| Monday 26 October 2020 | 15:41
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان توفقط باش از نگین رستمی

  • دوشنبه, 21 سپتامبر 2020
  • 10:12 ب.ظ
رمان توفقط باش از نگین رستمی

هزار تومان25

توضیحات

رمان توفقط باش

اگر خارج از ایران هستید و می خواهید این محصول رو خریداری کنید:
قیمت محصول : 10 یرو می باشد

از لینک زیر پرداخت نموده و اسکرین شات برای ما در تلگرام یا واتساپ ارسال نمائید فایل برای شما ارسال خواهد شد.

اینجا کیلیک کنید 

نویسنده : نگین رستمی

ژانر : عاشقانه

مقدمه
شک نکن خدا برای تو بهترین هارا در نظر گرفته ،درست لحظه ای که فکر میکنی در منجلاب زندگی دست و پا میزنی و پایان توست،خدا دستت را میگیرد و سوپرایزت میکند،پس به وجود او ایمان داشته باش ، حتی اگر پایان تو باشد خدا تو را آغاز میکند…
خلاصه:
تو فقط باش بر اساس زندگی واقعی دختری به نام ارغوان نوشته شده،دختری که در دوسالگی توسط پدر اش به حاج رضای فرش فروش سپرده میشود،یاشار تک پسر حاج رضا کسی که برای تحصیل به تهران رفته و حالا با دختری که مورد پسند حاج رضا نیست ازدواج کرده و حاجی برای دادن فرصتی دوباره به او میخواهد با ارغوان ازدواج کند،اما باید دید که آیا ارغوان تن به ازدواج با برادر خوانده اش میدهد؟چه بر سر ارغوان خواهد امد؟یاشار تن به این اجبار می دهد؟ادامه ی این رمان فوق العاده عاشقانه و هیجانی را دنبال کنید

پارت های رایگان :

میگویند به هرچیزی که عمیق فکر کنی به دستش خواهی آورد اما گاهی همه چیز بالعکس میشود و قطار زندگی برخلاف میل تو حرکت خواهد کرد، زندگی جوری برایت رقم خواهد خورد که هیچوقت فکرش را هم نمیکردی…

****************************************************

دامن چین دار گل گلی ام را جمع میکنم و با دستانم محکم میگیرم مبادا  قطره ابی روی ان بیفتد احتیاط شرط اول است چون ممکن است مانند دفعه ی قبل برایم دردسر شود که بدون اجازه از خانه خارج شده ام.

پاچه های شلوارم را تا می کنم و فقط مقدار کمی از مچ پایم دیده می شود،روی سنگلاخ های کنار رودخانه  می نشینم و پاهایم را داخل اب فرو می برم،با این کار حالم حسابی جا می آید طبق عادت همیشگی ام به آرامگاهم پناه آورده ام جایی که در ان می توانم خودم باشم،همان دختر دلشکسته که از زمین و زمان گله می کند. این رودخانه همدم روزهای دلتنگی من است. هرگاه که قلب غمناکم،غمناکتر می شود به اینجا می آیم و حرف می زنم هر غمی را که در وجودم رخنه کرده باشد را به زبان می آورم و رودخانه ان را همراه خود می شوید و می برد.

هوا کم کم رو به تاریکی می رود و ماندن در اینجا برایم چندان خوشایند نیست با بی میلی پاهایم را از اب سرد و خنک رودخانه  بیرون می اورم و دامن جمع شده ام را رها می کنم که با رقص دلبرانه  تاب می خورد و روی  پاهایم می نشیند.

کفش هایم را می پوشم و بدون مکث به طرف روستا پا تند میکنم خودم را جلوی خانه می یابم ،خانه ای که درب هایش چوبی است و بر روی ان کلون ها نمایان است و من با نگاه کردن به ان تمام وجودم سرشار از حس خوبش می شود و یک دل سیر به ان نگاه می کنم و هر بار زیر لب این شعر را زمزمه میکنم

لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند اما محکمند!

خوش به حالشان که لنگه ی هم اند.

وارد حیاط می شوم زیبایی ان حتی در این تاریکی  نگاه هر بیننده ای را تسخیر می کند. دیوار های اجری ان که سرتا سر ان را نرده های محافظ پوشش داده است،حیاطی که درخت های سرو ونارنج دور تا دور ان را گرفته و حوض بزرگی که درست در رآس ان قرار دارد …

دستی به گونه های گلگلون شده ام میکشم و لباس هایم را مرتب میکنم و کلیدی را که به تسبیح گردنم اویزان کرده ام را بیرون می اورم  در روی پاشنه می چرخد و به ارامی باز می شود ، گرمای ملایم خانه به طرف من هجوم می اورد

سکوتی که در خانه حکم فرماست ان هم در این ساعت برایم تعجب اورست، با صدای پایی نگاهم به سمت پله ها میرود  با دیدن لبخند مهربان حاج خانم که انگار دیگر جزیی از صورت او شده است ناخوداگاه لبخند عمیقی روی صورتم جا خوش میکند بی شک این زن الهه ی مهربانیست کسی که من با تمام وجودم دوست می دارمش. شانس با من یار بود که حاج خانم مرا درست وسط سالن دید و متوجه بیرون رفتنم نشد شاید هم شده نمی دانم… با شنیدن صدای دلنشین حاج خانم دست از فکر و خیال می کشم

حاج خانم: ارغوان جان ,دخترم باز که لپات گل انداخته مادر؟

باز هم که گلگون شدن صورتم مرا لو داد

با لکنت میگویم: چیزه چیز…یعـ ـنی ..من.

با صدای شاد سپیده نگاه من و حاج خانم به سمتش کشیده شد درست سر بزنگاه رسید و نجات داد مرا که مجبور نشوم به حاج خانم دروغ بگویم یادم باشد این لطف ناخواسته ی سپیده را جبران کنم

سپیده طبق معمول و عادت همیشگی اش از پله ها سرازیر شد که موجب شد اخم های حاج خانم درهم گره بخورد و با لحنی دلخور رو به سپیده گفت: دختر نمیخوای بزرگ بشی؟ کی میخوای دست از این بچه بازیات برداری من همسن تو بودم یاشار تو بغلم بود . سپیده حالت متفکری به خودش گرفت و دستی بر محاسن زیبایش کشید و گفت: والا مادر جان منم میتونم بچه دار بشم ولی نگران آبروی شمام

با شنیدن حرفش و کنکاش کردن ان توی ذهنم تازه فهمیدم معنی حرفش را و دندان هایم را محکم روی هم فشردم تا جلوی خنده ام را بگیرم

حاج خانم از حرف سپیده هم جا خورد هم خنده اش گرفت و زبانش بند امد به گمانم فکر نمیکرد همچین جواب دندان شکنی را از سپیده بشنود بدون ان که چیزی بگوید پشتش را با ما کرد و رفت(حرف سپیده از ان حرفایی بود که نیاز به هوا خوری داشت)…

رفتن حاج خانم مصادف شد با خنده ی همزمان  من وسپیده ، سپیده بریده بریده میان خنده هایش گفت: مامی جونم از این همه وقاحت و پررویی من به وجد اومده انگار

با پشت دست اشک های چشمم را که در اثر خنده روی صورتم نقش بسته بود را پاک کردم وگفتم: تو دیگه از حد گذروندی دختر حیا و عفت خوب چیزیه ها .بنده خدا حاج خانوم هنگ کرد با این جوابی که تو دادی ، قیافه شون خیلی بامزه شده بود…

 سپیده چینی به ابروهای پر پشتش داد و گفت: خب حالا توام لازم نیست کاسه ی داغ تر از اش بشی من خودم میدونم حرفم زشت بود ولی مجبور شدم بگم که دیگه هی نگه شوهر شوهر من دست چپ و راست خودمو درست نمیشناسم این مامی جون ما گیرداده اخه یکی نیست بگه مادر جان زمان شما با الانِ ما فرق داره و صد البته حرف من مِزاحی بیش نبود بانو!

چشم هایم را برایش کمی ریز کردم وگفتم:اولا بانو خودتی دوما ما میدونیم مِزاح بود لازم نیست ماست مالی کنی

سپیده لبخند دندان نمایی زد و پشت بندش  چشم هایش را ریز کرد و گفت:حالا منو بیخیال خودت با زبون خوش بگو باز کجا جیم زده بود که اگه من به دادت نمی رسیدم دستت رو می شد؟

طره ای از موهایم  که از شال بیرون امده بود را پشت گوشم زدم و گفتم: خودت که میدونی تنها جایی که من میرم کجاست دیگه این حالت موشکافانه ای که به خودت گرفتی واسه چیه؟اهان راستی یادم انداختی ممنونم از این لطف ناخواسته ات بانو جان

سپیده در حالی که از پله ها بالا میرفت دستش را تکان داد و گفت:بانو خودتی یکی طلبم… زیر لب پررویی نثارش کردم و من هم به دنبال او راه افتادم

سپیده جلوتر از من وارد اتاق مشترکمان شد و روی تخت مختص به خودش نشست و طبق عادت همیشگی اش مشغول بازی با انگشتانش شد معمولا سپیده زمانی این کار را انجام می داد که چیزی ذهنش را مشغول کرده باشد و من ترجیح دادم چیزی نگویم تا خودش به زبان بیاورد و انتظار من به طول نینجامید با شنیدن صدایش نگاهم را به او دوختم….

+ارغوان

-هوم

سپیده چشم غره ای نثارم کرد و گفت:هوم چیه بی تربیت تو چرا ادم نمیشی اخه؟

-ببخشید خانم جان بله امر بفرمایید جانم به شماست

+اه اه بی نمک اینجوریم نخواستیم

-سپیده میخوای بگی چه مرگته یا نه؟

سپیده باز به همان حالتش برگشت و آهی کشید وگفت:ارغوان تو تا حالا عاشق شدی؟

با حالتی گنگ به او خیره شدم و گفتم:این دیگه چه سوالیه ،تو که از زیر و بم زندگی من خبر داری من اگه عاشق بشم تو قبل از خودم خبردار میشی

+میدونم سوالم احمقانه بود.ولی ارغوان واقعا این عشق چه حسیه؟چرا انقدر بده؟

رفتار های ضد و نقیض سپیده برایم تعجب برانگیز بود با همون حالت گفتم:تو چت شده سپیده؟عشق از کجا در اومد تو تا دیروز حرف از عشق و عاشقی که  می شد جوری جبهه میگرفتی که من ترجیح میدادم لال مونی بگیرم ،نکنه دامن خودتو گرفته؟

سپیده بدون آن که حرفی بزند از سرجایش بلند  شد و فاصله ی بینمان را به یک قدم رساند و روبه رویم نشست و گفت:ارغوان نمیدونم چم شده این روزها فقط تظاهر به خوب بودن می کنم قلبم حالت تپیدنش تغییر کرده هی به خودم نهیب زدم که هیچی نیست گفتم امکان نداره من دلبسته ی کسی بشم این یه حس زود گذره اما انگار فقط خودمو گول میزنم. ارغوان، این حس الان چند ماهه مثل خوره افتاده به جونم حتی دیگه نمیتونم منکرش بشم واقعا دیگه از تظاهر کردن خسته شدم وقتایی که مادرم مثل امروز حرف از ازدواج  میزنه دوست دارم فریاد بزنم تموم جبهه گرفتنای من به این دلیله.

حرف هایش  برایم گنگ تر از هرچیز دیگری بود من این سپیده ای را که جلو  رویم نشسته است و از عشق و احساساتش می گوید را نمی شناسم شاید مقصر خود اوست که نمی توانم حرف هایش را باور کنم زیرا هر وقت حرف از عشق می شد سپیده جبهه میگرفت ولی الان…

-سپیده این حرفا اصلا بهت نمیاد.من که باور نمی کنم تو عاشق شده باشی یا اگه شدی چرا من انقدر دیر فهمیدم

+ارغوان من دو ساعته دارم توضیح میدم برات،من میگم خودمم نمیدونستم هی به خودم نهیب میزدم ک این حس عشق نیست یه علاقه ی زود گذره ولی وقتی به خودم اومدم دیدم بد جور تو وجودم ریشه زده

چشمانم را کمی ریز کردم وگفتم:این مرد خوشبخت کیه که موفق شده قلب سپیده ی سرسخت مارو از ان خودش کنه؟

حالت نگاه سپیده عوض شد تا به حال سپیده را اینگونه ندیده بودم و همین باعث می شد کنجکاو تر شوم

+ارغوان قلب من دست رو کسی گذاشته که غیر ممکنه حتی فکر کردن بهش هم غیر ممکنه چه برسه به اینکه به رسیدن بهش فکر کنم

-مگه اون کیه؟ تو رو خدا سپیده واضح حرف بزن

+ارغوان اون یه پسر ساده از یه خانواده ی خیلی ساده است

زیر لب حرفش را به ارامی برای خودم تکرار کردم(یک پسر ساده از یک خانواده ی ساده)

+من خودم خوب میدونم این یه عشق بی سرانجامه و هیچ پایان خوشی نداره و ممکنه پایان اون تلخ هم باشه میدونم بابام حتی نعش من رو روی دوشش نمیگذاره باید فراموشش کنم، باید بیخیالش بشم

-سپیده تو میفهمی چی داری میگی؟عشق که شوخی بردار نیست تو خودت میگی تو کل وجودت ریشه زده و چند ماهه این حس و حال رو داری الان میگی فراموشش کنم. تو اصلا میتونی فراموشش کنی؟

سپیده کلافه دستی بر موهای پریشانش کشید و از جایش برخاست و در همان حالت گفت: ارغوان فکر میکنی بابام میزاره ؟ تو خودت نمیدونی عکس العمش چیه؟یا مامانم.نمیگن دختر حاج رضا عاشق شاگرد باباش شده عاشق یه پسر ساده  که خودشه و دوتا گوشاش.

بهت زده به او خیره شده بودم انگار زبانم توان هیچ سخنی را نداشت سپیده عاشق شده ،تک دختر حاج رضا که  کل روستا ارزوی داشتنش را دارند اکنون عاشق سعید شاگرد دیرینه ی حاجی تنها کسی که به ذهنم نمی رسید سعید بود حتی فکر کردن به آن برایم غیر ممکن است چه برسد به آنکه باورش کنم

سپیده دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت: چی شد؟خشکت زد؟ ارغوان یه چیزی بگو.

