سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

داستان کوتاه بازیچه شیطان

داستان کوتاه بازیچه شیطان داستان کوتاه بازیچه شیطان پدر! داری چی نگاه میکنی؟- پدر عکس العملی نشان نداد، انگار صدای اطرافش را نمی‌شنید‌. روی زمین نشسته و به تخت تکیه داده بود. شانه های آویزان و چهره بی روحش دل حمید را لرزاند. بی درنگ فکری وحشتناک به ذهنش خطور کرد. - نه! امکان نداره...   با شتاب نزدیک شد. پدر قاب عکسی کوچک در دست با چشمانی گشاده خیره مانده بود. خیلی زود حمید عکس را شناخت! نگران شد مبادا حال پدر بد شود و ...

رمان غرقاب (پارت18)

  • سه‌شنبه, 21 آوریل 2020
  • 18:27
  • غمگین
رمان غرقاب (پارت18)

رمان غرقاب (پارت18)   این روزها زیاد شنیده بودمش! اولین بار از زبان علی و بعدش، از زبان تمام آدم هایی که برای هم دردی خانواده مان می آمدند. "تسلیت می گم" تسلی بخش نبود. گمانم هیچ وقت هم نمی شد. با این وجود هربار که از زبان کسی می شنیدمش، چندثانیه در چشمانش زل می زدم، به معنای پشتش فکر می کردم و بعد سری تکان می دادم. چشمان مامان، سرخ بود. هاله ای که دور تا دور چشمش را پر کرده بود ...

  • 74 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 89 بازدید
  • یک نظر

رمان غرقاب (پارت17)

  • دوشنبه, 6 آوریل 2020
  • 02:11
  • غمگین
رمان غرقاب (پارت17)

خلاصه کتاب:
ـ تبسم...   ـ دیگه نمیاد.   ـ میاد...   گنگ نگاهم کرد و من، با نفسی خسته باز به در تکیه زدم.   ـ باهاش قرارداد بسته بودم. برای این عکاسی قرارداد داره.   ـ تو هنوزم این اخلاقت و داری که توی کار، حتی از خودتم ضمانت بگیری؟    

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16)

رمان غرقاب (پارت16) رمان غرقاب (پارت15) باز هم اشکش جوشید و با خشونت بیش تری، با همان دستمال پاکش کرد. دلم داشت برایشان می ترکید، داشت می ترکید وقتی حال کامیاب را بعد برگشتش دیده بودم، وقتی اشک های امشب او را دیده بودم. وقتی روزهای خوش گذشته شان را و حال امروزشان را هم دیده بودم. ـ ببین من و…. نگاهم کرد و من، دستش را محکم فشردم. ـ قانونمون تو دوستی چی بود؟ لبخند بی جانش، با آن اشکی که چکید همخوانی نداشت. ـ دروغ ...

  • 127 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 44 بازدید
  • 21 نظر

رمان غرقاب (پارت15)

رمان غرقاب (پارت15)

رمان غرقاب (پارت15) رمان غرقاب (پارت14) خنده ام بی صدا اما عمیق تر شد، آرام گرفتم…آرام گرفتم و با تکیه دادن به قسمتی که او پشتش ایستاده بود پلک بستم. ـ من هیچ وقت انقدر زود عصبانیتم کم نمی شد، معجزه بلدی آقای عابدینی؟ ـ تورو بلدم خانم آراسته! راست می گفت، من را بلد بود. یک طوری که نفهمیده بودم کی برایش کتاب خوانده شده بودم. من را، رج به رج شکافته و از نو بافته بود. من….آدم خنده های بی پروا و ...

  • 127 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 155 بازدید
  • ارسال نظر

رمان غرقاب (پارت14)

  • یکشنبه, 23 فوریه 2020
  • 00:10
  • غمگین
رمان غرقاب (پارت14)

خلاصه کتاب:

پلک زدم، پلک زدم و یک قطره اشک، صاف و مستقیم روی گونه ام چکید.

ـ دلم و بد برده عمو.

ـ یه سوال می پرسم و یه جواب محکم بهم بده...

