| Sunday 27 September 2020 | 14:34
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان جاذبه عشق نوشته ی پریسا.ق

  • جمعه, 12 ژوئن 2020
  • 11:29 ق.ظ
رمان جاذبه عشق نوشته ی پریسا.ق

هزار تومان30


 

توضیحات

رمان جاذبه عشق نوشته ی پریسا.ق

ژانر:عاشقانه اجتماعی

خلاصه:

دختری از جنس حوادختری شکست خورده با یادگاری از روزهای شکستش.پسری از جنس آدمپسری مغرور با قلبی از جنس سنگ.دو انسان با دنیایی متفاوتدو آدم که  با نفرت وارد زندگی یکدیگر میشوند و عشقی عمیق به وجود می‌آورند.
(عاشقانه‌ای که با نفرت آغاز میشود)رمانی عاشقانه با چاشنی کل‌کل
پایانی غیرقابل پیش‌بینی….

باعکس وتصویرسازی عکس شخیت ها

مطالعه رایگان:

مقدمه

من همه چیزرا ازچشمانت می خوانم

ازآن دو گوی مشکی

ولی حرفانت تلخ است

چشمانت به من می گویندعاشق من هستی

ولی کلماتی که از دهانت خارج می شوند برعکس این را ثابت می کنند

وتونمی دانی باهرکلمه که می گویی من یک صدای شکستن ازسمت چپ قفسه ی چپ سینه ام می شنوم

صدای شکست قلمب است

چطورقلبی که خودت درآن پادشاهی می کنی را می توانی بشکننی؟!!!

زیر لب زمزمه میکنم : من تلاش کردم بفهمم تو عاشقم هستی یانه!؟ نه اینکه بفهمم عاشقم که نیستی هیچ بلکه تنها حسی که به من داری تنفر است!

این تنفر از کجا ریشه میگیرد ای جانان من؟

با صدای بلند آلارم گوشیم  مثل فشنگ از جا پریدم و شروع کردم به صدا کردن سوگند  :سوگی،سوگی،اه سوگی بلند شو دیگه دیرمون شدااااااااااا  غلتی تو جا زد و برگشت سمتم لای پلکاشو باز کرد

-کوووووفت سوگی تو چرا نمیخوای آدم بشی و اسم من رو درست صدا کنی؟بعدم چته کله صبحی صداتو انداختی سرت؟ در حالی که به سمت در میرفتم جوابشو دادم؛ :پاشو چرت و پرت نگو،کله صبح کجا بود؟ساعت۱۰صبحه،بعدم مگه قرار نبود امروز بریم عشق و حال؟؟  همین که جملمو تموم کردم چنان پرید پایین تخت که گفتم پاهاش شکست -واااااااای اصلا یادم نبود خوب شد گفتیااااااااااا :من میرم حموم یه حوله بهم بده زیادیم سروصدا نکن که مامان اینا بیدار نشنا انگشت اشارشو سمتم گرفت و تهدید وار گفت؛ -بهت گفته باشما دوساعت لفتش نمیدیا زود بیا بیرون که منم میخوام برماااااااا :خیل خب بابا چرا جوش میاری؟؟؟  بعدم راه افتادم سمت حموم،سوگند دختر خاله ی منه خیـــــــــــــــلی واسم عزیزه،از بچگی باهم بزرگ شدیم و تا الان که۲۲سالمه باهم هستیم مثل دوتا خواهر سوگند ۹ماه از من کوچیکتره،یه دوشه یه ربعه گرفتمو موهامو تو حموم شونه زدمو اومدم بیرون که دیدم بلــــــــــــه،سوگند خانوم صبحانه رو هم آماده کرده در حالی که حوله رو دور سرم میبستم که آب موهام خشک بشه خطاب به سوگند گفتم؛  :به به چه کردیـــــــــــــا خانوم کدبانو،دو دیقه اومده بودیم خودتونو ببینیمااااااا  همونجوری که مشغول ریختن چای بود جوابمو داد؛

-چیکارت کنم دیگه جز دردسر که چیزی نداری   یدونه محکم زدم به باسنش  :ببین نمیزاری باهات مثل ادم حرف بزنما بس که خودت کرم داری  شکلکی واسم در اورد و مشغول خوردن صبحانمون شدیم بعد صبحانه سوگل به سمت حموم پرواز کردو منم مشغول جمع کردن وسایل صبحانه شدم۲۰مین بعد سوگل هم اومد بیرون و حاضر شدیم من یه مانتوی عبایی حریر مانند چهارخونه سفید مشکی با شلوار و شال مشکی پوشیدمو رفتم سراغ آرایشم یکم کرم پودر زدم مژه های بلندم رو حسابی ریمل زدم که به چشم بیاد همه میگفتن که مژهام خوشگلن چون خیـــــــلی بلند بودن و در آخر هم یه رژ کالباسی زدم و موهام هم یه طرفه ریختم تو صورتم و باقیش رو با کلیپس بالای سرم جمع کردم و نگاه نهایی رو تو آینه به خودم انداختم خوب شده بودم من خیـــــــلی زیبا نبودم یه چهره معمولی داشتم چشم و ابرو مشکی چشمام درشت و مژه هام بلند بود بینی استخونی و لبای قلوه ای که قیافمو تو دل برو کرده بود در کل از چهرم راضی بودم چشم از آینه گرفتمو منتظر سوگل شدم که کاراش تموم بشه  سوگل هم یه مانتو جلو باز مشکی و شلوار مشکی و شال آبی کاربنی پوشیده بود ومشغول آرایشش بود سوگل خوشگل بود و برخلاف من بور بود چشمای قهوه ای عسلی و ابروهای قهوه ای بینی یکم گوشتی و لبای خوش فرم که چهرشو زیبا کرده بود چهرش جذاب بود

 -خوردیما تموم شدم :نیست که خیلیم خوردنی هستی آخه -خوبه خوردنی نیستم که یه ساعته زل زدی بهم   :داشتم به این فکر میکردم که خدا لابد گلش اضافه اومد گفته یه سوگل هم خلق کنم گلا حروم نشه   بعدم با سرعت سوییچ و کیفمو برداشتمو فرار کردم جلو در حیاط که یدونه محکم با کیفش کوبوند تو سرم :هوی چته وحشی سرمو شکوندی

-حقته تا تو باشی که چرت و پرت نگی واسه خودت جوابی ندادم و کفشای مشکیمو پوشیدم و سوار ماشین شدیم  راه افتادیم سمت دروازه قرآن(شیراز) امروز اولین روزی بود که گواهینامه گرفته بودم و میخواستیم با سوگل کلی خوش بگذرونیم خوبیشم این بود که پدر جان بنده و پدرجان سوگل واسه یه هفته رفته بودن شمال و ما خونه سوگل اینا بودیم و راحت بودیم واسه دور دور با ماشین پدرجان پخش رو روشن کردم و صداش هم تا آخر زیاد کردم و یه آهنگ تر کیه ای گذاشتم که حسابی عاااااشقش بودم و با سوگل با آهنگ یک صدا و بلند میخوندیم و کلیم مسخره بازی در میاوردیم و هر ماشینی که از کنارمون رد میشد یه جور خاصی نگامون میکرد :ملت دیوانه شدنا سوگل چرا اینجوری زل زدن به ما خدا شفاشون بده  بد هم با چشم به ماشینا اشاره کردم

-ملت دیوونه نشدن گیلدا جان اونا دارن به دلقک بازیای ما دوتا دختر تنها تو ماشین نگاه میکنن :وااا مگه ما جرم کردیم آخه خب چهار دیواری اختیاری اصلا هر کاری که دوست داشته باشیم انجام میدیم به کسی چه مربوط  سوگل با صدای بلند زد زیر خنده -گیلدا اون خونست که میگن چهار دیواری اختیاری نه ماشین رو :چرا دیگه ماشینم میشه گفت بابا ببین اینم چهار گوشش بعدم با دستم ب دو طرف و عقب جلوی ماشین اشاره کرد

 -باشه بابا اصلا هر چی تو بگی بزار آهنگمونو گوش کنیم  :بچه پروو

 -خودتی

دیگه تا زمانی که برسیم به دروازه قرآن حرفی نزدیم و دوباره مشغول دیوونه بازیمون شدیم. اینجا زیاد میومدیم البته با خانواده هامون و این اولین باری بود که منو سوگل دوتایی با ماشین اومده بودیم.دیگه رسیده بودیم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و با سوگل راه افتادیم،دروازه قرآن جای فوق العاده قشنگی بود مخصوصا تو شب که تمام چراغ هارو روشن میکردن بی نظیر میشد اما خب روزش هم زیبا بود  کلی گشتیم و تو جاهای مختلفش کلی عکس از خودمون گرفتیم،خدای اعتماد به نفس که میگن من و سوگلیم دیگه هزار جور دلقک بازی در آوردیم و عکس گرفتیم خیـــــــــــلی خوش گذشته بود تا اینجا :سوگی

 -ای کوفت سوگی مامان بابای من این همه زحمت کشیدن برای من اسم انتخاب کردن بعد تو اونو به گند کشیدی کــــــــــــه دستامو جلوش به حالت باد زدن تکون دادم :چته بابا چرا دوباره رم کردی تو؟بعدشم خاله اینا واسه انتخاب اسمت زیاد زحمت نکشیدن زحمت اصلی رو واسه درست کردنت کشیدن یدونه کوبوند تو سرم

-بیشوووووووووور، دختر هم مگه انقد بی حیا میشه آخه؟؟؟؟؟ :بی حیا چیه بابا؟من فقط حقیقت رو بهت یادآوری نمودم -حقیقت بخوره تو سرت :سوگل جدیدا خیلی بی تربیت شدیاااااااا -شما به بزرگواری خودت ببخش خانوم کل ادب :چون تویی ندید میگیرم ولی دفعه آخرت باشه هااااا

-خیلی پرویی بخداااااا :کمال همنشین در من اثر کرد بعدم بدون توجه بهش راه افتادم سمت ماشین

-کجا داری تشریف میبری ایشالا؟ :بریم یه جا یه چیزی بریزیم تو این خندق بلا که حسابی خالی شده سوگل دستی به شکمش کشید و گفت؛ -آخ که گل گفتی منم بدجوری گشنمه سوار ماشین شدیم و حرکت کردم -حالا کجا میخوای ببری مهمونم کنی؟ :سوپرایزه -إ نه بابا تو مگه سوپرایز کردن هم بلدی؟؟؟ :بــــــــــــله که بلدم -ما که چیزی ندیدیم :مشکل از چشماته بعد هم پخش رو روشن کردم و صداشم تا ته زیاد کردم (غوغا میکنم از آرش اپی و مسیح) حدود یه ساعت بعد رسیدیم ماشین رو بردم داخل پارکینگ رستوارن و با سوگل حرکت کردیم سمت رستوران

-واااااااااای گیلدا دمت گرم اینجا عااااااااااااااااالیه دختر :چی فکر کردی تو من همیشه دنبال جاهای تاپ و ناب هستم عزیزم بعد هم قری به گردنم دادم و رفتم داخل  رستوران واقعا زیبایی بود داخل شدیم و رو یکی از تخت ها نشستیم و تا گارسون منو رو بیاره کل رستوران رو از نظر گذروندم سقف های گنبدی شکل سفید رنگ که نقاشی های ترنجی با رنگ های زیبایی روش انجام داده بودن دیوارهاش به اندازه یک متر کاشی کاری آبی انجام داده بودن و بقیه   آجر نماهای کوچیک کرده بودن کف هم کاشی کرمی رنگ بود دقیقا وسط رستوران یه چاه خییلی خوشگل بود که لبه هاش رو انواع غذاهای محلی شیراز رو گذاشته بودن و یه قر قره چوبی خوشگل که با پایه های چوبی دو طرف چاه بود نمای خاصی به رستوران داده بود اطراف چاه رو هم تخت های چوبی برای نشستن چیده بودن در کل فضاش زیبا و آرامشبخش بود -دوساعته به چی چشم دوختی تو؟؟؟ :به فضای قشنگ اینجا،خیلی معماریش قشنگه -آره واقعا جای شیکیه،کلک تو اینجور جاهارو از کجا پیدا میکنی؟؟ دستامو تو هوا تکون دادم و با لحن این دختر لوسا جوابشو دادم :با آقامون اومدم

 -شما و آقات باهم غلط کردید :اونوقت چرا؟؟؟

 -تو آقا داشته باشی و من بی خبر باشم؟؟؟ :دیگه پیش اومد عزیزم پس فردا گندشم در میاد سوگل متعجب گفت؛ -چه گندی؟؟؟ به شکمم اشاره کردم :این گند بعدم بلند زدم زیر خنده

 -تو به دلقک هم دوتا سور زدیا دختر :اوچیکتم همون لحظه گارسون برای گرفتن سفارشا اومد جفتمون هم شیشلیک با مخلفات سفارش دادیم و گارسون هم رفت  :میگم سوگل تو امروز به قصد نابودی من اومدیا،این همه غذا حالا چرا شیشلیک؟؟؟ -مگه آدم چندبار مهمون دختر خالش میشه؟نمیشه که تعارف کنه آخه ناراحت میشه دختر خاله جان،بعدم توام خودت همونو سفارش دادیا :دختر خاله جان غلط بکنه با طایفه شوهر ندیدش،توقع داشتی بشینم شیشلیک خوردن جنابعالی رو تماشا کنم؟ سوگل پقی زد زیر خنده

-خدا نکشتت  تو چیکار اون بدبختا داری حالا؟؟؟ :بالاخره حرصمو باید سر یکی خالی کنم دیگه همون لحظه غذاهامون رو آوردن و روی تخت چیدن گارسون؛چیزی لازم ندارید خانوما :نه ممنونم مشغول خوردن شدیم البته ناگفته نمونه که قبلش کلی از غذامونو رستوران و غیره عکس گرفتیم آخر سر هم که گارسون صورت حساب رو آورد حتی از اونم عکس گرفتیم و واسه اینکه مبلغ قشنگ به چشم بیاد یه رژ از کیفم در آوردمو دورش و قلب کشیدم بعدم از پول و صورت حساب عکس گرفتیم کلی هم خندیدیم،کل رستوران نگامون میکردن دیگه دل از عکس گرفتن و رستوران کندیم و بعد از حساب کردن اومدیم بیرون و رفتیم سمت پارکینگ -میخوای بری خونه؟ در حالی که درماشین رو باز کردم گفتم؛ :نچ امروز قراره تا شب خوش بگذرونیمااااا

-ایول دمت گرم سوگل سوار شد و حرکت کردم سمت خروجی پارکینگ که…

بَردیا؟

ادیر شد،دیر شد ببین هزار دفعه بهت گفتم زودتر آماده شو الان دیر میرسیم بدقول میشیم دیگه :وااای بردیا چته تو چرا انقد استرس گرفتی؟ -اصلا هم استرس ندارم فقط دلم نمیخواد پیششون بدقول بشیم و نمیخوام همکاریشونو باهامون قطع کنن :نگران نباش بدقول نمیشیم،هنوز نیم ساعت دیگه وقت داریما دیگه چیزی نگفتم،فقط سعی میکردم که زودتر برسم پامو گذاشته بودم رو گاز و از بین ماشینا لایی میکشیدم،علی که بدجوری از رانندگی من ترسیده بود دستشو گذاشته بود رو داشبورد و همش میگفت؛ :وای بردیا آروم حواستو جمع کن مگه میخوای به کشتنمون بدی که اینجوری رانندگی میکنی؟ -ساکت باش علی که دق دلی دیر اومدنتو سرت خالی میکنما علی دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت؛ -اصلا من غلط کردم ببخشید داشتم بهش نگاه میکردم که یهو با دادش برگشتم جلو رو نگاه کردم داشتم میزدم به یه کامیون :چته بردیا تو امروز قصد کردی منو به کشتن بدیا -یکی از ارازل کمتر :اونوقت جواب آرزو رو کی میده؟ -من جوابشو میدم تو نگران دختر خاله من نباش :دختر خاله جنابعالی زن بندستا دیگه رسیده بودیم به رستوران محل قرارمون میخواستم از در پارکینگ برم داخل که…  گیلدا؟  یه ماشین پیچید جلو خواست بیاد داخل بهش چراغ دادم که بره عقب تا من برم بیرون ولی حتی یه سانتم حرکت نکرد،در عوض چراغ داد که مثلا من برم عقب -چرا وایستادی پس گیلدا؟ :چیکار کنم؟نکنه توقع داری از روش پرواز کنم؟ -نخیر بی مزه خانوم نمیگم پرواز کن،میگم برو عقب بیاد داخل بعد بریم دیگه :نه بابا توچقد باهوش هستی دختر،اینو خودم نمیدونستما -بی مزه در حالی که شیشه ماشین رو دادم پایین و دستمو از شیشه بردم بیرون و اشاره کردم که بره عقب جواب سوگل رو هم دادم :اولا که خودتی،دوما من عقب نمیرم چون من داشتم میرفتم بیرون و این جلو راهمو گرفت بعد هم به ماشین روبروکه یه لامبورگینی زرد رنگ بود اشاره کردم،معلوم بود واسه از ما بهترونه ها کنجکاو شدم راننده الاغشو ببینم شیشه های ماشین دودی بود و داخلش واضح معلوم نبود ولی میشد تشخیص داد که راننده و سرنشین هر دو پسر هستند که راننده شیشه رو کشید پایین و گردنشو یه کوچولو خم کرد سمت بیرون که بازم چهرش معلوم نبود با صدای بلند گفت؛ -نمیبینی چراغ میدم که بری عقب؟؟؟ منم متقابلا صدامو بردم بالا گفتم؛ :منم چراغ زدم برو عقب ولی تو نفهمیدی،حالا هم بکش عقب ماشین رو که رد شم -میری عقب یا خودم بفرستمت عقب :عمرا اگه برم

-پس خودت خواستیا بعد هم شروع کرد گاز دادن -گیلدا لجبازی نکن برو عقب این یارو کله خرابه ها میزنه ماشین بابات رو نابود میکنه ها :هیچ غلطی نمیتونه بکنه من از اون کله خرابترم،تو فقط جوری که نفهمن فیلم بگیر سوگل با تعجب برگشت سمت

-فیلم واسه چی؟ نیم نگاهی بهش کردم و دوباره خیره شدم به لامبورگینی :لازم میشه نم نمک رسید به ماشین منو گاز داد و…  بَردیا؟  یه پرشیای سفید در حال خارج شدن بود که بهش چراغ زدم بره عقب اونم همین کار رو تکرار کرد که من برم عقب رانندش یه دختر بود سرنشین کنارش هم دختر بود  :بردیا برو عقب رد شن که زودتر بریم داخل نمیدونم چرا با وجود اینکه دیرم شده بود اما افتادم رو دنده لجبازی و عقب نرفتم -اونی که باید بره عقب اونه نه من بعد هم با چشم به پرشیا روبرومون اشاره کردم :حالا چه فرقی میکنه ما عجله داریم،تو که تا الان داشتی خودتو میکشتی  بدون اینکه جواب علی رو بدم شیشه رو کشیدم پایین و سرم رو یکم به بیرون خم کردم و گفتم؛ -نمیبینی چراغ میدم که بری عقب؟ اونم صداشو بلند کرد و جوابمو داد: :منم چراغ زدم که برو عقب ولی تو نفهمیدی،حالا هم بکش عقب که میخوام رد شم دیگه حسابی عصبیم کرده بود این دختره پرو

-میری عقب یا خودم بفرستمت عقب؟ :عمرا اگه برم دختره سرتق پرو حالیت میکنم -خودت خواستیا بعدم شروع کردم به گاز دادن :بردیا میخوای چیکار کنی؟ دنده عوض کردمو پامو بیشتر رو گاز فشار دادم :بفرستمش عقب

-بیخیال شو پسر ماشین خودت داغون میشه ها ماشین اونکه خرجش اونقد نیست  ،لجبازی رو بزار کنار بردیا -من باید به این دختره پرو حالی کنم،عمرا اگه جلوش کم بیارم

-لعنت به تو و اون غرور لعنتیت گاز دادم و نزدیکش شدم سپر ماشینمو چسبوندم به سپر ماشینشو گاز دادم و حدود ۵۰متر بردمش عقب که دسشو گذاشت رو بوق،ماشین رو نگه داشتم که ازماشینش پیاده شد و اومد سمت ماشین و کوبوند روی کاپوت ماشینمو  با صدای بلند داد زد؛ :هوووی چته مرتیکه؟زدی ماشین رو نابود کردی،از کدوم باغ وحش فرار کردی؟؟؟ دیگه داشت پاشو ازگلیمش درازتر میکرد حسابی جوش آورده بودم پیادم شدم و پریدم سمتش و صدامو بردم بالا -چته دختره احمق زدی کاپوت ماشین رو نابود کردی با دادی که زدم و اونجوری که پریدم سمتش گفتم الانه که خودش رو خیس کنه ولی حتی کوچکترین ترسی تو چهرش نبود و همونجور جسور زل زده بود به من و.بلندتر از من داد زد؛ :ای به فدای سرم که نابود شد،بعدم چه ماشین درپیتیه که باضربه دست یه دختر نابود شد   یه پوزخند بهم زد  :در ضمن اونی که باید طلبکار باشه منم نه جنابعالی این دختره لجباز داشت منو دیوونه میکرد یه قدم بهش نزدیک شدم و عصبی  تو صورتش غریدم: -توی احمق لجبازی کردی بعد طلبکارم هستی؟ اصلا انگار ترس تو وجود این دختر نبود متقابلا یه قدم اومد جلو زل زد تو چشمام :اولا که احمق خودتی،دوما تو با اون ماشین درپیتت زدی به من و ماشینمو داغون کردیا علی که تا اون موقع تو ماشین بود پیاده شد همزمان همراه این دختره وقیحم از ماشین پیاده شد و اومد کنارش :بردیا بس کن تروخدا بیا بریم که دیرمون شد الان میزارن میرنا برگشتم برم سمت علی که صداش بلند شد…  گیلدا؟  این پسر عتیقه که فهمیدم اسمش بردیاست با حرف دوستش که گفت بیا بریم دیرمون میشه داشت میرفت که منم داد زدم؛ :هوی کجا؟کجا؟تشریف داشتید حالا

-خانوم محترم خواهش میکنم این قاعده رو تمومش کنید،ما یه قرار کاریه مهم تو این رستوران داریم :جنابعالی کی باشن؟؟؟

– من علی هستم دوست بردیا پوزخندی زدم و جوابشو دادم؛ :اسم و آدرس جنابعالی و رفیق شفیق عُنُقت رو نخواستم که  همین جناب که اسمش علی بود یه لبخند خوجل زد و که این یارو عنقه که اسمشم بردیاست ای حیف این اسم که روی تو گذاشتنش شروع کرد دوباره حرف زدن

-ولش کن علی این دختره سرتق که حرف حساب حالیش نمیشه دیگه بدجوری جوش آورده بودم :هوی هوی دیگه داری زیادی نطق میکنیا اونی که حرف حساب حالیش نیست تویی نه من که مثل بز زدی به ماشین من سوگل با صدای آرومی کنار گوشم گفت؛ :گیلدا ترو خدا بیخیال شو بیا بریم ،دختر تو دنبال شر میگردی مگه؟ میخواستم جواب سوگل رو بدم که صدای نحسش دوباره بلند شد؛

-چیکار میکنی خسارتمو میدی یا نه؟ یکم بهش نزدیک شدم و با یه پوزخند جوابشو دادم؛ :یا نه

-یعنی تو خسارتی که به ماشین من زدی رو نمیدی؟

-من پول زور نمیدم آقا،بعدم واقعا که خیــــــــــــــلی پرویی تو بودی که زدی جفت ماشینارو ترکوندیا در حالی که گوشیش رو از جیبش در میاورد دوباره اون صدای نحسش رو شنیدم

-خودت خواستیا!

-بردیا داداش چیکار میکنی؟

-میخوام زنگ بزنم به پلیس علی

-بردیا مگه مغز خر خوردی آخه کدوم احمقی برا یه لجبازی مسخره زنگ میزنه به پلیس؟؟؟ با دستام بهش اشاره کردم و قبل اینکه دهن باز کنه من جوابشو دادم؛ :این احمق انقد عصبی شده بود که رگ گردنش باد کرده بود

-ببین دختره دیگه زبونت داره خیلی دراز میشه ها اگه فقط یه چرت دیگه بگی… پردیم وسطش حرفشو گفتم؛ :مثلا اگه بگم چی میشه؟؟؟

-جوری میزنمت که تا یک ماه نتونی از جات تکون بخوری دستمو تو هوا تکون دادم جوابشو دادم؛ :بزار اونایی که زدی رو از بیمارستان مرخص کنن بعد درمورد منم یه فکری میکنیم  با این حرفم سوگل و رفیق شفیق این پسره مزخرف پقی زدن زیر خنده ولی این عنق خان کارد میزدی خونش در نمیومد،حال کردم بدجوووووور اصلا جیگرم جلا اومد..

