سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین تپش پارت 1

رمان آنلاین تپش پارت 1 رمان : تپش بقلم : فاطمه پاپی پارت : 1 زنگ تفریح خورده میشه و از کلاس بیرون میرم ،چشم هام رو میمالم و به با لبخند به سمت سارا میرم .تا منو میبینه میخنده و دستشو درو شونه هام حلقه میکنه ، لبخند میزنم و با هم توی حیاط شروع به قدمزدن میکنیم .به نوک بینی ام ضربه میزنه و میگه : چیه آوات ؟ امروز دمغی ؟!لبامو کیپ میکنم و میگم : ول کن ، حوصله ندارم ...

  • ديروز
  • فاطمه پاپی
  • 648 بازدید
  • 2 نظر
رمان آنلاینEros پارت2

خلاصه کتاب:

پارمین خواهر شیطونش را از خانه ناپدریش بیرون می آورد چند روز بعد مردی را در شرکت ملاقات میکند که...

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت11الـــی15__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت11الـــی15__به‌قلم‌کیمیاعیوضی رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت11الـــی15__به‌قلم‌کیمیاعیوضی پارت11اززبان‌رها https://beautyvolve.ir/تازه داشتم چرت میزدم که یه پشه رف تو گوشم چرخیدم رو پهلوم اخیــــــــش رفت دوثانیه بعد اومد نشست رودماغم دستمو اوردم بالا تا بزنم لهش کنم که اون زودتر پریدو دستمو محکم کوبیدم به دماغم عصبی شده بودم سعی کردم بهش توجه نکنم وبه خواب خوشگلم (همون شاهزاده ی سوار بر الاغشو میگم)😜فک کنم که اینبار اومد نشست رو لبام اگه چیز کوچیکی به لبام میخورد قلقلکم میومد قبل از اینکه صدای خندم اتاقو منفجر کنه عین جت نشستم روتخت ولی با دیدن چیزی که ...

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت6الی10__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت6الی10__به‌قلم‌کیمیا عیوضی https://beautyvolve.ir/ پارت6اززبان‌رها نیــــــــــست…..هرجارو میگردم نیست دیگه داشت گریم میگرفت فردا امتحان داشتمو کتابم نبود   مطمعن بودم چن ساعت پیش دستم بود ولی الان اب شده بود رفته بود زیر زمین   از تو اتاقم دادزدم:اروشــــــــــا پیداش نکـــــــــردی؟؟… اونم باصدای بلندی جواب داد:نــــــــــــه اینجام نیستش بغضم گرفته بود…منی که عاشق رشتم و درسم بودم الان کتابمو گم کرده بودمو   واسه امتحان فردا اماده نبودم.باحس اینکه کسی دستشو گذاش رو شونم   دستامو از رو صورتم ورداشتم وبا چشمای اشکی نگاش کرد..   اروشا بود….با ناراحتی بم نگاکردو گفت:ابجی جــونم فدات شم گریه نکن دیگه ...

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت2الی5__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان ‌آنلاین دست سرنوشت ‌پارت2الی5__به‌قلم‌کیمیاعیوضی   پارت2اززبان‌آرتین با اصرار مامان مجبورشدیم وسایلامونو جمع کنیم‌وراهی شمال بشیم اروین‌خوشحال بود وسعی میکرد با مسخره بازیاش منم بخندونه‌ولی خودشم میدونس از اون مجتمع که هیچ تفریحی واس من نداره چقد بدم میادیه مجتمع بزرگ که پدرم رئیسش بود ومادرمم رسیدگی میکردمن واروین دوتا پسر خانواده ی سالاری که از قضا دوقلوام بودیم اکثرا تهران بودیم‌وشرکتی که مال بابا بودو میچرخوندیم‌تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم که مامانم زنگ زدو گفت‌خونواده ی اقای راد یکی از دوستای صمیمه پدرومادرم ...

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت1__به‌قلم‌کیمیا‌عیوضی

خلاصه کتاب:

رمان‌دست‌سرنوشت‌اززندگی‌دوبرادردوقلوودو دخترعموی‌شر‌وشیطون‌که‌سرنوشت‌باعث‌روبه‌روشدن ‌این‌چهارنفرباکلی‌اتفاقات‌خنده‌دارمیشه‌اما‌یک‌اشتباه بزرگ‌ازپسراقای‌سالاری‌رخ‌میده‌و‌باعث‌عوض‌شدن زندگی‌هرچهارنفرشون‌میشه‌که....

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 9)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 9)

خلاصه کتاب:

چون تاریک بود زیاد معلوم نبود چه شکلیه...اما از طراحیش و فضای بیرونش معلوم بود بزرگه و مدرنه...با اینکه فوضولیم گل کرده بود زیاد توجه نکردم...رادوین همچنان دستاش رو پهلوم بود و منو به جلو راهنمایی میکرد...به جلوی در ورودی ک رسیدیم کلید و جیبش در اورد و در باز کرد...جالب اینجا بود ک حیاط نداشت... و تنها ویلا و یا خونه موجود در اونجا بود...رفتیم داخل...رادوین منو ول کرد و منم کفشامو کنار در ورودی در اوردم تا خونه گلی نشه.. رادوین هم همینکارو کرد و.... رفت یکمی جلو تر و کلید برقو فشرد ...و خونه روشن شد ...چون چشمام به روشنایی عادت نکرده بود بستمشون و وقتی نور برام عادی شد بازشون کردم... با دیدن خونه چشمام برق زد...

