| Sunday 27 September 2020 | 12:52
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان احساس بی قرار گیسو زحمت کش

  • پنج‌شنبه, 30 جولای 2020
  • 12:14 ب.ظ
رمان احساس بی قرار گیسو زحمت کش
حراج!

هزار تومان30 هزار تومان25

توضیحات

رمان احساس بی قرار گیسو زحمت کش

ژانر :

عاشقانه،طنز،ماجراجویی

خلاصه ی رمان :

دختری مهربون و شیطون به خاطر دانشگاه وارد شیراز میشه و با مخالفتای پدرش مجبور میشه کار و خونه ای پیدا کنه و از این سو وارد عمارت خانم بزرگ میشه و دست تقدیر اون و با واقعیت های زندگیش رو به رو میکنه که تا حالا ازش بی خبر بوده و پسرای داستان نقش مهمی تو این قضیه دارن و هر کدوم به یه نحوی به دختر قصه کمک میکنن یکی با غرور یکی با شیطنت یکی با خودخواهی،بهتره بقیش و خودتون بخونید…….پایان خوش.

مطالعه رایگان :

مقدمه

تو از کجا به من رسیدی که دیر اومدی زود میری

به این راحتی نمیتونی چشماتو از من پس بگیری

اینقدر غم داره نبودت که بدتر از پاییز میشم

نه فکرشم نمیکنم نه، از فکرشم مریض میشم

احساس میکنم که میخوام تو رو با بند بند وجودم

غمت منو میکشه ای کاش اصلا تو رو ندیده بودم

چی ته اون چشمات داری که اینقده واسم عزیزه

کوهم ولی چیزی نمونده با اشک تو قلبم بریزه

♫♫♫

دستای من میخواد از امشب،دست تو رو محکم بگیره

خدا تو رو به من ببخشه،هر چی که دارمو بگیره

سخته که نشکنم نبارم،سخته با این حال پریشون

بغضم که امشب گیر کردم یه جایی بین ابر و بارون

وقتی تو لبخندتو میگیری،وقتی داری از دست من میری

حالم مثل هوای پاییزه،که ناخود آگاه اشک میریزه

(آهنگ احساس میثم ابراهیمی )

***************************************************

فصل اول

طناز با بغض گفت:این همه شهر آخه سمنان؟سمنان اصلا کجاست؟و با دستمال بینیش و تمیز کرد،خندم گرفته بود همون قول دادیم به خونیم تهران قبول شیم ولی چیشد؟هیچی.

تارا با ناراحتی گفت:مهندسی اصفهان؟نه آخه مهندسی؟مگه میشه؟

طناز زد زیر گریه و گفت:من سونوگرافی سمنان اوردم.

تارا رو کرد سمت من و گفت:چرا این همه خوندی؟

خندیدم و گفتم:جون تو استعداد دارم.

طناز با مشت افتاد به جونم و گفت:نامرد،دانشکده علوم پزشکی شیراز؟

-نزن بیشعور خب چیکار کنم؟

تارا:حالا باز عمم اونجا زندگی میکنه.

طناز:وای من سمنان و چیکار کنم؟

متفکر گفتم:یکی باید بابای من و راضی کنه.

تارا:اگه نزاره بری نامردی کرده.

طناز:وضعیت ما رو بهش نشون بده شاید دلش رحم اومد.

خندیدم و گفتم:مثلا قرار بود همه تهران قبول شیم.

تارا:یعنی بعد دو سال پشت کنکور موندن با20سال سن باید واسه بار سوم هم گند بزنیم؟

-حالا باز از مشهد قبول شدن که بهتره.

همگی مثل لشکر شکست خورده ها بلند شدیم از تو پارک و زدیم بیرون،هرکی راهی خونه خودش شد،بابا حسابی حساسه چیکارش کنم؟اگه راضی نشه پرستاری میپره.

***********************************************مامان با نگرانی گفت:جون بکن دیگه کجا قبول شدی؟

نیشم و باز کردم و گفتم:دانشکده علوم پزشکی شیراز.

قیافه بابا عبوس شد و نگاش و ازم برداشت،ولی مامان با ذوق گفت:وای خانم دکتر خانواده،دردونه ی من.

-دکتر نه مادر من،پرستاری اوردم.

-همونم خوبه مادر.

رو کردم سمت بابا و گفتم:آخر هفته باید برم دنبال کارای ثبت نام و خوابگ…..

بابا پرید وسط حرفم و با اخم گفت:خوابگاه؟عمرا،تا یه جای مطمئن پیدا نکنی نمیزارم بری،نه خوابگاه نه خونه مجردی فهمیدی؟

-ولی بابا تا آخر هفته از کجا پیدا کنم؟

-من نمیدونم اگه درست و هدفت واست مهمه دنبال جا باش. با قیافه ناله وار برگشتم اتاقم،حالا باید چیکار میکردم؟بعد دو سال صبر بازم ولش کنم؟علوم پزشکی شیراز چیز کمی نیست…نه باید جورش کنم،امروز شنبه است پس تا چهارشنبه باید جور کنی آفرین دختر تو میتون……صبر کن ببینم،بهار دوست دبیرستانم که واسه کار باباش رفتن شیراز رو اونم میشه حساب کرد، جوووون،تندی گوشیم و برداشتم و دنبال شماره بهار گشتم و بعد پیدا کردنش با ذوق بهش زنگ زدم. صدای شادش پیچید تو گوشی:

سلاممممم گراز مهربون. خندیدم و گفتم:خفه شو نکبت.

با خنده گفت:جواب کنکور امروز اومدا دیدی؟

-یس،کجا قبول شدی؟

با هیجان گفت:پرستاری،علوم پزشکی شیراز تو چی؟ بهترین خبر عمرم و ازش شنیدم با ذوق گفتم:دقیقا منم پرستاری دانشکده شیراز و اوردم.