بردیا؟  اولش فقط میخواستم بترسه و بیخیال بشه ولی انگار این دختر با ترس بیگانه بود مجبور شدم به پلیس زنگ بزنم -بردیا دیوونه شدیا الان زنگ زدی پلیس ما باید کلی اینجا علاف بشیم دیگه پس قرارمون چی؟ خواستم جوابشو بدم که همون دختره که نمیدونم اسمش چیه اومد جلو :ببین آقایی که به ظاهرت میخوره محترم باشی برخلاف این رفیقت باید پای غَل یعنی منظورم کاری که کردید وایستید پس الکی زیر گوشش نخون که بیخیال بشه -خانوم ما یه قراره مهم داریم آخه :قرارای عاشقانه شما با دوست دخترای گران بهاتون اصلا ربطی به من نداره پس مثل یه جنتلمن سرجات وایستا و این رو هم آنتیریک نکن  این دختر واقعا دیووانه بود از جسارتش خوشم اومده بود ولی سعی کردم به روش نیارم چون همینجوریش روش خیلی زیاد بود و میخواستم  غرور سنگیم حفظ بشه،الان که ساکت بود با دقت نگاش کردم یه دختره لاغر با قد حدود۱۶۵بود که چهرش خوب بود بینی استخونی چشم و ابرو مشکی لبای خوش فرم هیچ نقصی تو صورتش نبود یه صورت طبیعی با نمک ولی معلوم بود جسوره،این اولین باری بود که داشتم یه دختر رو آنالیز میکردم پوزخندی به خودمو افکار مسخرم زدم  گیلدا  حدود۱۵مین پیش این بردیا گوسفند زنگ زد پلیس بیاد ولی هنوز خبری نشده بود-آخر سرم کرم خودتو ریختیا :خوب کردم

-رو داری دیگه تو  دیگه جوابشو ندادم در عوض چشم دوختم به این بردیا عنق،قد بلند استایل ورزشکاری ابروی مشکی پر چشمای سبز طوسی بینی خوش فرم لبای گوشتی خوش حالت لامسگ تیکه ای بود واسه خودش اما برخلاف قیافش اخلاقش گند بود،علی دوستش هم مثل بردیا قد بلند و خوش استایل بود چشمای عسلی بینی استخونی لبای خوش فرم جفتشونم موهای پر و خوشگلی داشتن بالاخره آقا پلیس مهربون تشریف فرما شدن و اومد سمت ماشینا پلیس:خب مشکلی پیش اومده که تماس گرفتید؟؟؟

-نه فقط خواستیم بیاید دور هم شاد باشیم یدفعه دیدم همشون زدن زیر خنده حتی اون بردیا عنق اخمو

-وااا،اگه چیز خنده داری هست بگید منم بخندم سوگل با خنده وصدای قشنگ بلندی بهم گفت: که چه گندی زدی گیلدا دوباره بلند بلند فکر کردی دختر وااای من دوباره گند زدم ولی سعی کردم کم نیارم و موضع خودم رو حفظ کنم: خب جناب سرگرد پلیس:سروان هستم :خب حالا هرچی این آقای محترم زدن نازنین ماشین بنده رو داغون کردن –

إ،دروغ میگه جناب سروان این بود که زد به من بعد الان داره میزنه زیرش دیگه یکی من میگفتم یکی بردیا جناب سروان که معلوم بود عصبانی شده یه داد فرابنفش کشید: پلیس:سااااااااکـــــــــــــــــت

-من از بچگی شنیده بودم پلیسا مهربوننا پلیس

-دخترم شما مثل دوتا بچه دارید باهم کل کل میکنید دیگه،حالا بگو ببینم مقصر کیه با دستم به سمت بردیا اشاره کردم و مثل بچه ها۵ساله گفتم:این

– اونوقت به چه دلیلی میگی که من مقصرم؟؟؟ گوشی رو از سوگل گرفتم و فیلمی که بردیا گاز میداد و بعد سپر به سپر ماشین رو به سمت عقب برد رو نشون دادم که بردیا با چشماش واسم خط و نشون میکشید منم واسش زبون در آوردم،علی که از خنده سرخ شده بود ولی خودش رو نگه داشت که نخنده،جناب سروان میخواست ماشینارو ببره پارکینگ که بردیا مانع شد و گفت که خسارتم رو میده جناب سروانم ازم رضایت گرفت و رفت

-من یه روزی روی تو رو کم میکنم :شتر در خواب بیند پنبه دانه،حالا هم گواهی نامه،کارت ماشین،کارت ملیت رو بده که امروز بخاطر تو حسابی از کارو زندگیم افتادم خیــــــلی پرویی تو،یدونه کافیه همه ی این کارتا رو دیگه میخوای چیکار؟

-دارم جانب احتیاط رو رعایت میکنم که بعد دَبه نکنی بعدم عصبی کارتا رو بهم داد : اینم شمارم هماهنگ میکنم واسه فردا  منم شمارمو بهش دادم :یه تمیرگاه درست حسابی میبری ماشینم رو ها

-امر دیگه ای باشه؟

-بود میگم  بعدم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت خونه سر راهم یه چادر ماشین خریدم که شاهکارم رو مامان اینا نبینن

-حالا جواب خاله رو چی میدی؟

:پَه فکر کردی این چادر رو خریدم بریم توش بخوابیم؟

-تو واقعا دیوونه ای گیلدا،معنی کارای امروزت رو متوجه نمیشم اصلا :پسره از این خودراضیای پرو بود که باید روش کم میشد

-اونوقت اونی که روشو کم میکرد تو بودی؟یعنی غیر تو کسی نبود؟ اگه بود که این تا الان که سن خر حضرت نوح رو داره اینجوری نمیموند

-تو دیوونه ای بخدا

دیگه تا خونه حرفی نزدیم وقتی رسیدیم ماشین رو بردم تو پارکینگ و چادر هم کشیدم روش و بعد هم سریع بدون خوردن شام رفتیم اتاق سوگل تا بخوابیم که مامانم اینا هوس بیرون رفتن به سرشون نزنه تا گند کارم بالا نیاد.صبح حدود ساعتای۱۱بود که از خواب بیدار شدم سوگل تو اتاق نبود رفتم دست و صورتم رو شستم و از اتاق زدم بیرون سوگل رو مبل نشسته بود و با گوشیش ور میرفت :سلام صبح بخیر،بقیه کجان پس؟ -سلام صبح که چه عرض کنم دم ظهره دیگه،مامان اینا با گیودا و طاها رفتن شاه چراغ یه لحظه بدجوری ترسیدم تا خواستم دهن باز کنم سوگل زودتر به حرف اومد

-نترس با اسنپ رفتن گفتم ماشین بنزین نداره ممکنه تو راه بی بنزین بمونن  نفسی کشیدم و رفتم تا یه چیزی بریزم تو این شکم جان که صدای غر غرش کلافه ام کرده بود،صدای گوشیم بلند شد همونجوری که لقمه رو میذاشتم دهنم راه افتادم سمت اتاق سوگل،گوشی رو از زیر تخت پیدا کردم شماره ناشناس بود دکمه اتصال رو زدم :بله بفرمایید؟ -مُدرس هستم گوشی به دست راه افتادم سمت آشپزخونه که سوگل پرسید: -کیه؟ شونه ای بالا انداختم که یعنی نمیدونم سوگل دنبالم اومد تو آشپزخونه :به جا نمیارم شمارو جناب

-بردیا هستم همونی که دیروز

-خب مثل آدم اسمتو بگو دیگه واسه من باکلاس بازی در میاره،خب کارتو بگو

-قرار بزار ماشینت رو بیار ببرم تعمیرگاه شرت از سرم کم بشه

-شر کل هیکلته ها،

-کجا باید بیام؟

-ساعت۱۲:۳۰بیا کافه لگاتو دیگه

منتظر جواب من نموند گوشی رو قطع کرد حسابی کفرمو در آورده بود این پسره چلمنگ :من این نکبت رو آدم میکنم

-ستاد آدم کردن پسرارو زدی جدیدا؟

-آره میخوای توام بیای؟ ساعت۱۱:۳۰بود پریدم تو اتاق تا آماده بشم سوگل هم پشت بندم اومد

-چیکار میکنی؟کجا به سلامتی؟

-زنگ زد که بریم ماشین رو ببره تعمیرگاه مرتیکه سه نقطه

-تو چرا انقد فحشای رنگ و وارنگ بهش میدی؟ :چون حقشه،حالا زودتر حاضر شو بریم   بدون حرف رفت سمت کمد لباساش تا آماده بشه،منم از تو چمدون یه مانتو قرمز کتان ساده که دوتا جیب داشت از کمرش بند رد شده بود با شلوار و مقنعه سرمه ای پوشیدم و موهامو یه طرفه زدم یه آرایش دخترونه هم انجام دادم،سوگل هم یه مانتو سفید آستین سه ربع که دور آستینش گل کارشده بود با شلوار مشکی و شال صورتی و یه آرایش ملایم انجام داد و کیف و سوئیچ رو برداشتم ورفتیم سمت پارکینگ و حرکت کردم سمت کافه، ساعت۱۲:۳۵دقیقه رسیدیم، یه کافه با نمای سنگی و در چوبی و که کنار در و بالای در شیشه کار شده بود و از بیرون پله های چوبی مارپیچیش خودنمایی میکرد،دریک  کلمه؛شیک

همراه سوگل وارد کافه شدیم که گارسون جلو اومد

گارسون؛خانوما میتونم کمکتون کنم؟ کمی چشم چرخوندم اما خبری از اون چلمنگ نبود پس تصمیم گرفتم که از جناب گارسون خوشگل کمک بگیرم :بله قرار داشتیم با آقای مدرس گارسون؛بله آقا بالا منتظرتون هستند :ممنونم از پله های مارپیچ چوبی شیک کافه گذشتیم و به طبقه بالا رسیدیم واقعا کافه شیک و زیبایی بود اون دوتا هم کنار پنجره بزرگی که فضای بیرون رو به خوبی نشون میداد نشسته بودند،به سمتشون رفتیم،علی از جاش بلند شد و احوالپرسی گرمی انجام داد اما برعکس اون،بردیا مثل بز نشسته بود و یه سلام زیر لبی گفت، نگاهی به سوگل انداختم و نشستیم من روبرو بردیا و سوگل هم روبروی علی

-چی میل میکنید؟ –

-ممنون،منکه چیزی نمیخورم سوگل هم جواب داد که چیزی نمیخوره،اون دوتا هم قهوه و کیک سفارش داده بودند،بالاخره صداش دراومد ترسیدم گفتم نکنه لال شده باشه

-سوئیچ ماشینت رو بده تا بدم ببرنش تعمیرگاه

-کی ببرتش تعمیرگاه اونوقت  درحالی که قهوش رو میخورد جوابمو داد:یکی از کارگرام پایین منتظره بعدم یه پوزخند زد و حرفشو ادامه داد:نترس ماشین تو به درد ما نمیخوره،خودم انقدی دارم که هزارتای ماشین تو رو بخرم و ببخشم به این و اون  دیگه واقعا حرصم در اومده بود این مرتیکه فکر کرده چون پولداره هرجوری که دلش بخواد میتونه حرف بزنه دیگه واقعاجوش آورده بودم حرص تو صدام معلوم بود؛:منم نترسیدم فقط سوال پرسیدم تو منتظر یه کلمه بودی تا پولتو به رخ بکشی،بذل و بخششاتو بزار واسه چندتا آدم که محتاجش هستن،پول دار بودن بدرد نمیخوره وقتی که تو رو انقد مغرور کرده،پول خوبه ولی واسه کسی که جنبه داشته باشه و خودش رو گم نکنه،بعدم من هنوز انقد محتاج نیستم که ماشینم رو توی خودخواه مغرور ببری درست کنی،فقط چون دیروز خودت گفتی و امروز هم خواهش کردی اومدم صدام بیش از حد بالا رفته بود خودم حس میکردم که از عصبانیت سرخ شدم نگاه همه کافه به من بود بدون توجه بهشون بلند شدم و از کافه زدم بیرون سوگل و علی هم دنبالم اومدن

-گیلدا خانوم من ازتون معذرت میخوام بردیا واقعا منظوری نداشت سوگل قبل از من جوابشو داد؛ :دیگه باید چی میگفت که میفهمید منظور دار حرف زده؟؟؟

-من واقعا شرمندتونم،بردیا خیلی عوض شده :مهم نیست علی آقا شماهم بهتره برید پیش اون رفیق شفیقتون،با اجازتون از علی خدافظی کردیم و حرکت کردم سمت یه تعمیرگاه خداروشکر تعمیرش زیاد طول نکشید ناهار هم بیرون خوردیم حدود ساعت۶غروب بود که برگشتیم خونه  حدود دو هفته میشه که بابا از شمال برگشته و اومدیم خونمون و تو این دوهفته اتفاق خاصی نیفتاده بود هر شب با سوگل چت میکردیم، یه روز هم که پدرم داشت ماشین رو تو پارکینگ میشست براش چای بردم که گفت؛ :گیلدا چرا چراغای ماشین عوض شده؟ واااای گند زدیم اصلا حواسم نبود که باباچراغ زنون انداخته واسه ماشنیش اما من بعد تصادف چراغای معمولی گفتم تعمیرکاره انداخته ولی خب منم کم نیاوردم

-واا بابا تو چراغای ماشینت رو عوض میکنی بعد از من میپرسی  بعدم با سرعت نور از پارکینگ زدم بیرون بردیا؟  حدود دوهفته ای میشه که از روز کافه میگذره،اونروز به اندازه کافی اعصابم خورد بود و این دختره باعث شد که تمام اعصبانیتم رو سرش خالی کنم ولی خب از حق نگذریم اونم حسابی سنگ تموم گذاشت و از خجالتم در اومد، شب که اومدم خونه دوباره مامان با هزارتا عکس دخترای رنگاورنگ جلوم ظاهر شد؛

-بردیا پسرم بیا ببین چقد این دخترا خوشگلن بیا مادر دورت بگرده بیا یکیشون رو انتخاب کن دستم رو گرفت و من کشوند سمت مبلای داخل پذیرایی،واای دیگه واقعا نمیدونستم به چه زبونی بهشون بگم که من زن نمیخوام،من آدم زندگی مشترک نبودم،از دختر جماعت خوشم نمیومد،ولی خب لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود

مادرجون الهی من دورت بگردم من اگه بخوام ازدواج کنم با اونی ازدواج میکنم که خودم دوسش دارم  بعدم از خجالت سرمو انداختم پایین که مامان بلند شد و اومد سرمو بوسید،انقدی ذوق کرده بود که یه لحظه شرمنده شدم از دروغی که گفتم ولی حرفی که زدم و دیگه نمیشد ماست مالیش کنم :الهی دردت به جون مادرت من فدای تو و زنت بشم دورت بگردم من برم به باران و بابات بگم حتی منتظر نموند که منم حرفی بزنم،پاشدم رفتم تو اتاقم فکری تو ذهنم جرقه زد خواستم عملیش کنم اما ازش مطمئن نبودم،بعد هم انقد تو این دوهفته کار سرم ریخته بود که به کل فراموشش کردم تا اینکه امروز که از خواب پاشدم و… از تصمیمی که گرفته بودم زیاد مطمئن نبودم که درسته یا نه ولی من کاری رو که بخوام باید انجام بدم،گوشیمو از روی میز عسلی کنار تختم برداشتم و بعد کلی گشتن تو تماس های اخیرم شمارشو پیدا کردم و بهش زنگ زدم که بعد از پنج بوق جواب داد  گیلدا با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و کلی فحش نثار اونی که من و کله صبح از خواب بیدار کرده،کردم.بالاخره پیداش کردم و با صدای خواب آلودی جواب دادم:  :بله،بفرمایید -سلام مدرس هستم بردیا

خودش رو که معرفی کرد از حالت گیجی و خواب آلودگی در اومدم و عصبی شدم آمپر چسبوندم دوباره اون روز کلی با تحقیر باهام حرف زد و الان نمیدونم دوباره با چه رویی بهم زنگ زده پسره خودخواه تازه متوجه شدم که پشته خطه و هنوز جوابشو ندادم برای همین صدامو کمی صاف کردم و جواب داد؛ :هه،اون روز کم مورد عنایت قرارم داری که الان بهم زنگ زدی دوباره؟وتقعا با چه رویی بهم زنگ زدی؟البته اینجوری که من تو این چند وقت جنابعالی رو شناختم از خجالت بویی نبردی و… یهو پرید وسط حرفمو اجازه ادامه حرف زدن رو بهم نداد

-کار مهمی داشتم که بهت زنگ زدم وگرنه منم همچین علاقه ای به دیدنت و شنیدنت صدات ندارم :پس بیخود کردی اول صبحی زنگ زدی و با اون صدای انکرالاصواتت منو از خواب بیدار کردی پوفی توی گوشی کرد که نشون میداد عصبانی شده و اگه دم دستش بودم استخوانامو خورد میکرد،حقشه پسره خودخواه -کارم مهمه که مجبور شدم این موقع زنگ بزنم و با شنیدن صدات روزمو خراب کنم :کسی مجبورت نکرده بود که زنگ بزنی و روز منو خودت رو به گند بکشی خواستم قطع کنم که صداش تو گوشی پیچید؛ -کار مهمی دارم باید ببینمت پس لطفا بچه بازی در نیار،حرغام به نفع جفتمونه پوزخند صدا داری زدم و؛ :از کی تا حالا دشمنا به یاد منفعت هم میفتن؟ -تو میخوای تا شب با من بحث کنی؟ :نیس که حالاخوشمم میاد ازت،حالا کارت رو بگو؟ -اینجوری نمیشه باید ببینمت :نمیتونم وقت اینکه بخوام بیام و تو رو ببینم و به حرفات گوش بدم که چجوری اطرافیانت رو تحقیر میکنی رو ندارم

-میشه دست از لجبازی برداری گفتم کارم واقعا مهمه باید ببینمت :حالا بزار ببینم وقت خالی دارم ببینم میتونم بیام یا نه آخه من کارای مهمتری دارمو

-من منتظرتم،کافه گلاتو،ساعت۱۲ منتظر نموند که من جواب بدم بیشعور گوشی رو قطع کرد،کفرمو در آورده این پسره مغرور،ولی خدایی چه کلاسیم گذاشتما از بیکاری مگس میپرونم حالا کلاس گذاشتم که وقت ندارم و کارای واجبی دارم.  از کار خودم خندم گرفته بود،به سوگل زنگ زدم و کل ماجرارو واسش تعریف کردم اونم اصرار داشت که برم ببینم کار واجبش چیه،راستش از حق نگذریمم خودم بدجوری کنجکاو شده بودم که ببینم چه کار واجبی باهام داره و درآخر تصمیم بر ادن شد که با سوگل بریم کافه کافه لگاتو کافه شیکی بود ولی دیگه دوسش نداشتم اون پسره خودخواه باعث شده بود که از اون مکان متنفر بشم و قرار امروزمون هم توی همون کافه منفور بو

رفتم سر کمد لباسامو یه مانتوی شکلاتی رنگ که قسمتجلو مانتو از پارچه لمه براق کار شده بود با یه شال همرنگش و شلوار و کیف و کفش مشکی برداشتم و پوشیدم یه آرایش ملایم هم انجام دادم و موهامم یه طرفه ریختم تو صورتم و از اتاقم زدم بیرون که مامان و بابا و گیودا مشغول خوردن صبحونه بودن با صدایی شاد و بلند بهشون سلام دادم: :ســـــــــــــــــــــلام به خانواده  بابا در حالیکه چایش رو مینوشید جوابم رو داد: -علیک سلام عقور بخیر خانوم اول صبحی کجا شال و کلاه کردی؟  لقمه ای کره مربا دهنم گذاشتم و سوئچ رو از روی اپن برداشتم و تو هوا تکونش دادم: :با اجازتون با سوگی میریم دور دور مامان با لبخند مهربونی گفت؛؛ -تو چرا اسم این بچه رو اینجوری صدا میکنی دختر؟ :بچه کجا بودمادر من آخه۲۲ساله هم بچست -بزرگی که به سن و سالنیست که به عقل و شعوره :به به گیودا خانوم زبون درآوردیا اونو که الان چندساله درآوردم آبجی یه بوس واسه گیودا فرستادم و زدم بیرون و رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم حرکت کردم سمت خونه سوگی خونمون حدود۵مین فاصله داشت،یاد حرف گیودا افتادم خندم گرفت آتیش پاره یه وقتایی یه حرفایی میزنه که به سن و سالش نمیخوره گیودا خواهر کوچولومه که۱۱سالشه و داداشم  هم۲۸سالشه و تازه مزدوج شده من عاشق بردارم هستم رسیدم و تک زدم سوگل اومد پایین و سوار شد :سلام چطوری؟ -سلام دکتری؟ :نه عزیزم دامپزشکم

-گیــــــــــــــلدا زدم زیر خنده دیگه تاکافه حرفی نزدیم،سوگل هم یه زیر سارافونی طرح دار با مانتو جلو باز کرم و شلوار سفید کیف و کفش کرم و شال یشمی پوشیده بود،رسیدیم کافه و ماشین رو پارک کردم و همراه سوگل رفتیم داخل که گارسون گفت بالا منتظرمونه،چه آقایی هم میبستن به خیکش،سر همون جای قبلیش نشسته بود،جلو رفتیم ولی این آقای گودزیلا به خودش زحمت نداد که از جاش بلند بشه صندلی روبرش رو کنار کشیدم و نشستم سوگل هم سمت چپ من نشست -سلام هه چه عجب انگار سلام کردن هم بلد بود،آروم و زیر لبی جوابشو دادم ولی واقعا کفرمو در آورده بود :تو انقد با شخصیت هستی یوقت خسته نشیا خیلی ریلکس به صندلیش تکیه داد و با شصتش گوشه لبش رو لمس کرد

-نه نگران نباش خونسردتر از خودش جوابشو دادم؛ :نگرات تو نیستم نگران اطرافیانت هستم خواست جواب بده که سوگل پرید وسط حرفش: :کارت واجبتون که گفتید این بود ما کلی برنامه داشتیم که همشون رو کنسل کردیم پس لطفا زودتر کارتونو بگید خندم گرفته بود از حرفای سوگند

طوری حرف میزد که انگار ملکه انگستان بود  و سرش هم حسابی شلوغ بود بردیا کمی به سمت جلو خم  شد و دو دستش را در هم قلاب کرد و  روی میز گذاشت؛

-راستش من میخوام بهت یه پیشنهادی بدم  :چه پیشنهادی؟ همون  زمان گارسون برای گرفتن سفارش اومد من و سوگل هر دو  قهوه اسپرسو سفارش دادیم

-خب راستش من خانواده ام خیلی وقته که اصرار دارن من ازدواج کنم و هزار جور هم دخترای رنگاوارنگ بهم نشون دادن اما خب… بی حوصله  میون حرفش پریدم :خب اینکه خانوادت میخوان واسه تو زن بگیرن و تو نمیخوای ربطش به من چیه که منو تا اینجا کشوندی؟ -وسط حرفم نپر و تا آخرش رو گوش بده سری به معنای باشه تکون دادم  و ساکت به حرفاش گوش دادم؛ –

من علاقه ای به ازدواج ندارم من آدم زندگی مشترک نیستم حداقل تا وقتی که واقعا عاشق یه نفر بشم نمیتونم تن به ازدواج بدم،اما الان تصمیم گرفتم که ازدواج کنم امانه یه ازدواج واقعی یه ازدواج موقت و سوری ولی در ظاهر یه ازدواج با عشق که کسی بویی از نقشه نبره،میخوام که تنها آرزوی مادرمو رو برآورده کنم به اینجا صحبت هایش که رسید و اسم مادرش  اومد آه عمیقی کشید و دوباره ادامه داد

-من حاضرم هر کاری واسه خوشحالی مادرم انجام بدم سکوت کرد که من ادامه دادم؛

-خب اینا چه ربطی به من داره؟ در حالی که فنجان قهوه اش رو به لب هاش نزدیک میکرد خیره در چشمانم گفت:راستش من میخوام… حرفش نصفه ماند و به پشت سر من نگاهی انداخت رد نگاهش را دنبال کردم که متوجه گارسون شدم که سفارش ها را آورده بود

-با من امری ندارید آقا؟

-نه،می تونی بری

-چشم گارسون/ از ما دور شده که منتظر به بردیا چشم دوختم،او هم که متوجه نگاه منتظر من شد ادامه داد: راستش،خب،چجوری بگم؟ کمی از قهوه تلخم رو چشیدم طعم گسش رو دوست داشتم نگاهی به بردیت انداختم که ادامه داد: من می خوام که با تو ازدواج کنم  حسابی از حرفی که زده بود شوکه شده بودم نمیتونستم دهن باز کنم و حرفی بزنم اما سوگل با پوزخندی جوابش را داد: :شما که از اول می خواستی از گیلدا خواستگاری کنی چرا این همه صغری کبری بافتی؟ بردیا خیلی خونسرد کمی از قهوه اش را نوشید و خطاب سوگل واقعا که شما دخترا خیلی اعتماد به نفس بالایی دارید! از شوک حرف بردیا خارج شدم و نگاهی به سوگل که با پوزخند خیره به بردیا بود انداختم:فیلم نامه خوبی تعریف کردی،قوه تخیلت خیلی بالاست ها بعد هم از جایم بلند شدم و به سوگل هم اشاره کردم که بلند بشه و بریم،بردیا کمی به سمت جلو مایل شد و توی چشمام زل زد و با لحنی سرد و دستوری گفت: -بشین هنوز حرفام تموم نشده کمی روی میز خم شدم و سردتر از خودش جوابش رو دادم: من وقت ندارم که به یه مشت حرف مسخره گوش بدم به سوگل اشاره کردم که بریم و هر دو به سمت راه پله های کافه رفتیم ک علی رو دیدم که داشت به سمت ما میومد،واقعا پسر متشخصی بود  -سلام خانوما خوب هستید؟ سوگل زودتر از من جوابش رو داد: :نه والا مگه این دوست شما میزاره کسی خوب باشه اخه علی نگاهی به پشت سرمن جایی که بردیا نشسته بود انداخت و رو به من گفت:اتفاقی افتاده؟بردیا چیزی گفته؟ :بهتره برید از خودش بپرسید.

همراه سوگل از کنار علی رد شدم و به سمت در خروجی رفتیم که علی صدام زد:
-گیلدا خانوم؟
به سمتش برگشتمو سوالی سرتکون دادم
-میشه ازتون خواهش کنم چندلحظه اینجا منتظر باشید تا من یه تُکه پا برم بالا و برگردم؟
انقد لحنش مهربون بود که دلم نیومد درخواستش رو رد کنم و همراه سوگل به سمت یه میز دونفره رفتیم و نشستیم و خطاب به علی گفتم:
+کاش دوستتونم مثل شما انقدر متشخص بود
علی به لبحندی اکتفا کرد و گفت:
-چیزی میل دارید بگم براتون بیارن؟
سوگل گوشیش رو از داخل کیفش بیرون آورد و گفت:
+بی زحمت بگید یه آب معدنی برامون بیارن،ممنون.
-شما چیزی میل دارید گیلدا خانوم؟
+نه ممنونم،فقط لطفا زودتر برگردید
دست روی چشمش گذاشت و لبخندی زد:
-به روی چشم
لبخندی به روش زدم که علی به سمت طبقه بالا کافه رفت
-میگما گیادا هرچی این پسر با شخصیته برعکسش اون دوستش روی بی ادب رو کم کرد از تربیت
تک خنده ای از حرف سوگل کردم که گارسون یه آب معدنی با دوتا لیوان آورد
-چیز دیگه ای میل ندارید؟
+نه ممنون
گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و یه چرخی داخل گوشیم زدم و حدود۱۵مین گذشت که علی به همراه بردیا اومدن،از سر میز بلند شدم و به سمت علی رفتم که سوگل هم اومد و کنارم ایستاد
علی خطاب به من گفت:
-گیلدا خانوم میشه باهاتون صحبت کنم؟
+بله بفرمایید
به سمت یکی از میزهای گوشه کافه اشاره کرد:
-میخوام تنهایی باهاتون صحبت کنم.

