سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

دسته: رمان واقعی

رمان انلاین داغ پریشانی پارت2نویسنده:فاطمه نصرت ابادی رمان داغ پریشانی:آنلی یک بار هم از همتا پرسیده بود«چجوری به تهران اومدی؟خانواده دکترچرا اومده بودند شیراز؟و او جواب داد:مادرم که مرد بابام زن گرفت.اما زنش از من بدش می اومد حتی اجازه نمیداد به مدرسه برم و درس بخونم اما پدرم دلش برای من میسوخت ولی کاری […]

رمان آنلاین داغ پریشانی پارت 1 نویسنده،فاطمه نصرت ابادی آنلی گوشه اتاق افتاده بود کرخ و بی حوصله .تا نگاهش روی ساعت چرخید چهره ی همتا جان گرفت:«ولش کن آنلی چرا اینقدر خودتو درگیرش کردی»یک دستش رابه پوشش نرم برفی می کشید و با دست دیگرش اشاره می کرد جلو بروم.بی انکه اخم کند و […]

پسرمغرور ودختر شیطون

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت ۴ نگین: باید خودمون برا حرص خوردن آرشام آماده کنیم بچه ها همه آماده شدن و رفتیم بیرون که دیدیم پسرا تو پذیرایی نشستن وقتی آرشام دیدم اول شک شد ولی بعد آمد دستمو گرفت. وکشوندم تو آشپزخونه شادی: چته تو آرشام: همین الان میری واین تیپت رو درست […]

خورشید

رمان آنلاین خورشید پارت ۱ صبح با صدای شلیک گلوله و جیغ و فریاد من و خواهرم مهتاب وحشت زده از خواب پریدیم مادرم از آشپزخانه سراسیمه به سمت ما دوید و با یک دست روی سینه ی خودش زد و گفت یا فاطمه زهرا چی شده مهتاب گفت نترس مامان حتما به خاطر عروسی […]

رمان داستان یک زندگی

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت5 _زهرا من تو رو اینجوری تربیت کردم ،این چه رفتاریه مامان ،خب دعوا تو همه زندگی‌ها هست ،بشین باهاش حرف بزن ،اشتی کنین دخترم داشتم از فشار عصبی منفجر میشدم ،اینجوری نمیشدمن بشم مقصر و اون آقا واسه خودش راست راست راه بره : _مامان جان من هیچوقت به […]

رمان داستان یک زندگی

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت 4 روزا به شدت بد می‌گذشت ،وهمه منتظر معجزه ای بودیم تا حالمون خوب بشه. چهل روز از فوت بابا می‌گذشت و اوضاع خونه هنوز همون‌طور بود ،هیچکدوم کاری بهم نداشتیم و سرمون به زندگی گرم بود،هنوزم لیلا میومد پیشم ،نمیدونم چم شده بود هیچجوره نمیتونستم عماد رو تحمل […]

رمان یخی که عاشق خورشید میشود

رمان آنلاین یخی که عاشق خورشید شد پارت 2 بلند زد زیر خنده، چشمام رو ریز کردم و آروم گفتم :_گرایشات بی دی اس ام داری؟ با این حرفم با خنده نگاهم کرد و با صدای اغوا گرانه ای گفت :+ نکنه دوست داری؟ _میزنم تو دهن… وسط حرفم پرید و گفت :+من تسلیمم، نکته […]

رمان داستان یک زندگی

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت ۳ با شنیدن هق هقم سرشو بالااوردو گفت: _ای دختر چته چرا گریه میکنی،میخواستم یکم سربه سرت بزارم دیوونه،عماد دم محضر منتظرته، میدونی چیه گفتم خوبیت نداره قبل عقد ببینتت مادر، بعدم هرهر خندید و زد رو شونم،دلم میخواست یپرم خفش کنم،دختره ی خل و چل دیوونه رو ،داشت […]

رمان داستان یک زندگی

رمان آنلاین داستان یک زندگی پارت۲ مامان دستشو به نشونه ی سکوت بالا آورد و گفت:_بچه ها یه لحظه ساکت،خب شما چی بهش گفتی حسین آقا _همون حرفایی که شما به خواهرت گفتی,گفتم دخترمن داره درس میخونه ،فعلا به ازدواج فکر نمیکنه _خب ؟!_همین دیگه ،اخرشم گفت من دست بردار نیستم بازم میام ،اینقدر میرم […]