-وای خداااا باورم نمیشه باز باهم افتادیم. خندیدم و گفتم:فقط یه مشکلی هست!

-چه مشکلی؟

-بابام با خوابگاه و خونه مجردی مخالفه.

-اوه حالا می خوای چیکار کنی؟

-نمیدونم،بهار نمیتونی یه کاری واسم پیدا کنی که هم مرتبط با رشتم باشه هم جایی واسه موندن داشته باشه؟

-فعلا که چیزی سراغ ندارم ولی به داداشم میسپارم.

-مرسی لطف میکنی تا چهارشنبه خبرش و بهم بده.

-باشه عزیزم.

-فداتم بالاخره به یه دردی خوردی.

خندید و گفت:کوفت،طناز و تارا کجا قبول شدن؟

خندیدم و گفتم:طناز سمنان،تارا اصفهان.

بلند زد زیر خنده و گفت:شرط میبندم هیچکدوم پزشکی نیوردن.

با خنده گفتم:نه نیوردن،طناز سونوگرافی و تارا مهندسی.

خندش اوج گرفت و گفت:آخه این رشته بود که این عنکبوت اورده؟

-دیگه عنکبوته دیگه. باهمدیگه خندیدیم.

***********************************************با غرور گفتم:دانشکده علوم پزشکی شیراز،رشته پرستاری.

شروین زد زیر خنده و گفت:جون من؟چه عجب بابا.

عمه با حرص گفت:شروین پسرم تو حرف نزن. نیشخندی به شروین زدم که با خنده سرش و تکون داد.

عمه با لبخند گفت:مبارکه عزیزم.

-ممنونم.

چقدر من و دست انداختین،بیا اینم پرستاری،پسر تو یه مهندس معمار الکی با خرید مدرک شد ولی من خودم پرستاری اوردم هه.

شیدا متفکر گفت:مطمئنی اشتباهی نشده؟

-عزیزم عکس سایت و برات بفرستم؟

رادین با خنده گفت:چته شیدا جون تو عکاسی اوردی ولی رز پرستاری؟

عشق میکنم وقتی این دختره نچسب ضایع میشه،هاهاها،احسنت به پسرعموی خودم خوشمان آمد،خندیدم.یه عمو داشتم یه عمه همین،رابطه ای هم با خانواده مادری نداشتم،اینجور که مامانم میگفت باباش زیاد به این ازدواج راضی نبوده و مامانم و بعد ازدواج ول کرده،منم نه خانواده مادریم و دیدم نه چیزی ازشون میدونم. امروز دوشنبه بود اما خبری از بهار نبود،ولی بازم من امید داشتم حتما جور میشه،من باید برم باید.

رادین زد رو شونم و گفت:تو فکری دختر عمو.

لبخندی زدم و گفتم:ببخشید حواسم نبود.

-عب نداره به چی فکر میکنی رزا خانم؟

-به شیراز.

-هوایی شدی و رفت.

خندیدم و گفتم:یه حس و حالی دارم نمیدونم قراره خوب بشه یا بد.

-هیچ چیز خودش اتفاق نمیفته اگه هم بد بشه تویی که باید خوبش کنی.

-اوهوم مرسی ازت.

چشمکی زد و گفت:یه آبجی که بیشتر نداریم.

لبخندی بهش زدم،کاش رادین داداشم بود چقدر خوب میشد،چقدر تک فرزندی مزخرفه،حس و حالم و باید به یکی بگم ولی هیچکس گوش خوبی نیست.

منتظر خبر بهار بودم ولی امروز سه شنبه هست و اون هنوز زنگ نزده دیگه کلا ناامید شدم باید یه فکر دیگه کنم ولی خوب چه فکری نمیدونم گیج شدم، همون لحظه گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم بهاره  با هیجان گوشی رو برداشتم و جواب دادم.

– چی شد بهار  خبری شد؟

بهار: آره داداشم یه دوستی داره که مامان بزرگش پیره و نیاز به یه پرستار داره تا قرصاش و سر وقت بهش بده، جای خواب هم بهش میدن تو میتونی از این پیر زنه مواظبت کنی؟

 چند لحظه رفتم توی فکر من میتونم از این طرف مواظبت کنم؟ یکی باید از من مواظبت کنه !!حالا نمیدونم چیکار کنم قبول  کنم یا قبول نکنم ولی کار خوبیه به رشتمم مربوطه.

-من راضیم بهار،باید ببینم بابام چی میگه.

– باباتو  راضی کن خوبه به دردت میخوره چی بهتر از این از دستش نده.

– سعی خودمو می کنم امیدوارم بابام راضی بشه مرسی ازت.

– فدات شم عزیزم.

-خدافظ.

گوشی و قطع کردم و رفتم پایین این کار و به بابام توضیح دادم.

بابا با تندی گفت:مواظبت و کلفتیه یه پیرزن؟عمرا.

-بابا من فقط پرستارشم نه کلفت قرصاش و میدم حالش بد شد بالا سرشم مثل بیمارستان.

مامان:راست میگه به دردش می خوره.

بابا متفکر گفت:باشه میتونی بری ولی از خودت خبر میدی و سر میزنی خب؟

-چشم بابا.تا

ذوق زده شده بودم نمیدونستم چیکار کنم،با هیجان رفتم بالا و به همه زنگ زدم.

