونم بند اومده بود

– آخی زبونت بند اومده؟

سر تکون دادم که پوزخند کریهی زد و تا بخوام به خودم بیام مشت سنگینش تو بینیم نشستو جیغم گوش فلکو کرکرد

انقدضربه اش سنگین بود که قبل از اینکه دستشو برداره خون بینیودهنم پاشید رو دستش

ازدرد خم شدم و صدای بالا کشیدن بینی الیاسو شنیدم اما چیزی جز زمین پر خون زیر پام تو دیدم نبود

– درست نگهش دار بی پدرو

ایمان اینبار شونمو گرفت و راست نگهم داشت

پلکامو رو هم فشار دادم از درد اما با پیچیدن درد عظیمی توشکمم جیغم حتی گوش خودمم کر کرد و رو زمین آوار شدم

حتی دیگه قدرت تکون خوردنم نداشتم

 ( ایمان )

الیاس پیرهنشو دراورد  و قدمی به جلو برداشت

امین طبق معمول نیشش گشادشد

– الیاس قراره فیلم سو…پر نشونمون بدی؟

خودشو امیر خندیدن و من صورتم رفت تو هم

قدمی جلو گزاشتم و سینه به سینه الیاس ایستادم هرچند چهارستون بدنم از ترس اینکه با حرف و عملم الیاس جا خالی کنه و بزنه زیر همه چیز میلرزید بابا فقط و فقط بخاطر اسرار الیاس قبول کرد آنا رو بیاریم اینجا

– الیاس اون دختر عمو منصورِ ، ناموسمونه کوتاه بیا برادر من

اخماش رفت تو هم

– بکش کنار ایمان سگم نکن برگردم برم به قاسم ( منظورش باباشه) بگم بره بدش به…….

نزاشتم حرفشو ادامه بده و با التماس به چشماش نگاه کردم

– به خاطر من الیاس . هر چی بخوای بهت میدم

چشمکی زد که از نظر من زشت ترین چشمک دنیا بود

 -گوشی جدیدتو چقدر خریدی؟

نفسمو دادم بیرون و بدون توجه به اینکه باید سیم کارتا و کارت حافظه رو در بیار گوشیو از جیبم دراوردم و کف دستش گزاشتم

نیم نگاهی به قیافه پنچر شده امیرو امین انداخت و اشاره کرد هر سه تاشون رفتن سمت در و از همونجا صداشو برد بالا

– یه ربع بیشتروقت نداری بهتره سریعتر ترتیب ناموستو بدی

دندونامو رو هم فشار دادم تا چیزی نگم و معاملمون بخاطر رگ بادکرده گردنم بهم نریزه

صدای بسته شده در آهنی خرابه رو که شنیدم سمت آنا رفتم و دکمه های مانتوشو یکی یکی باز کردم که ناله ایی کرد

–  ایــ….ـمـــان

سعی کردم صدام نلرزه

– جانم زندگیم؟ آروم باش

تیشرت نازکشو بالا دادم که لرزید

– نــ …… ــه

تیشرتشو رو زمین انداختم . از ترس بدنش میلرزید

 – آروم آنا

تک تک لباساشو از بدنش خارج کردم و چادر نازکشو رو روی بدن عریونش کشیدم

– دورت بگردم

دستمو تو جیبم بردم و گردنبند رو دراوردم و خم شدم سمتش و گردنبندو تو گردنش بندازم که با تکون خوردن سرش جیغ کوتاهی از درد زد که بند دلم پاره شد و هول شده ثابت نگه اش داشتم

– ببخش عزیزم

چفت زنجیرو دور گردنش بستم

– آنا

لای چشمای بی فروغش کمی باز شد و نگاهم کرد

لبخند کوچیکی زدم

– عزیز دلم این کادوی تولدته که

دست کبود شده اش رو اوردم بالا و بوسه ایی بهش زدم

– تولدت مبارک خانمی

 بوسه ایی رو پیشونیش زدم و همزمان قطره ایی اشک از چشمم رو صورتش افتاد

– این ممکنه آخرین دیدار ما باشه آنا

موهای روی صورتشو کنار زدم و نوازش گونه گونه اش رو نوارش کردم که لبشو به دندون گرفت تا ناله نکنه

–  اگر آخرین دیدارمون باشه….