نگاهی که به سوگل کردم و سرش رو به معنای اینکه برو تکون داد،همراه علی به سمت جایی که اشاره کرده بود رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و به سمت جایی که سوگل و بردیا بودن انداختم که دیدم سوگل تنها سرجای قبلش نشسته و خودش رو با گوشیش مشغول کرده اما خبری از بردیا نبود،به سمت علی چرخیدم

+خب گوشم با شماست،بفرمایید؟
علی چشم از جا شمعی روی میز گرفت و خیره تو چشمام شد؛

-راستش گفتنش یکم سخته،این چیزی که الان میخوام بهتون بگم رو فقط من و همسرم و پدر و مادر همسرم و خانواده بردیا میدونن به جز خود بردیا

واقعا کنجکاو شده بودم که بدونم این چه موضوعیه که انقد سکرت که فقط همین چند نفر میدونن و بردیا ازش بی خبره!منتظر چشم دوختم به علی،تمام اون ماجرایی که مثل یه راز سر به مهر توی قلبای این چند نفر بود رو برام گفت
درکش واقعا برام سخت بود هیچوقت فکر نمیکردم که این موضوعات تو واقعیت هم وجود داشته باشه،انگار از نظر من این جور مسائل فقط واسه تو فیلما و داستانا بود.
وقتی علی تمام اون راز رو بهم گفت و ازم خواست که درمورد پیشنهاد بردیا فکر کنم فقط در جوابش به”باشه ای”اکتفا کردم و همراه سوگل از کافه زدیم بیرون
همین که سوار ماشین شدیم سوگل سوال پرسیدناش رو شروع کرد؛

+علی چی گفت؟اون چی بود که انقد خصوصی بود که حتی اجازه نداد بردیا هم اونجا باشه؟گیلدا بگو ببینم چی گفت بهت؟چرا حرف نمیزنی تو دختر؟

نفسم رو کلافه بیرون دادم؛

+سوگل خواهش میکنم،الان واقعا حالم اوکی نیست و نمیتونم جوابی به سوالای تو بدم

سوگل به حالت قهر رو ازم گرفت و تا زمانی که برسیم دیگه حرفی نزد و من واقعا ممنونش بودم،سوگل رو رسوندم خونشون و با وجود اسرارهای فراوان خاله برای موندن خونشون برگشتم خونه خودمون و یه دوش گرفتم و خزیدم زیر پتو اما افکارم انقد درهم بود که نتونستم بخوابم
حدود۶روز از روزی که با علی توی کافه صحبت کردیم میگذره،امشب تمام فامیلای مادرجان خونمون مهمون بودن و من از صبح مثل یک کزت بی ژانوارژان مشغول نظافت بودم،بعد کارای خونه یکمی هم تو آشپزی کمک مامان کردم و رفتم دوش گرفتم و لباسی که برای امشب کنار گذاشته بودم رو پوشیدم،یه تونیک پشمی با چارخونه های سرمه ای سفید و آستینای سه ربع سفید ساده روی قسمت جلوی کمرم هم چرم کار شده بود با شلوار و شال سرمه ای پوشیدم یکم هم کرم و ریمل زدم که صدای زنگ خبر از اومدن مهمون جونیا میداد،از اتاق زدم بیرون که سوگل اول از همه وارد شد،سمتش رفتم و با هم روبوسی کردیم

+خوبه حالا هر روز همدیگرو میبینیدا

بله این صدای آقای پسر خاله سینا خان بود که دوباره اذیت کردناش رو شروع کرده،سینا برادر سوگل که حدود۵سال از ما کوچیکتر باهاش دست دادم که خاله اینا هم واردشدن و بازار احوال پرسی گرم شده بود

یکم از خاله اینا پذیرایی کردم و بعدش داشتم باطاها بازی میکردم که سوگل اشاره کرد بریم تو اتاقم
یه معذرت خواهی کردیم و رفتیم سمت اتاق که صدای سینا بلند شد:

-باز شما دوتا بهم افتادید رفتید تو اتاق واسه غیبت کردن؟؟؟
+حسودیت میشه پسر خاله جان؟؟؟
-اخه شما دوتا چی واسه حسودی دارید؟
شکلکی واسش در آوردم و خواستم جوابشو بدم که سوگل مهلت نداد و تقریبا پرتم کرد تو اتاق

+اوف چته؟داشتی ناقصم میکردیا

رفت نشست رو صندلی میز کامپیوتر و مشغول ور رفتن با عروسکم شد:

-نه که حالا خیلیم سالمی اخه
+بچه پرو

صندلی میز توالتم رو بیرون کشیدم و نشستم روبرو سوگل که دیدم زل زده بهم سوالی سرتکون دادم:

+چته چرا اینجوری نگام میکنی؟

شونه ای بالا انداخت:

-چجوری نگات کردم؟

+مثل اسب به نعل بندش

پقی زدم زیر خنده که شیرجه زد سمتم دستامو به نشونه تسلیم بالا آوردم؛

+شوخی کردم بابا
-گیلدا؟
+جانم
-اون روز علی چی بهت گفت؟

نمیدونستم گفتن این راز به سوگل کار درستیه یا نه،اما شاید گفتن این راز به سوگل باعث میشد که کمکم کنه توی تصمیم گیریم
تمام ماجرا رو برای سوگل مو به مو تعریف کردم هرچی بیشتر میگفتم تعجب سوگل بیشتر میشد،حالش دقیقا مثل حال خودم بود،تمام ماجرا رو براش گفتم؛

-تو مطمئنی که حقیقت داره؟

شونه ای بالا انداختم؛

+نمیدونم والا،ولی آخه دلیلی نداره بخواد دروغ بگه،اونم دروغی به این بزرگی

-حالا تو میخوای چیکار کنی؟

+نمیدونم

سوگند بلند شد و اومد جلوم نشست و دستامو تو دستاش گرفت؛

-یعنی چی که نمیدونی؟مگه میخوای قبول کنی که مُرَددی؟

+شاید قبول کنم

-گیلدا میفهمی چی میگی؟فکر کردی بازیه؟این زندگی واقعیه دختر شوخی نیست،رمان نیست،فیلم نیست،زندگیه واقعیه

کلافه بلند شدم و تو اتاق قدم میزدم

-گیلدا با تواما

+سوگل یه حسی ته دلم میگه که اینکارو انجام بدم

-گیلدا یادت نرفته که همین دلت چه بلایی سرت آورد؟یادت نرفته که چقد عذاب کشیدی تا تونستی دوباره سرپا بشی،بشی این گیلدای خندون شیطون؟بخدا که من نگرانتم گیلدا

رفتم کنار سوگل نشستم:

+نگرانی نداره سوگل،اتفاقی قرار نیست بیفته که،این گیلدا دیگه نمیبازه تو مطمئن باش،بهت قول میدم خواهری

گونه سوگل رو بوسیدم که مامان اومد و گفت که دایی کوچیکه اومده،داییم دوتا بچه داشت یه پسر به اسم علی که دوسال از من کوچیکتر بود و یه دختر به اسم عطیه که چهار سال از منو سوگل کوچیکتر بود
همراه سوگل رفتیم استقبال مهمونا و بعد یکم احوال پرسی بازم با سوگل و عطیه پریدیم تو اتاقم که بازم صدای سینا و علی بلند شد و ما هم فقط براشون شکلکی در آوردیم…

-راستی گیلدا؟
+جانم عطیه؟

درحالی که مانتوشو از تنش در میاورد پرسید؛

-امشب عمو اینا هم میان
+اوهوم
-میلاد هم میاد

مانتو عطیه رو ازش گرفتم و توی کمدم آویزون کردم؛

+اگه شیفت نباشه فکر کنم بیاد

-ایشالا که شیفت باشه

سوگل این رو گفت و لبتابم رو از رو میز برداشت و روشنش کرد و یه آهنگ ترکیه ای پلی کرد،هر سه در سکوت به آهنگ در حال پخش گوش میدادیم که دوباره زنگ به صدا اومد و صدای دایی بزرگه اومد و بعدش زن دایی و بعدم میلاد،عطیه و سوگل به سمت من برگشتن که بهشون لبخندی زدم و رفتم بیرون با دایی و زن دایی روبوسی کردم و با میلاد هم با یه احوال پرسی جزئی کردم و یکم که گذشت سفره شام رو پهن کردیم و بعد شام همه مشغول صحبت و میوه خوردن بودن ما دخترا هم(من،سوگل،عطیه)ظرفارو شستیم و آشپزخونه رو مرتب کردیم براشون چای ریختم و تو آشپزخونه نشستیم و مشغول خوردن چای و شیرینی شدیم

+چای کزتی میل کنید دخیا

هر دوشون با این حرف من زدن زیر خنده،دیگه کم کم همه عزم رفتن کردند و قرار بر این شد که عطیه و سوگل بمونن که فردا بریم دور دور
شب تو اتاقم تمام ماجرارو برای عطیه تعریف کردیم از روز تصادف تا پیشنهاد بردیا و صحبت های علی
عطیه هم مثل سوگل مخالف بود اما هر دوشون خوب میدونستن که حرف گیلدا یک کلامه و نمیتونن کاری کنن
صبح حدودای ساعت۱۰:۳۰بود که از خواب بیدار شدیم و هر سه مشغول آماده شدن بودیم
من یه پانچو مشکی پوشیدم با شلوار و کیف و کفش مشکی و شال قهوه ای،عطیه و سوگل هم هم ن تیپ دیشبشون رو زدن
سوگل یه مانتو آجری و شلوار و کیف و کفش مشکی با یه روسری آجری مشکی،عطیه هم یه مانتو کرم با شلوار جین آبی و کیف و کفش مشکی و شال آبی،یه آرایش جزیی انجام دادیم و سوئیچ رو برداشتم و از خونه زدیم بیرون
تو راه با علی تماس گرفتم،سر بوق دوم جواب داد:

-بله بفرمایید؟

+سلام علی آقا،گیلدا هستم

-جانم گیلدا خانوم امری داشتید؟

+راجع به همون پیشنهادتون تماس گرفتم واسه گفتن جوابم

-خب میشنوم

+اگه میشه حضوری صحبت کنیم؟

-چشم،کی و کجا؟

+من امروز با دختر داییم و دختر خالم دارم میرم سفرخونه انارستان شما هم تشریف بیارید اونجا بی زحمت

-با بردیا بیام؟

+اگه بیاد که خیلی بهتره

-چشم حتما،خداحافظ

+خدافظ

گوشی رو قطع کردم که سوگل گفت:

-گیلدا تو مطمئنی که این کارت درسته؟آخر این قصه خوش نیستا دختر

عطیه که عقب نشسته بود کمی خودش رو جلو کشید و از مابین صندلی من و سوگل سرش رو آورد جلو:

-گیلدا منم با سوگل موافقم،ته این قصه خوش نیست

+نگران نباشید دخترا انقد هم منفی بافی نکنید،از که تاحالاشما پیش گو شدید آخه

دیگه تا رسیدن به سفرخونه حرفی زده نشد،حدود۴۵دقیقه بعد رسیدیم به سفرخونه،یه جای واقعا شیک یه باغچه یا بهتر بگم باغ سرسبز بود که پر بود از درخت و اطراف درخت هارو چمن های مار پیچی کاشته بودن و داخل چمن ها پر بود از گلهای رنگ و وارنگ خوش بو کنارشون سنگ فرش شده بود که میرسید به آلاچیق ها،مدل آلاچیق ها به شکل تخم مرغ های بزرگ قهوه ای بود که فقط یه اندازه ای رو به عنوان در خالی گذاشته بودن
همراه سوگل و گیلدا به سمت یکی از آلاچیق ها رفتیم و گارسون واسه گرفتن سفارش ها اومد
با دخترا تصمیم گرفتیم که تا اومدن علی و بردیا یه پایه قلیون بکشیم

-چی میل دارید خانوما؟

+یه پایه بلوبری و سرویس چای

-چیز دیگه ای نمیخواید؟

نگاهی به دخترا انداختم که با گفتن چیزی نمیخوان،گارسون رفت تا سفارشامونو بیاره
تا اومدن سفارشا بازم با دخترا طبق معمول همیشه مشغول گرفتن عکس و شوخی خنده شدیم گارسون قلیون و سرویس چایی رو آورد و مشغول کشیدن قلیون و هکسای سلفی و مسخره بازی شدیم که سوگل گفت:

-دخیا خودتون رو جمع و جور کنید که اومدن..

خیلی سریع مثل سه تا دختر سرسنگین و خانوم نشستیم،علی و بردیا هم دیگه رسیده بودن پیشمون و با خوشرویی سلام کرد و بعد اون هم اون عنق خان یه سلام زیر لبی کرد و نشستند
علی به عطیه اشاره کرد و گفت:

-گیلدا خانوم معرفی نمیکنید؟

+بله حتما،عطیه جان دختر دایی من

علی با لبخند رو به عطیه گفت:

-خوشبختم،منم علی هستم

عطیه هم متقابلا با لبخند جواب علی رو داد؛

+منم همینطور،فکر کنم ایشون هم باید بردیا خان باشن

بعد هم به بردیا اشاره کرد،عنق خان هم که تا الان ساکت بود و من نگران زبونش بودم جواب داد:

-از کجا متوجه شدید اونوقت خانوم باهوش؟

بعد هم یه پوزخندی به عطیه زد،عطیه هم کم نیاورد و با پوزخند جوابش رو داد:

+از اخلاق و شخصیتتون

واقعا از این تیکه عطیه جیگرم حال اومد،عطیه بر خلاف من و سوگل که خیلی شیطون بودیم یه دختر کاملا آرومی بود اما بعضی جاها تیکه های خوبی مینداخت که جیگر آدم جلا میومد
خطاب به علی گفتم؛

+چی میل دارید؟

-ممنون صرف شده،بهتره که سریع بریم سر موضوع خودمون،ماهم شرکت کار داریم باید زودتر بریم

نگاهی به بردیا انداختم که دیدم به بیرون از آلاچیق چشم دوخته لبم رو با زبونم تر کردم و شروع کردم؛

+خب،خب راستش من پیشنهادتون رو قبول میکنم

بردیا برای چند لحظه خیره شد تو
چشمام که حس کردم حالت نگاهش تغییر کرده و دیگه سرد نیست،دوباره به بیرون چشم دوخت و من ادامه دادم؛

+اما یه چندتا شرط دارم!

اینبار بردیا جواب داد،باسردترین حالت ممکن و اون غرورش؛

-چه شرطی؟

بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم؛

+اول اینکه جلوی خانواده ها طوری وانمود کنیم که انگار…

-که انگار عاشق همید

با لبخند به علی نگاه کردم که نجاتم داد،واقعا گفتن این کلمه برام سخت بود،هه من عاشق این کوه غرور باشم چه مسخره

+نمیخوام خانواده هامون اذیت بشن

-چرا باید اذیت بشن؟

زل زدم به چشمای سردش؛

+چون پدر و مادر هستند چون عذاب میکشن اگه بفهمن زندگی بچه هاشون خوش نیست،امیدوارم این رو درک کنید

سری به معنای باشه تکون داد که من دوباره ادامه دادم؛

+دوم اینکه ما تا زمان یک سال باید مثل دوتا همخونه باهم زندگی کنیم،یعنی اینکه هیچ کاری بهم نداشته باشیم و هیچ دخالتی توی کارای همدیگه نکنیم البته در حالت آتش بس،سوم اینکه همه چیز باید طبق روال باشه

-چی طبق روال باشه؟

فقط من و بردیا بودیم که صحبت میکردیم و اون سه نفر توسکوت به ما نگاه میکردند

+مراسم خواستگاری عقد و عروسی و…

-باشه،دیگه

+هیچی

-همه شرطت همین بود؟

+اوهوم،مگه قرار بود چیز دیگه ای باشه؟

-نه

کمی مکث کردم تا بردیا شرطی داره بگه نگاه از روبرو گرفت و زل زد تو چشمام نگاهش انقد سرد بود که لرزه به تن آدم مینداخت بالاخره سکوت رو شکست؛

-خب منم یه چندتا…

هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که موبایلش به صدا در اومد،گوشیش رو از جیب کتش بیرون آورد و دکمه اتصال رو زد و همونجا پیش ما شروع کرد به صحبت کردن؛

-بله بفرمایید؟

نمیشنیدم که اون شخص پشت خط چی میگه فقط جوابای کوتاه بردیا بود که چیزی هم متوجه نشدم از حرفاش

-یعنی چی که نمیان؟

-باشه،پس خودتونم اگه خواستید زودتر برید

-نه دیگه باهاشون جلسه نذارید

معلوم بود که از این مکالمه کاملا عصبی شده،گوشی رو قطع کرد که علی پرسید؛

-چیشد بردیا؟کی بود؟

+زند بود

-خب چی میگفت؟

کلافه دستی توی موهاش کشید:

+گفت شرکت پارسه گستر قرار امروزشو کنسل کرده،منم گفتم دیگه باهاشون قرار جلسه نزاره

-إ،خب چرا قرار نزاره دیگه؟

+چون من وقتم رو از سر راه نیاوردم،خودتم خوب میدونی که من رو این چیزا حساسم،دیگه نمیخوام راجع بش صحبت کنم

علی سری تکون داد، معلوم بود که خیلی آدم مقرراتی هستش و به قول و قرار اهمیت زیادی میده ازش ترسیدم نه بخاطر اخم و عصبانیتش،بلکه بخاطر این همه حساسیتی که روی رفتار این چیزا داشت،منتظر زل زدم به بردیا که سوالی سرتکون داد

+خب داشتید میگفتید!

-منم یه چندتا شرط دارم

+میشنوم

منم سعی کردم مثل خودش سرد و مغرور باشم و با کلمات کوتاه جوابش رو بدم

-نمیخوام کوچکترین دخالتی توی رفت و آمدم و اینا داشته باشی

+رفت و آمدهای شما هیچ ربطی به من نداره،بعدی

معلوم بود که از لحن سرد من جا خورده اما خب کم نیاورد و ادامه داد:

-سر یک سال باید طبق توافق از هم جدا بشیم بدون دبه کردن

+منم واسه تموم شدن این یک سال و رسیدن روز موعود لحظه شماری میکنم

جوابام داشت عصبیش میکرد،هه خیال کرده عاشق چشم و ابروشم که بمونم پیشش،انقد آدم غیر قابل تحملیه که بعید بدونم بتونم یه سال کنارش دوام بیارم،نگاهی به دخترا انداختم معلوم بود از حرفام حسابی سر ذوق اومدن

+شرط دیگه ای هم دارید؟

-نه دیگه

علی که تا الان سکوت کرده بود گفت؛

-خب پس اگه تمومه شما شماره منزل رو به ما بدید که مادر بردیا با خونه تماس بگیرن واسه قرار خواستگاری

داشتم شماره رو برای علی مینوشتم که بردیا سوالی که نباید رو پرسید،هم من هم دخترا و علی حسابی جا خوردیم…

-چرا پیشنهادم رو قبول کردی؟

+شما یه پیشنهادی دادی و منم قبول کردم دیگه چرا و واسه چی و اینا نداره که

-یعنی میخوای بگی ربطی به صحبت های اون روز علی تو کافه نداره؟

جوری تو چشمام زل زده بود که حس میکردم الان به مغزم نفوذ میکنه و همه چیرو میفهمه،سعی کردم خودمو نبازم و محکم جوابش رو دادم؛

+صحبت خاصی نبود،علی آقا بخاطر رفتار و صحبت های خوب شما اومدن از من عذر خواهی کنن

بعدش یه پوزخند تحویلش دادم و نگاه ازش گرفتم و زیر چشم نگاهی به علی انداختم که زیر لب تشکر کرد و من فقط به زدن لبخندی اکتفا کردم

-بردیا داداش چیکار میکنی میمونی یا میری؟

+ناهار رو بخوریم بریم

-خانوما مزاحمتون نیستیم که؟

سوگل زودتر از من جواب داد؛

+نه بابا چه مزاحمتی این چه حرفیه!فقط اینکه هنوز ساعت۱۲زود نیست واسه ناهار؟

عطیه سرش رو از گوشیش بیرون آورد و جواب سوگل رو داد؛

-چرا بابا زوده،منکه فعلا گشنم نیست میگم اگه موافقید بگیم پایه رو عوض کنه؟

نگاهی به علی و بردیا انداختم و جواب دادم؛

+منم با پایه موافقم بعدش ناهار میخوریم،شما چی علی آقا؟

-منم مشکلی ندارم،بردیا تو چی؟میزنی؟

+نه

ایش،میخوام نکشی صد سال سیاه پسره مغرور یخ،تصمیم بر پایه دوسیب آلبالو شد،بردیا بازم به بیرون زل زده بود و من وقت کافی واسه دید زدنش داشتم یه پیرهن سبز یشمی و شلوار کتان کرم و کالج یشمی گوشیده بود که واقعا جذابش کرده بود،فقط تنها مشکلش همین غرور زیاد از حد و رفتار سردش بود
گارسون پایه رو آورد و با دخترا و علی مشغول کشیدن شدیم و کلی هم حرف زدیم و من فهمیدم که علی دوست صمیمی بردیا و داماد خاله بردیا میشه پسر متشخصی بود از رفتارش خوشم اومده بود،واقعا رفتارش برعکس این کوه غرور بود
بعد قلیون ناهار رو سفارش دادیم و بعد خوردن ناهار عزم رفتن کردیم و رفتم حساب کنم که حس کردم یکی پشتمه برگشتم که دیدم بله جناب کوه غرور پشتم ایستاده و زل زده به من

+چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟

-برو کنار برم حساب کنم

+خودم چلاغ نیستم حساب میکنم

-سرش رو نزدیک گوشم آورد و با همون لحن سردش گفت:

-برو کنار خانوم کوچولو،برای یه مرد افت داره پول غذاش رو یه خاله ریزه حساب کنه

دیگه واقعا کفرمو در آورده بود این پسر بستنی یخی

+اولا که من خانوم کوچولو نیستم جناب،دوما مردونگی به پول غذا حساب کردن نیست بابابزرگ

مطمئنم اگه میتونست همونجا دندونامو تو دهنم خورد میکرد،اما معلوم بود که خیلی داره خودش رو کنترل میکنه،منو کنار زد و رفت سمت صندوق رو پوب رو حساب کرد رفتم سمت دخترا که کنار ماشین منتظرم بودن از علی خدافظی کردم و کوه غرور هم که مثل…سرش رو انداخت پایین و رفت سوار ماشینش شد،واقعا حیف این ماشین که صاحابش تویی
حرکت کردیم سمت منزل ما،قرار شد مادر بردیا فردا زنگ بزنه خونه ما واسه قرار خواستگاری

بردیا❤️

سوار ماشین شدم و منتظر شدم تا علی هم سوار بشه حرکت کنم،انقد این دختر پرو اعصابم رو خورد کرده بود که حتی باهاشون خداحافظی هم نکردم،علی سوار شد و حرکت کردم و از سفره خونه زدم بیرون

-بردیا داداش چته میخوای به کشتنمون بدی مگه؟

نگاهی به علی انداختم که چسبیده بود به صندلیش،از این حرکتش خندم گرفته بود

+چته تو چرا اینجوری صندلی رو بغل کردی؟

-من چمه یا تو که اینجوری داری گاز میدی؟

انقد عصبی بودم که اصلا متوجه سرعتم نشدم،تمام حرصم از اون دختره رو داشتم سر جاده و ماشینم خالی میکردم

+ببخشید اصلا متوجه نشدم

-چته تو پسر؟از وقتی از حسابداری سفره خونه زدی بیرون اعصابت اوکی نیست!

+چیز مهمی نیست!

-بازم با گیلدا خانوم بحثت شده؟

نگاهی به بردیا انداختم و دوباره به جاده روبروم خیره شدم،زندگیم شده بود مثل همین جاده پر پیچ و خم و نمیدونستم تهش به کجا میرسه خودم شروع کردم اما…

علی رو رسوندم خونش و شماره خونه این دختره حاضر جواب رو ازش گرفتم تا بدم مامان و بهشون زنگ بزنه،اوف از امروز باید نقش آدمای عاشق رو بازی میکردم،هه اونم من،منی که هیچی از عشق و عاشقی نمیدونم یعنی اصلا خوشم نمیاد که بدونم.
رسیدم خونه و ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و وارد ساختمان شدم،باران روی مبل جلو تی وی نشسته بود و بازم داشت فیلم” رویای خیس” رو نگاه میکرد و گوله گوله اشک میریخت،برای بار هزارم داره این فیلم رو نگاه میکنه بازم این همه اشک میریزه من واقعا تو کار این آدمای احساساتی موندم،نگاش چرخید سمت من لبخندی بهش زدم که بلند شد و اومد سمتم؛

+سلام داداشی،خوبی؟خسته نباشی!

خم شدم و گونشو بوسیدم

-سلام باران خانوم خوبی؟بازم که تو اشکت دم مشکته دختر

+داشتم رویای خیس رو نگاه میکردم آخه داداش

اشاره ای به تلویزیون کردم و گفتم:

-بله دیدم برای بارم هزارم،بگذریم مامان کجاست؟

+تو اتاقش داره نماز میخونه

-باشه،تو برو فیلمتو ببین منم میرم پیش مامان

+چشم داداش

رفتم سمت پله های طبقه بالا،باران خواهر کوچیکتر من بود و ۲۱سالش بود،خیلی دوسش داشتم و واقعا برام عزیز بود.
در اتاق رو زدم که مامان با یه الله اکبر جواب داد که یعنی بیا داخل،وارد شدم و روی تخت روبروی مامان نشستم و منتظر موندم تا نمازش رو تموم کنه
واقعا نمیدونستم که چطوری باید ادای آدمای عاشق رو بازی کنم و به مامان بگم عاشق اون دختره زبون دراز شدم و میخوام باهاش ازدواج کنم.خدا خودت بهم صبر بده فقط که بتونم این مدت این دختره رو تحملش کنم،مامان نمازش رو تموم کرد و مشغول جمع کردن سجاده سفید رنگش شد

+جانم مادر کاری داشتی پسرم؟

-راستش مامان جان میخواستم یه کاری برام بکنید!