در همان حالت ناباوری گفتم: سپیده آدم قحط بود. اخه سعید؟

+سعید چی؟مگه سعید چشه؟اون کسیه که باعث شد من بفهمم عشق وجود داره هنوز،تو همونی نبودی که میگفت عشق وقتی بیاد نه سن میشناسه نه قیافه نه هیچی دیگه؟همونی نبودی که میگفت ادم هیچ ملاکی واسه عشق نداره وقتی عاشق بشی میبینی معشوقه ات هیچکدوم از ملاک هایی که تو واسه اینده ت داشتی رو نداره ولی تو با دل جون عاشقشی

– من نمیگم خدایی نکرده زبونم لال سعید مشکل داره رو پسر مردم عیب نمیگذارم خودتم میدونی  که من همیشه قبولش داشتم ،اره من گفتم ومنکرش نمیشم اما سپیده یکم سخته باورش برام،هرکس دیگری بود باور میکردم اما سعید!تو که همیشه میگفتی از سعید متنفری یه پسر سر به زیر که هر ان ممکنه تو زمین حل بشه انقدر سرشو پایین میندازه میگفتی عقم میگیره از همچین ادمایی که هنوز تو عهد قجر زندگی میکنن… .

.

سپیده روی تختش دراز کشید و پتو را تا نصفه روی خودش کشید و در حالی که به سقف خیره شده بود گفت:اره من ازش متنفر بودم و خودمم هیچوقت فکرشو نمیکردم یه روز بیاد که اینجوری عاشق بشم

به سمت من چرخید و ساعدش را زیر سرش و گذاشت و باز ادامه داد:ارغوان چشمام جز اون کسی رو نمیبینه شاید من عاشق همین سر به زیر بودنش شدم درسته پول نداره ولی جنم داره ارغوان سعید یه مرد کامله که هر زنی میتونه با خیال راحت بهش تکیه کنه

-اونم تورو دوست داره؟

سپیده لبخند محوی زد و گفت:اولین بار اون اعتراف کرد

-نــ ـه؟

+اره!!

با تقه ای که به در خورد نتوانستم ادامه ی سوال های که در ذهنم نقش بسته بود را مطرح کنم با آمدن حاج خانم هردویمان به احترامش سرجایمان نشستیم حاج خانم از لابه لای در کمی خم شد و گفت:دخترا قصد ندارید بیاید پایین؟وقت شامه.چرا هربار دوست دارین منه پیرزنو از این پله ها بکشونین بالا

با شرمندگی که در کلامم نمایان بود گفتم:ببخشید حاج خانوم شرمنده ما سرگرم صحبت بودیم زمان از دستتمون در رفت

+وا مادر من چرا پاشدی ازاون پایین اومدی تا اینجا باور کن ما انقدرم ادمای مهمی نیستیم از همون پایین صدامیزدی میومدیم

حاج خانم چشم غره ای به سپیده رفت وگفت:بسه دیگه امروز به اندازه ی کافی مزه پروندی پاشین بیاین غذا یخ کرد

حاج خانم این را گفت و منتظر هیچ جوابی از جانب سپیده نشد در را بست و رفت پایین

رو کردم به سپیده و گفتم:هنوزم از دستت عصبانیه هاااا با این شوخی های مسخره ات

+ارغوان جان شوخی نکنیم چیکار کنیم؟تنها تفریح من اینه سربه سر مادرم بگذارم اخ نمیدونی وقتی اخم میکنه دلم براش چه غش و ضعفی میره

سری برایش تکان دادم و از جایم بلند شدم و جلوی اینه ی قدی اتاق دستی به برُ رویم کشیدم و منتظر سپیده نماندم و از اتاق خارج شدم

از پله ها پایین رفتم و راه اشپزخانه را در پیش گرفتم حاج خانم مشغول چشیدن دستپخت خودش بود هرچند دستپخت ایشان که نیازی به چشیدن ندارد بوی ان کافیست تا هوش از سر ادم بپرد بدون ان که چیزی بگویم از داخل کابینت ها ظرف های بلورین را بیرون اوردم و داخل مجمه ی بزرگ مسی گذاشتم و به طرف سالن رفتم و مجمه را رویه میز هشت نفره غذاخوری گذاشتم میز قهوه ای که با قشنگ ترین سلیقه روی ان منبت کاری شده است من تمامی وسایل این خانه و خود این خانه را دوست دارم تک تک وسایل ان با سلیقه ی خاصی خریداری شده و همه ی این ها حاصل سلیقه ی زیبای حاج خانم است سالنی که حدودا 60 یا 70 متر است با کاغذ دیواری های راه راه کرم وقهوه ای که روی ان ها تابلو های نقاشی انچنانی اویزان شده  یک گوشه ی ان ساعت چوبی اونگ دار بزرگ سلطنتی و گوشه ی دیگر ان گرامافونی که بدون هیچ سر و صدایی جا خوش کرده است و چند دست مبل و در اخر نگاهم روی فرش خوش نقش و نگار دست بافی که وسط سالن پهن شده است خیره میماند

حاج خانم:عه ارغوان جان سپیده نیومده پایین هنوز؟

و باز این منم که با صدای دلنشین حاج خانم دست از انالیز کردن خانه و وسایل هایش برمیدارم تکیه ام را از صندلی میگیرم و روبه حاج خانم که مشغول چیدن میز شام است میگویم:نه من جلوتر از اون اومدم خودتون که سپیده رو میشناسین همیشه دقیقه نود سر میرسه

حاج خانم خنده ی قشنگی میکند که باعث می شود گوشه ی چشمانش چین خوردگی ریزی ایجاد شود و همین خنده اش را دلنشین تر می کند با همان حالت میگوید: کیه که با عادت های بد سپیده اشنا نباشه ما که عادت کردیم حتی اگه یک روز یکی از این رفتاراش رو به نمایش نگذار گرانش میشیم سپییده با این رفتاراش شناخته میشه دیگه .

.با صدای آخ گفتن سپیده که دستش را روی گوش هایش گذاشته بود و چهره اش در هم رفته بود من و حاج خانم با نگرانی به سمتش رفتیم

+اخ گوشام وای خدا کر شدم

-سپیده چی شده؟حالت خوبه؟

+چه خوبی اخه خواهر من؟ چرا انقدر غیبت می کنید نمیگید خدا قهرش میگیره مگه منه بنده خدا چه ظلمی در حقتون کردم که تا اینکه چشممو دور می بینید غیبت منو میکیند خوبه حالا گوشام پشتم هستنو لو میدن حرفاتونو از بس پشت سرم هی گفتینو گفتین داشتم کر می شدم

حق با حاج خانم بود اگر یک روز سپیده مارا دست نمی انداخت ما به بودنش شک می کردیم اصلا به سپیده بودنش شک می کردیم

سپیده لبخند دندان نمایی زد و نگاهش را بین من و حاج خانم گرداند و گفت:نگرانم شدین؟

حاج خانم این بار نه گذاشت و نه برداشت و طی یک حرکت غافلگیرانه گوش سپیده را گرفت و گفت: ذلیل مرده امروز دومین باره داری منو حرص میدی تو چرا ادم نمیشی ماشالله که کوچیکم نیستی از ارغوان یاد بگیر من واقعا موندم تو خلقت تو نزدیک بود منو سکته بدی

سپیده تقلا میکرد که خودش را از دست حاج خانم نجات دهد ، با این حال هم زبانش از کار نیفتاده بود

+آی مامان گوشام اخه مادر من تو چرا انقدر منو دوست داری نه به چند دقیقه پیشت دور از جون زبونم  لال نزدیک بود سکته کنی نه به الانت، خودت داری گوشام رو از جا در میاری تو چیکار به خلقت من داری اخه یکم رو محبت مادرانه ات کار کن قربونت برم که من شک نکنم از گوشت و استخون خودتم

این بار من لبخند نمیزدم علنا قهقه میزدم و با لذت به کل کل هایشان نگاه میکردم سپیده با هر زور و زحمتی که بود خودش را از دست حاج خانم نجات داد و در حالی که دستش روی گوشش بود روبه من گفت:هر هر کر کر بخند که برای تو یکی نقشه دارم خفن، میدونم چجوری خنده تو به گریه تبدیل کنم تا تو باشی یه بار دیگه به من نخندی چاپلوس

حاج خانم: تا تو باشی مارو دست نندازی این کارو کردم که درد گوشهات واقعی شه دیگه،تو چیکار به ارغوان داری کلا یک نفرو از قلم نمیندازی حواست به همه هست الان حاجی میاد چشم و گوش بسته میشی صبر کن حالا

-عه مامان تهدید نکن خب…

با صدای زنگ در از ان ها فاصله گرفتم وگفتم:من باز میکنم .

به سمت در ورودی رفتم و بدون ان که از چشمی در نگاه کنم در را باز کردم و با چهره ی جا افتاده و پر جذبه ی حاج رضا روبه رو شدم ارام سلام دادم و حاجی در حالی که وارد خانه می شد گفت:سلام دخترم

کتش را از تنش بیرون اورد و ان را داخل کمد اویزان کرد

حاج خانم از داخل سالن صدا زد:ارغوان جان، دخترم کیه؟

تُن صدایم را کمی بالا بردم و گفتم:حاج اقا هستن

به دنبال حاج اقا به سمت  سالن رفتم حاج خانم وسپیده سلام دادن حاج خانم گفت: وا حاجی مگه کلید نداری؟

+تو حجره جا موند وقتی که وضو گرفتم از جیبم بیرونش اوردم دیگه یادم رفت  بعد شام زنگ میزنم به این پسره سعید بره بیارتش

با امدن اسم سعید نگاهم رفت سمت سپیده که گونه هایش گل انداخته بود لبخندی به این حالتش زدم او هم ارام چشمهایش را روی هم گذاشت

+حاج آقا دست و صورتت رو بشور بیاین که غذا از دهن افتاد …

***************************************************

اخرین بشقاب را داخل خشک کن گذاشتم و دستهایم را با دامنم خشک کردم سپیده مشغول اماده کردن بساط چایی بود با شیطنتی که در صدایم اشکار بود گفتم:میگمـــا

سپیده درحالی که مشغول ریختن چایی در فنجان ها بود گفت:بگواااا

-خبرت هست؟ به لحظات ملکوتی دیدن دلبر نزدیک می شوی؟

سپیده لبخندی زد و گفت:وای ارغوان دل تو دلم نیست کاش بابام بگه سپیده برو درو باز کن یا اصلا بگه سعید بیا داخل، دلم میخواد ببینمش

-خدارو چه دیدی شاید حاجی همینایی که تو میگی رو بگه

+امیدوارم

-خب دیگه من میرم چایی هارو بیار خودت میدونی که من چایی کم رنگ میخورم

+پررو

به سمت سالن رفتم حاجی و حاج خانم روی مبل نشسته بودند و با کمترین صدای ممکن حرف میزدن انگار نمیخواستن کسی جز خودشان حرف هایشان را بشنود با امدن من حاج خانم از حاج اقا فاصله گرفت و لبخند مهربانی زد و گفت:ارغوان جان بیا دخترم ،بیا بشین

روبه روی شان نشستم سپیده سینی به دست امد و چایی هارا روی میز گذاشت و کنار من نشست از حرکاتش کاملا واضح بود که بی قرار است و منتظر امدن سعید است.به حاجی نگاه کردم که به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود انگار تنها چیزی که به ان فکر نمیکرد و در خیالش نبود زنگ زدن به سعید بود…

ساعت از یازده هم گذشته بود حاجی کنترل را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد حاج خانم گفت: حاجی نمیخوای به سعید زنگ بزنی؟

-نه خانوم الان دیگه دیر وقته فردا خودم میرم حجره زیاد واجب نیست من میرم بخوابم شبتون بخیر

یکم بعد حاج خانم از جایش بلند شد تلوزیون را خاموش کرد و گفت:دخترا من میرم بخوابم شماهم بخوابین دیگه تا صبح الطلوع بیدار نمونین

-چشم

از سپیده هیچ صدایی بیرون نیامد حالش حسابی گرفته شده بود دستش را گرفتم وگفتم:پاشو بریم تو اتاق

+برو بابا اتاق بخوره تو سر من از سر شب تا الان دل تو دلم نیست اینم از این …

-پاشو حالا نمیخواد افسردگی بگیری امشب نشد یه شب دیگه,یه روز دیگه اصلا یه وقت دیگه

+تو که عاشق نیستی نمیفمی من چی میگم درک نمیکنی اصلا,دیدنش از دور حتی واسه یه لحظه به ادم جون تازه ای میبخشه ادم دوست داره تند تند ببینتش انشالله هروقت عاشق شدی معنی حرفای منو درک میکنی

از جایم برخاستم و فنجان هایی را که فقط تفاله های چایی در ان باقی مانده بود را داخل سینی گذاشتم و روبه روی سپیده ایستادم وگفتم:مِیخواره هرچه بیشتر بنوشد,بیشتر مِی می طلبد.در جریانی که؟

+خب عشق یعنی این,اعتیاد به هرچی یعنی عشق تنها دوای اروم شدنت و نعشگیت دیدن و بویدن دلبر هربار بیشتر و شدید تر دلت بودنش رو میخواد

-امان از دل عاشق پیشه ات..‌ سپیده از جایش برخاست و بدون هیچ حرف دیگری به اتاق مشترکمان رفت

سینی را به اشپزخانه بردم و فنجان هارا شستم و داخل کمد گذاشتم ذهنم عاری از هر فکر دیگری بود انگار مغزم از کار افتاده بود ظاهرا رفتن امروز من به ارامگاهم اینگونه ذهنم را ارام کرده است ,اما عشق سپیده کمی برایم غیر قابل هضم است اینطور که معلوم است اتش عشق او شعله اش بیشتر از ان است که من تصور میکردم.