قطره ایی اشک از چشمم چکید

 – آنا اگر آخرین دیدارمون بود یادت نره یه گوشه این شهر یه نفر قلبش واسه ات میزنه

دستمو رو قلبم گزاشتم

– آنا به ولای علی قسم تمام تلاشم برای درس خوندن و وکیل شدن این بود که بتونم پول بدست بیارمو تورو از این گرداب بکشم بیرون

با دست زیر چشم خیسمو کمی خشک کردم اما فقط کمی چون دوباره خیس شد

– میخواستم ترو رو سرم بزارم ، میخواستم تو خونه ام واسه خودت خانمی کنی ، درس بخونی بری دانشکده دکتر شی اما حیف که نزاشتن

آه پر حسرتی کشیدم

– حیف که نزاشتن فرشته ام بالو پر بگیره

لبمو تو دهنم کشیدم

– حیف که نزاشتن آنام بزرگ شه

ناله ایی کرد که صدای ترمز شدید ماشینی شنیدم

خم شدم و روی چشایی که دورتارورشون سیاه شده بودو بوسیدم و از اون خراب شده اومدم بیرون

راد دویید سمت خرابه

سمت سرنوشتی که یه ناشناس براش رقم زده بود

 ( پویا)

باورم نمیشد یه تماس ناشناس از یه شماره ناشناس منو بکشونه به یه خرابه با یه دختر بد حال و دقیقا موقعی که داشتم معاینش میکردم پلیس سر برسه …..

و الان من دکتر پویای راد تو کلانتری مقابل دختری که به گفته پزشکی قانونی دخترانگیشو از دست داده و کنار عموش مقابل من مثل ابر بهار گریه میکنه

یه روزگزشته و من دیشبو تو بازداشتگاه خوابیدم

خودم از کار نکرده ام مطمئن بودم اما قانون حکم صادر کرده بود که باید با مهریه یه دست من با هم عقد کنیمو اون بشه زنم

با صدای عاقد منم مثل دختره کنارم که از صبح یکریز اشک ریخته بود بله دادم اما حتی نیم نگاهی هم بهش ننداختم

دختره کثافت معلوم نبود چطور پـ..رده اشو دو دستی تقدیم کی کرده و خودشو انداخته وبال گردن من اونم منی که مثل مارزخم خورده بودم

نفسمو دادم بیرون و بعد از زدن امضا پای دفتر از اتاق خارج شدم که نیما اومد طرفم و بغلم کرد

– مبارک باشه داداش

با بدخلقی کنارش زدم

– چرت نگو ، مجبور شدم عقدش کنم دختره پتـ…

با گشاد شدن چشمای نیما به خودم اومدم و نفسمو دادم بیرون اونم نفسشو داد بیرون  و  دستی به شونم زد

– بیخیال داداش بهش نمیاد دختر بدی باشه

پوزخندی زدم

– هه ، آره همینطوره

به دیوار تکیه دادم و دستی به گوشه لبم کشیدم

– یسنا کجاست؟

دستشو رو شونم گزاشت

– با پویان هماهنگ کردم بردش خونه پیش خاله

با خارج شدن دختره و عموشو سرهنگ از اتاق صاف ایستادم و به سرهنگ نگاه کردم که خودش منظورمو فهمید و به پرونده تو دستش اشاره کرد

– خیالت جمع پسرم به شکایتت رسیدگی میشه الانم میتونین برین

سر تکون دادم و راه افتادیم اون دختره هم اومد دنبالمون

به حیاط پاسگاه رسیده بودیم که توجه ام به مانتوی کهنه وپوسیده اش جلب شد

حواسش جای دیگه ایی بود که با شنیدم صدام نگاهم کرد ،  با پوزخند بهش اشاره کردم

– حداقل جای چیزی که دادی یه مانتو درستو درمون میگرفتی

سرشو با ناراحتی پایین انداخت که بی توجه بهش نیمارو که کمی جلوتر بود صدا زدم

– اینو ببر خونه کلید خونتم بده برم دوش بگیرم بیا دنبالم

سر تکون  داد و کلیدی بهم داد

دستی برای تاکسی بلند کردم و سوار شدم

حمام کرده و آماده تو اتاق نشسته بودم که صدای آیفون خبر ازاومدن نیما میداد بلند شدم و بعد از چفتو بست کردن در خونه رفتم پایین وسوار ماشین شدم

