| Sunday 27 September 2020 | 13:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان ارباب خشن و هات من جلد 2

  • دوشنبه, 15 ژوئن 2020
  • 7:57 ق.ظ
رمان ارباب خشن و هات من جلد 2

هزار تومان20

توضیحات

رمان ارباب خشن و هات من جلد 2

ژانر عاشقانه

تعداد جلد ها : دو جلد

بخشی از فصل رمان :

*آینده*

ساحل

هنوز به خاطر مرگ ارباب بزرگ لباس سیاه به تن داشتم اما نمی‌دونم آقا یاشار، پسر ارباب کیانی بزرگ که قراره ارباب جدید بشه از این موضوع راضی هست یا نه.
چون بعد از اومدنش همه لباس مشکی رو از تن‌شون در آورده بودن، آهی کشیدم و سینی رو با یه دست نگه داشتم.
بعد از نفس عمیقی چند تقِ به در اتاقِ ارباب جدید زدم، بعد از دقایقی با صدای سرد و خش داری گفت:

+ بیا تو.

آروم در و باز کردم که دیدم با بالا تنه‌ی برهنه روی تخت دراز کشیده و چشم‌هاش رو بسته، با خجالت ‌نگاهم رو از هیکل عضله‌ایش دزدیم و با صدای آرومی گفتم:

– ارباب براتون شربت آوردم.

بعد از چند لحظه گفت:

+ نمی‌دونستم اینجا برده‌ی دختر که جوون باشه هم داره…تازه کاری؟

بدون این که نگاهش کنم گفتم:

– خیر ارباب.

+ چند وقته اینجایی؟

– از…بچگی.

باز هم سکوت کرد و بالاخره گفت:

+ سینی رو بذار روی میز.

سریع اطاعت کردم و خم شدم و سینی رو روی میز گذاشتم که لیوان تکونی خورد.
با ترس نگهش داشتم تا نریزه، وقتی ایستاد نفس راحتی کشیدم و خواستم بلند بشم که نوازش دستی رو روی با*س*ن*م حس کردم.
تنم خشک شد و با چشمای گرد شده به رو به روم نگاه کردم.
با لحن عجیبی گفت:

+ جوووون عجب چیزی رو زیر دامن قایم کردی.

تنم یخ بست و سریع با ترس بلند شدم و به سمتش برگشتم…خدای من چه قد بلند بود!
با خواهش گفتم:

– ار…ارباب من باید برم…خواهش می‌کنم.

با بی‌رحمی چونه‌ام رو توی دستش گرفت و فشار داد، اشک توی چشم‌هام جمع شد، با خشم توی صورتم غرید:

+ کی بهت اجازه داد حرف بزنی هان؟ چه طور جرات کردی که تو روی من بایستی و مخالف خواسته‌ی من باشی؟
من ارباب جدیدم فهمییییدی؟

با بغض سری تکون دادم و دستش از روی چونه ام سر خورد و به سمت روسری‌ام رفت، قبل از این که جلوش رو بگیرم روسری‌ام رو با یه حرکت کشید و موهام بیرون ریخت.
در برابرش ضعیف بودم…اون ارباب بود!
خدایا باورم نمی‌شه که پسر ارباب داره این کار و باهام می‌کنه.
سرش تو یقه‌ام فرو رفت و من تنم بیشتر یخ بست.
دستش روی س*ی*ن*م نشست و من اشک ریختم…منی که حتی نذاشتم یه نا محرم نگاهم کنه و حالا…
نتونستم تحمل کنم و دوباره نالیدم:

– نه ارباب…خواهش می‌کنم ولم کن من دخترم…

حرفم با سیلی‌ای که توی گوشم خورد تموم شد.
هنوز توی شوک سیلی‌ای که بهم زد بودم که موهام رو توی مشتش گرفت و کشید، با خشم ترسناکی گفت:

+ مگه نگفتم مخالف خواسته‌ی من حرف نزن هان؟ مگه نگفتم ج*ن*د*ه؟ تو فقط یه برده‌ی بی‌ارزشی، یه برده که فقط به درد کردن می‌خوره حالا نشونت می‌دم.