برق های سالن را خاموش کردم تنها روشنایی سالن،نور کم اباژور بود و بس.. از پله ها بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم سپیده روی تختش دراز کشیده بود و ارام چشم هایش را بسته بود جلو رفتم و رویش را با پتو پوشاندم شالم را از سرم بیرون کشیدم و به تختم پناه بردم و به ذهنم اجازه ی هیچ فکری را ندادم وبه خواب رفتم…

****************************************************

سپیده روسریش را روی سرش مرتب کرد روبه روی آینه ی قدی اتاق ایستاد و خودش را برانداز کرد من همچنان بدون هیچ حرفی به او خیره شده بودم با همان حالتش گرفت وگفت : ارغوان چطورم؟ سعید پسنده؟

یک تای ابرویم را بالا بردم و گفتم: مثل همیشه حرف نداری خانوم

سپیده کیفش را از داخل کمد بیرون اورد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت: اون رو که خودم میدونم عزیزم

متکایم را به سمت او پرتاب کردم که او سریع تر از من دست به کار شد و از اتاق خارج شد و متکا به در اتاق برخورد کرد و زمین افتاد.

از جایم بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و تختم را مرتب کردم از اتاق خارج شدم به سمت سرویس بهداشتی کنار اتاق رفتم و دست و صورتم را شستم از پله های پایین رفتم ظاهرا کسی خانه نیست به گمانم حاج خانم  همراه سپیده به حجره رفته باشد به سمت سالن رفتم بساط صبحانه روی میز غذاخوری به راه بود و به شدت اشتهایم را تحریک میکرد بدون مکث روی یکی از صندلی ها نشستم وشروع کردم به خوردن بعد از نیم ساعت دست از خوردن برداشتم اگر حاج خانم خانه بود از این مکث و تنبلی من هنگام غذا خوردن مرا سرزنش میکرد چرا که به عقیده ی او صبحانه باید در عرض ده دقیقه خورده شود الباقی اتلاف وقت است چه کنم که من شیفته ی همین اخلاق هایش هستم از جایم برخاستم وظرف ها و فنجان هارا داخل مجمه گذاشتم وبه اشپزخانه بردم.با این حساب حاج خانم امروز دیر برمیگردد و پخت ناهار امروز با من است فقط نمیدانم چه چیزی بپزم استرس به سمتم هجوم می اورد دسپخت من با دسپخت حاج خانم اصلا قابل قیاس نیست میترسم ابرویم پیششان برود مقصر همه ی این ها خود حاج خانم است چرا که نمیگذارد من و سپیده دست به سیاه و سفید بزنیم و در این حال پیله می کند که دیگر وقت ان است به خانه بخت بروید حق با سپیده است ما دست چپ و راست خودمان را نمیشناسیم مگر پسر مردم مغز خر خورده است که بیاید و مارا بگیرد ماکه از خانه داری فقط ظرف شستنش را بلدیم وبس. .

.

در فکر و خیالات خودم سیر میکردم که با صدای در ورودی خاتمه یافت از اشپزخانه بیرون رفتم با دیدن حاج خانم وسپیده سلام دادم حاج خانم در حالی که چادرش را تا میکرد گفت:سلام به روی ماهت مادر

سپیده با حالت تمسخر گفت:مادر جان اگه میشه ماه رو از چشممون ننداز بی زحمت

اخمی نمایشی کردم وگفتم:باز حسودیت گل کرده؟آن چه که عیان است چه حاجت به بیان است چشم دیدن این همه زیبایی رو نداری

سپیده ادایم را در اورد و گفت:چه خودشم تحویل میگیره اه اه عقم گرفت از این همه خودشیفتگی مقصر همین حاج خانومه که انقدر لوس کرده تورو سه متر زبون داری

حاج خانم در حالی که به اشپزخانه می رفت گفت:سپیده باز تو جوش اوردی برو لباساتو عوض کن چیکار به دختر من داری اخه

سپیده چشم غره ای به من رفت دستش را به حالت تهدید برایم تکان داد و بدون ان که چیزی بگوید از پله ها بالا رفت…

به اشپزخانه رفتم حاج خانم طبق معمول مشغول اشپزی بود

-حاج خانوم قبل اینکه بیاین میخواستم غذا درست کنمااا در حال تصمیم گیری بودم که چه چیزی بپزم که برگشتین خودتون

حاج خانم در حالی که پیاز های نگینی را سرخ میکرد گفت:اشکال نداره عزیزم,یاشار جان قراره اخر هفته بیاد اینجا

-جدی میگین؟خیلی خوشحال شدم انشالله به سلامتی

حاج خانم:مرسی دختر عزیزم والا من که دل تو دلم نیست تا اخر هفته بتونم دووم بیارم شاهکار کردم

جلو رفتم و دستانم را دورش حلقه کردم چانه ام روی شانه اش گذاشتم و گفتم:الهی من قربون اون دلتون برم اخه…

حاج خانم دستش را روی دستم گذاشت وگفت:خدانکنه دختر قشنگم مادر شدن به ازای لذت بخش بودنش سختی های خودشم داره انشالله وقتی مادر شدی میفهمی هیچ چیز و هیچ کسی از بچه عزیزتر نیست

دستانم را باز کردم و ازش فاصله گرفتم حرفی برای گفتن نداشتم چه میخواستم بگویم؟میگفتم:انشاءالله که بچه دار بشم تا حسش رو درک کنم؟یا اینکه …

 نمی دانم پس ترجیح دادم چیزی نگویم سکوت بهتر از حرف بیهوده است. .

فقط صدای برخورد قاشق چنگال ها بود که سکوت حاکم بر فضا را می شکست حاج رضا حتی هنگام غذا خوردن اُبُهت مردانه اش را حفظ می کند آدم ناخوداگاه از او حساب میبرد با دستمال دستها و دور دهانش را پاک کرد و شکر گفت من همچنان بهش خیره شده بودم با صدای حاج خانم نگاهم را به او دوختم

حاج خانم:ارغوان جان غذات از دهن افتاد دخترم

قاشقم را روی میز گذاشتم وگفتم:خیلی ممنون مثل همیشه خیلی خوشمزه بود سیر شدم

سپیده روضه ی سکوت گرفته بود اما چشمانش شوق عجیبی داشت و این مرا کنجکاو میکرد حاج اقا و حاج خانم واسه ادای نماز ظهر از جایشان برخاستند و به طبقه ی بالا رفتند و منو سپیده طبق معمول مشغول شستن ظرف و چیدن آن ها در کابینت ها بودیم به ارامی صدایش زدم

-سپیده

+جانم

-نمیخوایی بگی این شور شوقت بابت چیه؟

سپیده لبخند دندان نمایی زد وگفت:از فضولی داشتی میمردی هاااا اگه نمیپرسیدی تعجب میکردم

اخم مصنوعی روی صورتم نشاندم وگفتم:فضول خودتی فقط از سر کنجکاویه

+بله که تو راست میگی و من پشت گوشام مخملیه

حالا نوبت من بود که لبخند دندان نما بزنم و با همان حالت گفتم:خب شایدم مخملیه و ما خبر نداریم

+بی ادب برو گمشو از جلو چشمام تا خورد وخمیرت نکردم

-باشه حالا بی جنبه تو این همه مارو دست میندازی یه بارم ما تورو دست بندازیم چی میشه مگه

+حالا اینارو بیخیال این ظرف و ظروف شستن و کوزت بازی هارو ول کن بیا بریم تو اتاق کلی حرف دارم برات

– خب پاشو بریم دیگه معطل چی هستی

سپیده درب اتاق را بست و کنارم نشست دستانش را برهم کوبید گفت:امروز سعید و دیدم

-جدی داری میگی؟چطوری؟

+خوبم ممنون

-خنگ میگم چطوری دیدیش؟

+اهان خب دیگه خواست خدا بود صبح که ….

*******************************************************

صبح که از خواب بیدار شدم از اتاق که رفتم بیرون دیدم مامان جونم عازم  رفتن به بیرون و دیدم ترگل و ورگل کرده خودشو و ازش پرسیدم گفت که چندتا خرید داره و منم به بهونه خرید کتاب باهاش رفتم برگشتنی مامان دلش هوای بابا رو کرد و رفتیم حجره که بابا نبود و فقط سعید بود وای ارغوان نمیدونی وقتی دیدمش دست و پاهام نمیخوام بگم جون تازه ای گرفت حتی نمیگم از کار افتاد یه جوری بودم تموم حس های خوب بهم رو کرد سعید با دیدن من دستپاچه شد قشنگ از حرکاتش معلوم بود

-خب

+خب به جمال بی نقطه ات هیچی دیگه حدود نیم ساعت منتظر بودیم بابا نیومد و من از خدا خواسته سرتاپام چشم شده بود و به سعید زل زده بودم به جای من اون خجالت میکشید و دیگر مادر جانمان بخاطر اینکه توهه ذلیل مرده تنها بودی تو خونه ما رو برگردوند

-من چه گناهی دارم اخه تو باید عاشق بشیو من فحش بشنوم اه اه

+همینه که هست

-من که حریف تو نمیشم ماشالله نیم متر زبون داری راستی خبر داری؟

+بابت؟

-خان داداش اخر هفته میاد؟

سپیده نیمچه لبخندی زد و گفت:اره خبر دارم صبح که رفتیم حجره به مامان زنگ زد و گفت میاد

-سمانه خانوم چی؟

+نه فکر نکنم اون بیاد یعنی اینکه سابقه نداشته که بیاد خودت میدونی که هربار ما باید واسه دیدنش تشریف فرما بشیم داداشم واسه اومدن اون که چیزی نگفت همون بهتر که نیاد حاجی دل خوشی نداره ازش

-هرچی باشه اونم جزوی از این خانواده ست کاش حاجی بزرگواری کنه و کینه و کدورت هارو بگذاره کنار به هرحال اون بالغ تره سمانه خانومم بخاطر این نمیاد دیگه،حس میکنه بیاد بهش بی احترامی میشه .

+تو چرا انقدر خوش بینی؟ساده دلی خواهر من اون پر رو تر از این حرفاست من تو مدت این 22 سال عمری که از خدا گرفتم یه بارم پامو جلو حاجی دراز نکردم خودت بودی  و دیدی که چه معرکه ای راه انداخت و چه بی احترامی به حاجی کرد از اون موقع خودشو از چشم حاجی انداخت البته مقصر داداشمم هست که جلوشو نگرفت و با انتخاب اشتباهش باعث شد سالها از ما دور بشه بابا حتی نمیخواست تو صورتش نگاه کنه اصرار های مامان و گریه زاری هاش باعث شد دلش به رحم بیاد و اون رو ببخشه ولی دیگه فکر نکنم هیچوقت سمانه رو به عنوان عروسش قبول کنه

از سر کلافگی دستی بر صورتم کشیدم و گفتم:چه میدونم ولی حاجی قلبش بزرگه و میتونه ببخشه میدونم غرورش جریحه دار شده شاید منم جای ایشون بودم هیچوقت نمی بخشیدم اما چه بخواد چه نخواد اون عروسشه و جزوی از این خانواده

+من واقعا در حیرتم بخاطر کار داداشم هرچقدرم عاشقش بود نباید بخاطر اون به خانواده ش پشت میکرد

-خودتم بودی همین کارو میکردی تو خودت عاشقی پس باید درک کنی از تو بعیده این حرف

+میدونم منم از این میترسم که به سرنوشت داداشم دچار بشم بخاطر همین اسم عشق خودمو سعیدو گذاشتم غیر ممکن ولی ارغوان خودتم میدونی که سعید چجور پسریه و چقدر واسه بابام احترام قائله من واسه همین میگم داداش مقصره عاشق کسی شد فرهنگش و طرز برخوردش با ما اسمون تا زمین فرق داشت سعید درسته از لحاظ مادی از ما پایین تره و فقط یه شاگرد ساده ست اما امثال اون تو این دور و زمونه کم پیدا میشن بابام سعیدو خیلی دوست داره و خیلی قبولش داره ولی نه تا وقتی که پای من وسط باشه حتی بخاطر سعید هم شده نمیخوام بابام از این عشق و علاقه بویی ببره نمیخوام پیش خودش فکر کنه که سعید چشمش دنبال من بوده بابام وکه میشناسی مطمئنم فکر میکنه از اعتمادش سواستفاده شده .

-اولا عشق نمیاد بپرسه که طرف فرهنگش چیه؟پولداره؟ بی پوله؟زشته؟خوشگله؟قدش بلنده؟کوتاهه؟ خود تو هیچوقت فکر نمیکردی عاشق سعید بشی پس در این مورد یاشار هیچ تقصیری نداره عشق ویژگی های طرف مقابل رو نمیسنجه عشق گاهی اوقات دو تا ادم از دو دنیای متفاوت با علایق متفاوت رو بهم وصل میکنه در مورد حاجی هم باید بگم که فعلا نظری ندارم و فقط باید زمان بگذره توام انقدر بد بدین نباش و به کائنات انرژی منفی نفرست حالا هم که خودت عاشقی حال عاشق هارو درک کن

سپیده پشت چشمی برایم نازک کرد این حرکت را اغلب وقتی انجام میداد که حرفی واسه گفتن ندارد و قانع شده است …

+خودتم میبینم دیدار ما باشه واسه وقتی که عاشق شدی ببینم اون موقع هم اینجوری محکم نطق میکنی

لبخندی زدم و دندان های ردیف شده ام را برایش به نمایش گذاشتم

+من میرم پایین حوصله م سر رفته از بس حرف زدم فکم درد گرفت خوابمم نمیبره میرم یکم فیلم ببینم

-باشه برو من یکم دراز میکشم

سپیده از اتاق بیرون رفت و من روی تختم دراز کشیدم و به اتفاقات گذشته فکر کردم به هشت سال پیش زمانی که انتظار می رفت اوضاع طبق روال عادی پیش می رود من و سپیده تنها دغدغه مان چیدن نارنج های حیاط بود و هرکسی نارنج بیشتری می چید برنده بود این شده بود بازی و سرگرمی اون زمان ما و از هیاهوی دور و برمان فارغ بودیم یاشار تهران بود و اونجا درس میخواند دیپلم را که گرفت رفت و کمتر به ما سر می زد حاج خانم و حاج اقا خوشحال از اینکه تک پسرشان موفق است و قرار است برای خودش کسی شود سر از پا نمی شناختند . حاج اقا همه جوره او را ساپورت میکرد که مبادا احساس کم و کسر کند برایش در بهترین نقطه ی تهران خانه گرفت تیکه کلام حاجی شده بود این: پول از من درس خوندن از تو …….

