سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

دسته: رمان اربابی

رویای حقیقی

دختری که روحش بعد یه اتفاق وارد یه جسم دیگه میشه…..

رویای حقیقی

رمان انلاین رویای حقیقی پارت8 سپهر نمیتونست کاری بکنه اگه کاری میکرد واسش بد میشد. تحمل ضربه ها داشت سخت میشد. نمیدونم هلن انتقام چیو میگرفت که اینطور با من رفتار میکرد.سپنتا اریا هم اومدن نمیتونستن اونا هم کاری بکنن ولی همین که خواست ضربه بعدی بزنه با فریاد صبر کن ارتمیس دست نگه داشت. […]

وصله ی ناجور

رمان خارجی وصله ناجور در حالی که در اتاق انتظار خالی .. در طبقه اول دفتر پلیس منتظر دیدار با افسر مخصوصم نشسته بودم به بیرون پنجره خیره شدم به منطقه شلوغ لندن نگاه می کردم … همه چیز مانند همیشه اما به گونه ای متفاوت به نظر می رسید …. یا شاید این تنها […]

رمان دست سرنوشت

رمان‌آنلاین‌دست‌سرنوشت‌پارت61الی80_به‌قلم‌کیمیا‌عیوضی پارت61از زبان‌رها برگشتم سمت صداهمون پسر گارسونه بودباتعجب نگاش کردم خودشو بهم رسوند وهمینجوری که نفس نفس میزدگف-میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم؟باتعجب نگاش کردم وگفتم-بفرمایین؟پسره باکمی من من گف-خب راستش خواسم بدونم میشه شمارتونو داشته باشم؟سرمو بلندکردمو به چشاش نگاکردمانقد قدش بلندبود وسرمو بالااورده بودم که گردنم دردگرف باگیجی گفتم-شمارمو؟واسه چی؟لبخندمشکوکی زدوگف-برای امرخیرتازه دوهزاریم […]

رمان گودال عشق

رمان گودال عشق_پارت ۶ رمان گودال عشق پارت ۶ پسره که حالا فهمیدم اسمش كامران  و داداش بزرگه كامياره اومدجلو و گفت: -مامان حالش خوب نیس كاميار.. تا حرفش تموم شدكاميار زد زیر خنده..اونم چه خنده یبلندی..قهقهه میزد… من با تعجب و كامران  با عصبانیت نگاهش میکردیم و اونمهمینطور با حرص میخندید… کم کم خندشو جمع کرد و با ابروهای بالا داده به كامران  نگاه کردو گفت: -مثل دفعه قبل؟..که اومدم و دیدم سالمتر از من و تو نشسته دارهگل میگه و گل میشنوه؟..برو سراغ ترفنده بعدی این یکی دیگه رومن جواب نمیده… -كاميار اوندفعه مجبور شدیم دروغ بگیم..اون مادرته باید بیاییدیدنش حالش اصلا خوب نیست… صدای عربده ی كاميار  دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلندتربود… . نعره ی كاميار  دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود… كاميار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحالداد و فریاد کردن بود… اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند.. یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریادکشیدن قایمش کنه اما اینقدر زیاد بود که بازم حس میشد… من همینطور خیره و بی پلک زدن نگاهش میکردم که نفس زنان بهبرادرش نگاه میکرد… -کدوم مادر؟..کدوم مادر لعنتی..اون واسه تو مادر بود..واسه منحتی در حد یه زن بابا هم نبود.. دلهره گرفته بودم..اینقدر عصبانی بود که با خودم گفتم الان سکتهمیکنه… بی قرار پا تند کردم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب ریختم وبرگشتم تو سالن.. تمام سر و صورتش عرق کرده و گردنش سرخ شده بود… لیوان ابو گرفتم طرفش: -اقا كاميار  بیا یکم اب بخور اروم بشی… با درد عجیبی که تو چشماش بود چند لحظه خیره نگاهم کرد.. نمیدونم چرا طاقت اینطوری دیدنش رو نداشتم.. اینقد حالش عجیب بود که بی اختیار یه ان بغضم ترکید و زدم زیرگریه…. تمام صورتش از حرص و عصبانیت کبود شده بود..دندوناشومحکم روی هم فشرده بود اما بازم فکش میلرزید…. لیوانو جلوش تکون دادم و نالیدم -تورو خدا یه خورده اب بخور..من دارم سکته میکنم..بخور توروخدا.. با نگاه سرگردونش کمی تو چشمام نگاه کرد و بعد لیوانو ازم گرفتو یه نفس سر کشید… لیوانو داد دستم و چند نفس عمیقی کشید و یکم ارومتر شده بود.. با چشم و ابرو به اتاقم اشاره کرد..این یعنی میری تو اتاقت و دروهم میبندی و بیرون نمیایی… واسه اینکه اروم بشه گفتم: -چشم..چشم میرم.. لیوانو روی میز گذاشتم و نیم نگاهی به كامران  انداختم که خیره ویه جور خاصی نگاهشو بین ما دوتا میچرخوند… پا تند کردم و رفتم تو اتاقم..روی تخت نشسته بودم و از استرستند تند صلوات می فرستادم… یک لحظه هم صدای داد و فریاده كاميار و كامران قطع نمیشد.. انگار حتی حرف زدنشونم با فریاد بود.. دستامو رو با اسمون بلند کردم: -خدایا تو به دادشون برس..امروز رو ختم به خیر کن..التماسمیکنم این دوتا برادر رو یکم اروم کن.. . ************************************* بعد از ساعتها داد و فریاد و عقده خالی کردن و شکستن یه سریوسایل، بالاخره كامران رفته بود و خونه یکم ارامش گرفته بود… نمی دونستم برم بیرون یا نه… دلم واسه كاميار  اروم و قرار نداشت که الان تو چه حالیه و دارهچیکار میکنه… بی طاقت رفتم سمت در و اروم بازش کردم و از لای در سرکی بهسالن کشیدم.. هرچی چشم چرخوندم نتونستم پیداش کنم.. یهو دستش از پشت کاناپه اومد بالا..چون کاناپه ای که روش درازکشیده بود پشتش به سمت اتاقا بود واسه همین نتونسته بودمببینمش… دستی که بالا اورده بود رو تکون داد و با صدای گرفته ای گفت: […]