مامان اومد کنارم رو تخت نشست

+چه کاری مادر جان بگو؟

شماره رو از جیبم بیرون آوردم و گرفتم سمتش

+این چیه دیگه؟

واقعا فکر نمیکردم یه روزی اگه بخوام به مامان بگم زن میخوام انقد خجالت بکشم،تازه اینکه فقط یه بازی بود بازم برام سخت بود،سرم رو پایین انداختم و جواب مامان رو دادم…

-مامان جان…

واقعا گفتنش برام سخت بود،من کی انقد حجالتی شده بودم که خودم خبر نداشتم،انگار توی دهنم نمیچرخید که به مامان بگم عاشق شدم و زن میخوام

+چیشده بردیا جان مامان بگو دیگه،دارم نگران میشما

-راستش ازتون میخواستم که با این شماره تماس بگیرید و ازشون اجازه بگیرید برای خواستگاری

اوف،انقد تند تند این حرفارو زدم که شک داشتم مامان چیزی متوجه شده باشه،سرم هنوز پایین بود و روم نمیشد تو چشمای مامان نگاه کنم،مامان بلند شد و سرم رو بوسید

+الهی مادر فدات بشه،الهی من قربون خودتو زنت بشم مادر،کی دختر خوب کیه که دل پسر منو برده

هه،دل چیه مادر من این دختره سوهان روح پسرته دختره سرتق حاضر جواب،تمام این حرفارو داشتم به خودم میزدم،یه لبخندی زدم و رفتم توی نقش مسخره ای که باید یه مدت بازی میکردم

-خدانکنه عزیزم،اسمش گیلداست مامان خیلی دختر خوبیه

+الهی مادر قربون اون شرمت بشه،من برم به بابات و باران هم بگم که پسرمون بالاخره عاشق شده

مامان تندی از اتاق زد بیرون و با صدای بلندی بابا و باران رو صدا میزد،برای یه لحظه واقعا عذاب وجدان گرفتم اون ذوق توی چشمای مادرم رو تا حالا ندیده بودم،کلافه دستی تو موهام کشیدم و از اتاق زدم بیرون که تو راهرو بابا و باران رو دیدم.بابا با خنده اومد سمتمو منو در آغوش کشید

+پسرم مرد شده،عاشق شده و میخواد داماد بشه

بعدم دستاش رو بالا برد و گفت؛

+خدایا شکرت که نمردم تا پسرم رو تو رختای دامادی ببینم

-این حرفا چیه میزنی بابا جان شما باید همیشه سایتون بالای سر ما باشه

+خوبه خوبه کم تحویلش بگیرید دیگه یکیم بیاد منو تحویل بگیره خب

رفتم سمت باران و بغلش کردم و سرش رو بوسیدم:

-چی میگی آخه تو جزغاله داداش؟

+داداشی جونم مبارکت باشه خیلی برات خوشحالما

-داداش قربون تو بشه

+خدانکنه

چشم چرخوندم تا ببینم مامان کجاست که دیدم مامان خانوم تشریف ندارن و صدای صحبت کردنش میاد،مثلا من میخواستم بگم فردا تماس بگیره اما قربونش برم انقد ازم خسته شدند که همین الان زودی دست به کار شد
رفتم تو اتاقم و یه دوش آب سرد گرفتم تا حالم یکم جا بیاد
واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم،نمیدونستم راهی که میرم درسته یا نه؟اما از اینکه تو چشمای خانوادم نگاه کنم و بهشون دروغ بگم داشت اذیتم میکرد،اما چاره دیگه ای نداشتم
حوله تن پوشم رو تنم کردم و دراز کشیدم رو تخت،چشمام داشت گرم میشد که در اتاق رو زدن

-جانم؟

+بردیا جان مامان بیام داخل؟

زود از رو تخت بلند شدم

-بیا تو مامان جان

مامان وارد شد و کنارم رو تخت نشست و لیوان آبمیوه ای که دستش بود رو سمتم گرفت

+پسرم من زنگ زدم خونشون

منتظر چشم دوختم به مامان که ادامه داد:

+مادرش جواب داد و گفت که باید با پدر و برادرش صحبت کنم بعد بهتون خبر میدم

-دستت درد نکنه مامان جان

+قربونت پسرم،بیا شام بخور پسرم شکم گشنه نخواب

-میل ندارم مامان جان کارم امروز زیاد بود،اگه اجازه بدید یکم استراحت کنم

مامان رفت سمت در برق اتاق رو خاموش کرد:

+بخواب قربونت برم،ایشالا که فردا بهمون خبر بدن…

گیلدا

رسیدم خونه و یه دوش کوچیک گرفتم و بدن اینکه موهام رو خشک کنم خزیدم رو تخت و چشمام تازه داشت گرم میشد که تلفن زنگ خورد و مامان جواب داد:

+بله بفرمایید؟

صدای شخص پشت خط رو نمیشنیدم اما کم کم از صحبت های مامان متوجه شدم که بازم خواستگاره،اهمیتی ندادم و اقدام کردم واسه خوابیدن که صدای پیام گوشیم اومد،بازش کردم پیام از طرف بردیا بود اسمشو تو گوشیم”عنق خان”سیو کرده بودم،پیام رو باز کردم

-مادرم زنگ زد خونتون برای خواستگاری

براش نوشتم؛

+مگه قرار نبود فردا زنگ بزنن؟

-مامانم عجله داره انگار

+حقم داره بنده خدا

-چرا؟

+انقد بداخلاق و عنقی که میخوان زودتر از دستت راحت شن دیگه

-زبونت خیلی درازه،اما خودم کوتاهش میکنم

اوخ اوخ جناب بردیا خان آتیشی شدن انقد تند تند جواب میداد که من هنگ کرده بودم،براش نوشتم؛

+شتر در خواب بیند پنبه دانه

چندتا هم ایموجی پوزخند براش فرستادم و گوشیم رو گذاشتم رو سایلنت و خوابیدم

با صدای مامان از خواب بیدار شدم

-گیلدا!پاشو مامان کارت دارم

هنوز آبدیت نشده بودم

+من تو رو آدمت میکنم

وااا،گیلدا باز که خل شدی تو دختر کی رو میخوای آدم کنی؟

به خودم اومدم که دیدم بله بازم سوتی دادم،از رو تخت اومدم پایین و رفتم جلو آینه موهام رو شونه زدم و جمع کردم بالای سرم

-باز که با موی خیس خوابیدی دختر سرما میخوریا

+خسته بودم حوصله خشک کردن این همه مو رو نداشتم،خب چیکار داشتی مامان؟

رفتم و کنار مامان نشستم

-خانواده راد تماس گرفتن واسه اینکه اجازه بگیرن واسه خواستگاری

منظور مامان خانواده بردیا اینا بود

+خب شما چی گفتید؟

-هیچی گفتم باید با پدرش و برادرش صحبت کنم

+خب؟

-والا به بابات و داداشت گفتم اونام گفتن ببین خود گیلدا چی میگه؟

سرم رو پایین انداختم و بعد کمی مکث گفتم؛

+اگه خودتون صلاح میدونید بگید بیان

مامان متعجب زل زده بود به من

-گیلدا خواستگارنا!بگم بیان!؟

+آره دیگه مامان جان گفتم اگه صلاح میدونید بگید بیان دیگه

-والا ما که اونارو نمیشناسیم باید بیان ببینیمشون و حرفامونو بزنیم تا ببینیم چی پیش میاد،اما گیلدا تو واقعا مطمئنی که بگیم بیان؟

بنده خدا مامان تعجب کرده بود،بس که من از هر خواستگار یه دعوا خوشگل درست میکردم الان باورشون نمیشد

+آره مامان جان مطمئنم بگید که بیان

-باشه مامان جان،الانم پاشو بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی باز

مامان که از اتاق رفت بیرون تندی گوشیم رو برداشتم و بدون باز کردن پیام جدیدم که از طرف عنق خان بود با سوگل و عطیه تماس کنفرانسی برقرار کردم؛

-الو سلام گیلدا خانوم

+سلام سوگل خانوم خوبی؟

-قربونت تو چطوری؟عطیه چطوری؟چرا سایلنتی؟

-سلام خوبید؟منتظر اتمام احوال پرسیاتون بودم

+دخترا؟

هردوشون باهم جوابمون دادن؛

-جانم

+امروز که از بیرون اومدم خونه دوش گرفتم خواستم بخوابم مامان اون پسره عنق زنگ زد خونمون

-کدوم پسره عنق؟

+واای عطیه تو که خنگ نبودی،بردیا رو میگم دیگه

-آهان

-واسه چی زنگ زده بود گیلدا

+زنگ زده بود دستور پخت قرمه سبزی رو از مامانم بگیره،سوگل توام گیج شدیا،خب زنگ زده بود واسه قرار خواستگاری دیگه

-وااا،چرا انقد زود!مگه قرار نشد فردا زنگ بزنن

+اتفاقا منم همینو به بردیا گفتم

همزمان هردوشون با تعجب و صدای تقریبا بلند پرسیدن:

-بردیا!؟!؟

+چتونه گوشم رو کر کردیدا،آره دیگه بردیا،انقد تعجب نداره که

-کی باهاش حرف زدی؟

+پیام داد سوگند گفت که مادرم زنگ زد خونتون و اینا

-خب چیشد؟عمه اینا چی گفتن؟

+اونا مسگن ما که نمیشناسیمشون باید ببینیمشون،اما منکه گفتم اجازه بدید بیا تعجب کرد مامانم

-والا خاله حق داره تو بس که سر هر خواستگار یه دعوا درست میکنی دیگه

+شماها که درد منو میدونید دیگه چرا این حرف رو میزنید!

-معذرت میخوایم،خب حالا چی میپوشی؟؟؟

-وای سوگل راست میگیا!گیلدا چی میخوای بپوشی؟؟؟

+نمیدونم والا،فردا بیاید بریم بازار یه چیزی باهم انتخاب کنیم هم واسه خواستگاری هم بله برون

-عطیه اینو دریاب از الان میخواد واسه بله برون هم لباس بخره،تو بزار بیان،ببین میشه یا نه!!!

+دخترا شما مثل اینکه یادتون رفته ها این ازدواج باید بشه،یه ازدواج واقعی نیست که بخاطر نداشتن تفاهم رد کنم

-گیلدا منظور سوگل عمه اینا بود

+من بخوام اونا مشکلی ندارن،خب دخترا من برم یه چیزی بخورم فردا ساعت ۱۰میام دنبالتون،خداحافظ

-خدافظ

گوشی رو قطع کردم و گذاشتم رو تخت و از اتاق رفتم بیرون…

بابا رو مبل جلو تی وی نشسته بود و گیودا هم مشغول انجام تکالیفش بود،مامان هم که داشت بافتنی میبافت

-آبجی؟

+جانم؟

-یدونه نقاشی بهمون گفتن برام میکشی؟؟؟

+نقاشی چی؟

-فصل تولدمون

+باشه بزار یه چیزی بخورم میام میکشم

داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که بابا صدام زد:

-گیلدا جان؟

+جانم بابا؟

-بابا جان مادرت گفت که تو راضی به اومدن خواستگارایی،آره بابا!؟

سرم رو انداختم پایین و زیر لب جواب بابا رو داد:

+آره بابا،با اجازه شما

-خوبه دخترم

بدون حرفی رفتم آشپزخونه،نفس عمیقی کشیدم،نمیدونم چرا اینجوری شدم این تسترس و خجالتم از چیه اینا که همش یه بازی بود پس من چم شده آخه؟
یه کم غذا ریختم و خوردم،بعدش مشغول نقاشی کشیدن واسه گیلدا شدم و حدود ساعت۲شب بود خسته و داغون رفتم تو اتاقم و به دخترا پیام دادم که صبح ساعت۹آماده باشن
قبلش به مامان گفتم که برا مراسم با دخترا میرم خرید،مامان هم از خدا خواسته قبول کرد،کلی هم دعا به جون سوگل و عطیه کرد که اونو از خرید رفتن با من راحت کردند.
صبح ساعت ۸از خواب بیدار شدم یه دوش مختصر گرفتم و موهام رو خشک کردم و جلو موهام رو یه طرفه ریختم و بقیش رو با کلیپس جمع کردم بالای سرم
نشستم جلو میز آرایشم و یه کمی کرم زدم و موژه هامو ریمل زدم و در آخر یه رژ صورتی ملایم زدم و رفتم سمت کمد لباسام
یه مانتو کتان آجری ساده جلو باز با شلوار و زیره مشکی پوشیدم وشال آجری مشکیم رو سرم کردم و کیف و کفش هم رنگ مانتوم رو هم برداشتم از اتاق زدم بیرون که دیدم مامان خانوم مشغول آماده کردن صبحانست

+سلام به قشنگترین مامان دنیا

-سلام به زبون بازترین دختر دنیا

یه لقمه نون و مربا گذاشتم دهنم و یه قلپ چایی خوردم

+مامان جان شما چیزی لازم نداری؟

-نه دخترم،فقط سفارشات گیودا یادت نره ها

دستم رو روی چشمم گذاشتم و جواب مامان رو دادم؛

+به روی چشمم،من برم دیگه خدافظ

-چشمت بی بلا،فقط مواظب خودتون باشیدا

+باشی

سوئیچ رو برداشتم و از خونه زدم بیرون و رفتم سمت پارکینگ

+سلام مش رمضون

-سلام دخترم خوبی؟

+خوبیم شکر،حاج خانوم خوبن؟

-خوبه دخترم

+خداروشکر

مش رمضون باغ بونمون بود هفته ای یبتر واسه رسیدگی به باغچه میومد مرد خیلی خوبی بود
ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون که گوشیم زنگ خورد اولش فکر کردم مامانه که دوباره میخواد سفارش کنه
بدون نگاه کردن به شماره دکمه اتصال رو زدم که صداش پیچید تو گوشم،دستام شروع کرد به لرزیدن و نفسام نامنظم شد…

-سلام گیلدا خانوم خوبی؟

اصلا نمیتونستم لب باز کنم و حرف بزنم،اما سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و جوابشو بدم نفس عمیقی کشیدم؛

+سلام ممنون

تک خنده ای کرد و گفت؛

-منم خوبم قربونت،تشکر که حالمو میپرسی!

+حال تو که پرسیدن نداره معلومه خوبی دیگه

-آهان،از کجا معلومه اونوقت

+از همین سرخوشیت

-خوبه،از پشت گوشی سرخوش بودن منو تشخیص میدی

+من حوصله جروبحث با تو رو ندارم،کارتو بگو

-حالا چرا انقد عصبی هستی تو؟

+واقعا که پرویی‌،مثل اینکه کاری نداری،منم وقت ندارم که با تو بحث کنم،خدافظ

گوشی رو قطع کردم و انداختم رو صندلی شاگرد،چندتا نفس عمیق کشیدم تا شاید حالم یکمی جا بیاد،اما انگار این حال من درست بشو نبود
دوباره ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم سمت خونه سوگل اینا که نزدیکتر به خونمون بود،وقتی رسیدم پیام دادم:

+”من پایینم”

-بیا بالا دیگه

+بیا پایین زودتر بریم دنبال عطیه

-باشه اومدم

دومین بعد سوگل هم اومد و سوار شد؛

-سلام عروس خانوم

لبخند بی جونی زدم و باهاش دست دادم

+سلام خوبی؟

-خوبم،گیلدا چیزی شده؟

+نه چیزی نیست

-ولی قیافت اینو نمیگه ها!!!

+قیافم چی میگه؟

-میگه حالت اوکی نیست

+چرت میگه

سوگل دیگه ادامه نداد،منو خوب میشناخت و میدونست تا نخوام چیزی رو نمیگم
سوگل یه مانتو آبی تا رو زانوش پوشیده بود که قسمت کمرش چین خورده بود و آستیناش سه ربع بود با شال و شلوار کرم رنگ و کیف و کفش مشکی،

حدود۱۵مین بعد رسیدیم جلو خونه دایی اینا که سوگل به عطیه زنگ زد و اونم زودی اومد و سوار شد

-سلام دخترا خوبید؟

+سلام تو خوبی؟

-خوبم ممنون،تو چطوری سوگل؟

+خوووووبم عزیزززززم

-گیلدا؟

+جانم؟

-چیزی شده؟

+چطور؟

-آخه سرحال نیستی

+راستش دخترا

هر دوشون همزمان جوابمو دادن:

-جان

لبخندی به جفتشون زدم و شروع کردم:

+امروز که از خونه زدم بیرون تو راه گوشیم زنگ خورد منم به خیال اینکه مامانمه بدون اینکه شماره رو نگاه کنم وصل کردم

-خب کی بود؟

نگاهی از تو آینه به عطیه انداختم که منتظر جواب سوالش بود؛

+راستش…

-راستش چی گیلدا جون به لبمون کردی!کی بهت زنگ زد؟؟

نگاهی به سوگل انداختم که مضطرب چشم دوخته بود به من و معلوم بود که نگرانه
بدون مکثی جوابشو دادم که هردوشون شوکه شدن…

+میلاد

هردوشون چنان جیغی کشیدن که فرمون رو ول کردم و دوتا دستامو گذاشتم روی گوشم

-چــــــــــــــــی!؟!میلاد!؟!

+چتونه گوشم کر شد!

-چیکارت داشت؟؟؟

از تو آینه نگاهی به عطیه انداختم و شونه بالا انداختم؛

+نمیدونم

-مگه باهاش حرف نزدی؟

+حرف زدم سوگل اما دیگه داشت چرت و پرت میگفت منم حالم خوش نبود قطع کردم

-این پسره چرا اینکارارو میکنه؟چرا طوری رفتار میکنه که انگار اتفاقی نیفتاده!؟

+خودمم نمیدونم معنی این رفتارش چیه!

-گیلدا!میلاد میدونه که تو داری ازدواج میکنی؟

+نه عطیه،کسی غیر از شماها نمیدونه فعلا تا موقع بله برون که مامان به فامیلا خبر بده

-پس چرا یکدفعه بعد دوسال بهت زنگ زده؟

+والا این برای خودمم سوال شده سوگل

دیگه تا موقع رسیدن حرفی نزدیم،اول رفتیم پاساژ بزرگ”شهر شب”ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم و هر سه پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم
بعد از تماس میلاد دیگه دل و دماغ خرید رو نداشتم قبل اون خیلی خوشحال بودم اما…
تو فکر بودم که عطیه دستم رو کشید؛

-حواست کجاست دختر؟

+ببخشید متوجه نشدم،مگه چیزی گفتی؟

عطیه اومد روبروم ایستاد؛

-گیلدا جان میدونم که دوباره اون خاطرات واست زنده شده بعد زنگ زدن میلاد،اماخب قرار نیست که تو دوباره ببازی که

سوگل کنارم ایستاد و دستم رو تو دستش گرفت؛

-گیلدا خواهری!تو تازه رو به راه شدی،تو قول دادی!یادت نرفته که؟!

خیلی آروم و زیر لب جوابشون رو دادم؛

+نه یادم نرفته،حواسم هست

-حواست نیست،چون اگه حواست بود الان این نبود حالت

+عطیه تو که میدونی چرا این حرف رو میزنی؟

-اتفاقا چون میدونم میگم که نباید بهش فکر کنی

-گیلدا،جان سوگل بهش فکر نکن،خراب نکن باقی زندگیتو

لبخند بی جونی به جفتشون زدم و راه افتادیم سمت مغازه ها،واقعا بی حوصله و کلافه بودم،اما به لطف حرفا و شوخی های پی در پی عطیه و سوگل حالم سرجا اومد
دخترا جلو یه مغازه شیک و بزرگ ایستادن؛

-گیلدا؟

+جانم سوگل!

-ببین اون لباسه قشنگه به نظرت؟

به لباسی که سوگل اشاره میکرد نگاه کردم،یه تونیک زرشکی که آستینش سه قسمت شده بود قسم وسط کرم و بالا و پایین زرشکی و قسمت یقش هم کرمی کار شده بود

+خوشگله،برا خواستگاری؟

-آره دیگه شب خواستگاری اینو بپوشم به نظرتون خوبه؟

عطیه هم نگاهی به لباس انداخت و در جواب سوگل گفت؛

-آره به نظر منم شیکه با یه شلوار کرم و روسری کرم زرشکی ست کنی شیک میشه

+خب سوگی پس برو پرووش کن

-ای کوفت سوگی،تو که آدم شده بودی آخه

+تایمش تموم شد!!!

-تایم چی؟؟؟

به عطیه که متعجب به منو سوگل چشم دوخته بود نگاه کردم و پقی زدم زیره خنده،قیافش واقعا دیدنی بود

+تایم آدم شدنم دیگه

-دیوونه ها

هر سه وارد مغازه شدیم،فروشنده که یه پسر جون بود جلو اومد؛

-خوش اومدید خانوما،میتونم کمکتون کنم؟

سوگل جواب داد؛

+ببخشید اون لباس زرشکیتون رو میخواستیم

سوگل سایزش رو گفت و پسره لباس رو آورد و سوگل رفت واسه پرو منو عطیه هم گفتیم که اگه یه شلوار کرم هم برای ست داره بیاره،
سوگل شلوار و لباس رو پرو کرد و خوشش اومد واقعا هم که خیلی بهش میومد.سوگل پول لباس رو حساب کرد و داشتیم از مغازه میومدیم بیرون که با دیدن تصویر روبرو هر سه مون شوکه شدیم…

نه توان حرکت داشتم نه توان حرف زدن،بهم نزدیک شد نگاهم از صورتش سر خورد روی دستاش که قفل دستای دختره شده بود،ناخودآگاه پوزخندی رو لبم نشست.
هزار بار توی دلم به خودم و سادگیم لعنت فرستادم!
خداییش هم دختر ناز بود،صورت گرد و سفید چشم و ابرو مشکی،چشمای نسبتا درشت،ابروی کمون،بینی کوچیک استخونی و لباس خوش فرم‌.
موهای خرمایی رنگش رو یه طرفه ریخته بود تو صورتش و یه روسری سرمه ای با خال های سفید سرش بود که خیلی نازترش کرده بود
چشم از دختر روبروم که با لبخند نگام میکرد گرفتم و به آدم دروغ گوی روبروم خیره شدم.
اومدن نزدیکتر و روبرومون ایستادن

-سلام

آروم و زیر لب جوابش رو دادم

+سلام

دختراهم آروم بهشون سلام کردن،دختره که تا الان ساکت بود گفت؛

+معرفی نمیکنی؟

دستش رو به سمت من گرفت و گفت؛
-ایشون گیلدا خانوم هستند

+واای پس گیلدا شما هستید؟

متعجب به دختر نگاه کردم،این دیگه من رو از کجا میشناخت!!!دستش رو به سمتم دراز کرد؛

-از آشناییتون خوشبختم،منم باران هستم

باهاش دست دادم،اما حرفی نزدم
سوگل به جای من سوالی که توی ذهنم بود رو پرسید؛

-باران خانوم شما چه نسبتی با ایشون دارید؟

-داداشیمه دیگه

نگاهی به چشمای سرد بردیا انداختم که زود چشم ازم گرفت

-گیلدا جان؟

نگاه از بردیا گرفتم و با لبخند جواب باران رو دادم؛

+جانم؟

-چجوری تونستی دل این آقا داداش من رو ببری؟

سوالش رو انقد یهویی پرسید که منو بردیا همزمان به سرفه افتادیم اما خداروشکر عطیه نجاتمون داد

-عشق در یک نگاه عزیزم معجزه میکنه

+خب بهتره ما دیگه بریم شما هم به خریدتون برسید

موندن رو جایز ندونستم چون اگه میموندیم ممکن بود همه چیز لو بره اما خب…

-خب چرا باهم خرید نکنیم؟نظرته داداش؟

اووف این دختره تا امروز مارو بیچاره نکنه دست بردار نیست که
بردیا به ناچار سرتکون داد و قبول کرد
نگاهی به دخترا انداختم و زیر لب”بیچاره شدیمی”گفتم و راه افتادیم سمت مغازه ها
چندتا مغازه رو رد کردیم که توی ویترین یکی از مغازه ها یه لباس ست چشمم رو گرفت

+عطیه؟سوگل؟

هر دو همزمان به سمتم برگشتن؛

-جانم

با چشم به لباس اشاره کردم

+چطوره؟

-به نظر منکه خوشگله،دقیقا همونیه که خودت میخوای دیگه،نظرت چیه عطیه؟

-به نظر منم قشنگه

باران که تا اون لحظه ساکت بود گفت؛

-به نظر منم نازه مطمئنم تو تن شما خیلی زیباتر میشه

با لبخند برگشتم سمتش

+ممنونم عزیزم لطف داری
پس من برم واسه پرو

همراه دخنرا و باران و بردیا اخمو وارد مغازه شدیم که بردیا اومد و کنارم ایستاد سرش رو خم کرد سمتم گوشم
نفسای گرمش که به گوشم خوود تنم مور مور شد؛

-باران داره شک میکنه!

متعجب برگشتم سمتش؛

+شک؟به چی؟

-به حس ما!

بعدم یه پوزخند زد،منم یه پوزخند تحویلش دادم و گفتم؛

+مگه ما حسی هم به هم داریم آخه؟

-آره تنفر

+تنفر هم یه حسه،من همین حس هم به تو ندارم

-زبونت خیلی درازه،اینجوری باشه ممکنه من تحمل نکنما

شونه ای بالا انداختم؛

+مثلا تحملت تموم بشه چی…

با شنیدن صداش حرفم نصفه موند

-سلام

وای خدای من این دیگه اینجا چیکار میکرد؟امروز چرا همه چی داشت دست به دست هم میداد تا منو نابود کنه؟!