بعضی وقت ها من وسپیده از روی مزاح و شوخی این را  به هم دیگر میگفتیم پول از من کار از تو . نمیدانم چقدر گذشت درست یادم نیست انقدر منو سپیده خوش بودیم که گذر زمان از دستمان در رفته بود ولی این را به خاطر دارم که مثل الان قرار بود یاشار برگرده حاج خانم از خوشحالی روی پاهایش بند نبود چند روز گذشت و یاشار برگشت اما تنها نبود یه دختر که بیشتر شبیه به خارجی ها بود من وسپیده محو زیبایش شده بودیم و حتی پلک هم نمیزدیم حاج خانم و حاج اقا با روی باز از ان دختر استقبال کردند….

یاشار گفت و شروع کرد به معرفی ، از عشقش به سمانه از اینکه خیلی وقت است نامزد کرده اند من کاملا حاجی را زیر نظر داشتم که صورتش هرلحظه سرختر می شد و ناشی از عصبانیت بیش از حد بود سکوتش را شکست و روبه یاشار گفت:تو از کی تا حالا انقدر سرخود شدی تو مگه بزرگتر نداری؟ خودت زن گرفتییی؟

یاشار سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمیزد

سمانه به حرف آمد:من فکر میکردم یاشار خانواده ی روشن فکری داشته باشد ما هم دیگه رو میخوایم دیگه فکر نکنم نیازی به بزرگتر باشه و شما حق ندارین با این لحن با یاشار حرف بزنید

حاج خانم پاهایش بی حس شد و لبه ی حوض نشست و اما حاجی،که به وضوح معلوم بود ازاین همه وقاحت جا خورده است و به زور خودش را نگه می داشت تا به کسی که به عنوان مهمان به خانه ی او آمده و در خانه اش به او بی احترامی می کند حرفی نزند. یاشار هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد  و فقط نظاره گر بود سمانه دست بردار نبود و فقط حرف می زد میخواست هرجور شده بیشتر از این حاجی را خورد کند نمیدانم شاید خواسته اش این نبود  و من اینگونه فکر میکنم حاج اقا چشم هایش را روی هم فشرد قفسه ی سینه اش از شدت عصبانیت بالا و پایین می شد و بریده بریده و حرف میزد صدایش به خس خس افتاده بود انگار کیلومترها راه را بی وقفه دویده است.انگشت سبابه اش را به حالت تهدید روبه روی یاشار گرفت و گفت:هرچه زودتر این شاهکارت رو از خونه ی من بردار و برو بیرون و سعی میکنم این رفتار و اشتباهت رو نادیده بگیرم برو وقتی تنها برگشتی حرف میزنیم

سمانه مجال حرف زدن را به یاشار نمی داد یک تای ابرویش را بالا برد وگفت:من تا حالا تو کل عمرم انقدر بهم بی احترامی نشده بود. الان به عنوان عروس و جزئی از این خانواده اومدم اینجا پس معلومه فقط اسم حاجی رو به یدک می کشین

سپیده فقط اشک میریخت و حاج خانم بی حال گوشه ی حوض نشسته بود و اما من انگار وزنه های 100 کیلویی به شانه هایم و پاهایم وصل شده بود توان هیچ حرکتی را نداشتم و فقط نگران حال و احوال حاج اقا و غرور له شده اش بودم یاشار نه طرف حاجی را میگرفت نه طرف سمانه را فقط نظاره گر بود …

حاج اقا روبه یاشار گفت:از این ناراحتم که باورت داشتم از اینکه بهت افتخار میکردم نمیدونستم باعث سرافکندگیم میشی حالا که انتخاب خودتو کردی دست اینو بگیر و از ملک من گمشو بیرون من پسری به اسم یاشار ندارم برو همون جایی که بودی فقط یادت نره این عشقی که ازش دم میزنی عشق نیست فقط منتظرم اون روزی بیاد که پشیمونیت رو ببینم

سمانه چشمانش را در کاسه چرخاند و روبه حاجی ایستاد قبل اینکه بخواهد حرفی بزند حاجی پشتش را به او کرد و به داخل خانه رفت انگار نه انگار سمانه ای وجود دارد یا نه در همان حالتش گفت سوئیچ ماشین و کلید خونه هرچی رو که دادم بهت بگذار بعد برو … یاشار بدون هیچ عکس العمل دیگری با حالتی اشفته از خانه بیرون رفت وسمانه به دنبال او… حاج خانم انگار تازه به خودش امده باشد با صدای بلند گریه سر داد منو سپیده به سمت او رفتیم و زیر بغلش را گرفتیم و به داخل خانه بردیم

ان روز هیچوقت نه برای من نه برای حاج اقا نه برای حاج خانم و نه برای سپیده فراموش نشد و هربار با یاداوری ان حالمان از خود ان روز بدتر می شود

با باز شدن درب اتاق دست از فکر و خیال کشیدم

+ارغوان تو که نخوابیدی پایینم نیومدی که با من فیلم  ببینی

از جایم بلند شدم وگردنم را چرخاندم و قلنج های دستم را شکاندم در همان حالت گفتم:خوابم نبرد حال نداشتم که فیلم ببینم

+فردا قراره با مامان بریم بیرون

-خب

+خب داره؟توام میای میریم واسه خرید

-خب من خریدی ندارم

+اینو تو تایید نمیکنی حاج خانوم دستور صادر کردن و باید اطاعت بشه

-بله بله

+بله و بلا … .

**************************************************

خیلی وقت بود بیرون نیامده بودم امروز به لطف حاج خانم و سپیده دل از خانه کندم …

اینجا و این منطقه ایی که ما زندگی میکنیم روستاست اما یه روستای کوچک نیست حاج اقا همیشه میگوید اینجا و زندگی در اینجا را با هیچ جای دیگری عوض نمیکنم حاج اقا بزرگ شده ی همینجاست و تمام خاطرات کودکی اش اینجا بوده است حق با اوست این روستا ارامش بخش ترین جای ممکن است، برای من که اینطور بوده وهست

حاج خانم وسپیده یک مغازه را از قلم نمی انداختن و تمام اجناس هرچه را که میخواستند و نمیخواستند زیر و رو کردن من ترجیح میدادم که فقط نظاره گر باشم چون همیشه چیزی را میخرم که چشمم را بگیرد .مشغول دید زدن و نگاه کردن به اجناس و پارچه ها بودم حاج خانم گفت:ارغوان جان مادر چیزی رو انتخاب نکردی سپیده رو ببین هرچی که میخواد و نمی خواد گرفته

-حاج خانوم شما خودتون که منو میشناسید باید یهویی یه چیزی به دلم بشینه در غیر اینصورت وسواس میشم مثل عید پارسال که  کفرتون در اومد تا یه قواره پارچه رو انتخاب کردم اگه چیزیو انتخاب کردم بهتون میگم حتما

حاج خانم:باشه قربونت برم فقط بدون که باید انتخاب کنی و دست خالی برت نمیگردونم هااا

لبخند ملیحی زدم وگفتم:باشه چشم

سپیده که طبق معمول هروقت حرف از خرید  کردن می شود از خود بی خود می شود و دیگر کسی را نمی شناسد همچنان که مشغول نگاه کردن و کنکاش پارچه ها بود جلو رفتم و گفتم:خسته نشدی از خرید کردن؟بسه دیگه چند قواره میخوای بگیری؟

سپیده بدون آنکه نگاهم کند در حالی که پارچه ی دستش را نگاه میکرد گفت:به توچه باز تو کارای من دخالت کردی؟

مشت ارامی به شانه اش کوبیدم وگفتم:پررو فقط بلدی زبون درازی کنی.نمیخوای حالا که تا اینجا اومدی بری مجنونتو ببینی؟

سپیده به طرف من برگشت با امدن اسم سعید چشمانش ستاره باران شد

+وای ارغوان تو رو خدا یه کاری کن بریم حجره مامانو راضی کن

لبخند خبیثی تحویل او دادم و گفتم:به من ربطی نداره خودت گفتی تو کارت دخالت نکنم یادت رفت؟

+بی جنبه نباش دیگه جان من ارغوان .

با آمدن حاج خانم بحث بینمان ادامه پیدا نکرد

حاج خانم:دخترا بریم؟خریداتون تموم شد؟

+اره اره تموم شد من سه قواره پارچه گرفتم یکیش واسه ارغوانه

سرم را به سمت او چرخاندم خواستم بگویم منو تو سلیقه مان فرق دارد با نیشگونی که از دستم گرفت لال شدم با حالت چشم و ابرو به من فهماند که قضیه ی حجره را جلو بکشم

-حاج خانوم بریم دیگه به اندازه ی کافی خرید کردیم

+:باشه عزیزم بریم

-فقط…

+فقط چی دخترم؟

-حالا که تا اینجا اومدیم بریم یه سر به حجره بزنیم حاجی بدونه که به یادش بودیم شمارم ببینه خستگیش دربره

حاج خانم خنده ی محجوبی کرد گونه هایش گلگون شد

سپیده لبخند پیروزمندانه ای زد و روبه حاج خانم گفت:من قربون اون خجالتت برم مام جون خودم خجالت نداره که شوهر خودته محرمته بابای بچه هاته

حاج خانم اخمی نمایشی رو صورتش نشاند وگفت:دیگه باز مزه پرونیاتو شروع نکن بیاین بریم که ظهر شد

سپیده از خوشحالی چشمانش برق میزد اگر وسط بازارچه نبودیم قطعا من را بوسه باران میکرد بعد از ده دقیقه به حجره رسیدیم (فرش حاج رضا)تابلویی که از سردر حجره اویزان بود…

این سومین دفعه است که من به اینجا امده ام دو دفعه ی قبل ، شب عید بود و حاجی برای ناهار به خانه برنمی گشت و من برایشان غذا را به حجره اوردم…

حاج خانم جلوتر از من وسپیده وارد شد هردویمان همزمان سلام دادیم سعید مشغول چیدن گلیم ها بود با دیدن ما دستپاچه شد با دیدن این حالتش خنده ام گرفت سپیده چنان سربه زیر شده بود انگار نه انگار این همان سپیده ایست که ما را کلافه کرده است ومارا دست می اندازد حاج اقا پشت میزش نشسته بود و مشغول حساب و کتاب بود و خود را در سررسیدها و چرتکه غرق کرده بود حاج خانم به سمت او رفت و من  هم به سمتشان رفتم با فاصله ایستادم حاج خانم وحاج اقا حواسشان به ما نبود وسپیده از فرصت استفاده کرد و خودش را کمی به سعید نزدیک کرد و زمزمه وار حرف میزدند و من به شغل شریف نگهبانی مشغول شدم کمی بعد با صدای حاج خانم که از حاج اقا خداحافظی میکرد سپیده را صدا زدم جلو رفتم سپیده هول شد و به دنبالم امد از حاجی خداحافظی کردیم و به سمت خانه راهی شدیم .

درب حیاط روی پاشنه چرخید وارد حیاط شدیم حاج خانم بدون مکث داخل رفت و سپیده در حالی که اهنگ دختر چوپون را زمزمه میکرد و دستهایش را تکان می داد به سمت خانه می رفت و من هیچ حرفی نزدم تا این حال خوب و شوق ذوقش بهم زده نشود هوای امروز جور دیگری برایم لذت بخش بود عمیق نفس کشیدم بوی درخت های نارنج و گل های پیچک حیاط در هم امیخته بود ریه هایم را از هوای تازه و مطبوع پر کردم پیچک های بنفش و صورتی که به آجر های حیاط چنگ انداخته بودند و درخت نارنج که پر بود از نارنج های خوشرنگ، این حیاط یعنی خودِ بهشت، یعنی ته ارامش…

 به سرم زد که باز به رودخانه بروم خیلی وقت است که با خود خلوت کرده ام با شوق این فکر به داخل خانه رفتم و بدون مکث از پله ها بالا رفتم بدون در زدن وارد اتاقمان شدم سپیده در عالم خود سیر میکرد در حالی که مشغول عوض کردن لباسهایم بودم به او گفتم:سپیده میخوام برم رود خونه

+این وقت ظهر؟

-خب مگه چشه؟

+چش نیست دماغشه الان مامان نهار درست میکنه خودتم میدونی که تا نبرتت سر میز دست بردار نیست بعدشم بابا امروز واسه نهار میاد خونه

ابروهایم درهم گره زدم وحالت غمگینی به خود گرفتم

-اره راست میگی خب نهارمو میخورم بعد میرم فقط باید حواستو جمع کنی لو نرم

+برو بابا

-عه برم بابا؟امروزتو یادت رفت دیگه؟

سپیده لبخند دندان نمایی زد و گفت:وای ارغوان نمیدونی سعید چیا بهم گفت امروز

-نمیخوام بدونم هرچی گفته به من چه اینو یادت نره باز کارت میفته بهمااا

+عه لوس شوخی کردم دیگه بیا بشین بت بگم دارم از شوق و ذوق دیونه میشم

به سمت پنجره رفتم ونیم نگاهی به بیرون انداختم وپرده را کشیدم و به پشتی تکیه دادم و رو به سپیده گفتم:خب بگو توضیح بده خودتو خالی کن تا دق نکردی

+میخواد بیاد خواستگاریم

-چـــــــ ــــی؟

+عه کوفت،مرض،یواش مامان میشنوه ….

