سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

دسته: رمان ترسناک

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 12 _قربان باور کنین ما هم گیج شدیم وای فکر کردیم شما میدونین چیکار کنیم حالا؟ یعنی چی؟ منظورت اینه این دختر همون دختری که با کارن بود؟ همون که شما اوردین خونه؟ گوشی بدین به من زنگ بزنم هلیا ببینم. با هلیا تماس گرفتم اون خونه خالش بود پس […]

داستان کوتاه قبرستون مخوف قبرستون مخوف بارفتن خورشید انگار شجاعت من هم پا به فرار گذاشت؛ زوزه گرگ‌ها گوشم رو نوازش کرد. چشمام رو بهم فشوردم تحمل اینکه چشمام رو باز کنم و پدیده‌های عجیب ببینم رو نداشتم… بوی سرما تموم وجودم رو به لرزه انداخت، پاهام بی‌اراده رقصیدن دیگه داشت ضربان قلبم کند می‌شود. […]

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰ رمان انلاین ناکامان پارت ۱۰                                                                      مهبداز پله ها پایین رفتم. چراغ های سالن اصلی خاموش بود.باد […]

رویای حقیقی

دختری که روحش بعد یه اتفاق وارد یه جسم دیگه میشه…..

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت8 لباسامو جمع کرده بودم منتظر بودم کارن بیاد ،هووف حوصلم سر رفت چرا نمیاد.پاشم برم یه بیرون شاید پایینه چپدونمم خودشون میارن به منچه.وقتی از پله ها پایین رفتم تو سالن هیچ کس نبود ولی در کتابخونه باز بود هیچ وقت اونجا باز نمیشد چطوری شد که الان بازه؟رفتم جلو […]

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 7 سوار ماشین شدیم کارن پیش من نشسته بود تیامم رفت ماشین عقب؛ مرسی اومدی کمک میترسیدم بلایی سر تیام بیاره اون گنده بک. _نگران این که بلایی سر من بیاره نبودی؟ نمیدونستم تو هستی اگه هم میدونستم خوب معلومه نه تو دزد منی و همین طور قاتل قاعدتا از […]

رمان قلب سنگی

پارت دهم ~~سعید~~ با نگرانی به مهنازم نگا میکردم چشماش قرمز شده بودن از بس گریه کرده بود +مهنازم عزیزم جان من دیگه بس کن خودتو نابود کردی برگشت و با صدای لرزون گفت_چی میگی سعید؟چطور ازم میخای اروم باشم؟پدر و مادر دختر دسته گلم یه قاتلن اون تو خطره و من اینجا… گریه نذاشت […]

رمان قلب سنگی

پارت هشتم نیمرخ مرده به نظرم اشنا اومد سری تکون دادم و سعی کردم تمرکز کنم اروم اروم خودمو رسوندم به در اهنی بزرگ و زنگ زده ی انبار نیمه باز بود، اول نگاهی انداختم دیدم سه تاشون پشت به منن چی بهتر از این؟ وارد انبار شدم دور تا دورش وسایلای کهنه بود پشت […]

رمان قلب سنگی

پارت هفتم رفتیم صبحونه خوردیم ولی هرچی منتظر نشستیم نیومدن کلافه گفتم+یاسی ولشون کن بیا بریم _شاید بخان با ما بیان خب چشم غره ای رفتم +خب بخان به ما چه؟ _نق نزن مدو عه…ایناها اومدن دست به سینه تکیه دادم به صندلیم کیان با لبخند اومد و گفت_سلام خانومای زیبا صبح قشنگتون قشنگ یاسی […]

رمان قلب سنگی

پارت ششم مثل سنگه این بشر از کنارش رد شدم رفتم از همون خانومه پرسیدم رستوران کجاس اونم گفت خودمو رسوندم و یاسی رو در کنار کیان یافتم نشستم پیششون کیان تا منو دید نیشش باز شد متعجب بهش زل زدم که گفت_خوبی؟ خندیدم +ممنون تو خوبی؟ اونم با خنده سرشو تکون داد یهو داد […]