-سلام عرض کردما

انگار که لبام بهم قفل شده بود،تو این وضعیت نباید من رو میدید،اما انگار خدا میخواد هنوز هم منو عذاب بده.
وقتی مارو دید بردیا سرش رو خم کرده بود کنار گوشم و فاصلش باهام خیلی کم بود،نفسی گرفتم و شدم همون گیلدای خشک

+سلام،تو اینجا چیکار میکنی؟

-الان این عوض احوال پرسیت بود؟

یه قدم بهش نزدیک شدم که سوگل و عطیه و باران هم اومدن سمت ما،وضعیت سوگل و عطیه هم بهتر از من نبود نگاهی بهشون انداختم که نگران چشم دوخته بودن به من

+گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟

خیلی خونسرد یه قدم اومدم سمتم،دستاشو گذاشت تو جیباش و با اون لبخند مسخرش جواب داد؛

-خب معلومه اومدم خرید

سهی کردم صدام رو کنترل کنم تا از عصبلنیت بلند نشه،با چشم به مغازه اشاره کردم و با پوزخند جوابش رو دادم؛

+خرید؟!اونم تو مغازه لباس زنونه فروشی؟تو منو تعقیب میکنی؟

-الکی جو نده گیلدا!چرا باید تو رو تعقیب کنم؟

انگشت اشارم رو سمتش گرفتم؛

+این رو تو باید بگی که چرا راه افتادی دنبال من؟؟؟

-گیلدا جان معرفی نمیکنی؟

اینو دیگه کجای دلم بزارم؟به بردیا که حالا خیلی نزدیک بهم ایستاده بود انداختم؛

+بله اصلا یادم نبود،ایشون میلاد هستند پسر دایی من و ایشون هم…

بردیا حرفم رو نصفه گذاشت و با همون لحن سرد و مغرورش ادامه داد؛

-بردیا هستم

+اونوقت نسبتت با دختر عمه من چیه که بهش میگی گیلدا جان؟

جانش رو با عصبانیت گفت،من و دخترا با نگرانی فقط خیره شده بودیم به میلاد،نمیدونستم بعد از دوسال از جونم چی میخواد که اومده سراغم،از حرفی که بردیا زد واقعا تعجب کردم و چشمام قد توپ پینگ پونگ شده بود

-گیلدا عشق منه و قراره خانومم بشه

میلاد از عصبانیت چشماش سرخ شده بود،دستی تو موهاش کشیدو خطاب من گفت؛

-گیلدا بیا بیرون کارت دارم

اصلا دلم نمیخواست همراهش برم،دوست نداشتم تنهایی با میلاد جایی برم حتی جاهای شلوغ،بودنش کنارم منو اذیت میکرد
نمیدونم چرا؟!اما اون لحظه تنهای کاری که مغزم بهم فرمان میداد که انجام بدم همین بود،نگاهی به بردیا انداختم و ناخواسته گفتم؛

+برم بردیا؟

نمیدونم چی تو چشمام دید که دستم رو تو دستاش گرفت و گفت؛

-نه،اگه حرفی هست همینجا بگید!گیلدا جایی نمیاد

میلاد هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد،واقعا از بردیا بخاطر این حمایتش ممنون بودم یه روزیی جبران میکردم این محبتش رو
نگاه قدرشناسی به بردیا انداختم که اونم متقابلا یه لبخند کوچولو بهم زد اما اون لبخند زود جاش رو به اخم همیشگیش داد
میلاد بهم نزدیک شد و کنار گوشم زمزمه کرد؛

-گیلدا این کارت بی جواب نمیمونه

+میشناسمت که چه آدم…
میلاد بهتره بزاری این یذره حرمتی که بینمون هست شکسته نشه

دستم هنوز توی دست بردیا بود که از مغازه زدیم بیرون
با تمام اتفاقات بد اون روز خرید هامون رو انجام دادیم،حالم اصلا خوب نبود
سوگل اسرار کرد که بریم خونه اونا و به خاله اینا گفت که برن خونه ما چون ما میخوایم تنها باشیم
تا خونه سوگل اینا گریه کردم بخاطر بخت بدم که جز عذاب چیزی نداشت.
اون روز با تمام بدیاش گذشت و روز خواستگاری رسید و با دخترا مشغول حاضر شدن بودیم که…

مامان اومد داخل اتاق

-سوگل جان خاله گوشیت داره زنگ میخوره

سوگل گوشیش رو بیرون زده بود به شارژ،پشت سرش مامان رفت و حدود۱۰مین با قیافه ای در هم برگشت.دلشوره گرفتم

+سوگل چیشده؟خاله چی گفت؟چرا صحبتتون انقد طولانی شد؟

سوگل همینطوری با قیافه در هم به من و عطیه زل زده بود

-سوگل بگو دیگه جون به لبمون کردی دختر

نیش سوگل باز شد و با جیغ گفت؛

-دخترا خانواده سعید زنگ زدن به خونمون اجازه بگیرن وایه خواستگاری

من و عطیه با شوق پریدیم رو سر سوگل و مدام جیغ و کل میکشیدیم و سوت میزدیم که یهو در اتاق باز شد و:

-چه خبرتونه صدا جیغ جیغتون تا ته خیابون میاد؟

+داداش؟

-جانم؟

+یه سواای که خیلی وقته وایه من پیش اومده اینه که این در رو برای چی ساختن؟

کیارش دست به سینه ایستاد و قیافه سوالی به خودش گرفت؛

-چطور؟

+آخه شما هر وقت اومدی تو اتاق من دقت نکردی که اگه در بستس باید در بزنی،اصلا نظرته به بابا بگم این در رو برداره تا تو زحمت باز کردنشو نکشی؟

-دختره پرو منو مسخره میکنی؟

+مسخره نکردم که فقط خواستم…

هنوز حرفم تموم نشده بود که الهام اومد داخل اتاق؛

-چه خبرتونه باز خواهر بردار دارید باهم کل کل میکنید؟

+از شوهرت بپرس در نمیزنه یهو میاد توی اتاقی که سه تا دختر هستش

-ای بابا کیارش تو چرا با کلمه در مشکل داری آخه؟گیلدا جان این برادرت کلا همینه یا در نمیزنه یا اینکه کلا در هیچ جایی رو نمیبنده

داداش پرید وسط صحبتمونو گفت؛

-اینارو ولش کنید بگید ببینم چرا جیغ جیغ میکردید؟

+کابل رو گرفتیا داداش

-پرو شدیا گیلدا

لبخند پت و پهنی زدم که عطیه گفت؛

-واااای باورتون نمیشه سوگل هم داره شوهر میکنه عمه زنگ زد گفت که میخوان بیان خواستگاریش

-یعنی بی شوهری تا این حد بیداد میکنه که شما انقد ذوق زده شدید؟

بعد هم رو کرد سمت الهام و گفت؛

-الهام توام چقتی ما زنگ زدیم خونتون انقد ذوق کردی؟؟؟

الهام مشتی حواله بازو کیارش کرد و از اتاق رفت بیرون که داداش هم پشت سرش رفت.
کیارش برادر بزرگتر منه که واقعا عاشقشم به جرات میتونم بگم که بهترین برادر دنیاست.

+خب سوگل سعید اینا کی قراره که بیان؟

-نمیدونم والا مامان که گفت بهشون گفته باید با بابا و من صحبت کنه بعد جواب میده

دیگه حرفی نزدیم و مشغول حاضر شدن بودیم،سوگل و سعید حدود۴ساله که باهم هستن و سعید واقعا عاشق سوگله،قرار بود وقتی درس سعید تموم شد و یه شغل مناسب پیدا کرد پا پیش بزاره،واقعا برای سوگل خوشحال بودم که داره به مراد دلش میرسه

-دخیا بجنبیدا تا یه ساعت دیگه میرسن ها

نگاهی به عطیه انداختم که تقریبا آماده شده بود،یه شومیز سفید که پشتت طرح یه دختر داشت با یه دامن مشکی تا رو زانو و ساپورت و کفش مشکی و یه شال کرم هم سرش کرده بود و موهاش رو یه طرفه ریخته بود تو صورتش و آرایشش هم تکمیل بود،سوگل هم که همون سارافون زرشکی که باهم خرده بود رو پوشیده بود با یه کفش کرمی رنگ و مشغول آرایشش بود.
من هم یه سارافون حریر زمینه آبی خیلی روشن با گل های ریز نقش صورتی و آبی رنگ پوشیدم با یه کت آبی لاجوردی و روسری ست سارافونم و یه جوراب شلواری آبی لاجوردی و کفش اسپرت هم رنگ کتم،موهام رو هم فرق وسط باز کردم،مژهام رو ریمل فراوان زدم و یکم مداد کشیدم تو چشمام تا درشت تر دیده بشه و یه رژ صورتی ملایم هم زدم و با ادکلنم دوش گرفتم

بردیا😍

یه دوش کوچیک گرفتم و کن و شلوارم رو که به زور باران خریده بودم رو پوشیدم و موهام رو سشوار کشید و ادکلن زدم به گردنم و سویئچ ام رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون که دیدم مامان اینا آماده تو پذیرایی منتظر من بودن.

+الهی مادر دورت بگردم که بالخره داری من رو به آرزوم میرسونی

رفتم سمت مامان و سرش رو بوسیدم و از خونه زدیم بیرون و باران گفت که به یه گل فروشی شفارش دسته گل داده،تا خود گل فروشی هیچ حرفی نزدیم.
فکرم کشیده شد به روز پاساژ،
خودمم هنوز نمیدونستم که چرا اون روز همچین کاری کردم،نمیدونم تو چشمای اون دختره سرتق زبون دراز دیدم که کمکش کردم،هنوز باورم نمیشد که دست اون دختره رو گرفتم
اما لمس دستاش حس عجیبی بهم میداد یه حس عجیب که برام گنگ بود

افکار مزخرفم رو کنار زدم و روبرو گل فروشی پارک کردم و با باران وارد گل فروشی شدیم،سفارش رو تحویل گرفتیم باران یه دسته گل بزرگ پر از گل های سرخ سفارش داده بود که به زیباترین شکل دیزایین شده بود دسته گل رو گذاشتم عقب بین باران و مامان،
حدود۴۰مین بعد رسیدیم خونه گیلدا اینا،ماشین رو جلو خونشون پارک کردم،بابا زنگ رو زد که در رو برامون باز کردن،به نظر میومد که خونشون قدیمی ساخت و آسانسور نداشت،دو ردیف پله رو گذروندیم که رسیدیم به در آپارتمانشون و با دیدن شخص روبروم خشکم زد…

باورم نمیشد که خودش باشه،حس کردم بخاطر شباهتشونه و شاید من اشتباه میکنم.
پدر و مادر گیلدا با برادرش جلو در ایستاده بودند،اما گویا متوجه من نشده بود،مامان اینا با مادر و پدرش احوال پرسی کردند و وارد خونه شدند بعدم هم باران و پشت سرشون از پله ها بالا رفتم و با پدر و مادرش سلام و احوال پرسی کردم که به گرمی باهام برخورد کردند توی دیدار اول هم میشد فهمید که آدم های خون گرمی هستند گل رو به دست مادرش دادم که ازم تشکر کرد؛

+ممنونم زحمت کشیدید

آروم و زیر لب جوابشون رو دادم

-خواهش میکنم

بعد از پدر و مادرش وارد شدم که دیدم اونم به من زل زده فهمیدم که اشتباه نکردم و خودشه،آره خود کیارش بود رفیق دوران سربازیم

+سلام آقای با معرفت

سرم رو پایین انداختم و باهاش دست دادم؛

-شرمندتم داداش

+کیارش مادر چرا ایستادید؟بیاید بشینید

کیارش دیگه حرفی نزد و رفتیم نشستیم،خونشون خیلی بزرگ نبود،اما شیک بود،بیرون ساختمان رو وقتی دیدم فکر نمیکردم به این شیکی باشه.
سبک خونشون”ال”بود و روبروی در ورودی آشپزخونه و یه اتاق خواب بود،کنار اتاق یه دیوار با دیزایین مخصوص پشت تی وی بود و سمت دیگر خونه هم که گویا پنجره بود رو مبل چیده بودند و کف خونه هم سرامیک بود یه خونه کوچیک و شیک
کنار باران نشستم که دختر دایی و دختر خالش و یه خانوم دیگه که نمیشناختم اومدند و سلام و احوال پرسی کردند که مامان گفت؛

-خب عروس قشنگ ما کدومه؟

+والا این خانوما عروسم و دختر داداش و دختر خواهر من هستند،گیلدا جان تو اتاقشه

پس اون خانوم زن کیارش بود،تو دوران سربازی از الهام برام گفته بود اما فکر نمیکردم انقد زود دست به کار شده

+کیارش جان مامان بگو گیلدا بیاد

کیارش گیلدا رو صدا زد که همراه یه دختر کوچولو اومد بیرون،فهمیدم اون دختر کوچولو گیودا ته تغاریشونه،عکسش رو تو جیب کیارش دیده بودم
گیلدا سرش رو انداخته بود پایین و اومد جلو با مامان و باران دست دادو به بابا سلام داد.بعد هم کنار مادرش نشست که زن داداشش و دختر و دختر داییش مشغول پذیرایی شدند.گیلدا همونطور آروم کنار مادرش نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود و مشغول بازی با انگشتاش بود،این خجالت و سربه زیریش بازی نبود،فیلمی نبود یه شرم ذاتی بود
من دخترای زیادی رو اطرافم دیدم و خوب میتونم بفهمم که کدوم کارشون ذاتیه و کدوم فیلمی،این گیلدایی که روبروی من بود با اون گیلدای زبون دراز زمین تا آسمون فرق داشت

-خب آقای…ببخشید من اسم شریفتون رو نمیدونم

پدر گیلدا بود که سکوت رو شکست و بابا در جوابشون با یه لبخند گفت؛

-یوسف مدرس هستم،اما شما؟

+علی آریا منش

-علی آقای گل با امشب مزاحمتون شدیم برای خواستگاری گل دخترتون واسه آقا پسرم

+مراحمید شما،والا…

تمام بحث بین بزرگترها کشیده شد به سمت خواستگاری و مراسم و این چیزا و تمام حواس من به رفتار پر استرس گیلدا بود و هیچ چیزی از حرفا متوجه شدم که یهو بابا گفت؛

-خب علی آقا اگه اجازه بدید این دوتا جوون یه صحبتی باهم بکنن

پدر گیلدا نگاهی به کیارش و مادر گیلدا کرد و گفت؛

+خواهش میکنم،گیلدا جان بابا پاشو برید اتاقت

گیلدا از جاش بلند شد و زیر لب گفت؛

+چشم،با اجازتون

به سمت اتاقش رفت که منم بلند شدم و از پدرش اجازه گرفتم و پشت سرش رفتم و منتظر ایستادم تا گیلدا وارد اتاق بشه و پشت سرش رفتم
رفت نشست رو صندلی میز آرایشش منم نشستم روتخت
سرش هنوز پایین بود فکر میکردم اگه بیایم تو اتاق استرسش کم میشه اما انگار اشتباه فکر میکردم

+خب ما که حرفی نداریم چرا اومدیم تو اتاق

-یادت که نرفته بخاطر ظاهرسازی

دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم.نگاهی به اتاقش انداختم اتاق نقلی داشت یه تخت دوطبقه کنار دیوار روبرو در اتاق بود و سمت راست تختش یه میز ارایش بود که گیلدا نشسته بود اونجا و روبروش میز کامپیوترش بود دیوارای اتاق رنگ لیمویی صورتی بود و دیوار کنار تخت رو هم یه نقاشی بزرگ از گیلدا کشیده بودند که روی یه شاخه درخت وسط یه رودخونه نشسته بود،مشغول آنالیز اتاق بودم که گوشیم زنگ خورد
با دیدن شماره رو صفحه گوشیم نفسم رو کلافه بیرون دادم،انقد مردد بودم واسه جواب دادن که خودش قطع کرد اما دو مین بعد دوباره زنگ زد که گیلدا گفت؛

+اگه میخوای من برم بیرون جواب بدی

-نه لازم نیست

دکمه اتصال رو زدم و صداش تو گوشم پیچید…

گیلدا :

 تو اتاق بودیم که گوشیش زنگ خورد،چشمش که به شماره رو صفحه افتاد حالتش عوض شد و مشخص بود که عصبی شده،گفتم اگه میخواد برم بیرون که گفت مهم نیست و دکمه اتصال رو زد؛  -بله بفرمایید؟  خیلی سرد و خظک جواب داد،البته از این کوه غرور غیر از اینم انتظار نمیرفت  -جاییم،کارتو بگو  متوجه نمیشدم شخص پشت خط چی میگفت که هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد و این رو میشد از لحن صحبتش فهمید؛

  -دلیلی نمیبینم به تو جواب بدم  اینو گفت و گوشی رو قطع کرد و بعد چند لحظه گفت؛

  -خب ما که حرفی نداریم بریم دیگه؟  :باشه  جلوتر از بردیا از اتاق خارج شدم که نگاه همه چرخید سمت من

-خب چیشد دخترم؟  نگاهی به پدر بردیا انداختم که حضور بردیا رو پشت سرم حس کردم

 -بابا جان بهتره بهشون زمان بدیم برای فکر کردن  اووف،خداروشکر بردیا نجاتم داد.یکم دیگه خانواده ها از هر دری باهم صحبت کردمد که حدود ساعتای ۱۲شب بود که عزم رفتن کردن،بعد رفتن مهمونا داداش اینا هم رفتن چون داداش صبح میخواست بره سرکار. با دخنرا یکم خونه رو جمع کردیم و رفتیم تو اتاقم تا مثلا بخوابیم،اما همین که پامون به اتاق رسید سوالای ناتموم دخترا شروع شد؛

 -خب چیشد؟چی گفتید؟چرا بردیا عصبی بود؟باز پا گذاشتی رو دمش؟  خیلی ریلکس رفتم سمت کمد لباسامو لباس راحتیامو پوشیدم

  -گیلدا با توایما؟چیشد؟بگو دیگه جون به لبمون کردی خب!  رفتم و روتخت ولو شدم؛  :اوف،چقد سوال میپرسیدا،هیچی بابا چیزی نگفتیم چون حرفی نداشتیم  -خب پس بردیا چرا عصبی بود؟  :نمیدونم والا،تو اتاق یهو گوشیش زنگ خورد اما نمیدونم کی بود که خیلی سرد باهاش حرف زد و بعدم گوشی رو قطع کرد

 -یعنی کی بوده که اینطوری عصبی شده؟  نگاهی به سوگل که روی زمین ولو شده بود انداختم،شونه ای بالا انداختم؛  :نمیدونم والا

 -خب ازش نپرسیدی؟  :واا عطیه حرفا میزنیا،اصلا به من چه ربطی داره که کی بهش زنگ زده!!!

 -یعنی چی که ربطی نداره؟!تو قراره زنش بشیا!!!  :اولا که زنش نشدم،دوم از اون ازدواج ما فقط یه قرارداده نه یه ازدواج واقعی  دو یه روزی از شب خواستگاری میگذشت و من تو اتاقم مشغول چت با دخترا تو گروه سه نفرمون بودم که مامان اومد داخل

 -گیلدا؟  :مامان کلا اهل این خونه با مقوله در مشکل دارید نه؟  -خوبه،خوبه دختر کم نمک بریز خانواده مدرس زنگ زدن  گوشی رو قفل کردم و گذاشتم رو پاتختی  :خب؟

 -خب به جمالته،جواب میخوان!؟  :خب نظر شما چیه؟

 -والا بابات که میگه پسر خوبیه کیارشم که انگار قبلا میشناختتش  چنان پریدم و نشستم سرجام که فکر کنم ستون فقراتم نابود شد؛  :میشناسه!!!از کجا میشناسه اونوقت؟

  -چه بدونم مادر من تو بگو جواب اونارو چی بدم من؟  :نمیدونم هرچی که شما بگید  مامان سرم رو بوسید و گفت؛

-مبارکت باشه مادر ایشالا که سفید بخت بشی  بعد هم از اتاق رفت بیرون،آهی کشیدم،کجای کاری مادر من که دخترت با دست خودش پای بدبختیاشو امضا کرده و بازی رو شروع کرده که نمیدونه تهش چیه گوشیم رو برداشتم و به دخترا خبر دادم،صدای مامان از بیرون میومد که گویا داشت به اقوام زنگ میزد واسه بله برون. اصلا واسم مهم نبود که بله برون کی هست؟کیا دعوتن؟چجوریه مراسم،اما مجبور بودم بخاطر مامانم اینا طوری وانمود کنم که انگار خوشحالم،خواستم برم پیش مامان اینا که گوشیم زنگ خورد،شماره ناشناس بود دکمه اتصال رو زدم صداش تو گوشم پیچید؛

  -سلام دختر عمه!خوبی؟  دوباره عصبی شده بودم و تنگی نفس لعنتی اومد سراغم؛  :سلام،چرا باز به من زنگ زدی؟

 -ممنون،منم خوبم  :برام مهم نیست که خوبی یا نه

-زبونت نیش دارشده گیلدا  :نیش دارش کردند  اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم،دوباره داشتم سخت نفس میکشیدم و خوب میدونطتم که چرا اینطوری شدم،گوشیم دو سه بار دیگه هم زنگ خورد که شمارشو گذاشتم تو لیست سیاه. چندتا نفس عمیق کشیدم و از اتاق رفتم بیرون،مامان پای تلفن نشسته بود و متوجه شدم که داره با مامان سوگل راجع به مراسم بله برون و این چیزاصحبت میکنه وارد آشپزخونه شدم و یه قرص آرام بخش خوردم و رفتم کنار مامان نشستم و سعی کردم نفسام رو منظم کنم چون نمیخواستم که مامان اینا دوباره متوجه حال خرابم بشن،مامان حدود۳۰مین با خاله صحبت کرد و بالاخره رضایت دادن که گوشی رو قطع کنن  :خب مادر من اگه فکر پول تلفن نیستید حداقل فکر گوش خودتون باشید  -حسودیت میشه با خواهرم حرف میزنم دیگه  شونه ای بالا انداختم که مامان گفت؛  -راستی گیلدا؟!  منتظر چشم دوختم به مامان که ادامه داد؛  -خانواده مدرس قرار بله برون رو گذاشتن واسه پنج شنبه شب  :چرا انقد زود؟  -مامانش گفت تا قبل عید بچه ها زودتر برن سرخونه زندگی خودشون  :اوووه،حالا کو تا عید؟هنوز۶ماه تا عید مونده ها!!!  -خب مراسم عقد و عروسی هم هست دیگه   :معلومه خیلی عجله دارنا!!!  -خانوم مدرس میگفت بردیا خیلی عجله داره  سرمو پایین انداختم و دیگه چیزی نگفتم مامان هم چیزی نگفت،امروز دوشنبه بود و سه روز دیگه مراسم بله برون من بود،اما من هیچ حسی نداشتم. رفتم تو اتاق و به دخترا گفتم که امشب بیان خونه ما که بدون برو برگرد قبول کردن حدود یک ساعت بعد دخترا اومدن و بعد یکم صحبت کردن با مامان و خوردن میوه و…باهم وارد اتاق شدیم

 -خب گیلدا چیزی شده که گفتی ما بیایم اینجا؟  رفتم و رو تخت نشستم و بالشتمو تو بغلم گرفتم رو به عطیه گفتم؛  :آره،امروز دوباره میلاد بهم زنگ زد!!  -خب چرا جواب دادی؟  :شماره ناشناس بود سوگل   عطیه اومد و کنارم نشست؛  -این پسر چی ازجون تو میخواد آخه گیلدا؟  :جونمو  -چرت نگو دختر!  :چرت نیست سوگل امروز بعد زنگ میلاد دوباره اون درد لعنتی اومد سراغم  -ازدواج که کنی شرش از سرت کم میشه،حالا بیخیال میلاد،مامانت گفت بله برون افتاده پنج شنبه آره؟  :اره بابا عطیه این پسره خیلی عجله داره  سوگل صندلی کامپیوتر و کشید جلو روبروی مانشست؛  -خب میخوای چیکار کنی؟  :چیو چیکار کنم؟  -منظور سوگل میوه و خونه ایناست دیگه  :آهان،نمیدونم والا  -گیلدا من میگم که چندتا از این بادکنک هیلیومی ها بگیریم برا سقف و روی میز جلوتون رو هم گل رز سرخ و شمع بزاریم،بعد میز خاطره رو بزاریم کنار صندلی شما دوتا میوه هارو روش بزاریم و با مروارید و اینا دیزاین کنیم  :نمیدونم والا دخترا الان واقعا حس و حال فکر کردن به این چیزارو ندارم  -بیخود حوصله نداری منو سوگل حوصلت رو سرجاش میاریم  اون شب با بودن دخترا کنارم حالم بهتر شده بود. روز بله برون رسید بالاخره و من نمیدونستم چرا از صبح استرس کل وجودم رو گرفته بود،از صبحش دخترا و مامان سوگل اومده بودن خونمون واسه کمک تو کارا و تزیین خونه با شوخی و خنده دخترا همه کارا رو انجام دادیم و من وقتی اون همه ذوق مادرم رو میدیدم واقعا شرمنده میشدم اما راه برگشتی ندارم سقف رو که به گفته سوگل پر کردیم از بادکنک هیلیومی به رنگ سفید و آبی کاربنی و ست لباس خودم شد،روی میز رو هم به جای گل سرخ از گل های رز سفید و آبی استفاده کردیم و میوه هارو هم که دخترا درست کردن و حدود ساعتای۶بود که به نوبت رفتیم دوش گرفتیم که دایی بزرگه و خانوادش اومدن و میلاد هم همراهشون بود بعد عم مهمونا همه اومدن.با دخترا آماده شدیم من یه کت آبی کاربنی و یه شلوار قد نود سفید و یه تاپ سفید با یه روسری سفید آبی و کفش اسپرت سفید پوشیدم و جلو موهامو فر کردم  سوگل یه جلیقه شلوار مشکی و بلوز سفید با کفش اسپرت مشکی و روسری سفید مشکی پوشیده بود و موهاش رو لخت کرده بود عطیه هم یه پیرهن گیپور مشکی با ساپورت مشکی و شال و کفش قرمز پوشیده بود

  -آبجی بیاید دیگه مهمونا اومدن  همراه دخترا از اتاق زدیم بیرون که همزمان با خروج من از اتاق بردیا وارد شد و…

?  او مای گاد عجب دافی شده بود لامصب این بدعنق اخمو یه کت و شلوار طوسی رنم خوش دوخت با یه پیرهن سفید و جلیقه طوسی موهاش رو هم داده بود به سمت بالا و واقعا جذاب و زیبا شده بود،با همون غرور و سردی با همه احوال پرسی کرد و نشست منم با خانواده بردیا و فامیلاشون احوال پرسی کردم و نشستم. فامیلای بردیا حدود بیست نفر بودن علی هم بود و یه خانوم خوشگل و بانمکم همراهش بود که فکر میکنم همون دختر خاله بردیا و همسر علی بود. وقتی احوال پرسی ها تمام شد همه نشستند و ماهم نشستیم که یه آقای تقریبا سن بالا شروع به صحبت کرد؛  -خب دیگه بهتره بریم سر اصل مطلب که مهریه و این چیزاست  همه سکوت کرده بودن که اون آقا که بعد متوجه شدم عموی بردیاست ادامه داد؛

 -خب داداش شما کهریه رو چقد طی کردید؟  از لحن صحبت عموش خوشم نیومد،طوری حرف میزد که انگار اومدن ماشین یا خونه معامله کنند که گفت چقد طی کردید  :ببخشید که من در حضور بزرگترها بی ادبی میکنم اما آقا شما برای معامله خونه و ماشین نیومدید که میفرمایید چقد طی کردید  نگاهی به میلاد که این حرفارو زد انداختم و واقعا ازش متشکر بودم لبخندی بهش زدم که دلخور نگاهم کرد،اما نمیفهمیدم دلیل این دلخوری و حمایتش چیه  -معذرت میخوام پسرم من قصد جسارت نداشتم،من صحبتم رو اصلاح میکنم،برادر جان چندتا سکه مهر عروس خانوم میکنید؟  :داداش ما توی خواستگاری ۵۰۰تاسکه و۵۰۰شاخه گل رز مهر کردیم  -مبارکه،با اجازه علی آقا من مهریه رو توی دفتر بنویسم  بابا لبخندی زد و گفت؛  -خواهش میکنم،بفرمایید  :خب علی آقا جهیزیه چی؟چند تیکه رو داماد باید تهیه کنن؟  تمام این مدت سرم پایین بود و مشغول بازی با انگشتام بوم   :تمام جهیزیه رو ما خودمون تهیه میکنیم و رسم نداریم پیزی به گردن داماد بندازیم  -لابد میخواید چهارتا تیکه جنس بنجول بخرید که چیزی به گردن داماد نمیندازید دیگه  از شنیدن این حرف واقعا عصبی شدم و این عصبانیت توی صورت تک تک خانواده و فامیلامون هم دیده میشد،نگاهی به بردیا انداختم که با خشم زل زده بود میز و نفستی عصبی میکشید  -این چه حرفیه میزنی مانیا  هه،پس اسم این دختره پرو مانیا بود اما نمیدونستم کیه فقط وقتی مادر بردیا اسمش رو گفت متوجه شدم  -واا من چیز بدی نگفتم زن عمو  بردیا اشاره ای به باران کرد که باران اومد کنار منو خم شد سمت بردیا  :جانم داداش؟  -باران اونو خفش کن تا خودم کار دستش ندادم  :چشم داداش  باران نگاهی به من کرد سرش رو انداخت پایین؛  :شرمنده ام زن داداش  -دشمنت شرمنده باشه عزیزم  بعد بحث سر مهریه و جهیزیه پدر بردیا از بابا اجازه گرفت که مارو به مدت یک ماه صیغه کنند واسه خرید و آزماش و اینا.بابا با اسرارهای پدر بردیا و با ناچاری قبول کرد و شوهر خاله بردیا صیغه محرمیت بینمون رو خوند که مادر بردیا از تو یه جعبه فلزی یه انگشتر بیرون آورد و از بابا اجازه گرفت و انگشتر رو دستم کرد نگاهی به انگشتر تو دستم انداختم یه انگشتر تک نگین جواهر با یه رینگ جدا که روش پر بود از نگینهای کوچیک،در کل ناز بود خیره انگشتر بودم که دست بردیا قفل دستم شد با تعجب نگاهی بهش انداختم؛  -واسه طبیعی جلوه کردنه بازیه  پوزخندی زدم،امشب شب بله برونم بود و قطعا من باید شاد میبودم اما نبودم یه بغضی تو گلوم بود که داشت خفم میکرد  -مبارکت باشه خواهر کوچیکه  از فکر بیرون اومدم و به کیارش که جلوم ایستاده بود نگاه کردم  ،دستمو دراز کردم که منو تو بغلش کشید محکم بغلش کردم و سعی کردم قری باشم اما نمیشد و اشکام داشت میریخت که منو از خودش جدا کرد  -دیگه هیچوقت اشکاتو نبینما بردیا خیلی مراقب خواهرم باش،اشکش دربیاد زندگیتو میکنم جهنم  کیارش خیلی جدی این حرفارو به بردیا زد و بردیا درجوابش گفت؛  -خیالت راحت باشه داداش  هه،خیالت راحت نباشه داداشی،ته قصه زندگی خواهرت خوش نیست من ته این قصه رو میدونست اما نمیدونم چرا شروع کردم مامان اینا و خاله اینا تک به تک واسه گفتن تبریک اومدن عطیه و سوگل هم که مثل ماتم زده ها یه گوشه ایستاده بود و با غم به من نگاه میکردن،انگار اوناهم میدونستن که من قراره چه دردی بکشم،حواسم به دخترا بود که…