چشم هایم از فرط تعجب نزدیک بود از حدقه بیرون بزند

سپیده ادامه داد:امروز که رفتیم سعید گفت بهم که باید لااقل یه قدمی برداریم خدارو چه دیدی اومدو حاجی راضی بود وحرفی نداشت منم بهش گفتم که نمیشه امکان نداره بابام بفهمه منو میکشه سعیدم گفت که قرار نیست حاجی بفهمه که ما چیزی بینمون هست من نمیگذارم که تو خراب بشی پیش بابات تو همه چیو بسپار به من کاریت نباشه تا من هستم غصه ی هیچ چیزی رو نخوری…

 وای نمیدونی ارغوان چقدر حس خوبی بهم دست داد وقتی گفت من پیشتم گفت من هستم و تو غم رو دلت نیار نمیدونی چه حس خوبیه وقتی میبنی یکی هست که ازت حمایت میکنه که روت غیرت داره ارغوان من سعید رو با دل جونم میخوام من بدون سعید نمیتونم زندگی کنم مطمئنم که زندگی بدون سعید برای من یعنی مرگ

-عجب مارموزیه این سعیدااا؟جوری ادای ادم مثبتا و پسر سر به زیر هارو در میاره که ادم میگه پسر پیغمبره

+مارموز خودتی به شوهر من حق نداری حرف بزنیاااا

با کف دست محکم به پشت او کوبیدم وگفتم:پررو هیچی نشده شوهرم شوهرم میکنه هردوتاتون لنگه ی همین فقط ادای ادم سربه زیر هارو در میارینا امروز خودتم سربه زیر شده بودی در حد لالیگا سعید نمیدونه چه آتیش پاره ای هستی

+خب عزیزم اینا سیاست رفتاریه تا وقتی که کلاه سرش بگذارم خودمو بش قالب کنم بعد اون میفهمه چه غلطی کرده

با این حرفش هردویمان بلند خندیدیم…

 عصر شده بود و رنگ خورشید به نارنجی میزد و خبر ازامدن غروب را سر میداد روبه روی آینه ایستادم وچارقدم را سر کردم چارقدی سفید که حاشیه ی ان پر شده بود از شکوفه ای صورتی دستی به دامن چین دارم کشیدم، سپیده توی کتاب رمانی که در دستش گرفته بود غرق شده بود و هیچ توجهی به اطرافش نداشت با ملایمت صدایش زدم که حواسش را پرت نکنم او هم با همان لحن جوابم را داد

-سپیده من میرم رودخونه فقط مواظب باش حاج خانوم متوجه نشه اگه لازم شد در این اتاق رو هم قفل کن که فکر کنه خوابیدیم در هر حال نمیدونم خودت یه کاریش بکن

+باشه برو فقط زود برگرد .

بیشتر از این نباید وقت را تلف میکردم چون کم کم هوا تاریک می شد از اتاق بیرون رفتم وپاورچین پاورچین وبا احتیاط از پله ها پایین رفتم صدای ترق تروق ظرف ها حضور حاج خانم را در آشپزخانه اعلام میکرد کفش هایم را دست گرفتم واز خانه بیرون رفتم داخل حیاط کفش هایم را پوشیدم و به قدم هایم سرعت دادم واز خانه خارج شدم …..کوچه خالی از هر آدمی بود بدون هیچ فکر دیگری با نهایت سرعت به سمت ارامگاهم دویدم.. آرامگاه من جایی که من از آن آرامش میگیرم رودخانه ی زلال و روان، صدای لذت بخش آب و بوی گل و گیاه اجزای این منظره ی زیبا را تشکیل داده اند جلو رفتم و زیر درخت بید و روی سنگلاخ ها نشستم و نگاهم را به حرکت مواج آب دوختم سعی کردم ذهنم را از هر فکر دیگری آزاد کنم و این آرامش را به بند بند وجودم تزریق کنم مانند دفعات قبل پاچه های شلوارم را تا کردم و پاهایم را در آب خنک فرو بردم چشم هایم را بستم در ذهنم دریا را تصور کردم دریایی طویل تمام تصویر روبه رویم آبیِ آب بود وبس کاش می شد کلبه ای داشتم وسط جنگل یا کنار دریا به دور از هر هیاهویی، من باشم و من، به گمانم سهراب مانند من تنهایی را دوست داشت و از هیاهوی اطرافش بیزار …

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را  بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از ارزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به ابی ها دل خواهم بست

نه به دریا…

 شعر سهراب را زمزمه کردم زمان ومکان از یادم رفته بود غرق در مصرع و قافیه و ردیفِ شعر بودم .حاجی اهل خواندن شعر بود و گاهی خودش شعر می سرایید عاشق خواندن دیوان حافظ است و تمام کتابخانه ی اتاقش پر شده از کتاب شعر شاعران معاصر در مدت تمامی این سالها حاجی هر کتاب شعری را که دارد من آن را میخوانم سپیده برعکس من اهل شعر نیست و بیشتر کتاب هایش رمان و داستان است …

******************************************************

پاهایم را از آب بیرون آوردم از شدت خنکی آب پاهایم بی حس شده بود و به سرخی میزد خورشید به طور کامل غروب کرده بود به همین خاطر آب رودخانه سرد شده بود از جایم برخاستم کفش هایم را پوشیدم به سمت روستا به راه افتادم خدا خدا میکردم که حاج خانم وحاج اقا متوجه ی غیبتم نشوند چون هم من را هم سپیده را تنبیه میکردن ودیگر اجازه ی بیرون رفتن از خانه را به ما نمیدادن با صدای ماشین ونور چراغ و صدای بوق های مکرر آن سر جایم ایستادم وماشین درست جلوی پایم توقف کرد نور چراغ آن مانع دیدنم شد. دستانم را سایه بان چشم هایم قرار دادم تا بتوانم ببینم اما بی فایده بود با صدای باز شدن درب ماشین به خودم آمدم فاصله گرفتم و خواستم که فرار کنم که با شنیدن اسمم سرجایم ایستادم این صدا از هر صدای دیگری برایم آشنا تر بود به سمت او برگشتم جلو رفتم و فاصله ی بینمان را به یه قدم رساندم با تته پته سلام دادم از لحنم تعجب به وضوح مشخص بود او که قرار بود اخر هفته بیاید یعنی چند روز دیگر چرا بی خبر امده حاج خانم هیچ چیزی را اماده نکرده است قیافه اش جا افتاده تر از قبل شده بود با صدای بم و گیرایش به خود امدم

+سلام ارغوان این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

باید فاتحه ی خودم را میخواندم یاشار به حاجی و حاج خانم میگفت و دیگر حتی نمیگذاشتند تا خود حیاط تنها برویم بریده بریده گفتم:من .. من ..راستش …یعنی

صدای خش دارش و آن چینی که بین ابروانش جا خوش کرده بود جرأت حرف زدن را ازم گرفته بود سرم را پایین انداختم و به اشک هایم اجازه دادم که فرو بریزند دستهایم از شدت ترس و استرس یخ زده بود دستهایم را جلوی صورتم گرفتم وگفتم: تو رو خدا اقا یاشار ازتون خواهش میکنم چیزی به حاجی و حاج خانوم نگین بخدا من کار بدی نکردم من فقط…

-فقط چی؟

فقط چی؟ چه میخواستم بگویم اینکه میگفتم به رودخانه رفتم بدتر بود حاجی هربار به من وسپیده گوشزد کرده است که باید مواظب خود بود ان هم در این محیط کوچک که هر عکس العمل کوچکی که از خود نشان دهی برایت حرف در می اورند

سکوت کرده بودم لال شده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم مطمئنم الان پیش خودش فکر هایی که نباید در مورد من می کند .

+بیا سوار شو رفتیم خونه توضیح میدی که اینجا چیکار میکردی

چشم هایم را با لبه ی چارقدم پاک کردم درب شاگرد را باز کردم، گرمای داخل ماشین و بوی ادکلن تلخ و سرد او به سمت من هجوم آورد یاشار سوار شد و ماشین را به سمت خانه به راه انداخت سرم را تا اخرین حد ممکن پایین انداختم بدون هیچ حرفی فقط رانندگی میکرد جلوی خانه که رسیدیم هردویمان بدون هیچ حرفی پیاده شدیم یاشار جلو تر از من وارد حیاط شد وسط حیاط متوقف شدم وسرم را پایین انداخته بودم یاشار صدایم زد

+ارغوان

نگاهم را به او دوختم ادامه داد: بیا دیگه چرا خشکت زده؟

+میخواین بهشون بگین؟

+فعلا نمیدونم بیا زود باش

قلبم از شدت استرس فشرده می شد کلید خانه را که برگردنم اویزان کرده بودم از داخل لباسم بیرون اوردم درب ورودی روی پاشنه چرخید و باز شد بوی خوب غذا تمام خانه را در برگرفته بود صدای تلوزیون سکوت خانه را برهم زده بود یاشار به سمت سالن رفت و من پشت سر او.. حاج خانم روی مبل نشسته بود و در حالی که مشغول پاک کردن سبزی ها بود گه گداری از بالای عینکش به صفحه ی تلوزیون نگاه میکرد

با صدایی ضعیف صدایش زدم:حاج خانوم

بدون ان که نگاهم کند گفت: ارغوان جان بیدار شدی برو یه سر به غذا بزن من اینارو پاک کنم میام اشپزخونه

از جایم تکان نخوردم یاشار با نیمچه لبخندی که روی صورتش نقش بسته بود به حاج خانم خیره شده بود حاج خانم سرش را بلند کرد با دیدن یاشار خشکش زد ظرف سبزی را روی میز گذاشت و با ناباوری از جایش برخاست انگار که به چشم هایش اعتماد نداشت یاشار جلو رفت و حاج خانم یک ان به خود امد محکم او را در اغوش گرفت با دیدن صحنه ی روبه رو اشک های من هم جاری شد و از این همه محبت و عشق بینشان به وجد امدم …. حاج خانم با دستانش صورت یاشار را قاب گرفته بود با عشق، با محبت و با خوشحالی جزئیات صورت یاشار را از نظر میگذراند

برایت بهترین هارا نمیخواهم فقط میگویم زمانی برسد که اشک و خنده ات یکدیگر را دیدار کنند  زمانی که این دو یکدیگر را دیدار میکند یعنی خوشحالیت از ته قلبت نشات گرفته است… شرح حال حاج خانم بود خوشحالیش از ته قلبش بود دیدن تک پسرش که زمان زیادی را کنارش نبوده …

شرح حال حاج خانم بود خوشحالیش از ته قلبش بود دیدن تک پسرش که زمان زیادی را کنارش نبوده من و سپیده و حاج خانم گه گداری به تهران میرفتیم و به سمانه و یاشار سر میزدیم ولی حاجی نه…. از آن روزی که یاشار با ناراحتی از این خانه رفت این سومین دفعه ایست که به این جا می اید با صدای پای سپیده از روی پله ها از سالن بیرون رفتم سپیده در حالی که پله هارا یکی در میان پایین می امد گفت:کی اومدی؟

دستم‌را به نشانه ی سکوت جلوی صورتم گرفتم و گفتم:بیا ببین کی اومده

سپیده حالت نگاهش تغییر کرد و باهم به سالن رفتیم یاشار پشتش به ما بود سپیده که تا ان لحظه سکوت کرده بود با ذوقی وصف ناشدنی جیغ کشید یاشار و حاج خانم از ترس به سمت ما برگشتن سپیده همچنان که جیغ میکشید بدون آن که به یاشار فرصت دهد به سمت او هجوم برد محکم او را در آغوش کشید .

سپیده کمی از یاشار فاصله گرفت و گفت :  داداش کی اومدیـ ی؟ چرا خبرندادی گاوی گوسفندی فیلی؟ مگه قرار نبود آخر هفته بیای؟

 یاشار اخمی نمایشی چاشنی صورتش کرد و گفت: میبینم هنوزم زبونت درازه هااا

سپیده زبانش را نشان داد و گفت :زبون من درازه؟ چرا واسم حرف در میاری داداش من

حاج خانم جلو رفت و از بازوی سپیده نیشگونی گرفت و گفت:برو کنار یاشار تازه از راه رسیده خسته ست اذیتش نکن

+هزار بار گفتم الانم میگم مادر جان من انقـــدر منو دوست نداشته باش تو چرا انقدر منو دوست داری آخه

به سمت یاشار برگشت و گفت:والا خدا شانس بده از راه نرسیده باز عزیز شد منو ارغوان بیچاره البته نـ ـه ارغوانم بیچاره نیست اونم دوست دارن من خودم بیچاره م اخه والا به پیر به پیغمبر شما بیاین بگین بهم که سر راهیم من قانع میشم دیگه

یاشار نیمچه لبخندی روی صورتش بود مغرور بود مغرور تر شده بود

حاج خانم چشم غره ای به سپیده رفت و رو به یاشار گفت:عزیزدلم برو بالا تو اتاقت خداروشکر دیروز تمیزش کردم برو یه دوش بگیر یکم استراحت کن تا ما شامو حاضر میکنیم

+باشه قربونت برم

به میز غذاخوری بزرگ‌ وسط سالن تکیه داده بودم و با حالتی محزون کِز کرده بودم و به حرف هایشان گوش میدادم اما من فکر و ذکرم درگیر این بود که یاشار در مورد من چه فکری میکند یا اصلا قرار است چه دروغی برایش سرهم کنم

یاشار بدون انکه نگاهی به من بیندازد از سالن بیرون رفت حاج خانم ظرف سبزی را برداشت و به آشپزخانه رفت انقدر از امدن یاشار خوشحال بود که به چیز دیگری اهمیت نمیداد با صدای سپیده نگاهم را به او دوختم.. +چته تو؟چرا پکری؟

انگار فقط منتظر یک تلنگر بودم تا اشک هایم دوباره سرازیر شوند سپیده با تعجب جلو امد و گفت:چت شده ارغوان چرا گریه میکنی؟دیونه شدی؟

میان گریه هایم بریده بریده گفتم:سپیده آبروم رفت

+چـرا دِ حرف بزن دیگه

-وسط راه که از رودخونه برمیگشتم یاشار منو دید

+چییییی؟

-هیییسسس حاج خانوم میشنوه

+بگو ببینم چی گفت بت؟تو چی گفتی؟

-گفت اینجا چیکار میکنی وای سپیده نمیدونی چقدر حالت بدی داشتم کاش اون لحطه زمین دهن باز میکردو منو قورت میداد با همین حالتی که الان دارم گفتم که به حاجی و حاج خانوم چیزی نگه ولی سپیده قشنگ معلومه به شک افتاده میدونم به حاجی هم نگه خودش منو میکشه

+اشکاتو پاک کن خب بهش بگو رفتی رودخونه

-حالت خوبه تو؟بگم رفتم رودخونه که بدتر یاشارم پسر حاجیه و حساس و شکاک

+داداش منطقیه بهش توضیح بدی کاریت نداره… -تو بهش بگو بخدا سپیده روی نگاه کردن تو صورتشو ندارم

+خل و چل چی چیو من بگم منم به کشتن بده

حاج خانم از داخل اشپزخانه صدایمان زد سپیده بدون معطلی رفت و من با استین لباسم اشک هایم را پاک کردم و به اشپزخانه رفتم حاج خانم تو این مدت کم شاهکار به پا کرده بود و با دقت مشغول پخت و پز بود سپیده رو گلیم پهن شده ی وسط اشپزخانه نشسته بود مشغول خرد کردن سالاد بود به سمت یخچال رفتم و ماست و ابلیمو و هرچیزی که برای درست کردن یک سس خوشمزه لازم باشد را بیرون اوردم و روی کابینت های چوبی گذاشتم و من هم مشغول شدم… .