پارت یازدهم-رمان انلاین_من الکساندرام صدای فریادم شیشه های قصر را به لرزه انداخته بود؛دردش انقدر نفس گیر بود که پاهایم بی اختیار شل شدند و روی دو زانو افتادم؛ تمامی صورتم خیس از عرق بود؛چشم هایم نیز سنگین شده بودند؛ دلم خواب عمیقی را میطلبید؛قبل از بسته شدن چشم هایم او را رو به روی […]

ملکه ی شهوتی

  قسمت 1 ملکه شهوتی ♡لطفا قبل از خواندن لایک کنید🙂♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ با باز شدن یهویی در ترسیده نگاهی به همون زن انداختم که گفت_زود باش دیگه اون لباس رو بدون لباس زیر بپوش بیا طبقه بالا کلی کار دارم آب دهنمو قورت دادم که بیرون رفت دوباره مردد نگاهی به لباس توی دستم انداختم واقعا […]

رمان خانه ای بر روی خرابه ها_پارت ششم بعد از رفتن حسام روی دو زانو میوغتم که فری نزدیک میاید ولی دستم را بلند میکنم:_جلوتر نیا…جلو نیا…من به کمک هیچکدومتون نیاز ندارم؛آشغالای عوضی. پاهایم میلرزید ولی به هر زوری بود روی پاهایم ایستادم؛صدایم نیز لرزش داشت:_اونا فقط بچه بودن…اونا فقط…فقط بچه بودن(دور حیاط میچرخم و […]

رمان من الکساندارم

رمان من الکساندرام پارت دهم نمیدانم تا چه مدت همانجا بی هدف مانده بودم که با صدای دو سرباز به خود امدم:+تو کیستی؟!اینجا چه میخواهی؟!اهای دختر با تو هستیم؛مگر کری نمیشنوی؟! +از لباس هایش مشخص است که از رتبه ی پایین حرمسرا است؛هی دختر تو بی اجازه اینجا چه میکنی. هول کرده بودم برای همین […]