سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

داستان کوتاه بازیچه شیطان

داستان کوتاه بازیچه شیطان داستان کوتاه بازیچه شیطان پدر! داری چی نگاه میکنی؟- پدر عکس العملی نشان نداد، انگار صدای اطرافش را نمی‌شنید‌. روی زمین نشسته و به تخت تکیه داده بود. شانه های آویزان و چهره بی روحش دل حمید را لرزاند. بی درنگ فکری وحشتناک به ذهنش خطور کرد. - نه! امکان نداره...   با شتاب نزدیک شد. پدر قاب عکسی کوچک در دست با چشمانی گشاده خیره مانده بود. خیلی زود حمید عکس را شناخت! نگران شد مبادا حال پدر بد شود و ...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت آخر)

خلاصه کتاب:

رهام در حالی که آبمیوش رو می نوشید گفت: -منم نظرم با عمو یکیه. چون رادوین مرد ایده آلیه و با یه بار اشتباه که البته خودتم توش بی تقصیر نبودی، نباید کسی رو دار زد. نفس یادت باشه که هر اشتباهی قابل بخششه. حالا قتل که نکرده! اونم مردی که تورو از جون خودش بیشتر دوست داره و عاشقانه می پرسته. من خودم به شخصه از رادوین خوشم میاد...

  • 128 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 99 بازدید
  • یک نظر

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 14)

خلاصه کتاب:

رادوین بعد از خوردن داروهاش رو کاناپه دراز کشید. از تو اتاق پتو آوردم و روش کشیدم و گفتم: -یه کم دراز بکش تا حالت جا بیاد. در همین اثنا، مارگاریتا و باران و ماهک وارد خونه شدن. باران به کنارم اومد و با بغض پرسید: -مامی، لادوین جون بابای منه؟ بغلش کردم و موهاش رو نوازش کردم و گفتم: -آره دختر قشنگم! باران با خوشحالی گفت:...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 13)

خلاصه کتاب:

صبح زود تر از باران از خواب بیدار شدم. آروم‌ از رو تخت بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم. بعد از شستن صورتم به سمت پایین رفتم. مامان به محض دیدنم گفت: -صبحت بخیر! صبحونت رو خوردی آماده شو میخوایم بریم واسه 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 12)

خلاصه کتاب:

وارد ویلا که شدیم، با شادی به خاله گفتم: -خاله آماده شو که میخوایم بریم خواستگاری. چون عروس آشناست خواهرزاده ی خانم رهامه، و در ضمن عروس خانم پزشکی می خونه. آریا و رستا مات و متحیر نگام می کردن و زیاد راضی به نظر نمی رسیدن. دقایقی که گذشت، رستا منو به گوشه ی خلوتی برد و ازم پرسید: -نفس حالا می خوای چیکار کنی؟ گفتم: -هیچی، چون خیلی سادست، با اجازتون میشم زندایی آوا و عذابی رو که تو این چند ساله متحمل شدم رو تلافی می کنم. همونطور که رادوین منو به خاکستر نشوند. دو سال و نیم زنداداش رایان بودم حالا هم میشم زندایی خانمش. فقط خدا کنه آوا قبول کنه و این ازدواج صورت بگیره. رستا: -نفس مگه دیوونه شدی؟ 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 11)

خلاصه کتاب:

رادوین" پشت پنجره وایستاده بودم و به رفتن نفس خیره شده بودم. اونقدر نگاش کردم که از دیدم خارج شد. خدایا! کاش می دونستم نفس این وقت شب کجا میره. این روزا جای خالیش رو در کنارم بیشتر حس می کردم. تو یه قدمیم بود، ولی ...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 10)

خلاصه کتاب:

هیراد نگام کرد و گفت: -اولا. آدم عاشق با شعر زندگی می کنه. ثانیا. خانم دکتر آینده، بنده فوق لیسانس ادبیات دارم. گفتم: -جدی؟ این یکی رو نمی دونستم. مدتی بعد هیراد از خونه بیرون رفت. تعطیلات کریسمس به خوبی و خوشی گذشت. رستا و آریا هم روز آخر تعطیلات بود که به پاریس برگشتند.