با صدای درب ورودی حاج خانم دست هایش را با پیشبندش پاک کرد و از اشپزخانه بیرون رفت  حاج اقا بود چون که جز او کسی دیگری کلید خانه را نداشت… سپیده سکوت کرده بود و از فرم صورتش می شد فهمید که چیزی ذهنش را به خود مشغول کرده اما من درونم آشوب به پا بود از داخل کابینت ظرف های بلوری را بیرون اوردم و و داخل مجمه گذاشتم سپیده :بدش به من برم میزو بچینم تو غذارو بکش

-باشه

غذا هارا داخل ظرف ها ریختم و روی کابینت گذاشتم سپیده یکی یکی می امد و ان هارا می برد پارچ آب را برداشتم و از اشپزخانه بیرون رفتم با دیدن یاشار که از پله ها پایین می امد سرجایم  ایستادم اما او انگار نه انگار که من را دیده است این یعنی به شدت از دستم عصبانیست جلو تر از من به سالن رفت و من به دنبال او… حاج اقا روی مبل نشسته بود یاشار سلام بلند بالایی داد حاجی سرش را برگرداند برای مدت چند ثانیه نگاهش روی صورت یاشار خیره ماند یاشار جلو رفت حاجی همان گونه سر جایش نشسته بود حتی حاضر نشد برای به آغوش کشیدن تک پسرش از جایش بلند شود

با صدای گیرایش جواب سلامش را داد و با لحنی سرد به او خوشامد گفت

دفعه ی قبل که یاشار به اینجا امد دقیقا همین رفتار را با او داشت به قول +نمیدونم این چه بخشیدنیه که انقدر سرد باهاش رفتار میکنه حرف نزنه بهتره والا ،خدا لعنتت نکنه داداش با این کاری که کردی خودتو از بابا دور کردی

حاج خانم برای عوض کردن جَو هول شده از جایش برخاست و گفت:خب دیگه غذا از دهن افتاد بیاین بریم سرمیز بیا پسرم … حاجی آمد و جای همیشگی خودش نشست من و سپیده کنار هم و یاشار رو به روی من… طبق معمول بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن شدیم بعد از چند دقیقه حاجی به همه نوش جان گفت و از جایش برخاست با این تفاوت که شب های قبل روی مبل جلوی تلوزیون می نشست اما امشب بدون مکث سالن را ترک کرد و به اتاقش رفت حاج خانم سعی در آرام بودن اوضاع نشان میداد که یاشار فکر نکند که به او بی احترامی می شود اما سردی رفتار حاجی به وضوح نمایان بود….

یاشار و حاج خانم روی مبل نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند… منو سپیده مشغول جمع کردن میز شام بودیم حاج خانم با صدای نسبتا بلندی گفت:ارغوان جان اونا رو بگذار سپیده جمع میکنه تو برو چایی بیار

-چشم حتما

+ مثلا اگه سپیده ی بخت برگشته بره چایی دم کنه این چش سفید اینارو جمع کن گناهه؟

حاج خانم:تو باز حرف زدی؟مگه نگفتی قانع میشم و دیگه هیچ حرفی نمیزنم

خنده ام گرفته بود برای اینکه بیشتر حرص سپیده را در بیاورم ظرف هایی را که در دستم بود را هم با خود به اشپزخانه نبردم و روی میز گذاشتم و به اشپزخانه رفتن صدای غر غر های سپیده هنوز به گوش می رسید شعله ی سماور را بیشتر کردم چایی خشک را داخل قوری ریختم و گل سرخ و دارچین و هل را به آن اضافه کردم صدای آب جوش با برخورد کف قوری نگاهم را به بخاری که رقصان از دهانه ی قوری خارج می شد خیره کرد فنجان هارا با چایی پر کردم و داخل سینی گذاشتم و به سالن رفتم ترکیب بوی هل و دارچین آدم را مست و مدهوش میکرد سینی را روی میز جلوی حاج خانم و یاشار گذاشتم سپیده مجمه ی پر از ظرف هارا به اشپزخانه برد

یاشار از جایش برخاست حاج خانم گفت:پسرم شامتو خوردی چایی بخور دهنت ترش میکنه

یاشار در حالی  که با پشت دست گونه ی حاج خانم را نوازش میکرد گفت:خانوم دکتر توصیه هاتو از برم ولی امتحان کردم ترش نمیکنه

پشت بندش لبخند محجوبی زد

حاج خانم یکی از فنجان هارا برداشت و جلوی بینی اش گرفت و بو کشید و گفت:خود دانی ولی..

 این چایی خوردن داره

یاشار در حالی که به سمت اتاقاش میرفت گفت:ارغوان بیا تو اتاقم کارت دارم… استرس کل وجودم را در برگرفت و نمی دانستم چه دروغی سرهم کنم همچنان سرجایم خشکم زده بود سپیده آرام چشمانش را روی هم گذاشت تا آرامش را حفظ کنم اما بی فایده بود با صدای حاج خانم شانه هایم پرید

حاج خانم:دخترم پاشو برو دیگه چرا معطلی

-چشم الان

قدم هایم را آرام آرام برداشتم تا کمی دیرتر برسم پله هارا لاکپشت وار طی میکردم اما انگار بی فایده بود جلو درب اتاق توقف کردم و سعی در نظم بخشیدن به نفس هایم را داشتم بازهم بی فایده بود دستم را روی دستگیره گذاشتم و دستم را پس کشیدم تقه ای به در زدم با صدای یاشار که اجازه ی ورودم را صادر کرد وارد اتاق شدم .

یاشار روی صندلی چوبی جلوی پنجره نشسته بود و سیگاری را در میان انگشتانش گرفته بود به سیاهی بیرون خیره شده بود

+درو ببند

درب اتاق را هل دادم که با صدای تیک بسته شد سیگارش که نفس های اخرش را میکشید  از پنجره بیرون انداخت به سمت من برگشت

+خب میشنوم بگو

همچنان سکوت کرده بودم از استرس و ترس باز هم زبانم بند امده بود

+ببین دلیلی نداره بترسی من اگه میخواستم بگم میگفتم خاله زنک نیستم اونقدری مرد هستم که خودم حلش کنم و به مامان یا حاجی نگم حرف بزن اینم بدون برای من خیلی مهمه که تو یا سپیده چه میکنید امروز اون وقت ساعت تو اون جاده چیکار میکردی؟

زمزمه وار گفتم:رفتم به آرامگاهم

یاشار یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:نشنیدم

یکم تن صدایم را بالا بردم و باز تکرار کردم:رفتم به آرامگاهم

یاشار تک خنده ای کرد و گفت:آرامگاه دیونه شدی دختر؟

-رودخونه

ابروهایش را در هم گره زد و به کل حالت صورتش تغییر کرد

+یعنی چی؟تو خودت میدونی چه کسایی اونجا رفت آمد دارن؟توعه ضعیفه پاشدی رفتی اونجا که کل لا اوبال های روستا اونجا جمع میشن؟

بریده بریده گفتم:نه بخدا باور کن هروقت رفتم کسی نبوده و فقط خودم بودمو خودم

+این بارو ندید میگیرم بار آخررررت باشه پاتو اونجا میزاری این بار چیزیو بت نمیگم دیگه نبینم و نشنوم خودت میدونی خشم من از خشم حاجی بدتره

از چیزی که میترسیدم سر امد دور بودن از رودخانه و نرفتن به آنجا برای من یعنی مرگ  اما نه یاشار که تا ابد اینجا نیست و یه چند روز دیگر به تهران بر می گردد با این فکر لبخندی روی صورتم نمایان شد با صدای یاشار به خود آمدم

+چیز خنده داری گفتم؟

-نه چیز …چیزه یعنی همینجوری لبخند زدم

+حرفامو زدم میتونی بری ولی بدون که از دستت ناراحتم

-من واقعا معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه

+خوبه پس الان میتونی بری

بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم و مستقیم له سمت اتاق خودم و سپیده رفتم…درب اتاق را به آرامی باز کردم سپیده هنوز هم پیش حاج خانم بود و بالا نیامده بود روی تختم نشستم ذهنم آشفته بود و کنترل ان از دستم خارج شده بود اما باید خوشحال باشم که همه چیز ختم به خیر شد و مطمئنم یاشار تا چند روز اینده به تهران برمیگردد و من باز میتوانم به رودخانه بروم… .

آنقدر غرق در افکارم بودم که حضور سپیده را در اتاق احساس نکردم سپیده روی تختش دراز کشیده بود و به سقف سفید بدون نقش و نگار اتاق خیره شده بود

-تو کی اومدی تو اتاق؟

سپیده بدون اینکه نگاهش را از سقف بگیرد گفت:وقتی که جنابعالی بق شده بودی و در حال فکر کردن بودی ،داداش چیکارت داشت؟

-ازم پرسید کجا بودم منم گفتم رودخونه

سپیده به سمت چرخید و گفت:گفتییی؟چجوری جرئتشو پیدا کردی؟چی گفت؟

-هیچی دیگه گفت حق نداری پاتو اونجا بگذاری و وگرنه حسابم با کرام الکاتبینه البته اینم گفت که چیزی به حاجی و حاج خانوم نمیگه اگه فقط بشنوه یا ببینه رفتم دیگه فاتحه م خوندس

+یا خدا داداشم به بابای گرام رفته

-اره ولی خب یاشار که چند روز دیگه برمیگرده تهران

+نمیدونم این رودخونه چه قشنگی داره که تو پا میشی میری اونجا و این همه حرف و ترس بخاطرش تحمل میکنی

-چون واسه من قشنگه قرار نیست واسه توام قشنگ باشه که …سلیقه ها متفاوته تو رمان خوندن دوست داری و من دوست ندارم اجبار نیست که

+هوی هوی باشه باشه آروم یواااش سلیطه خانوم ور ور ور یه غلطی کردم اصلا برو به درک انقدر برو تا جونت دراد

از لحن حرف زدنش خنده ی بلندی کردم خودش هم خندش گرفته بود اما سعی داشت حالت عصبانیت و جدی را به خود بگیرد که موفق هم شد

-بگیر بخواب آدمو قشنگ میشوری میزاری کنار

+همینه که هست

سپیده پتو را روی خود کشید و پشت به من خوابید و حالا نوبت من بود که به سقف اتاق خیره شوم… حق با یاشار بود رودخانه پاتوق پسرای بیکار و بی عار روستاست و رفتن به آنجا برایم به هیچ وجه خوشایند نیست اما چه کنم که تنها جاییست که آرامش را به دست می اورم اگر حاجی میفهمید، حاجی به کنار حاج خانوم میفهمید دیگر دیدن آسمان آبی تنها از داخل حیاط برایم میسّر می شد تو مدت این سالها هیچ وقت و هرگز روی حرف هیچ کدامشان حرف نزدم این چهار نفر برایم  از خانواده ی حقیقی خودم بیشتر مرا دوست داشتند و بیشتر از انها مواظب من بودند خانواده ای که از انها فقط هاله ای کم رنگ به یاد دارم حاجی و حاج خانم ،این دو نفر را بیشتر از هرکسی حتی خودم دوست دارم سپیده و یاشار که دیگر حرفشان جداست

چشمانم کم کم گرم خواب می شد مثل تمامی شب های دیگر دعا کردم و آیت الکرسی خواندم و خودم را به دست خواب سپردم… .

مشغول جارو کردن حیاط بودم صدای گوش نواز خش خش جارو اجازه گوش کردن به صدایی دیگر را به من نمیداد خورشید سوزناک و باد ملایم باعث شده بود هوای دلپذیری را ایجاد کند نگاهم رفت سمت درخت نارنج که خیلی سال است هیچ کدام از نارنج هایش چیده نمی شود،زمانی منو سپیده سر چیدن انها باهم در جنگ بودیم اما حالا… با صدای بسته شدن درب ورودی خانه برگشتم و با دیدن یاشارِ آشفته بدون هیچ حرکتی نگاهم را به او دوختم تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم با سرعت و با عجله از کنارم رد شد و با کوبیده شدن دروازه ی چوبی متوجه رفتنش شدم… او چرا این شکلی شده بود؟چرا پریشان بود؟حاجی هم که خانه نیست بگویم که باز دعوایشان شده…چطور حاج خانم متوجه ی حال او نشد؟

و چراهایی که در ذهنم نقش بست… جارو را گوشه ی حیاط می گذارم و لبه ی حوض می نشینم و دستان خاکی ام را داخل آب مانده و سرد حوض فرو می برم چنگ هایم را باز و بسته میکنم چشمانم ناخوداگاه روی هم می افتد و با تصور رودخانه لبخندی روی صورتم نقش می بندد

با صدای سپیده شانه هایم می پرد

+چیه؟عاااشق شدی؟دیوانه شدی رفتتت

-بلد نیستی در بزنی؟

سپیده با این حرف من بلند قهقه زد اما من ناراحت از اینکه حال خوشم را برهم زده همچنان اخم داشتم

+ببخشید در کجا رو بزنم؟

-بی مزه

+پررو سوتی میده و دو قورت و نیمش باقیه

-تو میدونی چرا یاشار با عجله رفت بیرون؟

+مگه تو اتاقش نیست؟

نفسم را کلافه فوت کردم و گفتم:مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر

+خب من از کجا بدونم آخه

-باشه بریم تو حاج خانوم دست تنهاست

+تو برو من یه هوایی بخورم میام

-باشه

خانه مانند همیشه در خواب زمستانه اش فرو رفته بود ساکت و بدون هیچ صدایی… حاج اقا که تمام زندگیش شده بود حجره و من و سپیده که تمام روزمرگی هایمان در این خانه ی چهارصد متری خلاصه می شود گاهی اوقات با خود فکر میکنم یک زندگی تا چه حد میتواند یکنواخت باشد کاش حاجی به زندگی در این روستا بسنده نمیکرد و به تهران میرفتیم من و سپیده درسمان را میخواندیم و من میتوانستم شعر هایم را کتاب کنم اینجا جای پیشرفت نیست ولی چه می شود کرد که در همان بدو تولد اینجا را در سرنوشتمان نوشته اند تقدیر ما زندگی در اینجاست… .