***********************************************

چمدونمو تحویل گرفتم نگاهی به دور و اطراف انداختم چقدر غریب بودن سخته بابا میخواست من مستقل باربیام و باهام نیومد باید میرفتم پیش بهار تا باهم بریم دنبال کارای دانشگاه. بعد از دانشگاه هم باید میرفتم خونه پیرزنه که ببینم قضیه از چه قراره.  از فرودگاه اومدم بیرون منتظر یک تاکسی بودم دیدم یه مرده داره گلوی خودشو پاره میکنه که مسافر سوار کنه خندم گرفت رفتم سمتش و گفتم:

آقا دانشکده علوم پزشکی میرین؟

-بله آبجی بشین بریم.

سوار شدم و اونم راه افتاد،گوشیم زنگ خورد جواب دادم.

-جانم؟

مامان:رزا رسیدی؟

-آره مامانم.

-باشه مادر مواظب خودت باش.

صدای بابا از اونور اومد:

گوشی و بده من کتایون. بابا گوشی و برداشت و گفت:رزا اگه مشکلی پیش اومد حتما بهم زنگ بزن.

-چشم بابا.

-رسیدی خونه هم حتما در جریانم بزار اگه کارت خوب نبود برگرد.

-باشه بابا نگران نباش.

-خدانگهدارت.

-خدافظ. قطع کردم،من دیگه دیوونه شدم از این حساسیت های بابا،چرا آخه همچین میکنی به خدا من از پس خودم بر میام. پووووفی کشیدم و دور و اطراف و نگاه کردم،تا حالا اصلا شیراز نیومدم…شهر قشنگیه.

راننده گفت:آبجی خود دانشکده میری؟

-بله.

-ماشاالله اونجا قبول شدی آره؟

لبخندی زدم و گفتم:ممنونم بله.

-جسارتا چه رشته ای؟

-خواهش میکنم،پرستاری.

-ایول آبجی،بچه کجایی؟

-تهران.

-اوه تهران پایتخت و ول کردی اومدی جنوب؟

-به رشتم علاقه دارم.

-می خوندی تهران قبول شی خواهر من.

-دو ساله پشت کنکورم این دفعه خوب اومد.

-آها پس سال اولی نیستی.

-نه.

وای سرم رفت،چه فکی خسته نشدی؟من جات خسته شدم،چقدر سوال میپرسه،سرت تو کار خودت باشه عجب،کلافه اومدم چشمام و بزارم رو هم که گفت:آبجی خوابگاه می خوای بری دیگه؟

-نه دانشکده پیاده میشم.

-نه واسه خواب.

-آها،نخیر پدرم اجاره ندادن.

-پس چیکار میکنی؟خونه مجردی؟اون که بدتره. وای خدا خودش سوال میپرسه خودشم تند تند جواب خودش و میده. کلافه چتری هام و دادم کنار و گفتم:

نخیر،یه جایی میرم هم واسه کار هم محل سکونت.

-آها هرچی خوبه برات پیش بیاد.

-ممنونم.

گوشیم زنگ خورد،بهار بود.

-بله بهار؟

-دختر تو کجایی؟

-نزدیکم بهار میام الان.

-باشه بدو.

-اومدم فعلا.

-میبینمت. قطع کرد،راننده باز حرفی واسه زدن پیدا کرد و گفت:دوستتم اینجا قبول شده؟

-بله.

-پس یه آشنا داری.

-بله.

-خسته هم هستی نه؟

-بله.

-تهران کاسبی چطوره؟

-خوبه.

-آره خب پایتخته معلومه خوبه.

-بله.

-آهنگ بزارم آبجی؟

-بزار.

حداقل کمتر صدا میده،آهنگ و گذاشت دیدم خودشم شروع کرد خوندن،داشت گریم میومد از دست این مرده. بالاخره رسیدیم دانشکده و پیاده شدم با چمدونم و ساکم،بهار اومد سمتم و کلی هم و بغل کردیم و وسایلم و گذاشت تو ماشینش و رفتیم واسه ثبت نام.

آروم گفتم:بهار بعدش باهام میایی بریم خونه پیرزنه؟

-آره آدرس و میگم داداشم اس ام اس کنه.

-باشه مرسی.

-بعدش بیا خونه ما.

-نه دیگه اونجا میمونم.

-اااا روز اولی بیا پیشم دیگه.

ناچار گفتم:باشه ببینم چی میشه.

-خیلی آروم شدی ها.

خندیدم و گفتم:غریبی میکنم فعلا تا یکم با محیط آشنا شم میفهمی کی آرومه.

خندید و گفت:من یکی تو رو خوب میشناسم. خندیدیم و مدارک و تحویل دادیم.

***********************************************ازهمون اول ورود مون به این عمارت فهمیدم که حسابی پول دارن به بهار نگاهی کردم و گفتم:عجب عمارتی.

 بهارم با ذوق گفت:این پولدارا کجاها که زندگی نمی کنن.

خندیدم و گفتم:حالا ضایع بازی در نیار زشته.

– خوب ندیدم از این چیزا. خندیدم بهش و وارد شدیم،اوه شت،عجب جایی.

یه عمارت بزرگ که توش گم میشدی چه جوری اینجا زندگی میکردن؟!هر طرف نگاه میکردی یه چیز بود هر دو ور عمارت پله بود… وسط عمارت یه استخر بزرگ بود یه نرده اون بالا به صورت بیضی بود که یه پیرزنه دو صندلی آرامش اون بالا نشسته بود و چای میخورد نگاهی بهمن و بهار کرد و با جدیت تمام گفت:

 شما دوتا اون پایین چی میخواین؟؟؟ با تته پته گفتم:سلام ببخشید مزاحمتون شدیم واسه کار اومدیم.

پیرزنه ابرویی بالا انداخت و گفت:هر دوتون؟

بهار آب دهنشو قورت داد و آروم گفت: من غلط بکنم بشم پرستار تو!!!!

 از دست این بهار خندم گرفته بود بلند گفتم:نه خانم من واسه پرستاری از شما اینجام.