– برون سمت مزون هدیه

سر تکون داد انقد که برای یسنا ازاون مزون کادو خریده بودیم دیگه ازبر بود آدرسشو

نیم ساعت بعد هردو تو مزون بزرگ مورد علاقه دلبرکم بودیم

یه باکس قلبی شکل چوبی سفارش دادم که کفشو پوشال گزاشت و داخلشو تا نیمه با انواع شکلات پر کرد و بیستا گیره رنگارنگ رو همراه  یه زوج خرس پارچه ایی بین شکلاتا جا کرد

– خوب آقای راد چیز دیگه ایی نیاز ندارین؟

به دسته گل رز قرمزی که با ربان سفید تزئین شده بود اشاره کردم

– اون دسته گل هم همراه چنتا لاک خوشگل بدین

تکخنده ایی کرد و جعبه ایی لاک رو میز گزاشت و با دقت مشغول وارسیشون شد

– اوه معلوم حسابی یسنا خانم از دستتون شکاره

با لبخند سر تکون دادم

 – لاک ها هم میزارم تو باکس

در باکس با دوتا ربان بسته میشد که خیلی زیبا با ربان ها گره پاپیون شکلی زد و بعد از حساب خریدارو دستم داد

کمی خرید هم برای خونه انجام دادم و دوتا جعبه شیرینی هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه

در خونه رو که باز کردم و خریدارو که نصفشونو نیما میورد همون جلوی در گزاشتمو شیرینی هم بهش سپردم و دسته گلو رو باکس گزاشتم و سمت سالن که سرو صدای پویان از اونجا میومد رفتم

یسنا تو بغل پویا نق نق میکرد

– عمو چرا به بابام زنگ نمیزنی؟

پویان اخم نمایشی بهش کرد

– یسنا دو روزه داری بد اخلاقی میکنی

صدای طفلم بغض دار شد

– خوب زنگ بزن من صدای بابامو بشنوم قول میدم آروم بشم

لبخندی زدم

– چرا صداش وقتی خود باباش اومده تا نق نقای دخترکشو به جون بخره؟

پویان با شنیدن صدام که آخرین بار دیروز تو کلانتری باهاش صحبت کرده بودم یسنارو زمین گزاشت و من قدمی سمتش برداشتم

لرزیدن چشمای آبی دخترکمو دیدم

– بابایی … دِ …لم برات تنگ شده بود

لبخندیبه روش زدم و مقابلش زانو زدمو ودسته گلو دستش دادم و با یه حرکت گره باکسو باز کردمو در باز شدشو مقابلش گرفتم

– بابا اومده منت کشی با گلو شیرینی

به گیره ها و لاک هاش اشاره کردم

– و کلی گیره و لاک های رنگاوارنگ

چند ثانیه میخ صورتم شد و کار بعدی که انجام داد باعث شد جابروهام بپره تو موهای مشکیم

با دست باکسو گرفتو پرتش کرد سمت راست و دسته گلم همین طور

– اومدی چکار کنی؟ واسه چی الان اومدی؟ برو همونجا که بودی، برو بیمارستان ، برو سر کار ، برو پیش مریضات

 انگار غیر از من پویانو نیما هم شکه شده بود و من نگاهم چفت قطرات درشت بلوری بود که از چشمای نازنین دخترم افتاد تو یقش

– تو منو دوست نداری ، تو هم مثل مامان منو نمیخوای ، مثل مامان دوستم نداری

جیغاش مامان رو از هفت دل خواب کشونده بود تو سالن . سابقه نداشت این پرخاشگری ها از یسنا

سابقه نداشت این پرخاشگری ها از یسنا

جیغ بلندتری زد وبه راهرو خروجی سالن اشاره کرد

– برووووو بیــرونننن

انقد جیغش بلند بود که واسه لحضه ایی ترسیدم حنجره اش پاره شه

دلم با دیدن حالش به درد اومد انگار یکی قلبمو چنگ انداخت

 غمگین نگاهش کردم و بی هوا تو بغل کشیدمشو بی توجه به دادو بیدادش دستیو که هنوز به راهرو اشاره میکرد بوسیدم که با جیغ دست مشت شدشو تو کمرم کوبید

– نکن باهات قهرم ، تو همش منو اذیت میکنی

شونشو بوسیدم

– من اشتباه کردم بابایی

پاهاشو تکون داد و تقلا کرد تا رها بشه

– نمیخوام . بزارم زمین ، بغلم نکن

 نفس عمیقی کشیدم

– ببخشم زندگیم ، بابایی رو ببخش ، من برات کادو گرفتـ…..