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 9)

خلاصه کتاب:

نمیدونم چقدر گذشته بود که با دیدن کابوس نگارو رادوین، با جیغو گریه از خواب پریدم. رستا اومد سمتمو بغلم کردو کمرمو ماساژ دادو گفت: آروم باش نفسم آروم باش قربونت برم. با گریه گفتم: آرومم، خیلی آرومم، شوهرم با یکی دیگه رفت تو تختم آرومم، حرمت عشقمونو زیر پاش گذاشت آرومم، 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 8)

خلاصه کتاب:

ساعت 11و نیمه شب بود. بدون اینکه شام بخوریم رادوین خودش رو تو اتاق حبس کرده بودو منم گیجو سرگردون قدم میزدم. چون حسابی خسته بودم به اتاق مهمون رفتم تا بخوابم ولی چون لباس خواب تنم نبود خوابم نمیبرد...

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 7)

خلاصه کتاب:

وارد خونه ی عموبردیا که شدیم، هنوز مهمونا نیومده بودنو هرکسی مشغول انجام کاری بود. بعد از احوالپرسی مختصر با خالهو عموو رایانو رهاو داییماهان، به سمت اتاق رادوین رفتم. مانتو و شالمو درآوردمو رو کاناپه ی گوشه ی اتاق گذاشتم. یه کم سرو وضعمرو مرتب کردمو واسه کمک به خاله به سمت پایین رفتم. خاله سها به محض دیدنم گفت: نفسجون قربون دستت! همه کارارو کردم، فقط مونده سالاد، زحمتش رو میکشی؟ گفتم: این چه حرفیه خاله جون؟ من اومدم واسه کمک دیگه! چه زحمتی؟ خاله سها: خیر ببینی دخترم! گفتم: مرسی. رو به رها گفتم: تو برو بشین بیرون!

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 6)

خلاصه کتاب:

صبح با صدای آلارم گوشیم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم. به کنارم که نگاه کردم رادوین رو رو تخت ندیدم. پاشدمو به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از شستن صورتم اومدم بیرونو جلوی میز آرایش نشستمو موهامو شونه کردمو پشت سرم با کش بستم. کمی آرایش کردمو بعد از تعویض لباسم به سمت پایین رفتم. وارد آشپزخونه که شدم، رادوین مشغول خوردن صبحونه بود. هل هلکی ماکارونی رو آبکش کردمو گذاشتم تا بپزه. مشغول ریختن چای واسه خودم بودم که رادوین به محض دیدن دستپاچگیم گفت: 

رمان آنلاین ثمره ی زندگی (پارت 5)

خلاصه کتاب:

صبح با تابش نور آفتاب تو صورتم چشم باز کردم. کشو قوسی به بدنم دادمو رو تخت نشستم. به کنارم که نگاه کردم رادوین رو ندیدم. بعد از شستن صورتم و یه آرایش ملایم به سمت پایین رفتم. خوب که با دقت به اطرافم نگاه کردم دیدم خونه کاملا مرتب شده. وارد آشپزخونه که شدم دیدم رادوین درحال چیدن میز صبحونست. به محض دیدنم گفت: بیدار شدی عزیزم؟ بیا بشین باهم صبحونه بخوریم. پشت میز نشستم و گفتم: رادوین چرا زحمت کشیدی عزیزم؟ خودم خونه رو جمع و جور میکردم. رادوین با عشق نگام کرد و گفت: زحمت چیه ماه من؟ زنو شوهر شدیم واسه چی؟ قرار نیست کل کارای خونه بیفته رو دوش یه نفر. منو تو باید تو همه ی کارا به هم کمک کنیم تا خستگی کمتری برامون بمونه. در ضمن عزیزم من اصلا دوست ندارم تو خونه ی من خودتو خسته کنی. به کنارش رفتم و دستامو دور گردنش انداختم و به شوخی گفتم: خب آقای خدمتکار، مزدتون چقدر میشه تا یادم نرفته بگین تا حساب کنم. 

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.