یهو گفت:آها پس تو همونی که نوم ازش حرف میزد.

-بله.

-بیاین بالا.

چشمی گفتم و دست بهار و گرفتم و وارد عمارت شدیم،اینجا رو،داخلش از بیرونش قشنگ تر،کلی مجسمه های قیمتی گذاشته بود،یکی از خدمتکارا راهنماییمون کرد که با آسانسور بریم پیش اون پیرزنه. با ورودمون پیرزنه چرخید و عینکش و برداشت زد به چشمش و خیره خیره نگامون کرد و یهو عصاش و گرفت بالا سمت من و گفت:تووو!!!!

ریدم تو خودم از ترس،این چرا اینقدر ترسناک و پر جذبه است؟سن حضرت فیل و داره ولی هنوز سرپاست.

آروم گفتم:بله؟

چشماش و ریز کرد و گفت:خیلی خوشگلی،چشمات خوشگل تر.

لبخندی زدم و گفتم:چشماتون قشنگ میبینه.

اخم کرد و گفت:از تعارف کردن متنفرم.

قیافم برزخی شده،زنیکه زشت بی ریخت دارم ازت تشکر میکنم اه اه بی لیاقت.

-بله خانم.

-خانم؟

چیه؟نکنه توقع داره با این سن بگمش دختر جوان؟؟؟والا توقعا رفته بالا.

-پس چی بگم؟

-همه خانم بزرگ صدام میزنن.

-بله ببخشید خانم بزرگ.

-اسمت چیه؟

بهار با ذوق گفت:بهار کمالی.

یهو خانم بزرگ نگاهی بهش انداخت و گفت:کسی با تو بود دختر جون؟

بهار ترسید،آب دهنش و قورت داد و گفت:ببخشید.

خانم بزرگ رو به من گفت:دفعه دیگه فقط خودت بیا پیشم این دختره رو نبینم.

-چشم خانم بزرگ.

-حالا بگو ببینم اسمت چیه؟

-رزا کیانی.

چندبار اسمم و زمزمه کرد و گفت:اسم زیبایی داری.

-ممنونم.

-خب بریم سراغ اصل مطلب.

-بله.

-تو توی همین عمارت و یکی از اتاقای بالا پیش نوه هام ساکن میشی،کاری به کارت ندارن و نمیتونن داشته باشن،اتاق تو طبقه سومه،نوه هام طبقه دوم و بچه هام طبقه چهارم.

-چشم ممنونم.

-جز اطاعت کردن چیز دیگه ای یاد نگرفتی؟

-یاد گرفتم با بزرگ ترم با احترام حرف بزنم.

لبخندی زد و گفت:خوشم اومد.

لبخندی زدم که گفت:بهت گفتن چیکار کنی؟

-قرصاتونو سر وقت بدم و اگه خدایی نکرده حالتون بد شد مواظبتون باشم.

-همین کارارو انجام بده فقط هم کارایی که من میگم و انجام میدی از هیچکس جز من اطاعت نکن.

-حتما خانم بزرگ.

-پدر و مادرت کجان؟

-تهران.

-از حال و روزت خبر دارن؟

-بله.

-خیل خوب امشب وسایلت و بیار.

-چشم ممنونم ازتون.

سری تکون داد و گفت:

میتونی بری.

***********************************************

سرپرست خدمتکارا که تازگی باهاش آشنا شده بودم و یه خانم حدود40ساله بود به اسم ملیکه دو ساعته من و علاف کرده تا قوانین عمارت و بگه.

با جدیت و خشک گفت:ساعت6صرف صبحانه همه بایدباشن،ساعت12ناهار ، ساعت9شام،تمام افراد عمارت سر این ساعت ها باید پای میز باشن اگه بی نظمی پیش بیاد خبری از غذا نیست،ساعت12شب خاموشی،اگه تو اون ساعت شلوغی شه خانم بزرگ حقوق سه ماهت و نمیده،لباس فرم کت رسمی و شلوار و کفش پاشنه بلند،موهات دم اسبی باشه و غیر این حالتش نده و یه شال هم میدیم که بندازی ولی گره نمیدی چون بدترکیب میشه،آرایش ممنوع درحد یه برق لب،لاس زدن با نوه های پسر ممنوع،تو کارت پرستاری از خانم بزرگ و دستور گرفتن از ایشونه پس اگه تو کارای دیگه فضولی کنی با خانم بزرگ طرفی،سوالی نداری؟

مات و مبهوت بهش خیره بودم،نیشم و باز کردم و گفتم:ملیکه جون نفس بکش.

باز بدون تغییری تو چهرش نگام کرد،نیشم و جمع کردم…یا امام زاده بیژن مگه پادگان نظامیه؟به خدا اونجا این همه قوانین نداره،من دیگه خیلی بترکه ساعت3پاشم5ناهار بخورم بعد6صبح پاشم صبحانه بخورم؟خدایا صبرم بده.

پلکی زد و گفت:من علاف نیستم رزا.

تندی گفتم:ببخشید،نه سوالی ندارم فقط لباسام کو؟

-اتاقت رو تخت.

-ممنونم.

رفت….من بگم غلط کردم خوبه؟خداوکیلی اینجا چه خبره؟!همچین میگه لاس زدن با نوه های پسر ممنوع انگار من شب و روز دنبال پسرم یا خیلی نوه های خانم بزرگ قشنگن. دستام و تو هوا تکون دادم و گفتم:اصلا اینقدر اینجا ساکته که یکی دس شویی هم بره صداش میاد،اصلا این نوه های زشت و بی ریخت این پیری کجان؟اه اه اه من لاس بزنم؟اگه اونا محو خوشگلیم نشن والااااا انگ…….

صدایی شیطون حرفم و قطع کرد:

اوه اوه چه دل پری سرکار خانم دارن. تندی چرخیدم و دستم و گذاشتم رو قلبم و عینی کشیدن،پسره مقابلم دستاش و به حالت تسلیم برد بالا و با خنده گفت:

یواش!با حرص نگاش کردم،چشای عسلی،صورتی سفید،موهایی بور،هیکلی و قدبلند،چالم داشت….با غضب گفتم:جنی یا لولو؟

خندید و گفت:بستگی داره کدوم و بخوای؟!

-هیچکدوم و شما؟

صاف ایستاد و با لبخند گفت:آریا رادمنش هستم،نوه خانم بزرگ.

چشام گرد شد،این یکی از نوه های خانم بزرگ بود؟؟؟؟؟؟؟وایییییییییی گند زدی رزا،تموم شد،باید برگردی تهران،پرستاری پرید،چیا که نگفتم واییی.

با وحشت نگاش کردم و با تته پته گفتم:معذرت می خوام.

خندید و گفت:نترس بابا به دل نمیگیرم حال کردم با حرفات. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:اخراجم نمیکنید؟

-من غلط بکنم کارگر خانم بزرگ و اخراج کنم. اخمام و کشیدم توهم و گفتم:

کارگر؟من پرستار خانم بزرگ هستم. ابرویی بالا انداخت و سر تا پام و نگاه کرد و گفت:آها پس تویی.

-بله.

-اسمت چیه؟

-رزا کیانی.

-رزا…..اسم قشنگیه،چندسالته؟

-20سال….مفتشی؟

تک خنده ای کرد و گفت:ببخشید.

یه نگاهی بهش انداختم و بی خیال رفتم بالا سمت اتاقم،لعنتیا آسانسور بزنید خب. با مواجه شدن با لباس فرم داشت گریم میگرفت،یاد لباس مدرسه افتادم،آخه این چه عنیه من باید بپوشم؟به خدا ظلمه،اینجا فقط یه عمارته نه پادگان نظامی،من کم کم3صبح می خوابم12خاموشی میزنن،من12شام می خورم اینا9پای سفره ان،اوه شت. بی حوصله نشستم رو تختم و کارتون کتابای رشتمو که دیروز خریدم از زیر تختم در اوردم و نگاهی بهش انداختم،چه سخت.

***********************************************

بهار با عجله گفت:آره دیگه همین هفته دیگه یکشنبه و سه شنبه و پنجشنبه کلاسامونه یه کلاسمونم افتاده دوشنبه9صبح تا12ظهر.

-وای چرا همش صبحه آخه باشه مرسی.

-عزیزم دانشگاه دست من نیست.

-خب حالا زر نزن اینقدر.

-خفه شو،من برم تا این خانم بزرگه من و ندیده.

خندیدم و گفتم:چه عجب تو از یکی حساب بردی.

-عمرا حساب ببرم فقط ازش خوشم نمیاد.

-جون عمت گمشو.

خندید و گفت:روزت پر دردسر بای.

-یه چیز خوب بگو خب بیشعور بای.

با خنده دست تکون داد و رفت،در و بستم و باغ و طی کردم و از پله های عمارت رفتم بالا و وارد شدم،صدای خانم بزرگ از پشت سر میخکوبم کرد:

-دختر جون متین راه برو دو نزن.

-چشم خانم بزرگ.

-ببینم!؟اهل کتابی؟

بغض گلوم و گرفت به خدا اگه بگه کتاب بخون خودم و میکشم دقیق مثل مامان که هی میگه رزااااا یکم کتاب بخون حداقل یه چیزی حالیت باشه.

-همچین کم و بیش.

عینکش و اورد وسطای بینیش و گفت:یه کتاب به سلیقه خودت بردار و بیار بخون برام.

-من؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

نگاهی به دور و اطرافش کرد و گفت:پ ن پ من؟

الان میشینم همینجا میزنم تو سر خودم به خدا.

-بله ببخشید.

-زود باش.

-چرا آخه من؟

-حوصلم سر رفته یک،صدات و دوست دارم دو.

پووووفی کشیدم انگار من همایون شجریانم یا مثلا اسباب بازی اینم،خدایا یا من و صبر بلند مدت بده یا این پیری و درستش کن.

-بله شما بشینید.

یه کتاب از تو قفسه کتابا برداشتم.

نوشته بود«بار هستی»….سوالی گفتم:خانم بزرگ کتاب باز هستی خوبه؟

-از چه لحاظ؟

-دکتر بردینش؟سرما نخورده؟دست پیشش بزارم؟

خانم بزرگ خندش گرفته بود اما خندش و قورت داد و با عصاش بهم اشاره کرد و گفت:نمک نریز بیار کتاب و. خندیدم،والا میگه از چه لحاظ خب تو دیگه کی هستی ای بشر،رو به روش نشستم و شروع کردم ورق زدن.

-می خوای بیشتر ورق بزن هان؟

نگاهی بهش انداختم و متفکر گفتم:فکر خوبیه.

خانم بزرگ عصاش و بلند کرد و آروم ولی دردناک زد تو سرم و گفت:

میگم نمک نریز بخون رز.

-رزا.

-بخون.

-ورق نزنم دیگه؟

-عصا دوست داری؟

-خب شروع میکنیم به خوندن.

خندش گرفته بود حسابی،خندیدم ریز ریز و گفتم:خب گوش بدین خانم بزرگ.

-گوشم با تو بگو.

شروع کردم به خوندن،عادت داشتم تند تند از روی یک چیزی می خوندم باز با عصا زد تو سرم و گفت:ببین دخترجون شمرده بخون من که نمیفهمم تو چی بلغور میکنی؟!

خندم گرفت،خندیدم و گفتم:چشمممممم خانم بزرگ چشم قشنگ.

ذوق کرد ولی گفت:بخون لوس بازی درنیار.

اگه من دل تو رو به دست نیارم که رزا نیستم،رزا دل سنگ و آب میکنه خانم بزرگ که چیزی نیست. آروم آروم شروع کردم خوندن،یک کلمه از معنی و مفهوم کتاب نفهمیدم،فقط خوندمش،کتاب فلسفی آخه؟خدایا میدونم بخشنده ای زودی اینا رو شفا بده،این عمارت و اهالیش از دستت در رفتناااا.

خانم بزرگ:خب بسه،خودت هم چیزی فهمیدی؟

-بله بله کاملا.

-درباره چی بود؟

متفکر دستام و زدم زیر چونم و گفتم:اینجاش و یادم نیست.

خانم بزرگ خندید و گفت:پس چرت و پرت نگو راست بگو نه.

خندیدم و شیطون گفتم:نکه نفهمیدم.

خشک شد و گفت:تو غلط کردی من همه این کتابا رو خوندم فقط واسه ی دانایی خودت گفتم کتاب بخونی برام. اه اه چرا یهو میرینه به آدم این بشر؟خیلی حال بهم زنه.

-ببخشید.

-از فردا تک تک کتابا رو می خونی،کتاب نبینم دستت با من طرفی.

-بله خانم بزرگ حتما.

این همه بدبختی داشتم اینم اومد قاطی بدبختی هام ای خدااااااا کتاب خوندن و کجای دلم بزارم؟

***********************************************

رو کاناپه نشسته بودم و یه کتاب دستم بود ولی من اهل خوندن بودم؟معلومه که نه فقط واسه اینکه خانم بزرگ غر نزنه دستمه. در عمارت باز شد و یه دختره با سر و وضعی شیک اومد تو،تو نگاه اول من و دید سر تا پام و نگاه کرد و گفت:

خدمتکار جدیدی؟

با اخم گفتم:خیر من پرستار خانم بزرگم.

همون لحظه صدای خانم بزرگ اومد که گفت:اگه نرید گم و گور نشید و یکم تو عمارت وقت بگذرونید این مشکلات پیش نمیاد.

دختره با لبخند پر عشوه ای گفت:خانم بزرگ میدونین که من با دوستام دنبال سوژه عکاسی میگردیم؟؟؟

-من هیچی نمیدونم تنها کسی که من و از کاراش باخبر میکنه تا نگران نشم پسر گلمه نه تو نه بقیه نوه ها جوری زندگی میکنید انگار بزرگی تو این خونه نیست.

دختره با حرص گفت:آرتا زیادی خودشیرین تقصیر ماست؟

-آرتا بدون خودشیرینی تو دل من عزیزه.

-خانم بزرگ شده یک روز ما رو با آرتا مقایسه نکنید؟

-نازگل من اصلا حوصله بحث با تو رو ندارم اون از خواهرت اینم از تو،نازنین از تو آدم تره حداقل وقتی هست رو مخ کسی نمیره.

-نازنین به من چه من نازگلم.

-حیف همچین اسم که برای تو انتخاب شد.

دوتا خانم میانسال اوناهم با تیپای شیک وارد عمارت شدن،یکیشون رفت سمت خانم بزرگ و گفت:خانم بزرگ اتفاقی افتاده؟

نازگل با حرص و بغض گفت:نه زن عمو جون چیزی نشده فقط دوباره پسر شما رو دارن میزنن تو سر من همین.

زن عموه گفت:خانم بزرگ هرکی یه شخصیتی داره اینقدر بچه ها رو باهم مقایسه نکنید. اون یکی زنه رفت سمت نازگل و گرفتش تو بغلش و گفت:

خانم بزرگ نازگل اولین نوه دختره حقش نیست این رفتارا.

خانم بزرگ با جدیت گفت:به جای حرف زدن بچت و درست کن.

زنه رو به نازگل گفت:پاشو دخترم بریم اتاقت.

باهمدیگه از پله ها رفتن بالا،زن عموه هم دست خانم بزرگ و گرفت و اوردش سمت کاناپه ها و باهم نشستن.

زن رو به من با لبخند گفت:عزیزم میتونی یه آب برای خانم بزرگ بیاری؟

تندی گفتم:بله حتما. رفتم تو آشپزخونه و براش آب ریختم اومدم بیرون دادم دست خانم بزرگ.

-سرگیجه ندارین خانم بزرگ؟

سری تکون داد و گفت:خوبم.

-مطمئنین قرصاتون و بیارم؟

-نه گفتم خوبم. همچین با اخم گفت رفتم نشستم سرجام و آب دهنم و قورت دادم. زنه رو به من گفت:

پرستار خانم بزرگی؟

-بله.

-اسمت چیه دختر خوشگلم؟

-رزا…..رزا کیانی.

زنه لبخند زیبایی زد و گفت:چه اسم قشنگی،منم آسا هستم عروس خانم بزرگ.

با لبخند گفتم:خوشبختم آسا خانم. خانم بزرگ رو به آسا خانم کرد و گفت:آریا کجاست؟دیروز اومد باز غیب شد.

-با دوستاش رفتن بام.

-این پسره آخرش میفته گوشه زندان از دست این رفیقاش.

-شما حرص نخور جوونن.

-این پسره معلوم نیست کجاست.

-کی؟

-ساشا،کیمیا که رفته خونه مادرشوهرش.

-ساشا هم حتما سرش گرمه.

خانم بزرگ سری از تاسف تکون داد و گفت:این پسره هم با یه بچه میاد خونه میگه واسه اون دخترای چش سفیده. خندم گرفته بود،چه دل پری داره از نوه هاش،معلوم نیست این آرتا کیه که شده سوگولی و بقیه پیش چشم خانم بزرگ خراب شدن.

با لبخند گفتم:هرکدوم از افراد این خونه هرچقدر از تربیت شما به دور باشن باز اسم رادمنش ها رو دارن هرگز اسم خاندانشون رو خراب نمیکنن نگران نباشید خانم بزرگ. خانم بزرگ لبخند دلنشینش و بالاخره زد و گفت:الحق که دختر بافهم و درکی هستی.

لبخندی بهش زدم آسا خانم با لبخند گفت:تربیت پدر و مادرت عالی بوده عزیزم.

-شما لطف دارین.

خانم بزرگ با حسرت نگاهی بهم انداخت و گفت:چی میشد تو دختر به این زیبایی و خانومی نوه من میشدی؟؟!!

لبخندی زدم و گفتم:خانم بزرگ قدر داشته هاتون و بدونین.

-ولی واسه داشته هایی که خودم نابودش کردم باید حسرت خورد.

-با نابودی خودتون هیچی عوض نمیشه.

سری تکون داد،از چه داشته هایی حرف میزد که نابود کرده؟اون الان همه چی داره و باز حرف از نابودی میزنه؟؟؟؟خدایا چقدر بنده هات ناشکرن.

***********************************************

امروز دقیقا یک هفته است که من اینجام و با همه اهالی خونه جز ساشا و آرتا آشنا شدم،خانم بزرگ با شوخی ها و مزه پرونی هام میخنده و خوشحال میشه و میگه تو جو خوبی به خونه میدی،نفسم و محکم دادم بیرون و با فرم کارم رفتم بیرون. کیمیا خانم تنها دختر خانم بزرگ رو کاناپه ها مشغول حرف زدن با نیلی خانم مامان نازگل و نازنین بود….با لبخند گفتم:سلام روزتون خوش.

کیمیا خانم نگاهی بهم انداخت و با پوزخند گفت:خدمه ها مگه جز کار افراد این خونه رو انجام دادن،میتوننم با افراد این خونه صحبت کنن؟

خیلی بهم برخورد اخمام و کشیدم توهم و اومدم یه چی درشت بارش کنم که دستی از پشت کمرم و گرفت و گفت:عمه جون شماهم جز دستور دادن مگه میتونین با خدمه حرف بزنین؟

حدسم درست بود،نازنین بود که این کار و کرد،شخصیتش مثل من بود و همین باعث صمیمیت بینمون شده بود. نیلی خانم اخمی کرد و گفت:نازی؟؟درست نیست اینطور حرف زدن با عمت. نازنین ابرویی بالا انداخت و گفت:طرز حرف زدن عمه با رزا چی درسته؟

کیمیا خانم با غضب گفت:نازنین تو خودت و با این یکی ندون تو نوه رادمنش هایی.

خودم دخالت کردم و با لبخند حرص دراری گفتم:اولاً من پرستار خانم بزرگم و دانشکده علوم پزشکی اینجا قبول شدم و خدمتکار نیستم،ثانیاً من دختر کیانی تاجر فرش توی تهرانم و محتاج پول نیستم فقط به خاطر اینکه پرستاری از خانم بزرگ به رشتم کمک میکنه و با پولش میتونم مستقل شم اینجام. صدای عصایی که خانم بزرگ زد زمین اومد با صدای بلند و جدی گفت:فقط کافیه یک بار دیگه تو این عمارت به رزا توهین شه چشمام و رو همه چی میبندم پس خوب حواستون و جمع کنید که اگه حرف بی ربط زده شه بد میشه. همه بعد حرف خانم بزرگ سکوت کردن نازنین با شیطنت دست زد و گفت:دمت گرم خانم بزرگ،حتما باید خانم بزرگ خودش بگه؟

و خودش خندید خانم بزرگ با جدیت گفت:خاموش باش نازنین.

-رو جفت چشمام.

نازنین دستم و کشید بردم تو حیاط با شیطنت گفت:شیطون چیکار کردی که تو دل خانم بزرگ جا باز کردی؟

خندیدم و گفتم:راستش خودمم نمیدونم معجزه شده.

بلند خندید و گفت:الحق که یه دونه ای.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:صد در صد از من فقط به دونه تو دنیاست قدرم و بدون.

خندید و گفت:دختره پرو خودشیفته صب کن ببینم.

تندی پا به فرار گذاشتم و دویدم اون بدو من بدو رسیدم به در خروجی عمارت که یهویی باز شد و من پرت شدم تو بغل اونی که در و باز کرد،هییییین تموم این کیه؟چه عطر تندی زده!تندی از بغلش اومدم بیرون و شروع کردم آنالیز کردنش،یه پسر هیکلی و چشم ابرو مشکی و جذاب…..مسخ شده نگاش میکردم که با خنده مغروری گفت:

به پا غرق نشی!!!

اخمام و کشیدم توهم و گفتم:

فکر کردی جذابی؟

-فکر نکردم هستم.

-نیستی.

-پس چرا خیرم موندی؟

-گفتم ببینم این خر کی بود که من و ندید همین.

-خر؟

-انتظار دیگه ای داری؟

-نخیر فقط شما؟

-رزا کیانی پرستار خانم بزرگ.

-اوه پرستار خانم بزرگ.

با پوزخند دستام و زدم به بغل و گفتم:رانندشونی نه؟

پوزخندی زد و گفت:من ساشا میری نوه خانم بزرگم.

جا خوردم،دستام افتاد پایین و مبهوت موندم،گند دوم و با اخلاق آفتاب پرستی این اخراجم تمام. نازنین با خنده گفت:ساشا میبینی چه باحاله؟

ساشا پوزخندی زد و سر تکون داد و زیر گوشم آروم گفت:خانم خوشگله دیگه این حرکت زشت و ازت نبینم وگرنه یه راست به خانم بزرگ میگم.

آب دهنم و قورت دادم و تند تند سرم و تکون دادم،با پوزخند دور شد….رسما گند زدی اون از آشناییت با آریا اینم از ساشا،چه طرف خودش و هم میگیره،یا میخنده یا مثل سگ اخم میکنه،معلومه با خودش چند چنده؟اصلا کی تو این عمارت نرماله؟

گوشیم داشت خودش و میکشت،بله ساعت شیش صبحه باید پایین باشم  ولی نیستم بابا به خدا من خستمه دیشب تا سه صبح بیدار بودم صبحانه واجبه؟یا ناله و چشای بسته بلند شدم رفتم حموم یه دوش سرسری گرفتم و اومدم بیرون و بعد بستن موهام و زدن برق لب و پوشیدن لباس فرم از اتاقم رفتم بیرون و پله ها رو هم طی کردم به پذیرایی که یه میز بزرگ گذاشته بود رفتم.

سر میز قرار گرفتم،آقا کیارش و آقا کامران پسرای خانم بزرگ هم بودن شوهر کیمیا خانم،آقا سیاوش هم بودن.

کیارش خان شوهر آسا خانم بود و هردو شیرین و مهربون من که عاشقشونم.

نگاهی انداختم خانم بزرگ هنوز نیومده بود و این خیلی عجیب بود همه تو سکوت منتظر خانم بزرگ بودن،همون موقع ملیکه داد و بیداد راه انداخت و صدای دادش اومد:

رزاااااااا……رزززززززز……خانم بزرررگ…..

ادامه حرفش و نشنیده گرفتم و تندی از جا پریدم و با دو رفتم سمت اتاق خانم بزرگ همه هم پشت سرم.

رفتم سمت خانم بزرگ.

-ملیکه چیشده؟.

با نگرانی گفت:

تنگی نفس گرفتن.

-یه مهر نماز واسم پیدا کن.

کیمیا خانم داد زد:

می خوای نماز بخونی؟چه غلطی داری میکنی؟

تیز شدم سمتش و گفتم:

لطفا برید بیرون.

نازگل با حرص گفت:

دِ خب چیکار می خوای بکنی؟

-همه از اتاق برن بیرون.

تقریبا داد زدم،آریا همه رو فرستاد بیرون و در و بست.

ملیکه مهر و اورد گرفتمش جلو بینی خانم بزرگ و دعوتش کردم بعد نفس کشیدن،کم کم افتاد به سرفه و سرفه ها شدید شد.

-قرصاش.

ملیکه قرصا رو داد،خانم بزرگ قرص ها رو هم خورد و با صدای ناله واری زمزمه کرد:

همه رو جمع کن دور سفره نزار یکیشون نباشه،ازشون غافل نشو،تا خودم درست شم.

-چشم خانم بزرگ شما فقط استراحت کنید.

ملیکه موند پیش خانم بزرگ منم رفتم پایین دیدم همشون از رو صندلی هاشون بلند شدن.

-حال خانم بزرگ خوبه فقط باید استراحت کنن.

ساشا بی خیال اومد بره که بلند گفتم:

آقا ساشا اگه پاتون بخوره به اون ور در باید بگم که خانم بزرگ تنبیه براتون در نظر میگیره.

پوزخندی زد و گفت:

تو می خوای به من بگی چیکار کنم،چیکار نکنم؟

-این دستوره خانم بزرگه میتونین زیر پا بزارین.

دندون قروچه ای کرد،آسا جون با لبخند گفت:

رزا جان گفتش حال خانم بزرگ خوبه پس بشینید دور هم صبحانه رو بخورم.

کیمیا خانم با غضب گفت:

دل خوشی داری آسا ها هزارتا کار داریم.

-هرکی از این در خارج شه دو روز لباس فرم میپوشه تو کارای نظافت به بقیه خدمتکارا کمک میکنه.

چشای همه از تعجب گرد شد،شونه بالا انداختم و گفتم:

خواسته ی خانم بزرگه.

و اومدم نشستم،کیمیا خانم با حرص نشست رو صندلیش،ساشا هم عصبی برگشت نشست،لبخند پیروزمندانه ای زدم و مشغول شدم.

************************************************************************

ادامه این رمان را با خریدی داری پی دف آن بخوانید وحامی نویسندگان جوانی باشید که برای شما دست به قلم می شوند……………

این رمان درعین به تصویرکشیدن لحظات عاشقانه خنده به روی لبان شما می آورد چرا کلامی شیوا وطنز گونه درسرارآن درجریان است……

 

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=14281
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • sahar72 : واییییییی عالی بود زود زود پارت ها رو بزار ممنونم 🧡🧡🧡💛💛💛❤❤❤...
  • نگار_نرگس : سلام عزیزم چشم حتما❤...
  • Reyhaneh : سلام عزیزم هم من هم دوستم عاشق رمانت شدیم لطفا تعداد پارت هارو بیشتر کن ممنون می...
  • HH : عـــــــــــــــــــــالیه...
  • Asal : عالی خیلی قشنگه زود به زود پارت بزار ممنونم...
  • Haniyeh Abaasi : گذاشتم گلم شرمنده یه مدت درگیر بودم❤...
  • Haniyeh Abaasi : گلم بخدا درگیرم چشم...
  • حدیثه : آها مرسی رمان خیلی قشنگیه امیدوارم پارت هاروهم سریع بزارین ممنون...
  • ناهید کاویانی داراني : رمان تموم نشد وگفتن به زودی براتون می گذارند...
  • حدیثه : ممنون فقط سریع تر مرسی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.