هنوز فرصت تمام کردن جملمو پیدا نکرده بودم که بغض یسنا پر سروصدا شکستو مشتای پشت سر همش رو شونو کمرم نشست

– نمیخوام بابا ، نمیخوام ، کادوهاتو نمیخوام ، هدیه نمیخوام ، گیره و لاکو عروسک نمیخوام، گل نمیخوام ، شکلات نمیخوام

دستای کوچولوشو رو صورتم گزاشت و من به صورت خیسش که مظلومانه نگاهم میکرد نگاه کردم

– من هیچی نمیخوام بابایی ، فقط تورو میخوام ، فقط بابامو میخوام اما تو دو روزه منو ول کردی ، من دو روزه نخوابیدم ، دو روزه منتظرم بیای تا بغلم کنی بابایی

صورتمو محکمتر گرفت

– میفهمی بابا؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود ، عمو نمیزاشت باهات صحبت کنم ، من نه پول میخوام نه لاک فقط میخوام تو پیشم باشی

گونه نرمشو به صورتم چسبوند

– ترسیدم تنهام بزاری ، ترسیدم مثل مامان تنهام بزاری

قطرلت اشکش یکی پس از دیگری رو گونش جاری شدن و اینبار تو بغلم بی صدا گریه کرد

آروم کمرشو نوازش کردم

– این رسم مهمان نوازیه بابایی؟ با گریه میای پیشواز بابای خسته ات؟

سرشو بیشتر تو سینم فرو برد منم پشتشو بیشتر نوازش کردم

و به قدم زدنم تا آروم شدنش ادامه دادم

انقد نق نق کرد که خوابش برد و سپردمش دست پویان

نیما که داشت خرتوپرتای رو زمینو جمع میکرد رو مبل نشست که صدای مامان از آشپزخونه بلند شد

– نیماا، پویا بیاین شام بخورین

میدونستم قطعا اونا شام خوردن و الان برای ما گرم کرده اما انگار قرار نبوددامشب شام از گلوم پایین بره

نگاهی به کباب تابه ایی تو بشقاب مقابلم که حتی با وجود گرم شدن دوباره اش هم بوش اشتها برانگیز بود انداختم وتکه ایی از گوشت رو لای یه تیکه نون گزاشتم و گازی ازش گرفتم

مامان دو لیوان نوشابه مقتبلمون گزاشت وبشقابی برنج تازه دم کنار بشقاب نیما گزاشت

– با برنج بخور یادمه غذای نونی دوست نداشتی

نیما لبخند کمرنگی زد

– ممنون خاله

کبابشو رو برنج گزاشت و با سالاد مشغول خوردن شد

– با این وضع ادامه بدی هم برای خودت بده هم این بچه طفل معصوم

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به حرفش اعتنایی نکنم و عوضش لقمه ایی تو دهنم چپوندم

– تا کی میخوای لج بازی کنی؟ من مادرتم پویا

لیوان دوغمو سر کشیدم که نیما پی به عصبانیم برد و دستشو رو دست مامان گزاشت

-خاله الا….

مامان با عصبانیت دستشو از زیر دست نیما بیرون کشید

 – ساکت شو . تو که از اینم بدتری . همین تو بیشتر از پویای من داغ رو دل نجمه میزاری

نیما نزدیک بود بخنده اما دستشو به گوشه لبش کشید تا خندشو کنترل کنه و گونه مامانو بوسید

– خاله چرا قاطی میکنی قوربونت ؟ من که حرفی نزدم . اصلا شما بگرد دنبال یه دختر خوب پیدا کن نامرده اونکه نگیره

نشست پشت میز و تند تند مشغولخوردن غذا شد چون خوب مطلع بود که باز منو مامان دعوای سختی در پیش داریم