سرم را کوتاه تکان دادم و او، نفس عمیقی کشید.

ـشاهین و عشقش، تموم شدن تو قلبت؟

رمان غرقاب (پارت13)

رمان غرقاب (پارت13)

خلاصه کتاب:

لبش را این بار چسباند روی رگم، دست من داشت میان سنگینی حس های زیبایش، فلج می شد. باید دستم را تمام امشب بو می کردم.

ـ حاج خانوم می گه آقاجونم همیشه می تونست بخندونتش. حتی وقتی دلش از غصه گرفته بود.

لبخندم عمق و چشمانم رطوبت گرفت.

ـ بلدی من و بخندونی؟

رمان غرقاب (پارت12)

رمان غرقاب (پارت12)

رمان غرقاب (پارت12) رمان غرقاب (پارت11) یک قطره اشک، از گوشه ی چشمم ریخت، او با نگاه تعقیبش کرد و من با صدایی لرزان نجوا کردم. ـ دوست داشتن، آدم و ترسو می کنه. مخالفتم با جمله اش، باعث نشد اخم کند. هنوز خیره بود به آن قطره اشکی که حالا زیر چانه ام رسیده بود. اشکی که دستم بالا نمی آمد تا پاکش کنم. برعکس من اما، دست او جلو آمد. انگشتش را زیر چانه ام قرار داد. قطره اشکم روی دستش نشست ...

رمان غرقاب (پارت11)

رمان غرقاب (پارت11)

خلاصه کتاب:

شد. این طوری هم او دل می برید و هم قلب من خیالش راحت می شد که هیچ کس...با علم به گذشته خواهانش نمی شود و رویاپردازی نمی کرد.

ـ از خونه فرار کردم، با شاهین!

دستش میان موهایش نشست، سرش پایین افتاد و من به مشت بسته ی دستش چشم دوختم. خون پشت لبم را حس...

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

رمان آنلاین غرقاب (پارت10)

خلاصه کتاب:

نگاهم را در پی یافتنش، میان تخت های سنتی چرخاندم. صدای آبی که از فواره های اطراف حوض بیرون می آمد، میان صدای همهمه ی مردم گم شده بود. بالاخره یافتمش. یافتم و روی صورتم، با همه ی دردهای تلنبار شده ی قلبم یک لبخند کم رمق نقش بست. کیف دستی ام را از دست چپ به راست دادم و بعد، با قدم هایی کوتاه از کنار ردیف گلدان های شمعدانی گذشتم. رستوران سربسته بود....

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9)

رمان آنلاین غرقاب (پارت9) رمان آنلاین غرقاب (پارت8) ـ من اشتباه کردم. ـ تو بچه بودی. ـ یه بچه ی خل عاشق. این بار او بود که دست من را گرفت و با جلو کشیدن خودش، باعث شد لرز بدنم کاهش پیدا کند. ـ عموت نمرده که این طور بغض می کنی. ـ خدانکنه. در برابر لحن معترضم، حتی لبخندی هم نزد. فقط محکم تر دستانم را فشرد و بعد، با لحنی گرفته زمزمه کرد. ـ نزدم توی دهنت بگم بچه…ته این عشق آوارگیه. ـ باید می زدی. ـ دوسش داشتی. ـ ...

رمان آنلاین غرقاب (پارت8)

رمان آنلاین غرقاب (پارت8)

رمان آنلاین غرقاب (پارت8) رمان آنلاین غرقاب (پارت7) ـنه واقعا، بچه تر از این حرفا بودن. یکم دیر کردی. با اخمی غلیظ و مکث، نگاهش را از مسیرشان جدا و به من دوخت و سعی کرد کمی گره ی اخم هایش را باز کند. ـشرمندم، یخ کردی. انکار فایده ای نداشت وقتی بینی ام، کاملا این قضیه را ثابت می کرد. نوک بینی ام را میان دستانم گرفتم و خندیدم. او اما نخندید و به جایش شالگردن دور گردنش را باز کرد. آن را دورم ...

  • 134 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 35 بازدید
  • یک نظر
مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.