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 294 بازدید
  • ارسال نظر

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 8)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 8)

خلاصه کتاب:

وقتی همگی رفتیم و تو پذیرایی نشستیم
رادوین گفت:واسه اون مشکلت یه پیشنهاد دارم...میخوایی بقیه هم باشن... مشکلی نیست؟!
من:معلومه که نه
رادوین: من میخواستم فردا یا چند روز دیگه پیشنهادمو بهت بگم.... اما الان دارم این حرفو و یا این پیشنهادو میدم... واسه خودتم امروز میگم.... چون میخواستم امروز بهت خوش بگذره... نمیخوام فک کنی سواستفادچی و... هستم
اوفف جون به لب شدم بنال دیگه والا...

 

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 216 بازدید
  • ارسال نظر

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 7)

خلاصه کتاب:

نسیمم نامردی نکرد و رو شو کرد اینوری
و گفت:قبل از اینکه بیایی خیلی خوش میگذشت...ولی نمیدونم چرا داره مورمورم میشه(یعنی چندشم میشه)
جوری برگشته بود اینور... که مامان گرامی ام و گرامی اش نبینن.... یعنی لب خونی نکنن وگرنه صدا آهنگ و...زیاد بود عمرا میتونستن بشنون...ولی همچین زل زده بودن به لبامون(امید😂😂😂😉)راحت میتونستن لب خونی کنن...
منم پقی زدم زیر خنده و مامان گرامی ام و گرامی اش... فک کردن اوضاع مساعده.... تغییر جهت ندادن که هیچ.... بیشتر زوم کردن... ازساسان هم هیز تر... بابا چیکار به لبای ما دارین...همجنسگرایی حرومه ها...نوچ نوچ نوچ...
ساسان گفت: چقد تو بانمکی نسیم جان
نسیم:نه شور تر از تو.....

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 265 بازدید
  • ارسال نظر

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 6)

آتانازی که آتاناز نبود(پارت 6)

خلاصه کتاب:

گروه ارکس و دی جی و چمیدونم چی چی اصن محلت ندادن عاقد تشریف ببره بیرون...شروع کردن به نواختن و البته بقیه هم انگار منتظر همین لحظه بودن ریخته بودن وسط و ترکونده بودن...دقیقا داشتن خودشونو میکشتن...عاقد هم که بنده خدا مظلوم سرشو انداخت پایین که خودش شر خودشو کم کنه...سرشم تا تو یقه اش پایین بود و جایی رو هم نمیدید...دیگع وسطا که رسید چشماشو بست...نه میتونست به بالا نگاه کنه و نه میتونست پایینو نگاه کنه...چون لباس خانوما منکراتی که هیچی ناموسی بود اصن...هم دکلته بود هم کوتاه...حالا اینو بیخی این بنده خدا چشماشو بسته بود که رد شه هی سکندری میخورد میخواست بیوفته... منم سعی میکردم جلو خندمو بگیرم که نسبتا موفق بودم...اما با دیدن یه صحنه رسما ترکیدم....

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 210 بازدید
  • ارسال نظر
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 5)

خلاصه کتاب:

میز صبحانه رو در لا به لای خنده ی اون گولاخان چیدم...یعنی زورم میاد واسه خودم تخم مرغ نمیدرستم واسه اینا درستیدم..ایش...وقتی همگی دور هم نشسته بودیم گفتم:نگفتین شما اینجا چه میکنین؟!
آرین:تو که میزبان نیستی به تو چه خو؟!!!
من:اعععع...باشه منم که خاله مامور کرده همجا همراتون باشم...منم میام از این به بعد
رادوین:فعلا که کنیز حلقه به گوش منی....

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 185 بازدید
  • ارسال نظر
آتانازی که آتاناز نبود(پارت 4)

خلاصه کتاب:

هممون چشمامون از حرفش گرد شده بود...اولین حرفش برای ابراز علاقه اش البته کاملا غیر مستقیم
آریانا با چشمای همچنان گرد:منکه ور دلتونم‌..خواهرشم و سرجهازی
آرین:سر تورو هم گرم میکنم و یه چشمک ضایع به آریان زد که میخواستم بزنم زیر خنده که سرمو انداختم پایین
آریانا با گفتن با اجازه از آشپزخونه زد بیرون آریان هم با چشم غره به آرین همراش رفت
آرین هم که پمادی رو که مبخواستم بزنم برا دایانا رو از دستم گرفت و یه چیز در گوش دایانا گفت و اونام رفتن....

  • 149 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 203 بازدید
  • ارسال نظر
مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • فاطمه پاپی : خوشحالم که دوست داشتین ❤❤...
  • Ati : عالیه 😍😍😍❤❤...
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز ببخشید مشگلاتی برای ادامه ی رمان وجود داره به زودی قرار میدیم کامل این...
  • Ayda : چرا پارت جدید رمان اتهام واهی رو نمیزارین؟؟؟ لطفا پیگیری کنین ممنون...
  • عباس علی میرزائی : به زودی امتحاناشون تموم بشه نوینسنده حتما این کارو میکنم ببخشید اذیت شدید...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید رمان دوست داشتنی ترین اجبار کی پارتگذاریش هفتگی میشه اینقد طولش...
  • عباس علی میرزائی : تست...
  • سارا هاشمی : ✅سیاه چاله به ناحیه‌ای از فضا گفته می‌شود که در آن جرم بسیار زیادی در ناحیه‌ای ب...
  • zahra esmaili : سلام چرا بعد از شصت و شش روز هنوز پارت جدیدی نیومده پس...
  • Mahbobeh : 👍👍👍👍 سیاه چاله ها چی هستن؟...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.