به معنای واقعی از ترس لال شدم…فقط اشک ریختم.
فکر کردم الان کارم تمومه که منو با خشونت جلوش نشوند، انگار که در مقابلش زانو زدم.
قبل از این که به خودم بیام زیپ شلوارش رو باز کرد و با خباثت گفت:

+ اول از دهنت شروع می‌کنم اون‌قدر می*‌گا*م*ش که دیگه نتونی حرف بزنی.

خواستم جیغ بکشم که با پر شدن دهنم خفه شدم….

فلش بک

یاشار

جامِ شرابم رو به لبم نزدیک تر کردم و به الیزابت که درست مثل یه ه.ر.ز.ه که مشغول رقصیدن بود خیره شدم، همین‌طور که بهم نگاه می‌کرد گازی از لبش گرفت و آروم چرخید.
باسنش رو لرزوند که من به خودم قول دادم حتما امشب از پشت پا*ره‌اش کنم، انگار از نگاه خمارم روی باسن خوش فرمش خوشش اومد که ریز خندید و آروم دستش رو به پشتش رسوند و قفل سوتینش رو باز کرد.
دلم می‌خواست بلند بشم و با خشونت اون رو توی تنش جر بدم اما یه جورایی از این بازی خوشم اومده بود.
الیزابت بلد بود که چه طوری منو غافلگیر کنه برای همین بود که مدت رابطه‌ام با الیزابت از بقیه دوست دختر‌هام بیشتر طول کشیده بود.
اون یه ج.ن.د.ه‌ ی حرفه‌ای بود، اگه پاش توی ایران باز بشه همه جا رو آباد می‌کنه.
پوزخندی زدم که سوتین قرمزش رو از تنش در آورد اما به سمتم نچرخید دوباره قری به کمرش داد و باس.نش رو به عقب هول داد و کمی خم شد.
انگار خودش هوس کرده بود که از پشت بده که مدام باس.نش رو به رخ می‌کشید.

هومی کشیدم و جام خالی رو روی عسلی گذاشتم، نگاهی به جام
کرد و با عشوه چرخید که بالاخره نگاهم به س.ی.ن‌.ه های گرد و خوش‌فرمش افتاد، همون موقع هوس مکیدن اونا رو کردم.
با ناز قدم برداشت و به سمتم اومد، خم شد و شیشه‌ی مشروب رو برداشت اومد و روی پا‌هام نشست که عطر تحریک کننده‌اش رو حس کردم، با پوزخند سرم رو لای گردنش بردم و مکیدم، آهی کشید و جامم رو برداشت تا پر کنه که با دست مانع شدم.
سرم رو از لای گردنش بیرون آوردم و به نگاهِ خمار و مشتاقش خیره شدم، شیشه رو از توی دستش گرفتم و روی س.ی.ن.ه هاش نگه داشتم و آروم محتویاتش رو سرازیر کردم، آهی کشید و تنش رو کمی به عقب مایل کرد که منم خم شدم و لیسی به ن.و.ک س.ی.ن.ه اش که آغشته به مشروب بود زدم.
می‌دونستم روی این ناحیه حساسه که با آه گفت:

– آه یاشار…آره بخور…گاز بگیر…آه.

چنگی به پاهاش زدم و اونا رو از هم باز کردم، بدون توجه به کثیف شدن مبل باقی مشروب رو روی بهشتش خالی کردم و خم شدم و لیسی به چو‌*چو*لش زدم که دیوونه شد و سرم رو لای پاش فشار داد.
کامل خم شدم روش و شروع کردم به لیسیدن و خوردن و مکیدن…صدای ملچ ملوچ من با آه و ناله های الیزابت قاطی شده بود.
حسابی که خیس شد شیشه‌ی خالی رو به ک.س.ش نزدیک کردم، به خاطر کلفتی و بزرگی شیشه چشمای خمارش پر از استرس شد.
با نیش‌خند گفتم:

+ چی شد؟ این شیشه که کم از ک.ی.ر من نداره؟

انگار کمی آروم شد که پاهاش رو باز تر کرد و نالید:

– من به اوج برسون یاشار.

