سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

دسته: رمان معمایی

دختری که واسه انتقام از خانوادش به خاطر گذشته ایی کع همه چیش به طور اشتباه ضقاوت شده دختری که بی رحم شده و حتا به خواهرش هم رحم نمی کنه دختری که همزان با دونفر رابطع داره اما اینجا داستان فرق داره اینجا دخترما قرار نیست با عشق صابقش برگرده دوتا اتفاق هست که ……….

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۵ مهردادعلی کف دستش را محکم به پیشانیم کوبید.جوری که انگار بخواهم مشتی توی صورتش بکوبم نگاهش کردم.دست دیگرش را روی پیشانی خودش گزاشت وکمی‌ صبر کردگفت: تب داری.سرم را عقب کشیدم تا دستش را بردارد.دستش را برداشت و گفت: موندم چطوری این همه پالن و پالتو میپوشی تهش همیشه سرماهم […]

بعداز گذشتن ۴۵ دقیقه رسیدیم! باشک پرسید خونتون اینجاست؟ _بله !اگر قابل میدونید تشریف بیارین داخل! +نه این چه حرفیه! ولی باشه یک وقت دیگه من الان جایی کار دارم! سری تکان دادم ودوباره درخواست نکردم! ازماشین پیاده شدم هرچقدر مهربونی تو وجودم بود ریختم توچشمام وزل زدم بهش _خیلی خیلی ممنون واینکه ببخشید مزاحمتون […]

_تو منو لمس کردی!بعد میگی میخواستی نجاتم بدی؟   _حقت بود میزاشتم بمیری!! ازجام بلند شدم وپشت شلوارمو  تکوندم با عجله وسایلش را داخل کیف کرد وگفت_توهم یکی دیگه مثل بقیه فقط قصد‌ازارو اذیت دارین!! باعجله ازکنارم رد شد وازقصد تنه ای سفت به کتفم زد برای من که چیزی همانند نوازش بود تا صدمه! لبخند […]

ساعت ۱۱شب بود که بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه خودمون من هیچ وقت تا این موقع شب بیرون نبودم مخصوصا که خونه حشمت بالا شهر بود و برگشت به خونه خودمون که در پایین ترین نقطه شهر محسوب میشد حسابی طول میکشید  برای اولین تاکسی دست تکان دادم _اقا تا خیابان ؟؟؟؟ چقدر میگیرید؟؟ +خانم […]

مامان کل میکشید ثمین زیر زیری گریه میکرد وبقیه هم یا دست میزدن یا سرزنش بار نگاه کینه دوزشان را بهم دوخته بودن  عاقد همین جمله هارو به حشمت هم گفت وحشمت هم باخوشحالی جواب بله داد  پس از ان حشمت توری‌که صورتم را از او پنهان میکرد برداشت وعاقد به سمتمان امد بعداز کلی […]

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 12 _قربان باور کنین ما هم گیج شدیم وای فکر کردیم شما میدونین چیکار کنیم حالا؟ یعنی چی؟ منظورت اینه این دختر همون دختری که با کارن بود؟ همون که شما اوردین خونه؟ گوشی بدین به من زنگ بزنم هلیا ببینم. با هلیا تماس گرفتم اون خونه خالش بود پس […]

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۴ مهتا چشم هایم را روی هم فشار دادم تا متوجه نشوند بیدارم. حس میکردم اگر چشم هایم را باز کنم اوضاع را هم برای آنها ،هم برای خودم سخت میکنم. از همان اول که آن یکیشان داد زده بود بیدار شده بودم. بالاخره بیرون رفت. از صدا ها متوجه شدم […]

به شرط عشق

بعد از خوندن پارت برای حمایت کردمون پارت رو لایک کنید و اگه دوست داشتید لایکمون کنید❤️#part_10 #آسمان یک هفته از روز فرستادن محموله ها میگذره و همه چی در آرامش به سر میبره کارای شرکت هم همین طور. تو کافه مجتمع همراه با نیلو منتظر سفارشامون نشسته بودیم که سنگینی نگاهی رو حس کردم. […]

مامان کل میکشید ثمین زیر زیری گریه میکرد وبقیه هم یا دست میزدن یا سرزنش بار نگاه کینه دوزشان را بهم دوخته بودن  عاقد همین جمله هارو به حشمت هم گفت وحشمت هم باخوشحالی جواب بله داد  پس از ان حشمت توری‌که صورتم را از او پنهان میکرد برداشت وعاقد به سمتمان امد بعداز کلی […]