چند روز گذشته است و یاشار فکر برگشت به تهران را ندارد و من مانند مادری که از بچه اش دور شده برای رفتن به روخانه بی قراری میکنم و به روی خود نمی اورم و جوری رفتار میکنم انگار اصلا راه رودخانه را بلد نیستم تو کل این مدت که یاشار اینجا بود حتی یکبار هم ندیدم که با سمانه حرف بزند و این موضوع به قدری آشکار است که حاج خانم را هم به شک انداخته و یاشار هیچ حرفی هم نمیزند …قلمی را که در دست دارم را لا به لای دفترم میگذارم و در حالی که رو تخت نشسته ام از پنجره به بیرون خیره می شوم و به این فکر میکنم که یک زندگی تا چه حد میتواند یکنواخت باشد سرنوشت من،سپیده،یاشار،سمانه ،سعید چه می شود؟

سعید که قرار بود به خواستگاری سپیده بیاید انگار او هم ترسیده و فقط حرفش را زده است و جرئت عملی کردنش را ندارد واقعا نمیدانم،نمیدانم چه چیزی درست است و چه چیزی غلط فقط میدانم روش این زندگی بنای این زندگی درست نیست من و سپیده اختلاف سنیمان باهم ۲ سال است و من ۲ سال از سپیده بزرگترم بخاطر محیط زندگیمان از پانزده سالگی هجوم خواستگار شروع شد و حاجی اجازه ی ورود به خانه را به هیچکدامشان نمی داد و از همان راهی که می امدند برمی گشتند به قول سپیده از خانه نمیگذارند بیرون برویم و اجازه درس خواندن را هم بهمان نمیدهند که هیچ نمیگذاراند حداقل شوهر کنیم که ترش نکنیم… مشغول چیدن ظرف های داخل کابینت بودم کسی جز خودم نبود سپیده در اتاقش بود حاج خانم طبق معمول جلوی تلوزیون یاشار را هم نمیدانم…

شیر آب را باز میکنم و لیوان مسی را جلوی ان میگیرم اب که سرازیر می شود لیوان را سر میکشم و حس میکنم اب به تمامی رگ های وجودم می رود و خنکی ان را احساس میکنم از آشپزخانه بیرون میروم و قبل از رفتن به اتاقم به داخل سالن سرک میکشم حاج خانم غرق در نگاه کردن به تلوزیون است  به ساعت نگاه میکنم پنج عصر را نشان میدهد دو ساعت دیگر وقت شام است و از این متعجب میشوم که حاج خانم بیخیالِ بیخیال است…

با صدای خر خر کلید به سمت در ورودی برگشتم با دیدن قامت حاج آقا سرجایم ایستادم..

این ساعت از روز؟ .

با صدای حاجی به خود امدم:چرا خشکت زده دختر؟بقیه کجان؟

-چیزه سلام .

.سپیده تو اتاقشه و حاج خانوم تو سالن

حاجی در حالی که کفش هایش را داخل جا کفشی میگذاشت و پاپوش هایش را پوشید و گفت:سلام پسر ارشد خاندان کجاست؟

این جمله را با یکم چاشنی طعنه گفت

گلویم را صاف کردم و گفت:نمیدونم من از صبح ندیدمشون فکر کنم تو اتاقشون باشن و واسه ناهار هم سر میز نبودن

حاج آقا به درکی را زمزمه کرد و از کنارم گذشت و به سالن رفت من هم به دنبال او حاج خانم از جایش برخاست و با حالتی گنگ و متعجب گفت:وا؟حاجی خوش اومدی چرا انقدر زود؟

حاجی روی مبل نشست و کنترل را در دستش گرفت و گفت:اگه ناراحتی برگردم خانوم؟

حاج خانم:نه حاجی این چه حرفیه فقط میگم زود تعطیل کردین

حاجی هیچ حرفی نزد و معلوم بود چیزی میخواهد بگوید یا اینکه اتفاقی پیش آمده که این ساعت از روز برگشته است…

صدای تلق تلوق قاشق چنگال ها با بشقاب های چینی در فضا حکم فرما بود یاشار با ژست مخصوص به خودش مشغول خوردن بود حاج خانم و سپیده هم همانطور اما حاجی..

ذهنم‌درگیر حاجی بود ناراحتی از میمک صورتش کاملا نمایان بود تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم قاشق و چنگالش را روی میز گذاشت و دستهایش را در هم‌ قفل کرد و باز به فکر فرو رفت کنجکاوی داشت جانم را میگرفت و جرئت پرسیدن از او را هم نداشتم نه سپیده نه یاشار و نه حاج خانم متوجه حال او نمی شدند و من تنها کسی بودم که تمامی حالت و رفتار های حاجی و بخصوص عادت هایش را از حفظم میدانم چه وقت ناراحت است و چه وقت خوشحال… شام که صرف شد یاشار به اتاقش رفت و منو‌سپیده به آشپزخانه و حاجی و حاج خانم در سالن ماندند سینی چایی را برداشتم و به سالن رفتم که با صدای حاجی سرجایم میخکوب شدم یه حسی بهم میگفت که بروم و سینی را جلویشان بگذارم و یه حس دیگر میگفت بمانم و به حرف هایشان گوش بدهم که با شنیدن اسم سعید و سپیده از زبان حاجی موجب شد بمانم … .

حاجی با لحنی آرام به حاج خانم گفت:وقتی حرف میزد عرق پیشونیش قل قل بیرون میزد می شد فهمید که چقدر تحت فشاره تا بگه میگفت تنها دختریه که من ازش خوشم میاد اگه قابل بدونید با پدر و مادرم بیایم خواستگاری

حاج خانم:تو چی گفتی؟

حاج اقا:با اینکه خون خونمو میخورد سعی کردم آرامشمو حفظ کنم و گفتم بهت جوابشو میدم و باید فکر کنم

حاج خانم:یعنی چی حاجی تو اصلا میدونی داری چی میگی سپیده کجا و سعید کجا اون دخترته من براش رویا های دیگه ای دارم بعد نمیگن تک دختر حاج رضا با شاگرد باباش ازدواج کرده

سپیده با سر و صدای نه چندان زیاد از اشپزخانه بیرون امد به سمتش برگشتم و انگشت سبابه ام را جلوی صورتم گرفتم که حرفی نزد او هم جلو امد و ادامه ی حرف های حاجی را گوش داد

+من میدونم اون یه شاگرده سعید مثل پسرمه خانوم منم بگذارم سپیده خودش که حاضر نیست باهاش ازدواج کنه دبدبه کبکبه ی سپیده کجا و سعید کجا خودت خوب میدونی چه خواستگار هایی داره و هیچکدومشون مورد پسند نیستن من میدونم که سپیده ازدواج نمیکنه باهاش بخاطر این گفتم فکر میکنم بهت میگم

من و سپیده هردویمان همزمان به یکدیگر نگاه کردیم سپیده ماتم گرفت حق داشت من جای او بودم بدتراز این می شدم حاجی رو حساب اینکه سپیده از سعید خوشش نمی اید به او گفته جوابش را می دهد اما چرا به خود سپیده نگقت؟ برای حاج خانم که خواستگار نیامده که اول به او میگوید … چایی ها از دهن افتاده بود و حسابی سرد شده بود به سپیده اشاره کردم و به اشپزخانه رفتم اما سپیده همان جا ماند و به حرف هایشان گوش داد سینی را داخل ظرف شویی گذاشتم و محتویات فنجان هارا خالی کردم ذهنم درگیر بود این حال روز من بود وای به حال,حال و روز سپیده…

 رو به روی پنجره ایستاده بودم و به منظره ی بیرون که خالی از هر موجود زنده ای بود خیره شده بودم با صدای باز و بسته شدن درب اتاق متوجه ی حضور سپیده شدم اما در همان حالت ماندم و به سمت او برنگشتم از صدای نفس کشیدن های ضعیف او کاملا ناراحتی و پریشانی نمایان بود

سپیده با صدایی ضعیف اسمم را صدا زد

+ارغوان

چشم از منظره ی بیرون گرفتم و روی زمین نشستم و به پشتی زیر پنجره تکیه دادم…

+سعید به بابام گفته که میاد خواستگاری،ارغوان بابام رو حساب اینکه من جواب رد میدم بهش گفته فکر میکنم میدونم این رو هم بخاطر رودروایسی که با سعید داره گفته بابا رو میشناسم میدونم به هیچ وجه راضی نیست

-چی بگم

+یعنی چی چی بگم؟ارغوان دارم دیونه میشم تو رو خدا آرومم کن یه چیزی بگو

نفسی که روی قلبم همانند پتک بود را فوت کردم و گفتم:سپیده مگه حاجی رو حساب اینکه تو راضی نیستی نگفته؟

+اره

-خب بگذار بیان

سپیده بک تای ابرویش را بالا انداخت و چیزی نگفت

-خب چیـــه؟غیر از اینه اینطور فکر میکنه بگذار بیان وقتیم اومدن جواب بله رو بده تو عمل انجام شده قرار بگیره

+تو مثل اینکه عقل نداری …

-اگه عقل نداشتم تو ازم نظر خواهی نمیکردی به هر حال من میگم صبر کن بگذار حاجی بهت بگه

سپیده نفس کلافه ای کشید خوب درکش میکنم درست است چنین موقعیتی برای من پیش نیامده اما این حس و حال را خوب میفهمم و حق را کاملا به او میدهم اگر عاشق شدن اینگونه است از خدا میخواهم هیچوقت عاشق نشوم… روز های یکی پس از دیگری میگذشت حاج آقا هیچوقت بحث سعید را پیش نکشید سپیده هر روزش را با کلی انتظار سپری میکرد,یاشار دیروز به تهران برگشت رابطه شان با حاجی کمی بهتر شده بود تنها کمی بیشتر نه اما رفتار های ضد و نقیض یاشار کمی که چه عرض کنم بیش از حد اندازه شک برانگیز بود تو این چند روز قبل از برگشت او به تهران حاجی چندین بار یاشار را به اتاق کارِ خانه برد با او حرف زد در مورد چه چیزی نمی دانم فقط این را میدانم که حرف های حاجی یاشار را به قدری آشفته ساخته بود که از حالات و رفتارش به وضوح نمایان بود جوری که نمی شد وانمود به خوب بودن کرد… همانند روزهای دیگر روی تخت چوبی و قدیمی حیاط که درست زیر درخت نارنج بود نشسته بود و به آب حوض که روی آن اتواع و اقسام برگ ریخته بود خیره شده بودم با صدا زدن های سپیده نگاهم را به سمت او انداختم دستهایش را برایم تکان داد که به داخل بروم با بی میلی از جایم برخاستم

بُراده های چوب تخت به دامنم چسبیده بود دو طرف دامنم را گرفتم و با نهایت قدرتم تکاندم حاج خانم چندین بار به من و سپیده گوشزد کرده است که روی تخت ننشینیم همیشه غر غر کنان میگوید:صدبار گفتم‌روی این تخت کهنه نشینید حاجی که اصلا انگار نه انگار بهش گفتم این تخت رو برداره

از لحظه ای که بیاد دارم این تخت بوده اصلا انگار زینت بخش این حیاط است هرچقدر که کهنه و تق و لق شده باشد … .

درب خانه روی پاشنه چرخید سپیده روی آخرین پله نشسته بود با دیدن من از جایش برخاست از چهره اش نمی شد فهمید که چه شده و چه میخواهد بگوید

-چی شده؟چیکارم داشتی؟

+من که کارت ندارم

به طبقه ی بالا اشاره کرد و گفت:بابا کارت داره… -حاجی؟

+آره بدو برو دیگه

با حالتی گنگ و ذهنی پر از سوال دستم را به محافظ پله ها گرفتم و به سمت اتاق حاجی قدم برداشتم حاجی با من چکار دارد؟

تقه ای به در زدم با صدای پر از جذبه و صلابت حاجی وارد اتاق شدم

حاجی پشت میز کارش نشسته بود و عینکش را جلوی چشمانش درست نوک بینی اش گذاشته بود و ظاهرا مشغول حساب و کتاب بود بدون آنکه نگاهم کند یا سرش را بالا بیاورد ازم خواست بشینم

روی مبلی که درست روبه روی حاجی بود نشستم حدود پنج دقیقه نه او حرفی زد نه من بلاخره حاجی سکوت حاکم را برهم زد وگفت:روز اولی که پدر خدا بیامرزت تو رو آورد اینجا و ازم خواست که تو رو به عنوان دخترم قبول کنم رو کاملا به یاد دارم حتی تمامی کلمات و حرف هایی که بین من و پدرت رد و بدل شد تو رو به اینجا نیاوردم که با تداعی این‌حرف ها وقت هردوتامون رو بگیرم خودت خوب میدونی چقدر برای ما با ارزشی خودت میدونی که من چقدر دوست دارم اگر بگویم از سپیده بیشتر دروغ نگفتم تو کل مدت این بیست سال کوچکترین بی احترامی از جانب تو ندیدم هیچوقت و هرگز کوچکترین بی ادبی از تو ندیدم خودت هم میدونی که حاج خانم هم چقدر دوست داره…

این حرف ها برای چه بود حاجی چه میخواست بگوید؟واقعا گیج شده بودم و توان درک حرف هایش را نداشتم

+نمیدونم چجوری بگم و از کجا شروع کنم میخوام جوری بگم که واست قابل درک و قابل هضم باشه و نیاز نباشه دوباره توضیح بدم برات…

قابل هضم؟قابل درک؟حاجی چه میخواهد بگوید؟چرا انقدر طولش می دهد از فرط استرس و کنجکاوی دستانم یخ زده بود پای راستم را تکان میدادم طبق یک‌عادت همیشگی زمانی که استرس میگیرم این حالت به من دست می دهد

+نمیخوام ازمون دور بشی یعنی اینکه دلم نمیخواد حس کنم که ازمون دور شدی و تو الان دیگه وقت ازدواجته تا حالا هم برای تو هم سپیده هر خواستگاری که اومده گفتم نه و جواب رد دادم چون میدونستم که علاقه ای به ازدواج ندارین ولی خودت در جریانی که تموم دخترای همسن شما الان بچه ها شون 8,7 سال سن دارن این محیط اینجوریه و قانون زندگی در روستا همینه و همشون تو سن ۱۵ سالگی ازدواج میکنن اگه به من بود هیچوقت نمیخواستم ازدواج کنید و این اجازه رو نمی دادم ولی بخاطر حرف مردم .. تو‌خودت پیش ما بزرگ شدی زیر دست خودمون بزرگ شدی از دوتا چشمام بیشتر بهت اعتماد دارم و میدونم که میتونی یه زندگی رو اداره کنی تو خودت یاشار رو میشناسی و نیاز نیست که من ازش تعریف کنم از اولم راضی به ازدواجش با اون دختره نبودم و نیستم و نخواهم بود … به گوش هایم اعتماد نداشتم چه میشنیدم؟حاجی چه میگفت؟او مرا برای یاشار میخواست؟او مگر متاهل نیست؟سمانه خانم؟

نه این امکان ندارد این غیر قابل باور است یاشار برای من همانند برادر است حتی تصور کردنش هم برایم غیر ممکن است

بغض داشتم؟ناراحت بودم؟این حس لعنتی چیست که در کل وجودم رخنه کرده است

حاجی بدون توجه به حال و روز من بدون مکث حرف هایش را ادامه داد… +تو این مدت که یاشار برگشته بود اینجا فهمیدم که خیلی وقته با سمانه جدا از هم زندگی میکنن خودم هم میدونستم یه روزی جدا میشن درسته ازش دلخور بودم ولی من پسرمو خوب میشناسم رفتارش کاملا داد میزد که یه مشکلی داره به هرحال دخترم تو فکراتو بکن یاشار رفته تهران و تا وقتیم برگرده فرصت فکر کردن رو داری تا اون موقع کارای طلاق یاشار هم تموم میشه انشالله شر این دختر از زندگیش کنده میشه .

