سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید

رمان انتقام ققنوس به قلم سمانه خلیلی

  • پنج‌شنبه, 19 مارس 2020
  • 01:06
رمان انتقام ققنوس به قلم سمانه خلیلی

هزار تومان20

توضیحات

رمان انتقام ققنوس به قلم سمانه خلیلی

#مقدمه
چرخ چرخان می‌چرخدوزمان می‌گذرد.تقدیر هرچه باشد، همان می‌شود. هرکس کاری انجام می‌دهد، بدون اینکه کارما را در نظر بگیرد‌. کائنات کارخودرا انجام می‌دهند.سرنوشت راه خودرا می‌رودو درجایی که حتی فکرش راهم نمی‌کنیم. با چیزهایی روبه‌رو می‌شویم، که حتی خوابش راهم نمی‌کنیم.هرچیزی زمان و مکان خاصی داردو حال زمان انتقام رسیده است.

#خلاصه

صنم تصمیم می‌گیره، انتقام مادرش رو بگیره.که نمی‌دونه حتی کی این کارو کرده؟
صنم علاوه بر مخالفت های زیاده پدرش به مأموریتی میره که بافهمیدن بعضی چیزها،شوک بزرگی بهش وارد میشه. مثل قاتل مادرش! مثل فهمیدن اینکه مادرش واقعا کی بوده!

خب دوست ندارید خودتون ببینید چی میشه؟
(به جلد اول این رمان مراجعه شود.**به پایان خوش اعتقادی ندارم**)

پس همراه ما باشید.
این شما و این هم.رمان #انتقام ققنوس

#پارت۱۱

کامل به طرف میلادچرخیدم وگفتم:
ولی اون دخترهم پلیسه، درکت می‌کنه و خیلی دوست داره. تواین دنیا جزتوکسی رو نداره، داداششم که تهرانه میدونم دوستش داری پس زندگیتون رو خراب نکن روش فکرکن.
سرش‌رو تکون داد و چیزی نگفت. ازشکمم دستور رسید که ازصبح خالیه و غذامی‌خواد.
– خان داداش خسیس، من دارم از گرسنگی بی‌هوش می‌شم، ناهارهم نخوردم پاشو شام مهمون من. دستش‌رو کشیدم که باخنده بلند شد. به سمت رستوران وسط ایتخر رفتیم وبعدشام منورسوندخونه وخودش هم رفت خونشون. بااثرانگشت درروباز کردم ووارد خونه شدم. همه چراغ‌ها خاموش بودوفقط دیوارکوب‌ها روشن بودن. آروم از پله‌ها بالا رفتم، خواستم برم اتاق خودم که چراغ اتاق بابا توجهم روجلب کرد. راهم‌رو عوض کردم وبه سمت اتاق بابارفتم، خواستم در بزنم که صدای باباروشنیدم که داشت باکسی حرف می‌زد.
– سودا نمی‌تونم، نمی‌تونم بادستهای خودم یادگاریت روبفرستم توجهنم شایان. درسته گفتی بعد۲۱سال ولی من نمی‌تونم بذارم بره. اون تنها کسی هست که برام باقی مونده ومن دارم. نمی‌تونم، نه نه من نمی‌تونم، اون صنم سلطان منه نمی‌تونم دودستی تقدیم شایان کنم. هق هق مردونش نذاشت بابابیشتر ازاین ادامه بده وحرفی بزنه. بغض بدی توگلوم نشست ‌وقطره اشکی از چشمم چکید، ازدرفاصله گرفتم وبه سمت اتاق خودم دویدم وآروم دروپشت سرم بستم وخودم‌رو روی تخت انداختم. صورتم روتوی بالش فروبردم واشک ریختم و زار زدم، صدای فریادهام‌رو توی بالش خفه کردم. گریه کردم برای مادری که جز چندتا عکس ویک فلش ویک شیشه‌ی عطر چیزی ازش ندارم. برای ماپری اشک ریختم که هیچ وقت نتونستم آغوششو بچشم وحتی باشیرمادرخودم بزرگ بشم. انتقام تک تک روزهای بی‌مادریم رو می‌گیرم. تک تک آرزوهایی روکه ازم گرفته شده رومی‌گیرم. انتقام شبهایی روکه تاصبح گریه کردم وصبح که بابام بیدارم می‌کردوبخاطر اینکه باموهای خیس خوابیدم رومی‌گیرم. به همون مادری که ازم گرفتن قسم انتقامش رو می‌گیرم. خدا… می‌شنوی… بهشون بگو انتقام سودارو می‌گیرم. اونقدر داخل بالش جیغ زدم وگریه کردم که دیگه حس میکردم قلبم داره می‌ترکه وبا هرجیغ من بدترمی‌شد. بعدچندساعت گریه بی‌حال بلندشدم و لباس هاموعوض کردم. لالایی که مامانم برام یادگارگذاشته بود رو پلی کردم وروی تختم دراز کشیدم. لالایی به زبون روس بود، عاشق این لالایی بودم وبه همین دلیل بخاطر مامانم روسی یادگرفتم. برای اینکه قلبم آروم بشه پنج بار به نیت پنج تن آیة الکرسی خوندم ودیگه نفهمیدم کی خوابم برد. صبح باصدای دایی متین ازخواب بیدار شدم وقتی چشماموبازکردم زندایی مهتاب روبالای سرم دیدم. با دیدن چشمای بازم لبخندی زدوپرده‌ی اتاقم رو کشید.
– صبح دختر گلم بخیر. دختر کوچولوی من نمی‌خوادسرکار بره؟ لبخندی زدم وازروی تخت بلندشدم وبه سمت دستشویی رفتم ودست و صورتم روشستم ومسواک زدم. حوله به دست ازدستشویی خارج شدم که زندایی رو دیدم، که بالشتم دستش کنارتختم ایستاده. بی‌حرکت جلوی درwc ایستاده بودم. حس بچه هایی رو داشتم که یک کارپنهونی انجام داده باشن والانم لورفته باشه، رو داشتم. وقتی متوجه نگاه من شد، نگاه پراز غمی بهم کرد. – بازم؟ چیزی نگفتم وسرموانداختم پایین. – ازهرکی هم بتونی پنهون کنی از مادرت نمی‌تونی، تورومن بزرگ کردم وتودختر منی، بهتراز هرکسی می‌شناسمت. کم خودتوغذاب بده. مگه نمی‌گی باید قوی باشی؟ نمی‌گی بایدانتقام بگیری؟ پس محکم باش، آدم‌های ضعیف گریه می‌کنن نه دختر سودا سلطان… توصنم سلطانی. میدونی چرامادرت لقب سلطان گرفت؟ چون واقعا سلطان بود، از هرلحاظ ملکه بود. زنه خیلی قوی وشجاع و نترسی بود. توهمه چیزت عین اونه، هم ظاهرت هم باطنت. حتی صداتم صدای مادرته، پس باید قدرتت هم عین اون باشه. -چشم مامان، ببخشید دیگه ضعیف نمی‌شم.
زندایی دیگه چیزی نگفت ورفت بیرون.

برای دانلود قسمتی از کتاب اینجا کیلیک کنید و اگر دوست داشتید ادامه رو خریداری کنید 

Hits: 116

  • اشتراک گذاری
تبلیغات
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=11197
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده