| Saturday 28 November 2020 | 02:05
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان احساسی از جنس ارمغان

  • جمعه, 23 اکتبر 2020
  • 10:08 ب.ظ
رمان احساسی از جنس ارمغان

هزار تومان25

توضیحات

رمان احساسی از جنس ارم

نویسنده فاطمه نصرت ابادی

ژانر:عاشقانه_اجتماعی

خلاصه داستان

:یه داستان واقعی از زبان شخصیت واقعی و تقدیر واقعی

دختری که صبرش زیاده واعتقاد داره هرچیزی حکمتی داره سعی میکنه با بدوخوب زندگی بسازه خواسته و ناخواسته وارد زندگیه جدیدی میشه دختری که تاوان تصمیات اطرافیان را پس میدهد.

مقدمه:

لحظات به کندی پیش میرود,من مانده ام و تنهایی سرد و تکرار لحظه ها,با مشتی از کلمات مبهم و درهم در افکار خسته ام که میبایست از هم تفکیکشان کنم.افکار را کنار میزنم تا جمله ای در خور این صفحه بنگارم جمله ای در وصف یک مقدمه;مقدمه ای در شان یک داستان.

زمستان نجیب و آرام فرا رسیده بود و کوه ها با کلاه چروک برف بر سرشان مغرورانه در جای خود ایستاده بودند.شعله ی اتش در دل اجاق همچون گل زعفران میدرخشید نور آباژور کنار اتاق نور عسلی رنگی را روی چهره ی آقاجان انداخته بود.آقا جان همچون تندیسی از مقاومت رنگ پریده و تکیده روی تشک پشمین آرمیده بود.چشم های سیاهش مثل دو زغال خاموش در حدقه های گود رفته اش نشسته و دست هایش پر از جای پینه از لحاف بیرون بود.حالا با رفتن ماه بانو تنهایی اقا جان هم بیشتر از قبل شده بود.همیشه وقتی از قبرستان به خانه می آمد حالش بد میشد تمام شب تنهایی عجیبی وجودش را فرا میگرفت کنار اقا جان خزید اقا جان دستش را روی موهایش کشید اروم زمزمه کرد:

_میتونیم تحمل کنیم.نبود ماه بانو سخته اما میتونیم مثل قبل باشیم ,چشمهایش را بست. هنوز همین ک اقا جان را داشت دلش قرص بود.

ارمغان دختر ۱۸ساله ای بود که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده بود پیش اقاجان زندگی میکرد در یکی از روستاهای توابع تبریز تک فرزند بودحالا به جز اقاجان در این دنیا کسی را نداشت مادربزرگش ماه بانو را به تازگی از دست داده بود.

صدای برف های کف زمین زیر پای رهگذران و مهمان ها قرچ قرچ میکرد.برف با صدایی آشنا تبدیل ب بورانی منجمد کننده و یک نواخت شده مانند دیواری راه ها را بسته بود.

به قبرستان رسیدند صدای ناله ها بلند شد ارمغان کنار قبر نشست دلش برای ماه بانو تنگ شده بود .صدای شیون و زاری بقیه را نمیشنید گرمی اشک را روی گونه هایش حس میکرد  . نمیدانست چند ساعت گذشته اما همه ی ان مدت خاطراتش را با ماه بانو مرور میکرد و دلش برای اون که مادری مهربان بود پر میکشید.ماه بانو که رفته بود ارمغان تنهاتر شده بود.خانمی دستش را روی شانه ارمغان گذاشت.

_پاشو دختر جان پاشو هوا خیلی سرده دیگه نمیشه اینجا بمونی باید بریم.

دستش را گرفت و بلندش کرد

ارمغان نگاهی به چهره ی اشنای زن کرد تشکری زیر لب کرد و به سمت خانه حرکت کردند.

مهمان ها همه پس از خدافظی یکی یکی رفتند و بازهم ارمغان ماند و آقاجانش.

دلش گرفته بود صدای نم بارون ک روی سقف میریخت باعث شد که ب خودش بیاید کنار آماندا نشسته بود(آماندا=اسم ترکی به معنی در امان در پناه)اسب خاکستری رنگی که ارمغان خودش او را بزرگ کرده بود آماندا همچون ارمغان مادرش را از دست داده بود.

ارمغان روی حوض نشسته بود درب خانه را باز گذاشته بود بچه هایی را میدید که با چکمه های رنگی و کوله پشتی از مدرسه ب خانه بازمیگردند.دلش میخاست ادامه تحصیل بدهد به دانشگاه برود اما با مخالفت اقاجان مواجه شده بود.آقا جان همیشه میگفت :دخترجان همین که بلد باشی پای سفره عقدت به جای انگشت امضا بزنی برات بسه .

ارمغان روز هایی را یاد اوری میکرد که با علیرضا تنها دوست و همبازی بچگیهایش به صحرا میرفتند روزهایی که با کمک هم کلبه چوبی کوچکی را ساخته بودند.

صدای موتور که به درب خانه نزدیک و نزدیک تر میشد ارمغان را به سمت در کشاند.

_سلام عموجان برام نانه اوردین?

_سلام.بله دخترم.بازم نامه داری.

ارمغان نامه را گرفت خوشحال و سرمت همانطور ک نانه را باز میکرد از پستچی خدافظی  کرد و به سمت اتاقش دوید.

متن نامه:

سلام ارمغان جان,خیلی دلم برایت تنگ شده برای تو و کلبه چوبی و آماندا.چند روز دیگر ب روستا میام.مواظب خودت باش راستی لباس گرم بپوش که سرما نخوری.

ارمغان بارها وبارها نامه را خواند در پوست خود نمیگنجید علیرضا به روستا می امد .علیرضا تهران دانشجوی رشته ی پزشکی بود و زمانی که درس هایش کمتر میشد و وقت مناسبی پیدا میکرد به روستا می امد از بچگی با ارمعان بزرگ شده بودند همسایه دوست و هم بازی های خوبی بودند.

آقاجان تقه ای به در زد و گفت:

_کجایی دختر جان ?چرا صدایت میکنم جواب نمیدی?

_من اینجام اقا جان .کاری داشتین?

_هفته دیگه مهمان داریم باباجان.حاجی توکلی را میشناسی?

_بله اقاجان.

_میخام همه چی رو آماده کنی .

_چشم اقاجان.

…………….تمام ان چند روز را به تمیزکردن خانه و تدارک دیدن برای مهمان اقاجان مشغول بود.علیرضا هنوز نیامده بود.

صدای یا الله یا الله مردی که از حیاط به داخل

 خانه می آمد شنیده میشد آقاجان سراسیمه به سمت در رفت

_بفرمایید ,بفرمایید.

ارمغان هم پشت سر اقاجان بیرون رفت.

_سلام خوش امدین.

مهمان ها حاج اقای توکلی و خانمش گلین خانم که بسیار مهربان به نظر میرسیدند وارد خانه شدند.

ارمغان بعد از پذیرایی خواست از اتاق خارج شود که صدای حاج اقا توکلی اورا منصرف کرد.

_بشین دختر جان.توهم باید باشی.

و ادامه داد

_ما اومدیم اینجا که با اجازه ی اقاجان شمارو برای پسرمون خواستگاری کنیم.

گلین خانم ادامه داد:

_تایماز به خاطر کارش نتونست بیاد.تو جلسه ی بعد حتما میاد.

حاج اقا توکلی رو کرد به اقا جان و گفت:

_میدونیم که ماه بانو خانم به تازگی فوت کردند اما از مراسم چهلم چند روزی میگذره.ولی ما عجله داریم که زودتر  پسرمون رو سروسامان بدیم .

اقاجان لبخندی زد و گفت:

_من جز خوشبختی این دختر ارزوی ندارم .هرچی که خدا بخاد.

گلین خانم گفت:

_خانه پسرم در روستای خودمان هست. توی پاسگاه همین منطقه مشغول به کار هست.تایماز من پسر خوبیه اقاجان.

اقاجان ادامه داد:

_قطعا همینطور هست که می فرمایید.ارمغان امانت پدرومادرش هست.من باید با ارمغان صحبت کنم و بعد جواب را به شما می گویم

هرکسی حرفی میزد و در این میان تنها ارمغان بود که سکوت کرده بود.فقط به علیرضا فکر میکرد قول و قرار هایی بچگی که بعد از دکتر شدن علیرضا و برگشتش به روستا باهم ازدواج کنند کلبه چوبی کوچکشان قصر خوشبختیشان باشد.اما الان در جلسه ای حظور داشت که از ازدواجش با پسری حرف میزدند که ارمغان تا به حال او را ندیده بود.

صدای گلین خانم ارمغان را از افکارش بیرون کشید.

_اقا جان پس با اجازه ی شما ما فردا به همراه تایماز میایم که این دو جوان حرفاشون رو باهم بزنند.

_حتما تشریف بیاورید.

پس از خدافظی مهمان ها ارمغان مشغول جمع کردن اسباب پذیرایی بود که اقا جان گفت:

_بشین دخترم باید باهم حرف بزنیم.

ارمغان که عصبانی بود ظرف هارو جمع کرد و به اشپزخانه رفت.

دلش از اقاجان گرفته بود چطور میتوانست از قرار خواستگاری به ارمغان حرفی نزند.

پیش آماندایش رفت مشغول دردودل کردن با اماندا شد.