?  میلاد جلو اومد؛  -تبریک میگم  بعد هم دستش رو دراز کرد،با تعجب به دستش نگاه کردم،این اولین باری بود که میلاد همچین کاری میکرد نگاهی به اطرافم انداختم که دیدم نگاه همه به ماست و اگه دستش رو رد میکردم خیلی زشت میشد.باهاش دست دادم،دستم رو کشید و بهم نزدیک تر شد و کنار گوشم زمزمه کرد؛  -گیلدا داری عروس خونواده ای میشی که تو هر یه کلمشون بهت پر از طعنست؟!؟!  انگار کلا لال شده بودم به چشمای میلاد نگاه کردم چشماش ناراحت بود،دستم رو از دستش بیرون کشیدم  :ممنونم پسر دایی،ایشالا قسمت خودت بشه  پوزخندی به حرفم زد،دستی تو موهاش کشید و از خونه زد بیرون،اصلا معنی کارای میلاد رو نمیفهمیدم همه اومدن و تبریک گفتن و ما نشستیم سوگل دستگاه پخش رو روشن کرد و با عطیه و علی و سینا مشغول رقصیدن شدن و من فقط بهشون خیره بودم اما انگار تو این دنیا نبودم. میلاد چرا اینکارارو میکرد،چرا اومدو باهام دست داد؟ما تو خانواده ای بزرگ شدیم که خیلی رو این جور چیزا حساس بودن،ما هیچوقت با پسرای فامیل دست نمیدادیم هیچوقت جلوی هم بی حجاب نمیگشتیم،اما کار امشب میلاد همه رو شوکه کرده بود  -میلاد چی تو گوشت گفت؟  از فکر بیرون اومدم و نگاهی به بردیا انداختم که صورتش با فاصله یه میلی متری از صورتم قرار داشت  :حرف بین دختر عمه پسر دایی بود  -هه،پسر دایی؟؟؟رفتارش فراتر از یه پسر داییه  :منظورت چیه؟  -هیچی مهم نیست  یه حسی بهم میگفت که دوباره داره روزای سختم میاد،کیارش و الهامم به رقصنده ها اضافه شدن،بعد دوسه تا آهنگ نشستن و گیودا رفت وسط و کلی قشنگ رقصید همه انگشت به دهن مونده که یه دختر بچه۱۱ساله انقد قشنگ میرقصه  -آبجیت کلاس رقص رفته؟  به بردیا که با تعجب به گیودا نگاه میکرد نگاه کردم که از حالت قیافش خندم گرفت؛  :نه نرفته  -خیلی قشنگ میرقصه  :از بچگیش همینجوری بود  بردیا دیگه چیزی نگفت،از جاش بلند شد و رفت سمت گیودا،فکر میکردم میخواد باهاش برقصه اما برعکس تصور من چندتا اسکناس و تراول از جیبش بیرون آورد و گیودا رو شاباش کرد و برگشت سرجاش،حدودای ساعتیک و نیم شب بود که خانواده بردیا عزم رفتن کردند،بعد از رفتن اونا کم کم دایی اینا و خاله اینا و بقیه هم رفتن و من موندم و یه دنیا غم و غصه بعد رفتن مهمونا لباسم رو عوض کردم و به تختم پناه بردم و بالشتمو بغل کردم و به اشکام اجازه باریدن دادم کنترل زندگیم از دستم خارج شده بود،اونقد اشک ریختم تا خوابم برد  حدود۳روز از شب بله برون میگذشت و کیارش و الهام اومده بودن خونمون و دیشب بردیا پیام داد که امروز میاد دنبالم بریم دنبال خرید حلقه،پیامش انقد خشک و سرد بود سردیش تموم تنم رو میلرزوند از شب بله برون به بعد این تنها پیامش بود،میدونستم که این راهیه که خودم انتخاب کردم و باید باهاش کنار بیام اما سخت بود… پیش کیارش و الهام نشسته بودم و سرگرم صحبت باهاشون بودم مامانم مشغول آشپزی بود و گیودا هم که طبق معمول داشت کتابش رو قورت میداد دیگه انقد درس میخوند  -گیلدا جان بابا بیا اینم کارتم،میرید واسه خرید پیشت باشه  :ممنونم بابا جون  خواستم کارت رو از بابا بگی م که کیارش زودتر از من پرید و کارت رو از دست بابا قاپید،برای منم شکلک در آورد

 -دستت دردنکنه بابا از کجا میدونستیمن پول میخوام؟؟؟  پریدم رو کیارشو با جیغ جیغ شروع کردم؛  :بـــــــــــــــــــــــــــــدش من اونو بابا داد به من کیارش!اصلا از کیتا حالا تو با این قدوهیکلت از بابا پول میگیری؟؟؟  بعدم اشاره ای به سرتاپاش کردم  -مگه قدو هیکل من چشه؟  :چش نیست بناگوشه!!!  انقد از سروکول کیارش بالا رفته بودم که به نفس نفس افتادم،اما زورم بهش نمیرسید و هنوز کارت تو دستش بود  صدای زنگ آیفون اودم که کیارش یدونه زد تو سرم؛

 -بدو برو درو باز کن :تا تو هستی من چرا برم؟؟؟ -یعنی من دربازکنم؟؟؟  نگاهی بهش انداختم و قیافه متفکری به خودم گرفتم؛  :نه والا اصلا شبیه دربازکن نیستی اونا به یه دردی میخورن اما…  هنوز حرفمو تموم نکردم که کیارش من و گرفت و شروع کرد به زدنم منم بالگد میزدمش که مامان گفت؛  -بچه ها بسه دیگه،گیلدا پاشو بسه بردیا اومده!!!  بردیا؟  مادرش درو برام باز کرد،صدای جیغ جیغ های گیلدا تو کل ساختمان پیچیده بود،رسیدم جلو در که دیدم مادرش با خوش رویی جلو در ایستاده باهاش دست دادم و بعد پرسیدن حال مامان اینا وارد شدیم

 -بسه بچه ها تمومش کنید،گیلدا بسه بردیا اومده  :بردیا کیه؟  نگاهی به گیلدا انداختم که داشت از سروکول کیارش بالا میرفت و اصلا توجهی به اطرافش نداشت یه تیشرت لیمویی که جلوش عکس یه سگ فانتزی داشت با یه شلوار گشاد صورتی پوشیده بود و موهاش همه ویزویزی شده بود و ریخته بود تو صورتش،قیافش مثل دختر بچه های شیطون ۵ساله شده بود

  -وااا!!یعنی چی بردیا کیه دختر نامزدت  مادرش نگاهی به من انداخت و گفت؛  –

شرمنده پسرم داره شوخی میکنه  لبخندی به مادرش زدم ک

کیارش دست گیلدا رو ول کرد و گیلدا هم چون آمادگی نداشت ولو شد تو بغل من،از این حرکت هر دومون شوکه شده بودیم که همه با صدای بلندی زدن زیر خنده

گیلدا

 با صدای خنده بقیه به خودم اومدم و زود خودم رو جمع و جور کردم و صاف ایستادم،دستم رو دراز کردم و با بردیا دست دادم  :سلام خوش اومدی

 -سلام ممنون  برگشتم سمت کیارش که از خنده رو مبل ولو شده بود و براش خط و نشون کشیدم

 -گیلدا جان عزیزم زودتر آماده شو تا بریم  چنان با شدت برگشتم سمت بردیا که حس کردم مهره های گردنم جا به جا شد،با چشمای باز زل زدم بهش که با چشماش به مامان اینا اشاره کرد نگاهی به مامان اینا انداختم که چشمشون به من بود،برگشتم سمت بردیا و با یه پوزخند جوابش رو دادم  :باشه عزیزم زود آماده میشم  بچرخ تا بچرخیم آقا بردیا منو تو عمل انجام شده قرار میدی!؟!؟!؟  وارد اتاقم شدم و رفتم جلو آینه،انگشتم رو سمت آینه گرفتم؛  :با بد کسی در افتادی آقا بردیا!حالت رو میگیرم  رفتم سمت کمد لباسامو حوله حمومم رو برداشتم و رفتم سمت حموم با خیالت راحت دوش گرفتم و از حموم اومدم بیرون،موهام رو با حوله خشک کردم و لباس پوشیدم و نشستم جلو آینه و کل موهام رو سشوار کشیدم من اصلا بعد حموم موهام رو سشوار نمیکردم اما خب الان قضیه فرق داشت،سشوار موهام که تموم شد یه آرایش ملایم کردم و رفتم سمت کمد لباس هام،یه مانتو مشکی و شلوار جین و شال صورتی بیرون آوردم و انداختم رو تخت کیف و کفش مشکیمم از دراور بیرون آوردم و داشتم شلوارم رو عوض میکردم که در اتاق باز شد  :اوووف،بابا این در واسه زدنه ها  برگشتم سمت در که دیدم بردیا تو چارچوب در ایستاده  :ببین اینجا خونه خودت نیستا!!!  کمی جلو اومد و دست به سینه رو به روم ایستاد؟

 -یعنی چی؟  :یعنی اگه خونه خودت طویلست که هرکی خواست سرشو بندازه بیاد تو اینجا نیست که توام سرت رو مثل…  حرفم تموم نشده بود که با عصبانیت گفت؛

 -مثل چی؟  خیلی ریلکس رفتم سمت تخت و شلوارم رو از روش برداشتم و جوابش رو دادم؛  :مثل خر!!

  -ببین دختره احمق دیگه داری پاتو از گلیمت خیلی درازتر میکنیا  رفتم و جلوش ایستادم و تو چشماش زل زدم؛  :اندازه گلیم منو تو مشخص میکنی؟

 -نه،اما زبونتو کوتاه میکنم  بعدم رفت سمت در که گفتم؛

 -شتر در خواب بیند پنبه دانه  با عصبانیت برگشت سمتم

  -آدمت میکنم  :انقد منو نخندون پسر

 -چیزی نگفتم که خنده دار باشه گیلدا،انقد رو اعصاب من راه نرو  :تو اصلا اعصاب داری که کسی روش راه بره؟؟  لب باز کرد چیزی بگه که مامان صدامون کرد؛  -بچه ها کجا موندید پس؟!مگه دیرتون نشده؟؟  :اومدیم مامان جان  با دستم به بیرون اشاره کردم  :تشریف ببر بیرون میخوام آماده شم

 -زود آماده شو،با من لج نکن گیلدا  :در حدش نیستی  پوف عصبی کشید و از اتاق زد بیرون،مانتو شلوارم رو پوشیدم و یه شال صورتی ملایمم سرم کردم و کیف و کفش و گوشیمم برداشتم و از اتاق رفتم بیرون  :خب من حاضرم

  -چه عجب کجایی یک ساعته؟  نگاهی به کیارش انداختم که مشغول پرتقال خوردن بود  :خب معلومه حموم  -حموم واسه چی؟  :وااا،مگه میشه بخوام برم خرید و حموم نرم؟؟؟!!!

-آجی میخوای حلقه رو دستت کنی نه تنت که بگی بو میده   :به تو چه جزغاله تو به درست برس  بردیا بلند شد و از مامان اینا خداحافظی کرد و رفت تا ماشینش رو روشن کنه منم خداحافظی کردم و کفشامو پوشیدم و رفتم پایین که دیدم تو ماشین نشسته واااای خدا جووونم ماشینش لنکروز بووود سعی کردم عادی برخورد کنم اما مگه میشه سوار لنکروز بشی و ذوق نکنی رفتم سمت ماشین که….

?  همسایه کناریمون صدام زد،پوفی کشیدم و برگشتم طرفش؛  -گیلدا جان  :بله؟  -دخترم مادرت خونست؟   :بله‌امری داشتید؟

 -آره  :خیر باشه  –

خیره دخترم،من برم پیش مادرت  :باشه،بفرمایید،با اجازتون  نگاهی به ماشین و بردیا انداخت،ازش خدافظی کردم و سوار شدم

 -کی بود؟  :همسایمون

 -چی میگفت یک ساعته منوعلاف کردی؟  نگاهی با اخم بهش انداختم که حساب کار دستش اومد. داشتم ماشین رو بررسی میکردم و با ذوق و شوق نگاهش میکردم

 -چیزی شده؟  سوالی نگاهش کردم که ادامه داد؛

 -آخه ماشین رو یجوری نگاه میکنی گفتم شاید عیب و ایرادی داره  :قطعا هر چیزی که به تو ربط پیدا کنه بی عیب و ایراد نمیشه  زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم،اهمیتی ندادم و به بیرون خیره شدم که وارد پارکینگ یه مرکز خرید بزرگ شد،ماشین رو پارک کرد و هر دو از ماشین پیاده شدیم مرکز خریدش حدود۵طبقه بود،تو هر طبقش هم همه جور مغازه بود،از طلافروشی و مزون گرفته تا لباس و…. جلو یکی از طلا فروشی ها ایستاد منم کنارش ایستادم،یه کمی به ویترین نگاه کرد و وارد مغازه شد،بدون اینکه از من نظری یپرسه یا اینکه بگه بیا داخل خودش رفت داخل مغازه دیگه داشت از گوشام دود میزد بیرون،عصبی دسته کیفم رو دور دستم پیچوندم و وارد مغازه شدم

  -سلام خانوم خوش اومدید  :سلام ممنون  بردیا نگاهی به من انداخت و خطاب به فروشنده که یه پسر حدود۲۷،۲۸ساله بود گفت؛

 -با هم هستیم  پسره دستش رو به سمتم دراز کرد و؛

 -از آشناییتون خوشبختم  نگاهی به دستش انداختم؛  :ممنونم  بعد هم رفتم به سمت ویترین حلقه ها و زیر چشمی دیدم که پسره خیلی آروم دستش رو جمع کرد و نگاهی به بردیا انداخت و پوزخندی زد، خخخ،کیف کردم،برای توهم دارم آقا بردیا

 -خب حلقه هاتونو انتخاب کنید تا براتون بیارم  به ویترین اشاره کردم و گفتم؛  :این رو بیارید لطفا  -اما من از این خوشم اومده  :من چیزی که سلیقه تو باشه رو دستم نمیکنم  خیره تو چشمام نگاه کرد؛  -چرا اونوقت؟  دست به سینه روبروش ایستادم؛  :چون خوشم نمیاد از سلیقت  -معلومه خب حقم داری من اگه سلیقم خوب بود که تو رو انتخاب نمیکردم  :تو من رو انتخاب نکردی واسه اینکه کنارم زندگی کنی،تو من رو انتخاب کردی واسه یه معامله  برگشتم سمت ویترین و به پسره که همینطوری با دهن باز به ما زل زده بود گفتم حلقه هایی که من انتخاب کردم رو بیاره  -گیلدا من از اون حلقه های پر نگین خوشم نمیاد  شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم؛  :اصلا مهم نیست برام

-با من لج نکن گیلدا من اونا رو دستم نمیکنم  دیگه داشت واقعا رو مخم راه میرفت‌عصبی برگشتم سمتش و دستام رو زدم به کمرم و با عصبانیت گفتم؛  :مثلا اگه باهات لج کنم میخوای چیکار کنی هان؟یک بار هم که شده به جای حرف زدن عمل کن ببینم چیکار میخوای کنی؟  -بخوام عمل کنم جوری میزنمت که نتونی از جات بلند بشی  :خورد میکنم دستی رو که بهم بخوره،ببین تو واقعا فکر کردی با یه دختر طرفی که نمیتونه کاری کنه؟من وقتش برسه از ده تای شما مردا هم مردترم  بعدم اشاره ای بهش کردم، بالاخره حلقه هایی که من گفته بودم رو خریدیم و رفتیم واسه سفارش لباس عروس و

 طبقه دوم همه مغازه ها مزون عروس بودن دونه دونه از جلو مغازه ها رد میشدیم و من بی حوصله به لباسا نگاه میکردم که پشت ویترین یکی از مزونا یه لباس عروس نظرمو جلب کرد،بدون توجه به بردیا وارد مزون شدم. لباسی که نظرمو جلب کرده بود یه لباس عروس پف پفی دکلته بود که قسمت سینش همه سنگ کاری شده بود و دامنش حریر ساده بود که پایینش دانتل کار شده بود به سمت فروشنده رفتم که بردیا هم وارد شد  :ببخشید خانوم میشه از اون لباس یه سایز۳۸رو به من بدید؟  -کدومو دقیقا؟؟؟  برگشتم سمت بردیا و بدون اینکه بهش نگاه کنم به لباس مورد نظرم اشاره کردم نگاهی به لباس انداخت؛

 -تو میخوای اینو بپوشی؟  :اوهوم

-خب نپوشی که بهتره!!!  :چرا اونوقت؟؟؟

  -زیادی بازه  دستمو به کمرم زدمو بهش نزدیک شدم  :کجاش بازه دقیقا؟؟؟  چندقدمی که بینمون بود رو پر کرد  -کجاش باز نیست؟؟  :لباس عروسه،باید باز باشه

 -تو میخوای آبروی منو با این لباس تو فامیلام ببری؟؟؟  :چرا آبروت بره؟  -بخاطر لباست،خیلی بازه  پوزخندی زدم؛  :آخه نه که تمام فامیلای شماهم آیت والله هستند،برای همون آبروتم میره  برگشتم سمت فروشنده که با دهن باز به ما زل زده بود  :خانوم لطفا لباس رو بیارید من پرو کنم

  -نخیرم تو اونو نمیپوشی،اون یکی خوبه  نگاهی به لباس انتخابی بردیا انداختم،یه لباس پف پفی آستین دار با یقه سه سانتی با پوزخنده خیره شدم تو چشماش  :نظرت چیه با مانتو شلوار بیام؟؟؟ خانوم لطف کنید همون لباس رو به من بدید

 -نخیر خانوم اون یکی رو بیارید  اونقد من گفتم اون یکی و بردیا گفت نه اون پوشیده رو بیار که صدای فروشنده در اومد؛  -اوووف‌چه خبرتونه شما مگه زن و شوهر نیستید پس چرا باهم به تفاهم نمیرسید؟؟؟  :عزیزم ما کلا تو هیچی تفاهم نداریم شما همون لباس رو بدید من

-من نمیزارم تو اونو بپوشی باید اونی که من میگم رو بپوشی  :ببین آقاهه عروس منم پس هرچیم که دلم بخواد میپوشم،هر وقت قسمت تو شد اونو بپوش

  -ببین گیلدا داری میری…  پریدم وسط حرفش  :چیه هان؟دارم میرم رو اعصابت؟؟؟ تو جز این دوتا جمله که”آدمت میکنم و میری رو اعصابم”چیز دیگه ای بلد نیستی؟؟؟؟یکم فرهنگ لغاتت رو  به روز کن  عصبی خیره شده بود به من از اعصبانیت سرخ شده بود

 -من نمیزارم تو اونو بپوشی  :منم اصلا لباس عروس نمیپوشم   اینو گفتم و عصبی از مغازه زدم بیرون و با تمام سرعتم رفتم سمت پارکینگ،حدود۵مین بعد بردیا هم اومد و بدون هیچ حرفی سوار شدیم  -بریم رستورانی جایی ناهار بخوریم  :من با تو بهشتم نمیام منو ببر خونمون  با عصبانیت کوبید رو فرمون و با صدای بلندی داد زد؛  -لج نکن با من گیلدا،آخه لعنتی الان ببرمت خونه همه شک میکنن که چرا دست خالی و انقد زود برگشتیم  :برام مهم نیست من دیگه نمیخوام با تو برم جایی  چنان ترمزی کرد که صدای جیغ لاستیکا رو شنیدم و با صدای بلندی جیغ زدم

:چــــتـــــــــه رواااااانی؟؟؟  نگاهش کردم که عصبی فرمون رو توی دستاش فشار میداد و نفسای بلندی میکشید،نگاهی بهم انداخت

 -ببین دختر منو تو قرار که یه مدتی رو کنار هم زندگی کنیم،پس بیا و لجبازیت و کنار بزار تا این یه مدت تموم شه  :نمیشه  پوفی کشید و چرخید سمتم

 -چرا؟چرا نمیشه  دست به سینه به روبرو خیره شدم؛  :از زور گویی متنفرم  بدون هیچ حرفی به روبروش خیره شد و حدود یک ربع همینطوری خیره روبرو بود. بعد ماشین و روشن کرد،نمیدونستم داره کجا میره اما ترجیح دادم چیزی نپرسم که جلو یه رستوران پارک کرد،بدون هیچ حرفی پیاده و شد و رفت سمت رستوران پووف،این کاراش عصبی ترم میکرد،من کاری میکنم این غرورتو کنار بزاری تو پسره مغرور از خود راضی، از ماشین پیاده شدم و محکم در ماشین رو کوبیدم و راه افتادم سمت رستوران و وارد شدم چشم چرخوندم تا پیداش کردم،نگاه ازش گرفتم و رفتم نشستم، نگاهی به دورتادور رستوران انداختم،مکان فوق العاده ای بود،یه روستوران سنتی که نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک اما شیک بود،دیواره های رستوران با سنگ آنتیک های لوزی شکل و مستطیل شکل دیزایین شده بود که با پنجره های ارسی در قسمت بالای دیوار نمای قشنگی به رستوران داده بودند،صندلی های چوبی به شکل تخت و میزهای چوبی که باعث شده بود رستوران سنتی و زیبا بشه. نگاه از اطراف گرفتم که بردیا دست بلند کرد و گارسون رو صدا کرد،گارسون که یه پسر جون حدود۲۲ساله بود نزدیک اومد  -میشه لطف کنید منو رو برامون بیارید؟  نگاهی به میزهای دیگه انداختم که روی همشون منو بود جز میز ما  -منو برای چی؟  :میخواد خودشو باد بزنه  پسره که تازه دوهزاریش افتاده بود خندید و رفت تا منو رو بیاره،به بردیا نگاه کردم که یه لبخند کوچولو رولبش بود که با نگاه من جاش رو به اخم همیشگیش داد. گارسون منو رو آورد و هر دومون جوجه سفارش دادیم و بعد خوردن غذا،از رستوران زدیم بیرون

  -خب چیکار کنیم؟  :چیو…  حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد،گوشیم و از کیفم بیرون آوردم،اسم مامان رو صفحه بود  :جانم مامان؟

 -سلام گیلدا خوبی؟  :خوبم قربونت،جانم؟

 -گیلدا جان دایی زنگ زد امشب شام گفت بریم اونجا  :چرا انقد یهویی؟

 -نمیدونم والا،شما میتونید بیاید؟  :منکه میام اما بردیا رو نمیدونم،اما بهش میگم و بهتون خبر میدم

 -باشه مادر پس منتظرم  :باشی  گوشی رو قطع کردم و سوار شدم  :مامانم بود  ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد؛

  -خب؟  :داییم دعوتمون کرده شام

  -چطور یهویی  شونه ای بالا انداختم  :تو میای؟

 -تو رو میرسونم خودم یه کار کوچیک دارم میرم انجام میدم برمیگردم  :باش  به مامان خبر دادم و گفتم که بردیا خودش منو میرسونه رسیدیم خونه دایی اینا و بردیا منو پیاده کرد و خودش رفت و گفت یک ساعت دیگه برمیگرده زنگ و زدم که میلاد درو باز کرد

-سلام،خوبی؟خوش اومدی  بدون اینکه نگاهش کنم جوابش رو دادم و وارد خونه شدم که دیدم مامان اینا هنوز نیومدن  :سلام زن دایی خوبین؟  -سلام خوبی گیلدا جان؟پس آقا بردیا کو؟  :جایی کار داشت اما گفت تا یک ساعت دیگه برمیگرده  -باشه خوش اومدی   :خوش باشین  زن دایی رفت واسه انجام بقیه کاراش و منم رفتم سمت اتاق میلاد تا مانتومو در بیارم شانس آوردم که زیر مانتوم تونیک پوشیده بودم مانتوم رو آویزون کردم که گوشیم زنگ خورد،بردیا بود دکمه اتصال رو زدم صداش تو گوشی پیچید  -الو گیلدا؟  :بله؟  -به کیارش زنگ زدم گفت هنوز حرکت نکردن  :میدونم،خب؟  -کی اونجاست الان؟  :زن داییم با میلاد

-یعنی تو الان اونجا فقط با زن دایی و اون پسره ای؟  :اون پسره اسم داره،اسمشم میلاده  تک خنده ای کرد که عصبیم میکرد

  -خوبه ازش طرفداریم میکنی  :پسر داییمه

 -ببین من اصلا خوشم نمیاد زیاد باهاش گرم بگیریا  :به تو چه ربطی داره دقیقا؟  صداش داشت لحظه به لحظه بلندتر و عصبی تر میشد

-یعنی چی که به من چه؟من شوهرتم گیلدا  پوزخندی زدم،این پسره دیگه داشت منو دیوونه میکرد  :پیاده شو باهم بریم،شوهر شوهر نکن انقد واسه من،مثل اینکه خودتم باورت شده که شوهرمیا،خیلی تو نقشت فرو رفتیا ببین آقا پسر مثل اینکه یادت رفته!!!اما بزار من بهت یادآوری کنم که تو فقط تو شناسنامه شوهر منی،پس کارا و رفتارای من به تو هیچ ربطی نداره، من و تو قراره یه مدت کنارهم باشیم پس من و تو هیچ نسبتی بهم نداریم و این یه قرارداده فقط،فهمیــــدی؟  گوشی رو قطع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم و برگشتم که از اتاق خارج بشم که.