حرفش که تموم شد شیشه رو نزدیک سوراخش گذاشتم و محکم به داخل هول دادم.
نصف شیشه مشروب واردش شد جیغ کوتاهی کشید، چنگی به یکی از س.ی.ن.ه هاش زدم و ن.و.ک.ش رو به بازی گرفتم.
همزمان تند تند شیشه رو توی ک.س.ش عقب جلو می‌کردم.

+ بگو الیزابت…بگو ج.ن.د.ه‌.ی کی هستی؟

با لذت و درد گفت:

– تو یاشار…آخ…تو….وای محکم…آه.

بی‌رحمانه با شیشه می‌کردمش که همون موقع پاهاش رو بالا تر دادم و ک.ی.ر.م رو خشک خشک وارد عقبش کردم.
این دفعه جیغ فرابنفشی کشید اما اهمیت ندادم
هم‌زمان داشتم هم از جلو می‌کردمش هم از پشت.

با درد جیغ زد:

– آخ یاشار ج.ر خوردم….آخخخخخ…بسه روانی.

با خشم و شهوت شیشه رو از جلوش در آوردم و انداختم روی زمین با درد به ک.س.ش که باز و بسته می‌شد نگاه کرد، بی‌معطلی ک.ی.ر.م رو از پشتش در آوردم و وارد ک.س.ش کردم.
این دفعه با گریه جیغ زد:

– آخخخخخ سسسسووووختممممم.

+ آروم باش الیزابت… تو همیشه پایه س.ک.س خشن بودی مگه نه؟ آروم باش تا به اوج برسونمت، می‌خوام کاری کنم که فردا نتونی راه بری.

با اشک سری تکون داد که حرکاتم رو شروع کردم، مشغول مالیدن چو*چو*لش شدم تا درد و از یاد ببره، سریع دوباره غرق لذت شد.
خم شدم و مشغول خوردن و گاز گرفتن از س.ی.ن.ه‌ هاش شدم، چنگی به موهام زد و پاهاش رو دورم سفت حلقه کرد.
می‌دونستم که داره به آخر می‌رسه.
حرکاتم رو تند تر کردم که داد زد:

– آره آره آره…آه بکن یاشار….بکن آهههههه.

چند تا حرکت محکم زدم که لرزید و ارضا شد.
اما من هنوز سیر نشده بودم، ک.ی.ر.م رو از ک.س.ش بیرون آوردم که سریع با دست ترشحاتش مالید، خمار نگاهش کردم و سرش رو گرفتم و به سمت ک.ی.ر.م هدایت کردم.
با اشتیاق به سمتم خم شد و ک.ی.ر.م رو توی دستش گرفت و از بالا تا پایین لیسید.
با شهوت گفتم:

+ بخورش الی…می‌خوام آبم رو توی دهنت خالی کنم.

– اوه آره یاشار…تشنمه…آبت رو می‌خوام.

سرش رو هول دادم و گفتم:

+ پس بخورش.

اینو که گفتم به جون ک.ی.ر.م افتاد، می‌خورد و می‌لیسید و میک می‌زد، ب.ی.ض.ه هام رو توی دست‌هاش می‌گرفت و بازی می‌کرد.
غرق لذت شده بودم.
سرش رو توی دستم گرفتم و به خودم فشار دادم که اوقی زد اما دست بر نداشت، سرش رو با دست نگه داشتم و خودم شروع کردم به کمر زدم.
داشتم دهنش رو می‌کردم…اوق می‌زد و اشک می‌ریخت اما من اصلا متوجه نبودم.
بعد از چند لحظه با حس اومدن آبم چشمام رو بستم و آه غلیظی کشیدم.
تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم که مثل آدم تشنه همه‌اش رو خورد.
ولش کردم و با نفس نفس کنارش افتادم.