_اماندا اگر تو جای من بودی چه حالی بهت دست میداد?وقتی میبینی تو مهمترین تصمیم زندگیت هیچ کاره هستی چیکار میکنی?

باز خودش ادامه داد:

_اول از همه اقاجان را صدا میکردم و ازش دلیل این کارو میپرسیدم .شاید این طور ک من فک میکنم نباشه.بعدهم نظر قاطع خودم رو در مورد شخص مورد نظر به اقا جان میگفتم

وازش کمک میخاستم.

در همان لحظه صدای اقا جان از جلوی در به گوش رسید.

_جلسه اس?مزاحم که نیستم?

ارمغان از جا برخاست و اقاجان قدمی به داخل گذاشت.

ارمغان لبخندی زد و گفت

_راجب ماجرای امروز با اماندا حرف میزدم.

_چه ماجرایی?

_اقاجان من باید با شما حرف بزنم.

_من حاضرم.تو امروز نخاستی با من روبرو بشی,نمیدونی شیشه عمر من دست تو یکی یکدونه دختره?با من مهربون تر از اینها باش.

ارمغان نفس عمیقی کشید و کل ماجرا را برای اقاجانش تعریف کرد.

وقتی ارمغان ارام شد اقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:

_من اصلا نمیخواستم بدون مشورت با تو و دونستن نظرت به حاج اقا قولی بدم.اون چند بار جلوی راهم رو گرفت و من هم کلی کار داشتم و وقت اضافی نداشتم که اون تصاحبش کنه.مجبور شدم با گفتن این جمله که درموردش با تو حرف میزنم و اگر تو اجازه بدی اون ها بیان خونمون خبرش میکنم دست به سرش کنم.خب از نظر اخلاقی هم نمیشه غیر از این کاری کرد.اونا رسما از تو خواستگاری کردن و من هم مثل پدر ها گفتم اول با دخترم صحبت میکنم و بعد.حالا تو چی برداشت کردی بماند.

ارمغان نفس راحتی کشید و نگاه پر از سپاسش را به اقاجان دوختو گفت:

_شما بگید من چکار کنم?

اقاحان با خنده گفت:

_من بگم تو چکار کنی?مثل اینکه سوتفاهم سر همین مسئله بود که خودت باید تصمیم بگیری.ببین ارمغان خلاصه که تو باید ازدواج کنی تاهرجابری اخرش باید ازدواج کنی.دارم میگم باید یعنی این جمله رو تحویل من نده که قصد ازدواج ندارم چون واقعا عصبی میشم.حالا در این میون پسری پیدا شده که ب گفته خودش دیوانه وار عاشقته.از نظر تحصیلات و کارش یه چیز هایی دستگیرم شده.خانوادش رو هم که همه ازشون راضی هستن و من سالهاست که حاجی توکلی را میشناسم.خب دیگه چی میخوای?

ارمغان با ناراحتی از روی زمین بلند شد روبروی پنجره ایستاد و گفت:

_خیلی چیزا.

_مثلا.

_اقا جان من دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که دوستش داشته باشم.وجودش برام مهم باشه .از شنیدن صداش ضربان قلبم بالابره و با دیدنش به وجد بیام.این حرف خودتونه .یه عمر تو گوش من از عشق و علاقه.از لیلی و مجنون از کوا کندن فرهاد گفتین.شاید مجنون و فرهاد پیدا نکنم اما این اجازه رو دارم که به آرمان هام نزدبک بشم.اجازه بدین در این مورد خودم تصمیم بگیرم.

_

باشه قبول هر طور که خودت میدونی و میخوای عمل کن.هرتصمیمی بگیری برام ارزش داره.میدونم که اشتباه نمیکنی.

اما به اینم فکر کن که چه خانواده خوبی هستن و میتونی خوشبخت بشی تایماز پسر خوبیه دختر هم باید زود ازدواج کنه بره سر زندگیش اگه من نباشم تو میخوای چیکار کنی به اون روزا هم فکر کن.

فعلا شب بخیرعلیرضا نیامده بود و ارمغان نمیدانست باید چیکار کند چند روز هم گذشت اما علیرضا نیامده بود.مدام با خودش مرور میکرد:چی شده?چرا به خودت فکر بد راه می دهی?شاید هوا خراب بوده,و صلاح ندیده این روز ها راه بیفتد.اگر هم تلفن نزده ,دلیلش این است که وقت ندارد  حتما سرش شلوغ بوده و فرصت نکرده.من مطمئنم یعنی صدرصد عقیده دارم به خاطر خرابی هوا گذاشته هفته بعد بیاد .

این اطمینان خاطر به قدری در او قوی بود که درباره درستی اش هیچ شکی به خود راه نمیداد.غان

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://beautyvolve.ir/?p=18053
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.