– پویا دختر سمیه خانم تازه درسو دانشگاهش تموم شده ،دختر خوبیه نظرت چیه

کلافه نگاهمو دور تا دور آشپزخونه گردوندم – مامان تمومش کن . من نه زن میخوام نه ازدواج باز شما نگاهت به ما افتاد احساساتت غلیان کرد؟

نیما ممنونمی زیر لب گفت سوئیچ ماشینی که هنوز تو خیابون های پایین شهر جا مونده بود رو برداشت تا بره ماشینو بیاره

– پویا گناه من مادر چیه که باید داغ ندیدن عروسی پسرم به دلم بمونه؟

چشامو باریک کردم و بخ صورت تپلو سفیدش نگاه کردم

– مامان شما جز من یه پسر مجرد دیگه هم داری بی زحمت آسیناتو واسه اون تا آرنج بزن بالا

به سر تا پام اشاره کرد

– تو که بزرگتری فهمیده تری من از پست بر نمیام اونم میگه تا داداش بزرگم مجرده من ازدواج نمیکنم

چشامو درشت کردم

– چی چیو مجرده؟ من قبلا یه بار ازدواج کردم شما هم بودین حالا نوبت پویانِ

رو صندلی پشت میز نشست و سرشو تو دست گرفت

– آخه من چه گناهی به درگاه خدا کردم که تو نصیبم شدی؟ چرا باید زجر بکشم؟ تاوان چیو بدم؟ بَسَم نیست؟ به خدا قسم اگر میدونستم بعد از رفتم محمود ( همسرش، پدر پویا) شما انقد اذیتم میکنین منم با اون خدابیامرز میمردم

لبمو گاز گرفتم

– مامان تروخدا بس کنین ، دور از جون عزیزت این حرفا ، من با پویان صحبت میکنم

 – پویا من پیرزن امروز فرداست که کنج همین خونه ایی که بابات تو حیاطش ازمون جدا شد بیفتم بمیرم…. امروز فرداست که گوشیت زنگ بخوره و بهت خبر بدن مامانت مرده بیا سرخودنه تحویلش بگیر اونوقت چرا باید هممون به چوب اون زن هرجایی رونده بشیم

صدای مامان لحضه به لحضه بیشتر اوج میگرفت و من نگران تر میشدم

با التماس نگاهش کردم و با دست اشاره کردم صداشوبیا ه پایین

– مامان تروخدا ، آرومتر مامان

سرکی تو راهرو کشیدم و با ندیدن یسنا نفس آسوده ایی کشیدم و رفتم سمت اتاق پویانو با دیدن دخترکم که بی توجه به هیاهوی تو آشپزخونه آروم چشم بسته بود نفس آسوده ایی کشیدم

گوشه چشممو با انگشت اشاره خاروندم و لحافو کمی روش بالاتر کشیدم و به پویان نگاه کردم

– حواست باشه نیاد بیرون تا من مامانو آروم کنم

سر تکون داد و باز سرشو تا خرخره تو مجله آرایشیش فرو برد

در اتاقو آروم بستم و برگشتم تو آشپزخونه و باز درو بستم

– مامان من ، عزیز من مشکل کجاست ؟ اگر بحثت ازدواجه که من یه بار زن گرفتم ، من یه بار ازدواج کردم و حاصلش تو اون اتاق خوابه ، چندبار قراره بهم سروسامون بدی

با شنیدن صدای مامان با خودم فکر کردم ، چه خوب شد درو بستم؟

 – اسم اونو گزاشتی زندگی؟ صبح تاظهر مطبی خبر از دخترت که تنها با یه پرستار خونست رو نداری ، باید زن بگیری

– مامان من ، عزیز من ، خانوم من ، بزرگ من به پیر قسم به پیغمبر قسم به خودِ خدا قسم زندگیم تا وقتی که تو  با هر بار اومدن من به این خونه این بحث مزخرفو باز نکنی حالم خوبه . زندگیم عالیه من از کارم راضیم ، زندگیمو دوست دارم ، عاشق دخترمم دیگه چی میخوام؟