تمامی وسایل اتاق و فضای خفقان‌آور اتاق دور سرم میچرخید حرف های حاجی همانند پتک روی سرم فرود می امد چرا حاجی من را در چنین موقعیتی قرار می دهد چرا چنین چیز غیر ممکنی را از من میخواهد یعنی من آنقدر پست شده ام که بنای زندگی ام را روی زندگی یک نفر دیگر بسازم؟گناه سمانه چیست؟او فقط عاشق شده..یاشار مگر خودش عاشق سمانه نیست؟چرا جلوی حاجی را نمی گیرد؟چرا هیچ حرفی نزد؟…

با صدای حاجی سعی کردم بر روی حالت و رفتارم مسلط شوم

+ میدونم که رو حرفم حرف نمیزنی من که بد تورو نمیخوام ارغوان جان بشین فکراتو بکن ولی مطمئنم که جواب نه ازت نمی شنوم

از جایم برخاستم به گفتن یک چشم بسنده کردم ماندن را جایز ندانستم چون میدانم اگر کمی بیشتر بمانم از حال می روم با قدم های نه چندان محکم از اتاق حاجی خارج شدم

با پشت دست پیشانیم را لمس کردم کل صورتم گر گرفته بود و نوک انگشتانم یخ زده بود چشم هایم را روی هم گذاشتم تا کمی آرام شوم اما بی فایده بود پاهایم برای راه رفتن مرا یاری نمیکردند انگار از دو ماراتن برگشته ام چهل و دو کیلومتر را بی وقفه دویده ام

سپیده پایین پله ها نشسته بود اوهم مانند من کنجکاو بود که حاجی چه میخواهد بگوید با صدای پایم به سمت من برگشت دو پله ی باقی مانده ی بینمان را بالا امد و گفت:خب تعریف کن بگو چی گفت؟ از سعید حرفی زد؟

کاش از سعید و سپیده با من سخن میگفت

دهانم را باز کردم که به سپیده بگویم اما همانند ماهی هیچ صداایی از آن خارج نشد +باز لال شد بگو جیز جیگر بشی دختررر

 زمزمه وار گفتم:

مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم ترسم که مغز و استخوان سوزد

سپیده باید از حالت چهره ام می دانست که حالم خوب نیست و به من پیله نکند اما نه، تنها کسی که در این خانه میتواند از روی چهره حال درونی آدم ها را بخواند من هستم نه سپیده و نه کس دیگر

+خل شدی رفت به جان خودم خب بگو جون به لبم کردی

خیره به درب ورودی شدم بدون آنکه به سپیده نگاه کنم در حالی که از خانه خارج می شدم گفتم:بازم ماموریت داری میرم رودخونه مواظب باش … این را گفتم و بدون آنکه منتظر جوابی از جانب سپیده شوم از خانه خارج شدم با دو دستم دمانم را گرفتم و به سمت رودخانه دویدم…. .

زندگی برایم‌ رنگ و بوی دیگری گرفته خود را همانند رباتی میبینم که اجازه ی تصمیم‌گیری برای زندگی خود ندارد حتی حق انتخاب هم ندارد چرا از بین این همه آدم یاشار؟من‌او را جای برادر نداشته ام گذاشته ام تمام این مدت او برادرم بود و سپیده خواهرم مگر غیر از این است؟خدایا صدایم را میشنوی؟میبینی مرا؟من نمیخواهم این زندگی را من نمیخواهم یاشار را به چشم همسر و شریک زندگی نگاه کنم حاجی خودش که جانماز آب کشیده است خوب و بد سرش می شود این دیگر چه چیز غیر ممکنی است که از من میخواهد؟ یعنی آنقدر از سمانه کینه به دل گرفته است؟آنها که زندگی عاشقانه ای دارند واقعا چرا یاشار چیزی نمیگوید؟

نمیدانم از کی به اینجا امده ام فقط میدانم به کف رودخانه خیره شده ام و در افکارم غوطه ور… حاجی و همینطور خانواده اش به گردن من بسیار حق دارند جوری که قابل جبران نیست اما کاش جور دیگر می شد جبران کرد کاش راه دیگری را جلو رویم میگذاشت برایم سخت است سخت تر آز آنکه حتی به آن فکر کنم یاشاری که من او را برادر میخوانم همسر من باشد؟هرکاری میکنم هرچقدر تلاش میکنم نمیتوانم پازل های ناجور را کنار هم بچینم تا یکدیگر را کامل کنند سنگ کوچکی را که در دست داشتم به داخل رودخانه پرتاپ کردم دایره های ممتدی ایجاد شد زندگی من دقیقا مانند این رودخانه است پر از غم پر از اندوه شاید برای همین است که من اینجا آرام می شود تنها این رودخانه است که میتواند من را بفهمد حس میکنم تمام وجود رودخانه پر است از درد و دل های من گمان نمیکنم که کسی دیگر به جز من به اینجا بیاید کاش خانه ی من همینجا بود کنار همین رودخانه تنها زندگی کردن را به هرچیز دیگری ترجیح می دهدم به خصوص حالا که قضیه ی یاشار پیش آمده است …اینبار برخلاف دفعات گذشته دل و دماغ رفتن به خانه را نداشتم پاهایم را به دنبال خود میکشیدم و در دل میگفتم کاش به خانه نرسم‌کاش این راه هیچوقت تمام نشود… با تمامی آهسته راه رفتن هایم بلاخره به خانه رسیدم خودم را پشت دروازه ی چوبی بزرگ خانه یافتم،طبق عادتم زمزمه کردم:

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند!

خوش به حالشان

که لنگه ی همند.

کاش آدم ها کسی را در زندگی داشتند که لنگه ی هم بودند لنگه ات را که بیابی خوشحالی ،خنده هایت از ته قلبت نشات میگیرد حال دلت خوب می شود من و یاشار لنگه ی هم نیستیم هیچ چیزمان باهم جور در نمی آید

سرم را تکان دادم تا هواسم پرت شود برای لحظه ای….

************

یکی از زیبا ترین  وعاشقانه  ترین صحنه های رمان

اینجا حیاط بود؟اینجا خانه بود؟حیاط اینجا که به اندازه ی یک باغ بزرگ و وسیع بود دور تا دور حیاط را درختان بلند قامت و انبوه تشکیل داده بودند و استخر بزرگ وسط حیاط که بیشتر از هرچیز دیگری خود نمایی میکرد

نمای خانه سنگ مرمر سفید با مجسمه های زیبا و دیدنی از دیدن ان همه شکوه و جلال به وجد امدم این خانه برای سیاوش بود؟او با این سن کم تا به این حد موفق است؟

لباس عروسم را با دستانم گرفتم و به سمت خانه قدم برداشتم با وجود انکه پاهایم برهنه نبود قدم گذاشتن روی چمن های مخملی حیاط برایم لذت بخش بود با وجود انکه کفش های پاشنه بلند پاهایم را به شدت خسته کرده بودند سیاوش درب ورودی خانه را گشود

نگاهم‌به داخل خانه ای بود که کور سوی نوری از ان پیدا بود سیاوش مرا همچون پر کاهی روی دستان نیرومندش بلند کرد دستانم را دور گردنش حلقه کردم

+مگه رسم نیست؟

-چی؟

+دوماد عروس رو قبل از ورود به خونه بغل کنه

لبخندی زدم و سرم را روی سینه ی ستبرش گذاشتم و او به داخل خانه قدم گذآشت چند پله را پایین رفت راهروی طویلی را طی کرد و وارد یک اتاق شد و مرا روی تخت دو نفره ای گذاشت

تمامی حرکاتش را زیر نظر داشتم به سمت کلید برق رفت و با زدن ان تمام فضای اتاق روشن شد

من گفتم اتاق؟اما نه اینجا به اندازه ی سالن خانه ی حاج اقا بود اگر اتاق این خانه انقدر بزرگ است خود خانه چه می تواتد باشد؟

سیاوش گره کراوات اش را باز کرد و کتش را پایین تخت انداخت و گفت:ارغوان میدونم دیر وقته واسه دوش گرفتن ولی یه ابی به صورتت بزن لباساتم درار قیافت داد میزنه چقدر خسته ای

-اره واقعا از خستگی رو به موتم

+عه دور از جون پاشو پاشو

از جایم برخاستم و با همان لباسی که بر تن داشتم به سمت دری که در اتاق بود رفتم و ان را گشودم حدسم درست بود به داخل رفتم جلو اینه خودم را که دیدم وحشت کردم کل ارایش صورتم بهم ریخته بود و ارایش چشمانم بر اثر گریه کاملا سیاه شده بود سیاوش غیر مستقیم به من فهماند که حسابی زشت شده ام صورتم را شستم و به سمت اتاق رفتم جلوی میز ارایشی که در اتاق بود ایستادم و موهایم را باز کردم که با پیچ و تاب از بند کش مویم رها شد و دورم ریخت سیاوش از پشت مرا در اغوش گرفت و چانه اش را روی شانه ام گذاشت و هردویمان از داخل اینه به یکدیگر نگاه میکردیم بدون هیچ حرفی، واقعا خواب بر من هجوم اورده بود و نمتوانستم بیشتر از این سرپا بایستم

از سیاوش فاصله گرفتم و لباس خوابی را که به صورت تا شده روی تخت بود برداشتم و خواستم باز …..

خواستم باز به سمت سرویس بروم که سیاوش گفت:کجا میخوای بری خانوم خانوما

-میرم لباسمو عوض کنم

+مگه من نامحرمم که جلو من عوض نمیکنی؟

-اخه

+اخه بی اخه

به سمتم امد و لباس خواب را از دستم گرفت و روی تخت گذاشت من را برگرداند دستش روی زیپ لباسم نشست و به آرامی ان را پایین کشید

از شدت خجالت عرق سردی روی کمرم نشست فکر اینجا را نکرده بودم که قرار است من و سیاوش تنها شویم چه امشب باشد چه شب های دیگر بلاخره ما زن و شوهریم و این یک امر طبیعیست…

به سمت سیاوش برگشتم و گفتم:سیاوش خودم میتونم عوض کنم

+باشه تا تو لباستو عوض کنی من یه اب به دست و صورتم میزنم

سیاوش به سمت سرویس بهداشتی رفت و من باعجله لباس عروس را از تنم بیرون اوردم و سمت لباس خواب حریر سفید رنگی رفتم که سیاوش خود ان را خریده بود رفتم

لباس را پوشیدم بلندی ان حتی تا زانوهایم نمی رسید اما نرمی و لطافت ان برایم ارامش بخش بود موهایم را بافتم و برق اتاق را خاموش کردم و به سمت تخت دونفره ای رفتم که متعلق به من و سیاوش بود خود را زیر پتو پنهان کردم تا برهنگی های بدنم کمتر دیده شود سیاوش در حالی که با حوله سر و صورتش را پاک میکرد روی تخت نشست این را از بالا و پایین شدن تخت فهمیدم

+یعنی تو خوابی الان؟

به سمت او برگشتم

-نه کی گفته من خوابم

سیاوش دراز کشید و و مرا به سمت خودش کشید بالا تنه ی برهنه ی او کمی مرا معذب میکرد سرم را روی سینه ی خالکوبی شده و عضله ای او گذاشتم سیاوش دستش را نوازش وار روی بازویم گذاشت تمام تنم مور مور شد اولین بار بود که یک مرد انقدر به من نزدیک است

+ارغوان

-جانم

+جانت بی بلا نگام کن

با کمی مکث بلاخره سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به او دوختم طره ای از موهایم را که روی صورتم ریخته بود کنار زد تا اینکه به خود بیایم لبهایش را روی لب هایم گذاشت داغی لب های او لب هایم را سوزاند بعد از کمی مکث لبهایم را به بازی گرفت و من بدون هیچ حرکتی مطیع او شده بودم شدت ضربان قلبم به وضوح نمایان بود تمام تنم گر گرفته بود برایم لذت بخش بود معاشقه ی سیاوش برایم از هرچیز دیگری لذت بخش تر بود سیاوش دستانش را کنارم گذاشت و روی من خیمه زد و من بدون انکه خودم متوجه باشم همراهی اش کردم و دستانم را میان موهای پر پشتش فرو کردم سیاوش لب هایش را روی گردنم گذاشت او میخواست واقعا مرا به مرز جنون برساند؟او میخواست مرا دیوانه کند؟ حرکت دست هایش روی تمام نقاط بدنم مرا بی قرارتر از انچه که بودم میکرد ،دستش سمت کمربند اش رفت و تن های برهنه ی هردویمان یکدیگر را لمس کرد،پاهایم را دور کمر او حلقه کردم  و با خواسته ی قلبی ام خود را به او سپردم و تن هر دویمان در هم حل شد و تن هایمان باهم یکی شد

ادامه این رمان زیبای عاشقانه را باخرید ان بخوانید:

زیبا ترین رمان

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=17106
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.