برای چند لحظه نفسم رفت،اما سعی کردم به روی خودم نیارم ولی مگه میشد!؟!؟یه نفس عمیق کشیدم و خواستم از کنارش رد شم که مچ دستم رو گرفت؛  -حرفایی که شنیدم راست بود؟  خودم رو زدم به اون راه که انگار چیزی نمیدونم؛  :کدوم حرفا؟  با صدای بلندی داد زد که گوشم سوت کشید؛

  -سوال منو با سوال جواب نده گیلدا!حرفایی که شنیدم راااااستــــــــه؟؟؟؟  مچ دستم و از دستش بیرون کشیدم،نگاهی به بیرون انداختم که ببینم کسی هست یانه؟!  :چته؟چرا داد میزنی؟  تا خواست لب باز کنه صدای زنگ اومد،عصبی دستی تو موهاش کشیدو منم از فرصت استفاده کردم و با سرعت نور از اتاق زدم بیرون،سریع رفتم تو سرویس. اوووف خدا به دادم برسه اگه همه چیز رو شنیده باشه بیچاره میشم آبی به صورتم زدم و اومدم بیرون مامان اینا اومده بودن و خبری از کیارش اینا نبود  :سلام مامان  مامان در حالی که مانتوشو در میاور‌د جوابمو داد؛

 -سلام خوبی؟پس بردیا کو

-رفت تا جایی گفت میام،کیارش چرا نیومده؟  -گفت اضافه کاری مونده تا پنج میمونه بعد میان  :آهان  -گیلدا؟  برگشتم سمت میلاد که عصبی زل زده بود به من،صورتش از فرط عصبانیت سرخ شده بود،تا حالا میلاد رو اینجوری ندیده بودم  :بله؟  -آماده شو  شوکه نگاهش کردم  :آماده بشم که چی بشه؟؟؟

 -میخوام برم تا جایی  شونه ای بالا انداختم و رو مبل کنار مامان نشستم؛  :خب به من چه ربطی داره که آماده بشم؟  -باهم میریم میایم  :من حوصله ندارم  عصبی داد زد که نگاه متعجب همه چرخید سمت میلاد  -گفتم حاضر شو بریم   :هوووی،چته چرا عربده میکشی؟؟؟

-یک بار میگم حاضر شو بریم یعنی حاضر شو  :منم یک بار گفتم نمیام یعنی نمیام  مامان نگاهی به من انداخت و خطاب میلاد گفت؛  :میلاد عمه چیزی شده؟

  -نه عمه چی بشه؟؟؟  :خب چرا انقد عصبیه پس؟  -چیزی نیست عمه،گیلدا پاشو بریم تا…  پریدم وسط حرفش تا گند نزنه  :خب بابا اومدم دیگه  پریدم تو اتاق و زودی مانتومو پوشیدم و گوشیمم برداشتم و از اتاق زدم بیرون همراه میلاد از خونه زدیم بیرون که رفت سمت ماشینش بدون هیچ حرفی سوار شدم و حرکت کرد. کل مسیر فقط ساکت بود و به جاده خیره بود  :گفتی باهات بیام که مثل بز زل بزنی به جاده؟؟؟  بدون اینکه نگاهم کنه دوباره سوالش رو تکرار کرد؛  -گیلدا حرفایی که شنیدم راسته؟  پنهون کاری و کوچه علی چپ بی فایده بود،دل و به دریا زدم  :چطور؟  عصبی کوبید رو فرمون و داد زد؛  -سوال منو با سوال جواب نده لعنتی!!!بگو راسته یا نه  :تو فکر کن راسته!خب؟  وسط جاده زد رو ترمز که صدای بوق ماشینای پشت سریمون بلند شد  :چته؟چرا وسط جاده ترمز کردی؟حرکت کن ترافیک شده  -تو چه غلطی کردی گیلدا؟؟؟  :حرکت کن میلاد الان ترافیک میشه ها  -جواب منو بده؟؟؟  بلندتر از خودش داد زدم؛  :به تو چه؟؟؟هان اصلا به تو چه؟؟؟  کلی ماشین پشت سرمون بوق میزدن و فحش میدادنـکه خب حقم داشتن وسط جاده با سرعت بالا یهو ترمز کرد دوباره حرکت کرد و ایندفعه کنار بلوار پارک کرد و چرخید سمت من صورتش خیلی سرخ بود و رگ گردنش زده بود بیرون،تا حالا میلاد رو اینجوری ندیده بودم همیشه میلاد یه پسر شوخ و آروم بود و همین آرومیتش منو…   -گیلدا تو چه غلطتی کردی لعنتی؟؟؟  چنان دادی کشید که شیش متر از جام پریدم،اما سعی کردم کم نیارم الان وقت خوبی بود که منم حرفامو بهش بزنم  :به تو چه؟زندگی شخصیه خودم هر غلطی کردم به تو چه ربطی داره؟؟؟  خنده عصبی کرد و چندبار کوبید رو فرمون؛

  -یعنی چی که به من چه؟دستی دستی داری خودتو بدبخت میکنی بعد میگی به تو چه؟  :آره میگم به تو چه چون واقعا به تو ربطی نداره،اصلا تو حقی نداری تو زندگی من دخالت کنی

-من نگرانتم لعنتی  :تروخدا تو دیگه از نگرانی حرف نزن توعه لعنتی دوسال از بهترین روزای زندگی من و نابود کردی،یادت که نرفته؟تو بودی که باعث شدی من به اینجا برسم  با صدای بلندتری ادامه دادم؛  :به من نگاه کن!نگام کــــــــــــــــن!این منم همون گیلدای دوسال پیش،منو میشناسی؟؟؟این گیلدای الان رو میشناسی؟این همون گیلدایی که توی لعنتی دوسال پیش ساختی  محکم با مشت میکوبیدم به بازوش،اشکای لعنتیم بی اختیار میریختن،دیگه داشتم داد میزدم؛  :نگام کم لعنتی،نگاه کن به این دختری که الان ساختیش،این همون دختر شادیه که تو به این روز انداختیش،از این به بعد من هرجای این زندگی ببازم مقصر تمامش تویی،این راهی و که من توشم مقصر اصلیش تووویی،فقط توووووووووووووووو  لب باز کرد تا چیزی بگه که….

 با چیزی که روبرومون بود انگار که لال شد،میلاد حرفش رو قورت داد  با عصبانیت خیره شده بود به من نمیتونستم حرکتی کنم،اینو دیگه کجای دلم بزارم؟!؟!؟! میلاد پیاد شد،اما اون چشم ازمن برنداشت و هر لحظه عصبانیتش بیشتر میشد و این و میشد از رگ متورم گردنش و لرزش شقیقه هاش فهمید. تمام جراتمو جمع کردم و پیاده شدم اما بهش نزدیک نشدم  -تو اینجا چه غلطی میکنی؟  :با من بوده،تنها که نبوده  دستاشو مشت کرد و به میلاد نگاه کرد،یعنی اگه میتونست دندوناشو تو دهنش خورد میکرد  -کور نیستم میبینیم که با توعه،چرا با تو اومده بیرون؟؟؟  :کار داشتم خواستم باهام بیاد  پوزخندی زد و دستی تو موهاش کشید و نگاه از میلاد گرفت و خیره به جاده شد

 -چه کار مهمیه که کنار جاده پارک کردی  و بلندتر داد زد؛

  -اینجا چه غلطی میکنیــــــــــــــــــد؟؟؟  واقعا داشتم ازش میترسیدم خیلی عصبی بود  :تو چرا شور گرفتی تو که…  پریدم وسط حرف میلاد و با صدای بلندی داد زدم؛  :بســــــــــــــــه تمومش کنیــــــــــــــد  اومد سمتم و دقیقا روبروم ایستاد،سرش رو خم کرد سمت گوشم،نفسش که به گوشم خورد قلقلکم اومد و سرم رو کج کردم سمت مخالف  -تو اینجا با این پسره چه غلطی میکنی؟؟؟  :با من درست صحبت کن

 -درست صحبت نکنم چی میشه؟؟؟  ازش دور شدم و خطاب به میلاد گفتم؛  :میلاد بریم  هنوز یه قدم برنداشته بودم که چنان مچ دستم رو کشیده با سر خوردم به سینش،سرشو خم کرد کنار گوشم؛  -وقتی دارم باهات حرف میزنم وایستا و جواب بده  از بغلش بیرون اومدم و زل زدم تو چشماش؛  :تا وقتی که لحنت این باشه جوابی برات ندارم  عصبی دستم و ول کرد و دستی به صورتش کشید و ازم دور شد،خیره بهش بودم که برگشت سمتم

 -اینجا با این چیکار میکنی؟  به میلاد اشاره کرد،لحنش آرومتر شده بود،سعی کردم که دوباره عصبیش نکنم  :داشتیم صحبت میکردیم

  -این چه صحبتیه که نمیشد توی خونه بکنید؟؟؟مگه با بچه طرفی گیلدا؟داری کی رو گول میزنی؟منو یا خودتو؟  پوووف،این دیگه داشت زیاده روی میکرد،داشت عصبیم میکرد،عصبی داد زدم؛  :من قصد گول زدن کسی رو ندارم،تویی که به همه کس و همه چیز شک داری،میلاد همه چیو فهمیده برای همینه که اومدیم بیرون حرف بزنیم  پوزخندی زد که عصبانیتمو بیشتر کرد؛

 -خوبه،دلت طاقت نیاورد که بهش نگی؟  پریدم سمتش؛  :چرا چرت و پرت میگی؟یعنی چی که دلم طاقت نیاورده؟تو فکر کردی چیزی بین ماست؟

  -مگه نیست؟  :واقعا که ابلحی تو،تو فکر میکنی من انقد پستم که عاشق یکی باشمو زن یکی دیگه بشم؟  -نمیدونم،اما من نمیتونم با یه زن خائن زندگی کنم  واقع جوش آوردم و صدام خیلی بالا رفته بود؛  :خب نکن به جهنم،برو همه چیو بهم بزن،برو بگو نمیخوامش بگو خائنه،اما به همه بگو چرا خائنه!بگو چون با پسر داییش رفته بود بیرون و حرف زده بود،بگو انقد احمق بود که عاشق یکی بود اما یک سال زن من شد،زن کسی که از متنفر بود،اخه احمق تو واقعا فکر میکنی من انقد احمقم که عاشق میلاد باشم و زن تو بشم که ازت متنفرم،اونوقت ببین که بقیه چه فکری درمورد ذهن خرابت میکنن،آخه کدوم آدم احمقی همچین کار مزخرفی رو مسکنه که من دومیش باشم،تو واقعا به حرفایی که میزنی فکر میکنی؟  صدام بیش از حد بلند شده بود بیش از ظرفیتم عصبی شده بودم اونقدی که نفس کشیدن برام سخت شده بود،دیدم تار شد،میلاد با سرعت به سمتم اومد و دستم رو گرفت و من رو کنار بلوار روی جدول نشوند و رفت از ماشین آب آورد،بردیا بهت زده خیره شده بود به من کمی از آبی که میلاد آورده بود رو خوردم که نفسم جا اومد  -گیلدا خوبی؟  نگاهی به میلاد که نگران چشم به من دوخته بود انداختم،با صدایی که به زور بالا میومد جوابش رو دادم؛  :خوبم،ممنون  بردیا اومد سمتمو سعی کرد بلندم کنه  -بیا تو ماشین  سوالی نگاش کردم؛

-ازت سوال دارم  :همینجا ازش بپرس،میبینی که حالش خوب نیست

 -سوالیه که نمیخوام جلو تو ازش بپرسم  میلاد عصبی به بردیا زل زده بود که…

  -بس کنید تروخــــــــــــــدا  نگاهی به میلاد انداختم که با چشمای سرخ زل زده بود بردیا،حالت نماه بردیا هم بهتر از میلاد نبود حسابی کلافه بودم

  -ببین آقا پسره گیلدا زن منه،پس همون جایی میاد که من میگم  میلاد پوزخندی زد و نگاه از بردیا گرفت؛  :گیلدا الان فقط نشون کرده توعه یه صیغه بینتون خونده شده که تا چند روز دیگه تموم میشه بعدشم ما رو به خیر و تو رو به سلامت،همه چی تموم میشه نه خانی اومده نه خانی رفته  انقد از حرفای میلاد شوکه شده بودم که چشمام قد توپ پینگ پونگ شده بود،این پسره پاک دیوانه شده بودا کارد میزدی خون بردیا در نمیومد با عصبانیت زل زده بود به میلاد،هر لحظه منتظر بودم یه مشت بخوابونه تو صورت میلاد

 -تو چرا انقد جوش میزنی؟با بهم خوردن این عروسی چی به تو میرسه؟  میلاد نگاهی به من انداخت،دیگه حالم داشت از این ضعیفیه خودم بهم میخورد تمام این دعواها سر من بود سر خواستن و نخواستن من اما کسی نمیپرسید که من چی میخوام،عصبی داد کشیدم؛  :تمومش کنید،این زندگیه منه،منم که باید تصمیم بگیرم،من باید انتخاب کنم دارید سر آدمی بحث میکنید که هودش هست و حق انتخاب داره

  -تو اگه نمیخواستی چرا قبول کردی پس؟!؟!؟  :من حرف از نخواستن زدم بردیا؟؟؟  سری به معنای نه تکون داد و رفت سمت ماشینش،از جا بلند شدم و زیر نگاهای سنگین میلاد رفتم سمت بردیا،نشستم داخل ماشین که اونم نشست؛

 -میلاد تو رو دوست داره؟؟؟  سوالاش انقد یهویی و بی مقدمه بود که تا چند لحظه تو شوک بردم،خیره بهش چشم دوختم

 -انقد جوابش سخته که داری فکر میکنی؟؟؟  :نه سوال سختی نبود اما یهویی بود

 -از مقدمه چینی خوشم نمیاد  چشم ازش گزفتمو نگاهم رو به روبروم دوختم  :نه دوسش ندارم

 -اون چی؟  :من تو قلب اون نیستم  -اندازه یه پسر دایی که دوسش داری؟  :چرا برات مهمه؟؟؟

-مهم نیست برام!!!  :مهم نبود انقد پیگیر نمیشدی!!!

-مهمه،فقط بخاطر اینکه نمیخوام وسط حس و علاقه کسی باشم  پوزخندی به این حرفش زدم  -چرا پوزخند میزنی؟؟؟  :تو پیش خودت چی فکر کردی؟که من آدمیم که عشقمو به پول قیافه بفروشم؟ مطمئن باش من اگه حتی یه درصدم حسی نسبت به میلاد تو قلبم داشتم بهت نگاهم نمیکردم  تو سکوت به من خیره شده بود که خودم ادامه دادم؛  :دلیلی نداره که بخوام رفع سوتفاهم کنم،اما چون قراره یک سال کنار هم باشیم بهت جواب میدم،من اصلا میلاد رو دوست ندارم حتی به عنوان یه پسر دایی، لطفا نپرس چرا که جوابی نمیدم  خواستم از ماشین پیاده شم که گفت؛  -کجا میری پس؟  برگشتم سمتش  :بهتره با میلاد برگردم تا کسی شک نکنه  پیاد شدم و رفتم سمت ماشین میلاد،تو ماشین منتظر نشسته بود،سوار که شدم بدون معطلی حرکت کرد  -سوالش چی بود که نمیتونست جلو من بپرسه؟  :اگه قرار بود تو بدونی که همونجا میپرسید

  -گیلدا تو اعصاب من راه نرو بگو چی پرسید ازت؟؟؟  :من کاری به اعصاب تو ندارم بعدم یه حرف بین زن و شوهر بود که ارتباطی به تو نداره  محکم کوبید رو فرمون

-هه،خودتم جدی جدی باورت شده ها که اون شوهرته  :آره باورم شده چون شوهرمه  بعدم هم با صدای بلندی ادامه دادم  :ببین میلاد اینو خوب توی گوشت فرو کن بردیا از این به بعد شوهر مته چه واقعی چه سوری شوهرمه پس تو دیگه حق نداری که بخوای مدام پاپیچش بشی،فهمیـــــــــدی؟؟؟  اونقدی صدام بالا رفت که خود میلاد هم شوکه شده بود  -این راهی که میری تهش تباهیه توعه  :من دوسال پیش هم یه راهی رفتم که تهش تباهی و نابودی بود،پس من رو از این چیزا نترسون  دیگه رسیده بودیم و میلاد نتونست چیزی بگه،خواستم پیاده شم که برگشتم سمتش؛  :ازم پرسید که دوست دارم یا نه  -تو چی گفتی؟  :حقیقت رو!!!  سوالی نگام کرد که ادامه دادم؛  :گفتم نه،حتی به عنوان یه پسر دایی هم دوسش ندارم  نگاهش دلخور شد،دیگه برام مهم نبود،دوسال پیش اگه نگاهش رنگ غم میگرفت تا دم مرگ میرفتمو بر میگشتم اما الان اصلا هیچ کدوم از اینا برام مهم نبود پیاده شدم و به بردیا پیام دادم که رسیدیم،حدود ده دیقه بعد اونم اومد تمام شب رو هر دوشون با تنفر بهم نگاه میکردنط،منم دیگه سمت میلاد نرفتم و تا اخر شب از کنار بردیا جم نخوردم،شده بودیم مثل این آدمای عاشق پیشه خودم از این رفتار میخرمون خندم گرفته بود،اما گویا همه باورشون شده بود که ما عاشق همیم. حدود یک هفته از روز مهمونی خونه دایی اینا میگذشت بردیا تماس گرفت و از بابا اجازه گرفت که بریم برای آزمایش  صبح ساعت هفت از خواب بیدتر شدم و یه دوش مختصر گرفتم و یه مانتو طرح دار سفید مشکی و شال وشلوار مشکی و کیف و کفش فیروزه ایمو پوشیدم و یه آرایش ملایم انجام دادم و موهامم یه طرف ریختم که بردیا پیام داد که دم دره،بدون سر و صدا از خونه زدم بیرون،جلو در تو ماشین نشسته بود،این دفعه با BMWاومده بود سوار شدم   :سلام

 -سلام  تمام صحبت ما تا رسیدن به آزمایشگاه همین دوتا کلمه بود،دم آزمایشگاه پارک کرد  و خواستیم پیاده بشیم که…

?  گوشیم زنگ خورد،نگاهی به صفحه گوشیم انداختم شماره ناشناس بود و ترجیح دادم جواب ندم

-چرا جواب نمیدی؟  :شماره ناشناسه  پوزخندی زد و نگاهش رو به بیرون دوخت  -میخوای بگی شماره های ناشناستو جواب نمیدی؟  :مشکلیه؟

 -نه اما…  :اما چی؟

-هیچی بیخیال  این شماره لامصب دست بردار نبود

   -خودشو کشتا،شاید کار مهمی داره   به ناچار دکمه اتصال رو زدم  :بله؟  -سلام،خوبی؟  صدای یه دختر بود،صداش تا حدودی برام آشنا بود،اما نتونستم تشخیص بدم که کیه  :ممنون،شما؟

  -نشناختی؟  :باید بشناسم؟؟؟  نگاهی به بردیا انداختم که بدون توجه به من به بیرون چشم دوخته بود

  -مانیا هستم  :بازم نشناختم

 -دختر عموی بردیا  :امرتون؟

  -بردیا پیش توعه؟؟؟  :چطور؟؟

 -باهاش کار داشتم  :خب چرا به خودش زنگ نزدی؟  -زدم در دسترس نبود  :اتقد بزن تا در دسترس باشه

  -خب اگه کنارته گوشیو بده بهش دیگه  :به خودش زنگ بزن،در ضمن شماره من رو از کجا آوردی؟

  -از گوشی بردیا  نیم نگاهی به بردیا انداختم که بیخیال به بیرون چشم دوخته بود و همون اخم همیشگیش رو صورتش بود  :خب شما که انقد خوب و راحت به گوشیش دسترسی داری که شماره من رو از توش برداری پس به خودش زنگ بزن  گوشی رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم،بردیا هم از ماشین پیاده شد و حرکت رد به سمت آزمایشگاه اما من از جام تکون نخوردم،برگشت سمتم  -چرا نمیای پس؟  :شماره من دست دختر عموی تو چه میکنه؟  با تعجب و صدای تقریبا بلندی گفت؟

 -چـــــــی؟؟؟  :نخود چی؟شماره من دست دختر عموی تو چیکار میکنه؟؟؟  -دیوونه شدی؟من از کجا بدونم!؟!؟!  پوزخندی زدم و براش دست زدم؛  :خوبه آفرین،فقط وقتی به من رسید حرف زدن با پسر داییم شد خیانت و شدم خائن؟؟؟

 -چرا چرت و پرت میگی گیلدا؟؟؟  :آره دیگه هر جا که به ضررته حرفای من میشه چرت و پرت،دختر عمو جونتون الان زنگ زده به من و میگه شماره منو از گوشی تو برداشته،خب تو که یکی رو داشتی چه مرگت بود که این بازی رو راه بندازی؟؟؟  خیلی عصبی شده بودم و وقتایی که عصبی میشدم نفس کشیدنم سخت میشد و حالم بد میشد،بردیا اومد سمتم و منو کضید تو بغلش و با لحن آرومی گفت؛  -هیــــش‌،آروم باش،آخه چرا فکر میکنی من با اون دختره رابطه دارم  خواستم ازش جدا شم اما منو بیشتر به خودش فشرد،با دستش پشتم رو نوازش کرد،خوش شانسیم اینجا بود که اون قسمت کاملا خلوت بود و پرنده پر نمیزد  :رابطه داشتن و نداشتنتون اصلا به من ربطی نداره،من فقط میگم که چرا منو وارد این بازی مسخره کردی؟؟؟  -ببین من اصلا حوصله ندارم که این حرفای مسخره رو ادامه بدیم پس یبار برای همیشه تمومش میکنیم،مانیا دختر عموی منه و وقتی به دنیا اومدیم پدربزرگم مارو به اسم هم در آورده ولی من اصلا ازش خوشم نمیاد و این و به خودشم گفتم اما اون دست بردار نیست هیچ چیزی هم بین ما نیست  حلقه دستاش شل شد و از بغلش بیرون اومدم و به چشماش زل زدم

-تو از اینجا به بعد زن منی گیلدا منم انقد پست نشدم که بخوام وقتی زن گرفتم با دخترای دیگه هم باشم حتی اگه این ازدواج سوری و قراردادی باشه،فهمیدی؟؟؟  سری به معنای آره تکون دادم و همراه بردیا وارد آزمایشگاه شدیم و هر دو آزمایش دادیم و چون پارتی داشتیم حدود یک ساعت بعد جواب رو دادن،بعد ازآزمایش رفتیم دنبال باقی کارامون،از جمله وقت فیلم بردار،آرایشگاه دسته گل و باقی کارای مربوط به عروسی،بردیا اصرار داشت که لنکروز رو بکنه ماشین عروس،اما من مخالف بودم و این شده بود یه بحث بزرگ

 -به نظر من که لنکروز خیلیم خوبه  :به نظر من اصلا خوب نیست من سختمه با اون لباس سوار ماشین شاسی بلند بشم

 -چرا همه چی باب میل تو باشه؟  :چون من عروسم  پوفی کشید  -چون عروسی همه چی میل تو باشه؟؟؟لباس عروس،حلقه ها،ماشین و غیره  :همه چیز میل من نبودا!!!  -مثلا چی میل تو نبوده؟  :کلاه شنل دیگه  -خیلی پرویی گیلدا  من دوست داشتم که شنلم بدون کلاه باشه اما بردیا مخالف بود و انقد سر این موضوع بحث کردیم که آخرشم حرف بردیا شد  حدود دوهفته از آزمایش و بقیه کارامون میگذشت و امروز روز عروسی بود و بردیا اومد دنبالم تا برم آرایشگاه و خودشم ماشین رو ببره واسه گل کاری باورم نمیشد همه چیز انقد زود انجام شده باشه،هنوز گیج بودم که چیشد قصه من به اینجا رسید،داشتم عروس میشد اما بی خبر از آینده،بی خبر از اینکه بردیا قراره بشه باعث عذابم  -رسیدیم  از فکر بیرون اومدمو از ماشین پیاده شدم و لباسمو برداشتم و رفتم داخل که دیدم دخترا هم اومدن و

?  همین که وارد شدم سوگل و عطیه دویدن سمتم  -سلام خوبی؟چرا انقد دیر اومدی؟  :سلام سوگل جان خوبی؟  نگاهی به ساعتم انداختم  :دیر نکردم که شما انگاری زرد اومدید  -اووف،اره بابا سوگل خیلی عجله داشت،فکر کنم عروسی خودش از شب قبل بیاد آرایشگاه  زدم زیر خنده،سوگل یه مشت حواله بازو عطیه کرد و به حالت قهر رو ازمون گرفت  :الان وقت قهر و بحث نیستا دخترا بریم برا اماده شدن  لباسم رو به اتاق مخصوص عروس بردم و مانتو اینامو در اوردم

 -راستی گیلدا  :جانم؟

 -مراسم چیشد بالاخره؟  :یعنی چی که چیشد عطیه؟

-اینکه مختلطه تا جدا؟؟؟  :یا جدا،البته تا قبل شام بعدش مختلطه تو باغ بردیا اینا  عطیه دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون،آرایشگر مخصوص عروس وارد اتاق شد و بدون حرفی مشغول آرایش صورتم شد،حدو یک ساعتی گریم صورتم طول کشید. بعد از اینکه کار آرایشم تمام شد رفت سراغ موهام و چون موهام خیلی بلند بود کارش حدود دو ساعت طول کشید  -ماشالات باشه دختر مثل فرشته ها شدی  لبخندی بهش زدم که رفت و یه دختر جون رو همراه خودش آورد تا کمکم کنن که لباسم رو بپوشم،هنوز خودم رو ندیده بودم و خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه شکلی شدم با کمک دختره لباسم رو پوشیدم و تور پشت سرم رو هم وصل کردند.کارشون که تمام شد از اتاق خارج شدم که دیدم دخترا جلو آینه مشغول برانداز خودشون هستن  :دخترا  هر دوشون برگشتن سمتم و با تعجب زل زدن بهم  -گیلدا خواهری خودتی؟  :آره سوگلی خودمم،خوب شدم؟؟  عطیه جلو اومد  -خوب چیه دختر عالی شدی  هر دوشون اومدن و روبروم ایستادن نگاهشون کردم چشمای هر دوشون پر شده بود و با چشمای پر از غمشون زل زده بودن به من   :چتونه دخترا؟  -من از ته این قصه میترسم گیلدا،از اینکه دوباره زمین خوردنتو ببینم میترسم حتی تصورشم دیونم میکنه  دستای سوگل رو توی دستام گرفتم  :قربونت بشم که نگرانمی،چیزی نمیشه سوگلم مطمئن باش گیلدا دیگه زمین نمیخوره الان عروسیه دخترا باید خوشحال باشیدا،برید لباساتونو بپوشید دیگه  دخترا رفتن تا آماده بشن،روی یکی از صندلی ها نشستم تا بردیا بیاد دنبالم قرار بود ساعت یازده بیا و الان یک ربع به یازده بود فکرم دوباره کشیده شد سمت بردیا و بحثامون سر عروسی،من میگفتم که عروی باید جدا باشه چون رسم نداریم که عروسی مختلط باشه و بردیا اصرار داشت مختلط باشه چون تا حالا عروسی جدا نداشتن،اخر سرهم قرار بر این شد تا قبل شام جدا باشه و بعد شام تو باغ پدرش مراسم مختلط شه