ناراحتی تو چشماش به جریان افتاده بود مثل براق شدن تیله های قهوه اییش از اشک

– اینکه میخوام واسه پسرم زنو برای نوه ام مادر بیارم بده؟ پویا تو هنوز داری داری با خاطرات آذر زندگی میکنی

تاب ناراحتیشو نیوردم و قدمی جلو گزاشتمو دستمو دور هیکل تپلش حلقه کردم

– پسرت قربونت بره تو واسه پسرت زن بیاری مگه واسه نوه ات مادر میشه؟ من زن نخواستم فدای چشات بگرد ببینم واسه دخترم مادر پیدا میکنی؟؟

همونطور که بغلش کرده بودم بوسه ایی روی موهاش زدم

– مامان به تار موت قسم آذر همه خاطراتشو با خودش برد

ناراحت سرشو پایین انداخت و به شامم اشاره کرد

-بخور

پشت میز نشستم و مشغول خوردن شام شدم

(آناهیتا)

ساعت ده شب بود که در خونه باز شد و همون مرده که از سرگرد تو پاسگاه شنیده بودم فامیلش رادِ همراه یه دختر کوچیک که  بغلش بود اومد داخل و بی توجه به منی که هنوز با همون مانتو و شلوار پاره ایستاده بودم بچه رو برد تو اتاق و بعد اومد بیرون و رو مبل تک نفره ایی نشست

– منو دخترم تو این خونه تنها زندگی میکنیم. نقش تو خدمتکار خونه میشه  و وظیفت انجام کارای خونه و کارای شخصی منو دخترمه

متعجب نگاهش کردم یعنی با این حرفاش داشت رُک میگفت من خدمتکار اجباریشم ، خدمتکار اجباری راد و دخترش

سکوت کردم که ادامه داد

– اینجا خبری از نازو نوازش نیست باید از صبح کار کنی تا شب خبری از حقوق پول هم نیست کار میکنی منم اجازه میدم تو خونه ام بخوری و بخوابی نمیخوای هم هریییی

غرورم خرد شد

– هی با توام میخوای بری یا میمونی؟

حتی روم نمیشد سرمو بالا بگیرم فقط سرمو تکون دادم

پوزخند عصبیی زد که صداشو شنیدم

 – اون صیغه مسخره و اسم مزخرفت که رفت تو شناسنامه ام فقط یه نمایش مسخره بود که من عروسکش شدم و شما عروسک گردون

بغض کردم اما حرفی نزدم حق داشت اما منم تقصیری نداشتم

صداش محکمتر شد

– صبح ساعت هفتو نیم باید صبحانه آماده باشه نهار ساعت یکو نیم ، شام ساعت 9 . هرکی اومد اینجا تو مثل یه خدمتکار خوب پذیرایی میکنی ، حق بیرون رفتن از خونه هم به هیچ عنوان نداری

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 22 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 34,911 بازدید
  • 36 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=17414
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
  • Parmjda
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 5:24 ب.ظ

    علیههه

  • مدیا
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 6:06 ب.ظ

    خیلی رمان عالی هست..⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩🌹🌹😍😍

  • فاطمه
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 7:31 ب.ظ

    خیلیییییییییییییی عالیههههههه😻😻😻😻😻😻♥️

  • زیبا
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 7:38 ب.ظ

    واقعا حرف نداشت دستتون درد نکنه پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش عاشقش میشین

  • زیبا
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 7:39 ب.ظ

    من که عاشق پویا شدم

  • پرنیان
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 8:27 ب.ظ

    واقعا عالیه،خلی هم جنجالی، هر دفعه که میاد اوضاع آروم بشه،یه طوفانی به پا میشد

  • zahra
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 8:32 ب.ظ

    خیلی خیلی عالیییی😍💋❤❤❤❤

  • zahra
    پنج‌شنبه 8 اکتبر 2020 | 8:33 ب.ظ

    خیلی خیلی عالیییی😍💋❤❤❤❤😍

  • Memo jak
    جمعه 9 اکتبر 2020 | 8:17 ق.ظ

    عالي فوقلعاده است من كه عاشق اين رمانم

  • Memo jak
    جمعه 9 اکتبر 2020 | 8:29 ق.ظ

    خدمتكار اجباري حرف نداره عاليه….