– اوه یاشار… هم عالی بود هم دردناک…جلوم می‌سوزه.

پوزخندی زدم و گفتم:

+ تو بعد از هر رابطه همین رو می‌گی.

قسمتی از جلد دوم رمان :

وقتی رسیدم هوا کاملا تاریک بود و پرنده پر نمیزد

وارد عمارت شدم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم فرشته کوچولوم صندلی عقب به خواب رفته بود

خدا من رو لعنت کنه که دخترم باید بدون مادرش بدون عشق مادری بزرگ شه

ای کاش ساحل بود…

آهی از حسرت کشیدم و در عقب رو باز کردم و به آرومی فرشتم رو بغلم کردم و وارد عمارت شدم

یکی از خدمه ها که مشغول تمیزکاری بود وقتی من رو دید امد سمتم و خوش آمد گفت
سرتکون دادم و گفتم:اتاق دخترم آمادس

_بله آقا بفرمایید

رفتم طبقه ی بالا و در اتاقش رو باز کردم و روی تخت گذاشتمش،اتاقش درست همونطوری که گفتم درستش کرده بودن

به فرشتم نگاه کردم،چهره ی معصومش من رو یاد ساحل می نداخت،آخ ساحل کاش بود بودی

کاش بودی و می تونستم از وجود بی نیاز شم…
دوباره آهی کشیدم و پیشونی فرشتم رو بوسیدم و از اتاق امدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم

اتاقی که یاد آور خیلی از خاطرات گذشته بود،

خواستم وارد شم اما پیشمون شدم چطور می تونستم به اتاقی بردم که با ساحل خاطرت خوب و بد داشتم؟

رفتم اتاق مهمان تصمیم گرفتم اونجا باشم،دراز کشیدم روی تخت و چشمام رو بستم

اما خوابم نمی برد انقد این پهلو اون پهلو کردم تا بالاخره خوابیدم.
*****
صبح با بالا پایین شدن تخت چشم باز کردم که فرشتم رو دیدم با اخم نگاهم میکنه
بغلش کردم و روی موهاش رو بوسیدم و گفتم:فرشته ی بابا چرا اخم کرده

_بابا خیلی بدی چرا من رو تنها گذاشتی باید شب پیشم می بودی

_ترسیدی؟

لب ورچید و سرش رو به علامت آره تکون داد

گونش رو بوسیدم و گفتم:ببخشید از امشب کنار خودم می خوابی باشه خوشلگم؟

لبخندی زد و گفت:باشه ولی قول دادیا

_بله من زیر قول با فرشته خانمم رو نمیزنم

_بابایی بریم صبحانه بخوریم من گرسنمه

_باشه عشق بابا بزار برم دست و صورتم رو بشورم باهم بریم باشه دخترم؟

_چشم

بی بلا رو زمزمه وار گفتم و وارد سرویس بهداشتی شدم و بعد از کارام با فرشته رفتیم پایین و نشستیم سر میز پر از مخلفات و رو به فرشتم گفتم: خب دختر بابا چی برات لقمه بگیرم؟

فرشته با ذوق میز و نگاه کرد و گفت:امم عسل با خامه دوست دارم

لبخندی زدم و گفتم:چشم عسل و خامه هم برات میزارم

*ساحل*

_وای فرهاد خستم کردی بچه بشین یه دو دیقعه

_مامان هیجان دارم خیلی زیاد

لبخندی بهش زدم و گفتم:دوست داری مدرسه رو؟

_آره مامان خیلی

به ساعت بزرگ سالن نگاه کردم نزدیکای 11 شب بود رو به فرهاد گفتم:پسر مامان پاشو بریم بخوابیم که صبح زود باید بری مدرسه

دستاش رو بهم کوبید و گفت:هورا فردا میرم مدرسه

امد سمتم و باهم رفتیم اتاقش و دراز کشید روی تخت و چشماش رو بست ولی یکم بعد دوباره باز کرد و گفت:مامان