بردیا:

ماشین رو بردم برای گل آرایی و خودم هم یه دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه و حدود ساعت دو نیم بود که آماده شدم و حرکت کردم سمت آرایشگاه،نزدیک آرایشگاه بودم که گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و بادیدن شماره لبخندی زدم و وصل کردم

  -جانم؟  :جانت بی بلا،سلام خوبی؟

-مگه میشه صدای شمارو شنید و خوب نبود؟  :باز که پاچه خواری کردی  -پاچه خواری چیه بابا،خب دلتنگتم دیگه  :منم دلتنگم،کجایی؟  -نزدیکای آرایشگاهم،تو کجایی؟  :کجا باید باشم؟خونه!  تمام ذوقی که از شنیدن صداش داشتم یهو از بین رفت

  -خونه چرا؟مگه نمیای؟  :قرارمون از اولم همین بود بردیا که من نیام

  -اما امشب شب عروسیمه من میخواستم تو کنارم باشی  :بردیا سخته برام نمیتونم بیام

  -پوووف،همیشه همینه حرف حرف خودته،من دیگه رسیدم  :باشه عزیزم برو،بعدا دوباره باهات تماس میگیرم

-خدافظ  گوشی رو قطع کردم و پیامک زدم به گیلدا که بیاد پایین،خداروشکر شانس آوردیم که گیلدا گفت نمیخواد فیلمبردار بیاد دم آرتیشگاه و خودمون میریم آتلیه،که البته من با این بخششم مخالف بودم اما خب لازم بود واسه اینکه شک نکنه کسی،حدود۵مین بعد گیلدا اومد،دسته گل رز رو از روی صندلی برداشتمو رفتم سمتش  :سلام

  -سلام  دسته گل رو به دستش دادم ودر رو براش باز کردم کمک کردم تا سوار شه،خودمم سوار شدم و حرکت کردیم،هیچ صحبتی تا رسیدن به آتلیه زده نشد توی آتلیه هم عکاس کلی ژستای مختلف و مسخره گفت و ماهم ناچارا قبول کردیم،توی آتلیه وقتی گیلدا شنلش رو در آورد تازه تونستم براندازش کنم آرایشش ساده و قشنگ بود و موهاش رو هم فر شینیون کرده بودن نگام از صورتش به روی تنش افتاد،اخرشم کار خودش رو کرد و همون لباس دکلته رو گرفت اما از حق نگذریم واقعا بهش میمود کارای عکاسی که تموم شد حدود ساعت شش بود که حرکت کردیم سمت تالار

گیلدا:

بعد از آتلیه رفتیم تالار،همه اقوام نزدیک جلو در تالار منتظرمون بودن وارد که شدیم همه کل کشیدن و مامان بردیا و مادر خودم هم کلی پول و گل روی سرمون ریختن و باران و عطیه و سوگل هم که مشغول رقصیدن بودن باهمه سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم سمت جایگاه عروس و داماد و نشستیم و تمام مدت دستای بردیا قفل دستام شده بود دخترا مشغول رقصیدن بودن و تازه تونستم لباساشونو ببینم سوگل یه سرهمی صورتی ملایم پوشیده بود که قسمت بالا تنش گیپور کار شده بود و آستیناش بلند و کلش بود و موهاش رو فر کرده…

بود و آرایشش هم ست لباسش بود،عطیه یه پیراهن عروسکی پوشیده بود که قسمت بالاتنش مخمل مشکی بود و یقه قایقی چپ و راست آستین بلند و دامنش قرمز ساتن پفی بود با ساپورت مشکی مشغول آنالیز دخترا بودم که دختر عموی عتیقه بردیا اومد سمتمون و ناچارا بلند شدیم،بردیا دوباره دستم رو گرفت و منو کشید سمت خودش  -سلام عروس خانوم تبریک میگم  از روی اجبار لبخند بی جونی زدم  :ممنونم  به من یه تبریک خشک و خالی گفت اما دختره نکبت دستش رو دراز کرد سمت بردیا  :تبریک میگم پسر عمو  بردیا هم لبخندی و زد و به دستامون اشاره کرد،آخ که جیگرم خنک شد  -بردیا فکر میکردم خوش سلیقه تر از این حرفا باشیا  :آهان یعنی اگه میمود تو رو میگرفت خوش سلیقه میشد؟!؟!  بردیا تک خنده ای کرد و اما زود جمعش کرد  -گیلدا جان عزیزم بشین،خانومی خسته میشیا،قربونت بشم اونوقت شب سرحال نیستیا  از تعجب داشتم شاخ در میاوردم اما سعی کردم تابلو بازی در نیارم و نشستم سرجام که مانیا رفت انقد عصبی شده بود که سرخ شده بود بردیا سرش رو خم کرد کنار گوشمو…

تا خواست حرفش رو بزنه باران اومد سمتمون  :زن داداش جون شنلتو بپوش که بریم اتاق عقد عاقد اومده  بلند شدم تا شنلمو بپوشم که بردیا شنل رو از دست باران گرفت؛  -بده خودم کمکش میکنم  باران شنل رو به بردیا داد و رفت،دیگه واقعا داشتم از تعجب کارای بردیا شاخ در میاوردم،واقعا توی نقشش فرو رفته بود کمکم کرد و شنل رو پوشیدم و کلاهش رو سرم کرد،دستم رو بردم سمت کلاه شنل تا از سرم برش دارم که رو هوا دستم رو گرفت؛  -ببین گیلدا ما سر این کلاه شنل دوهفته بحث کردیما،پس بزار اون لامصب سرجاش بمونه،نمیخوام انگشت نمای فک و فامیل شم  اشاره ای به فامیلاشون کردم و جوابش رو دادم؛  :آخه نکه تمام فامیلاتونم خواهران و برادران بسیجی هستن واسه همون فقط تو انگشت نما میشی  دسته گلم رو از روی میز برداشتم و خواستم برم که دستش رو دور دستم قفل کرد

-یادت نره که باید نقش بازی کنیم  حرفی نزدم و همراه بردیا به سمت اتاق عقد که طبقه دوم تالار بود رفتیم،اتاق عقد فوق العاده شیکی بود تمام سفره به رنگ نباتی بود و ظرفای مخصوص وسایلای سفره همهشون به شکل فرشته بودند و میز زیر سفره عقد تماما آینه بود و جلوه خاصی به سفره عقد داده بود،روی صندلی نشستیم و اقوام درجه یک همه اومدن باران و الهام دو سر پارچه رو گرفته بودند و عطیه و سوگل هم قند میسابیدن،مامان قرآن رو دستم داد،چشمام رو بستم و یه صفحش رو باز کردم و نگاهی به سوره انداختم که خاله(مادر سوگل)پرسید؛  -چه سوره ای اومده خاله؟  :نور

 -خیلی خوبه خاله جون  لبخندی به خاله زدم و خیره به آیه ها شدم،امشب عقدم بود و من اصلا خوشحال نبودم یه غم بزرگی داشتم و این منو عذاب میداد انگار این عقد و خطبه هاش تمامش برام حکم مرگ رو داشت،این راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و میدونستم که راه خوبی نیست اما… سرم رو بلند کردم که با میلاد چشم تو چشم شدم،نگاهش با همیشه فرق داشت رنگ غم داشت،سر از تاسف تکون داد  -عروس خانوم برای بار سوم میخونم بنده وکیلم؟  انقد تو افکارم غرق بودم که اصلا متوجه نشدم عاقد به دفعه سوم رسیده،بغض سمجی که از صبح تو گلوم بود رو قورت دادم و به زور لب زدم  :با اجازه پدر مادرم و برادر عزیزم و بزرگترای مجلس بله  صدای دست و جیغ بود که تو هوا پخش میشد،تمامشون برام حکم مرگ داشت،دوباره به میلاد نگاه کردم چشماش پر بود،اما چرا؟مگه این همون میلاد دوسال پیش نیست؟مگه همونی نیست که با تمام نامردیاش…  مادر بردیا اومد و حلقه هارو داد تا دست هم کنیم،اول بردیا حلقه رو دستم کرد و بعد هم من حلقه رو دستش کردم و دوباره صدای جیغ و دستا تو هوا پخش شد همه به ترتیب برای تبریک گفتن اومدن مامان و بابا که اومدن به زور خودم رو کنترل کردم و با یه لبخند زورکی باهاشون روبوسی کردم،اما همینکه چشمم به داداشم خورد به اشکام اجازه ریختن دادم و تو بغلش اشک ریختم،منو از خودش جدا کرد و اشکامو پاک کرد؛

 -گیلدا جان خواهری اشکات داغونم میکنه ها  سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی یا انگشتام شدم

-بردیا جون تو و جون خواهرم امانت دادمش دستت،یبار دیگه هم بهت گفتم اشک تو چشماش ببینم زندگیتو برات میکنم جهنم  بردیا دستش رو دور شونم انداخت و منو کشید سمت خودش  :خواهرت رو میزارم رو چشمام داداش خیالت تخت  پوزخندی به حرفش زدم،کجای کار بودی داداشم که خواهرت امروز با دست خودش برگه ی نابودیش رو امضا کرده کیارش که رفت میلاد اومد سمتمون و دستش رو دراز کرد،دیگه عادت کرده بودم و بدون معطلی باهاش دست دادم  -نمیدونم بگم مبارکه یا نه؟اما گیلدا اینو بدون که من همیشه پشتتم  :ممنونم  -گیلدا به پشتی مثل تو احتیاج نداره  بردیا دستم رو از دست میلاد بیرون کشید و منو دنبال خودش کشوند مراسم عقد تموم شده بود و رفتیم داخل سالن،همه مشغول رقص بودن و وسط پیست رقص جای سوزن انداختن نبود،حدود پانزده مین نشستم که سوگل اومد؛  -عروس خانوم پاشو بیا یه دور باما برقص دیگه  همون لحظه خواننده ارکستر اعلام کرد که موقع آهنگ رقص عروس و داماده،نگاهی به بردیا انداختم که با همون اخم مسخرش گفت؛  -یک درصدم فکر نکن که من بیام برقصما  شونه ای بالا انداختم و خواستم برم برقصم که مامان بردیا اومد سمتمون  :پاشید دیگه موقع رقص تانگو عروس و داماده  -مامان الان توقع داری من برقصم؟  :اره،چون امشب شب عروسیته،گیلدا جان تو یه چیزی بهش بگو  خودم رو یکم لوس کردم و با ناز و عشوه گفتم؛  :بردیا عشقم یعنی تو میخوای توی شب به این مهمی با من نرقصی؟  -باشه بریم  مادرش که رفت محکم دستم رو کشید؛  -حالا واسه من ناز و عشوه خرکی میای؟ببینم شب هم همینطوری عشوه میای یا نه؟  :مگه الان روزه که منتظره عشوه های شبی؟  از جام بلند شدم که بردیا هم به ناچار بلند شد و رفتین به پیست رقص،دستام رو دور گردنش حلقه کردم و اون هم دوتا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند  -زبونت خیلی درازه،اما من…  پریدن وسط حرفش و با لبخندی که

?  بیشتر شبیه پوزخند بود گفتم؛  :اما تو کوتاهش میکنی؟؟؟اوخی برات آروز شده ها،اما خب آروز بر جوانان عیب نیست  سرش رو خم کرد تو صورتم و ..

.?  فاصله لباش با لبام حدود یه سانت بود،با بهت به چشماش زل زده بودم،به خودم اومدم و سرم رو کج کردم،ازم فاصله گرفت

  -چیشد؟ترسیدی نتونی تحمل کنی؟  دوباره داشت اصبیم میکرد،خوب میدونست که چیکار کنه تا عصبی شم اما منم کوتاه بیا نبودم  :اگه لبات به لبام میخورد باید کفاره میدادم  از اعصبانیت سرخ شده بود،آهنگ تموم شد و ازش جدا شدم و هر دو به سمت جایگاه رفتیم،موقع شب شده بود باران اومد و گفت که برای خوردن شام بریم قسمت مخصوص، بردیا بلند شد و منم بلند شدم و دستم رو گرفت و کمکم کرد تا با اون دامن پف پفی از پله ها برم پایین،داشتیم از مابین مهمونا عبور میکردیم که چشمم افتاد به دختر عمو زن عموش که با نفرت نگاهم میکردن،وارد اتاق شدیم که دستم رو ول کرد

-برای اینکه دستاتم گرفتم باید کفاره بدیا  با گیجی نگاهش کردم،نگاهش دیگه سرد و مغرور نبود غمگین بود ناراحت بود،تازه فهمیدم که چه گندی زدم،دست خودم نیست وقتایی که عصبی میشم حرفایی رو میزنم که بعدا پشیمون میشم سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم؛  :منظوری نداشتم  جوابی نداد و بدون توجه به من رفت نشست سر میز و مشغول شد. پسره خر گاو اصلا هر چی گفتم حقته با عصبانیت نشستم سر میز و مشغول شدم و خداروشکر کردم که بردیا اجازه نداد فیلمبردار بیاد برای فیلمبرداری شام و گفت از این مسخره بازیا خوشم نمیاد شام که تموم شد همه آماده رفتن به باغ پدر بردیا شدن باکمک دخترا شنلم رو پوشیدم و همراه بردیا به سمت ماشین رفتیم و منتظر شدیم تا همه سوار شدن و حرکت کردیم سمت باغ امشب شب عروسیم بود بهترین شبی که تو زندگی یه دختر اتفاق میفتاد،اما این شب بدترین و عذاب آورترین شب زندگی من بود رسیدیم به باغ و صدای دیجی از ته باغ میمود،بردیا اومد و در رو برام باز کرد از ماشین پیاده شدم  -عروس خانوم افتخار یه دور رقص رو به ما میدید؟  به سمت صدا چرخیدم که دیدم علیرضا با نیش باز پشت سرم ایستاده  :چرا که نه البته قول بده زیادی قشنگ نرقصیا  دستش رو روی چشمش گذاشت:  -به روی چشمم  چشمکی بهش زدم و همراه بردیا به داخل باغ رفتیم اکثرا مهمونا اونده بودن و داشتن پذیرایی میشدن و دخترا هم که طبق معمول مشغول قر دادن بودن عطیه که با همون لباسش بود و فقط یه شال انداخته بود سرش که اگه نمیپوشید سنگین تر بود،سوگل هم یه پانچو همرنگ لباسش با شال کرم پوشیده بود،باران هم یه لباس بلند دخترونه پوشیده تنش کرده بود و از بقیه هم نگم بهتره،پوششون بیشتر شبیه پارتی بود تا مجلس عروسی به سمت جایگاهی که برامون آماده کرده بودن رفتیم و نشستیم،بردیا خان عنق اجازه نداد که شنلمو در بیارم  -گیلدا خانوم افتخار میدید؟  علیرضا تا کمرم جلوم خم شد و دستش رو جلوم دراز کرد،دستم رو تو دستش گذاشتم و از جام بلند شدم و همراهش رفتم وسط که صدای جیغ و سوتا بلند شد،دیجی هم آهنگ”خانومم”رو پلی کرد و من و علیرضا هم حسابی ترکوندیم،بعد علیرضا سینا اومد و بعدش کیارش و دخترا و الهام و باران اومدن با همشون رقصیدم،اما اون عنق خان اصلا از جاش تکون نخورد جز چندباری که اومد و روسرم پول ریخت و رفت،پسره عنق و اخمو چندتا آهنگ قر دار دیگه هم دیجی پلی کرد و دیگه خسته شدم خواستم بشینم که  -نمیخوای یه دورم با من برقصی؟؟؟  برگشتم سمت میلاد که روبروم ایستاده بود،هنوزم چشماش و لحنش غمگین بود،نگاهی به بردیا انداختم که بی تفاوت به اطراف نگاه میکرد  :برقصیم  همراه میلاد رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن اما میلاد فقط دست میزد یا پول رو سرم میریخت و زل زده بود بهم،نگاهش اذیتم میکرد و خدا خدا میکردم که آهنگ زودتر تموم بشه تا بتونم از زیر نگاهاش فرار کنم و بالاخره آهنگ تموم شد و زود از زیر نگاهاش فرار کردم و رفتم نشستم  -میلاد قبلا خواستگارت بوده؟؟؟  انقد یهویی سوالش رو پرسید که گردنم ۳۶۰درجه چرخید سمتش فکر کنم استخونای گردنم نابود شد؛  :چــــــــــــــــــی؟؟؟؟  تقریبا جیغ کشیدم اما چون صدای ازکستر زیاد بود کسی متوجه نشد  -چته؟چرا جیغ میکشی؟سوالم خیلی واضح بود  :چرا همچین سوالی به ذهنت اومد؟؟؟  -نگاهای میلاد نگاه معمولی یه پسردایی به دختر عمه اش نیست  نگاهی به بردیا و بعد به میلاد انداختم،مگه نگاه میلاد چجوری بود؟!چرا من متوجه این نگاهایی که بردیا میگه نشدم؟یعنی میلاد…. واای نه،سعی کردم این افکار مسخره رو از ذهنم دور کنم،میلاد اگه عاشقم بود دوسال پیش…

سعی کردم که دوباره فکرم و ذهنم به سمت میلاد و رفتاراش کشیده نشه،چشم از میلاد گرفتم. حدود ساعت دو بود که دیجی آهنگ خداحافظی رو خوند و همه کم کم عزم رفتن کردن و فامیلای درجه یک مارو تا خونه همراهی کردن و تو راه هم یه کارناوال بزرگ راه اتداخته بودن و پشت ماشین عروس بوق میزدن و همه از شیشه ها آویزون شده بودن بیرون‌ منم شیشه رو دادم پایین و دسته گلمو از ماشین بردم بیرون و صدای دستگاه رو هم تا آخر بلند کردم و همراه بقیه شروع کردم به شادی کردن،من هودم این راه رو انتخاب کرده بودم پس باید باهاش میساختم سینا و علیرضا چند دفعه ای خواستن دسته گل رو از دستم بکشن که ضایعشون کردم، رسیدیم خونمون و همه پیاده شدن و داخل خونه خاله اینا و دایی اینام و عمو اینا و خاله اینای بردیا کسایی بودن که مارو تا خونه همراهی کردن،با بردیا جلو در ایستادیم و به همه هوشامد گویی کردیم و همه برای دیدن خونه و جهیزیه رفتن،سوگل و غطیع به سمتمون اومدن و سوگل رو به بردیا با صدای آرومی گفت؛  :آقا بردیا میدونم که این ازدواج یه ازدواج عادی و معمولی و عاشقانه نیست اما خب خواهرم یکسال زنتونه،تو رو به جون عزیزت مراقب خواهرم باش  از این همه دوست داشتن و لحن سوگل دوباره بغض به گلوم نشست و با چشمای اشکیم نگاهش کردم،چشمای سوگلم پر شده بود،بردیا هم در سکوت به سوگل نگاه میکرد که سوگل ادامه داد؛  :گیلدایی که دادیم دستتون رو همینجوری میخوام ازتون

 -چشم  :آقا بردیا تو این یکسال همخونگی جوری برخورد نکن که خواهرم از کردش پشیمون بشه،کاری نکن که مجبور شیم تو روتون وایستیم،چون ما واسه خاطر گیلدا جلو کل شهر وایمیستیم  نگاهی به عطیه انداختم که اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و دیگه ادامه نداد  :از هر دوتون ممنونم که کنارمید خواهریا  لبخندی زدن و رفتن پیش بقیه

-خیلی دوست دارنا  :منم خیلی دوسشون دارم،اگه اونا نبودن منم الان نبودم  -چرا؟  :هیچی بیخیال  همه اومدن برای خداحافظی  :بردیا جان جون تو و جون دخترم،این دختر خیلی حساسه ها مبادا روزی باعث رنجشش بشی

  -خیالتون راحت باشه مامان از دخترتون مثل چشمام مراقبت میکنم  مامان رو بغل کردم و یه دل سیر تو بغلش اشک ریختم،نمیتونستم دوریشونو تحمل کنم،من خیلی مامانی بردم و نمیدونستم چجوری باید تحمل میکردم،از بغل مامان جدا شدم که بابا اومد سمتمون

 -دختر کوچولوی بابا هم عروس شد،چراغ خونم بود بابا  حرفای بابا غم داشت و منم با یه تلنگر اشک در میومد  -بردیا این دختر با خودش تو هر خونه ای که باشه روزی و شادی میاره ترو به همون خدا قسمت میدم مراقب امانتیم باش  دیگه نتونستم طاقت بیارم و خودم رو انداختم تو بغل بابا و با صدای بلندی زدم زیر گریه که همه نگاها چرخید سمت ما  -بابا قربون اشکات بشم،قرارمون این بود که تو فقط بخندیا  از بغلش زیرون اومدم و لبخند بی جونی به روش زدم که بابا اشکاش رو پاک کرد و سرم رو بوسید و رفت،با خاله اینا و دایی اینا هم خداحافظی کردیم که کیارش اومد سمتمون

-خوشبخت بشی خواهر کوچیکه  :ممنونم داداشی  -بردیا من قبلا باهات اتمام حجت کردم،اشک تو چشماش ببینم دنیاتو به آتیش میکشونم  :کیارش توام انقد خشن نشو دیگه  کیارش نگاهی به الهام انداخت و بعد از خداحافظی و دوباره تذکر دادن رفتن،خبری از میلاد نبود،بیخیالش شدم،همه رفته بودن و منم رفتم سمت اتاقم،خونه بردبا خیلی بزرگ و شیک بود،خونه ویلایی بود،یه پذیرایی شیک و بزرگ که با یه راهرو کوچیک میرفت به سمت اتاق خوابا و سه تا اتاق خواب داشت یکیش اتاق مشتکمون بود البته مثلا،یکی اتاق کار بردیا و اون یکی هم اتاق مهمان،سمت راست خونه یعنی روبرو در آشپزخونه اپن قرار داشت که واقعا شیک بود وسط آشپزخونه یه جزیزه بود و کابینتا سفید ساده بود و هود و سینک و گاز هر دو قسمت مشکی بود،ست وسایل آشپزخونه که میشد بخش جهاز من به رنگ صورتی و فیروزه ای بود،رنگ دکور پذیرایی هم آبی لاجوردی و کرمی بود چشم از خونه برداشتم و رفتم سمت اتاق خواب تا از شر این لباس خلاص بشم گه گوشیم زنگ خورد،دکمه اتصال رو زدم و گذاشتم رو آیفون؛و رفتم سمت آینه توالتم و روش نشستم  :جانم؟

  -سلام عروس خانوم  :سلام سوگل خانوم،چیشده نرفته زنگ زدید به من؟

  -من گفتم زنگ بزنیم یوقت دلتنگی نکنی و ببینیم حالت چطوره؟البته سلام  :سلام عطیه خانوم،قربون هر دوتون بشم من  هر دوشون همزمان با هم گفتن؛

-خدانکنه  داشتم سعی میکردم لباس عروسم رو باز کنم  -گیلدا چیکار میکنی؟چرا انقد نفس نفس میزنی؟  :پوووف،وای سوگل میخوام لباسمو در بیارم اما نمیشه!!!  -چرا نمیشه؟خب زیپش رو بکشی باز میشه دیگه  :وااای عطیه تو باهوش کی بودی دختر؟!؟!بیچاره رضا که نمیدونه قرار چع زنی بهش بندازیم  صدای خنده سوگل از اون طرف بلند شده بود،منم از اینور مرده بودم از خنده

-چتونه بیشورا خب مگه چی گفتم؟؟  :آخه آی کیو من یعنی خودم نمیدونم که باید زیپ لباسمو بکشم باز شه؟  –

خب اگه میدونستی که میکشیدی!!!  :چون زیپی نیست لامصب تا پایین دکمه خورده  هر دوشون چنان جیغی کشیدن کت شیش متر از جام پریدم

  -دکمـــــــــــــــــه؟؟؟اونم تا پایین!!!!!!  :چتونه دیوونه ها ترسیدم؟؟؟

  -ببخشید خب تعجب کردیم دیگه  :سوگل مامانم اینا چطورن؟

 -خوبن،اما گیودا رفته تو اتاقش با هیچکسم حرف نمیزنه  :الهی آبجیش قربونش بره،ترو خدا هواشو داشته باشید  -باشه بابا توام انقد خودتو نکش،ما بریم فعلا خدافظ  :خداحافظ  فکرم رفت سمت گیودا،گیودا خیلی به من وابسته بود چون از بچگیش مامان اینا هرجا که میرفتن اون پیش من میموند و هروقت من میرفتم خونه خاله یا دایی میموندم مامانم میگفت با هیچکسی حرف نمیزنه داشتم به گیودا فکر میکردم که گرمایی دستی رو روی تنم حس کردم با ترس از جام پریدم که بردیا رو روبروم دیدم  :تو تو اینجا چیکار میکنی؟  خیلی ترسیده بودم،چون حرکتش واقعا یهویی بود،تمام تنم میلرزید و نمیتونستم رو پام وایستم

  -نمیخواستم بترسونمت گیلدا اومدم کمکت کنم چون دیدم سخت با لباست مشغولی  از چشماش مشخص بود که از حالتم ترسیده و نگرانه سعی کردم آروم شم  :یهویی اومدی ترسیدم

-الان بهتری؟  سری تکون دادم که اومد پشتم ایستاد  :چیکار میکنی؟

  -میخوام پشتش قایم شم،خب میخوام کمکت کنم دکمه هاتو باز کنم دیگه  چیزی نگفتم و بردیا هم مشغول باز کردن دکمه های لباسم شد از تو آینه بهش خیره شده بودم و اون بدون توجه به من مشغول بود،چقد وقتاید که مهربون میشد و نگاهش سرد نبود قابل تحمل بود باز شدن دکمه آخر مصادف شد با افتادن لباس از تنم،هر دو از داخل آینه مات و مبهوت هم شده بودیم و توان حرکت نداشتیم،بدون لباس جلوش ایستاده بودم و نمیتونستم هیچ حرکتی کنم و اون هم به چشمام خیره بود و کم کم نگاهش روی تنم کشیده شد و ثابت موند،انگار با نگاهش هیبنوتیزمم کرده بود که نمیتونستم حرکتی کنم،

برای مطالعه ی ادامه فایل کامل رو همین الان خریداری کنید ..

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
  • 107 روز پيش
  • مدیر سایت
  • 5,976 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=12236
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
  • alimirzaye
    یکشنبه 14 ژوئن 2020 | 9:48 ب.ظ

    خیلی عالی بود عزیز رمانش عالی

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.