  • Sheyda
    شنبه 10 اکتبر 2020 | 7:24 ق.ظ

    عالی بود و حرف نداشت من خیلی این رمان رو دوست داشتم.بهترین رمانی بود که تو عمرم خونده بودم.

  • Sheyda
    شنبه 10 اکتبر 2020 | 7:25 ق.ظ

    خیلی خفن بود

  • Panikarimi
    شنبه 10 اکتبر 2020 | 9:39 ق.ظ

    من خوندم خیلی قشنگ بود کتاب دومشونم خیلی عالیه دارم میخونم

  • Sheyda
    شنبه 10 اکتبر 2020 | 11:28 ق.ظ

    خیلی شبیه به واقعیت بود جوری که من حس میکردم خودم اونجا حضور دارم

  • ghader4527
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 10:14 ق.ظ

    عالی بود وقتی داستان رو میخوندم احساس میکردم که من هم اونجا حضور دارم وعاشق شخصیت پویا شدم دکتری که هم مغرور بودوهم مهربان

    داستانی که من هرروز دوست داشتم بخونمش ولذت ببرم

  • Elina
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 1:38 ب.ظ

    Veryyyyy goooooggg🌹❤❤❤❤تا حالا رمان به این قشنگی نخونده بودم دست نویسندش درد نکنه

  • Fateme
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 1:51 ب.ظ

    وای عالیه .پیشنهاد میکنم بخونید عاشقش میشید😉

  • shahla
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 2:07 ب.ظ

    عالی بود عزیزم چشات خسته نباشن بابت این این رمانی که نوشته بودی

  • sara
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 2:08 ب.ظ

    خیلی قشنگهههههه
    عالییییی 😍😍😍😍😍😍
    😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘

  • gisha
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 2:14 ب.ظ

    خداروشکر

  • مریم
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 3:09 ب.ظ

    این رمانو حتما بخونید انقدر که این انا گناهیه طفلک فرشته رو زمین من عاشقشم💐ممنون نویسنده جان🌷🌷🌷

  • دنیا
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 3:11 ب.ظ

    بهترین رمانی ک خوندم این رمان بود واقعا خیلی عالیه ❤❤❤❤ حتما این رمان باید ۱۰۰۰ بار خوند هر چند بار بخونی بازم کمه

  • Fatima
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 4:28 ب.ظ

    خیلی عالی بود خسته نباشی 🌸💚💛
    پیشنهاد میکنم حتما بخونید ✨

  • Fatima
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 4:30 ب.ظ

    خوشحال ام اطلاعات عمومی بالایی دارم
    شخصیت های جذاب
    قلم فوق العاد

  • ساناز
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 6:22 ب.ظ

    عالیییییی بود عالی

  • ساناز
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 6:22 ب.ظ

    عالی بود

  • Samaneh
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 7:03 ب.ظ

    رمانتون عالی بود واقعا خسته نباشید .اصلا قابل حدس نبود چی میشه .محشر بود😘😘😘😘

  • هاله
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 7:50 ب.ظ

    عالی بود

  • هاله عسگر
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 7:51 ب.ظ

    عالی بود

  • bahareh _kiani 59
    دوشنبه 12 اکتبر 2020 | 9:58 ب.ظ

    رمان خدمتکاراجباری خیلی قشنگ بود ممنون

  • الی
    سه‌شنبه 13 اکتبر 2020 | 9:23 ق.ظ

    👌👌👌👌

  • فاطیما
    چهارشنبه 14 اکتبر 2020 | 9:18 ق.ظ

    عالی بو د من که خیلی دوست داشتم

  • فاطیما
    چهارشنبه 14 اکتبر 2020 | 9:18 ق.ظ

    عالییی بود من که خیلییی دوست داشتم

  • طاهره
    چهارشنبه 14 اکتبر 2020 | 3:02 ب.ظ

    😍😍😍😍عالییییی

  • طاهره
    چهارشنبه 14 اکتبر 2020 | 3:03 ب.ظ

    این رمان محشره …. مطمئن باشید از خریدش پشیمون نمی شید

  • Tahreh
    چهارشنبه 14 اکتبر 2020 | 3:05 ب.ظ

    بالاخره نظرم ارسال شدددد،،،خیلییییی عالیههههه،دلم ب اش تنگ شد،یادش بخیر-😥😥😥😪😪😪😪

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.