_جانم؟

_فردا بچه های دیگه هم با ماماناشون میان؟

اخم ریزی کردم و گفتم:خب آره

_یعنی با باباشون نمیان؟

_خب شایدم بیان چطور پسرم؟

_چرا من بابا ندارم؟

با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:کی گفته نداری عزیزم؟ داری ولی خب بابات الان یه جای خیلی دوره

_دور؟یعنی کجا؟

_خب یجای خیلی دور که بزرگتر شی میفهمی

با چهری متفکر باشه ای گفت و چشماش رو بست و براش لالایی که خوندم کم کم خوابش برد….
******

_وای دایی نریمان چقد اینجا شلوغه!

_چیه پسر نکنه ترسیدی؟مرد که نمی ترسه

_نه نترسیدم فقط نمیدونستم انقد شلوغ میشه

با لبخند رو بهش گفتم:پسر گلم اینجا مدرسس کلی پسر میاد اینجا مثل تو که درس بخونن و در آینده یه شغل خوبی گیرشون بیاد

_من میخوام چیکاره شم مامان؟

_این رو خودت باید پیدا کنی فدات شم

خواست چیزی بگه که با صدای مربیشون هر سه رفتیم سمتش و مشغول حرف زدن باهاش شدیم

*یاشار*

به فرشته کوچولوم نگاه کردم که با غم با دخترایی که همراه مادراشون امده بودن نگاه میکرد

اون لحظه دلم می خواست خودم رو نیست و نابود میکردم

تنها یک اسم تو ذهنم رد میشد ساحل

آخ ساحل کاش بودی کاش ترکم نمیکردی کاش بودی

آهی کشیدم و رو به فرشتم گفتم:خوب دختر بابا بگو ببینم از مدرست راضی؟ دوسش داری؟

_آره بابایی خوشگله

باهم رفتیم سالن مدرسه،چون محیط دخترونه بود خیلی نزاشتن من بمونم پس با فرشتم خدافظی کردم و بهش اطمینان دادم که حتما میام دنیالش

و از مدرسه خارج شدم و رفتم سمت ماشینم و نشستم خواستم روشنش کنم که با دیدن نریمان و یه دختر دیگه تعجب کردم

اخمام رفتن توی هم پس بالاخره نریمان زن گرفت!

خانمش چهرش رو نمی دیدم رفتن سوار ماشین بشن خواستم بی تفاوت ماشینم رو روشنم کنم اما

نه خدایا این امکان نداره

س…ساحل؟نه اون که مرده

نه امکان نداشت اون نمی تونه ساحل باشه شاید شبیهشه

انقد تو فکر بودم که اصلا متوجه نشدم که کی امدن و از اونجا رد شدن

منم با اعصابی داغون رفتم عمارتم…

وارد عمارت که شدم سریع به یکی از نگهبانا گفتم بیاد دفترم به 5 دیقعه نرسید که جمال امد و گفت:جانم ارباب با بنده کاری داشتین؟

با اخمای درهم گفتم:میری و درباره ی خان،پدر زنم تحقیق می کنی ببینی کی اونجاست و خان با کی زندگی میکنه!

_چشم ارباب

_فقط حواست باشه شناخته نشی

_چشم حواسم هست

_می تونی بری

وقتی رفت نشستم روی صندلیم و به فکر فرو رفتم یعنی ممکنه خودش بوده باشه؟

اما چرا با نریمان بود! نه امکان نداره یعنی اون رو به من ترجیح داده؟

نه مطمئنم خودش نیست ساحل زن منه مال منه

دوستان عزیز هیچ سایت و کانال تلگرامی محصول کامل رو نداره و فقط فصل اول که رایگان هست رو دارن برای خرید و مطالعه ی فصل دوم همین الان اقدمام کنید

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=12262
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • K84as : عااااااااای بود❤️❤️❤️❤️...
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.