سبد خرید0

سبد خرید شما خالی است.

دسته: جنایی

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۵ مهردادعلی کف دستش را محکم به پیشانیم کوبید.جوری که انگار بخواهم مشتی توی صورتش بکوبم نگاهش کردم.دست دیگرش را روی پیشانی خودش گزاشت وکمی‌ صبر کردگفت: تب داری.سرم را عقب کشیدم تا دستش را بردارد.دستش را برداشت و گفت: موندم چطوری این همه پالن و پالتو میپوشی تهش همیشه سرماهم […]

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت 12 _قربان باور کنین ما هم گیج شدیم وای فکر کردیم شما میدونین چیکار کنیم حالا؟ یعنی چی؟ منظورت اینه این دختر همون دختری که با کارن بود؟ همون که شما اوردین خونه؟ گوشی بدین به من زنگ بزنم هلیا ببینم. با هلیا تماس گرفتم اون خونه خالش بود پس […]

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۴ مهتا چشم هایم را روی هم فشار دادم تا متوجه نشوند بیدارم. حس میکردم اگر چشم هایم را باز کنم اوضاع را هم برای آنها ،هم برای خودم سخت میکنم. از همان اول که آن یکیشان داد زده بود بیدار شده بودم. بالاخره بیرون رفت. از صدا ها متوجه شدم […]

رمان فراموشی عشق

رمان انلاین فراموشی عشق پارت11 وایی نگو نه نمیخوام. _پس سریع انجام بده کاراتو. باشه مرسی که هستی. _خواهش میکنم باید قطع کنم بعدا تماس میگیرم حرف میزنیم خدافظ مراقب خودتم باش گلم فعلا. خدافظ. هوووف کارن امروز خیلی عصبی مثل برج زهر ماره اصلا نمیشه سمتش رفت حالا باید چیکار کنم. صبر کن ،یادمه […]

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۳ مهتا کلید انداختم و در اتاق را باز کردم. چراغ را روشن کردم و کیفم را روی تخت پرت کردم.اعصابم خورد بود. به کاپشن مهرداد که بهار روی چوب لباسی اویزانش کرده بود نگاه کردم. چون فکر کرده بود امروز مرخصی هست،صبح نبرده بود بیمارستان که پسش بدهد. نگاهم را […]

رمان ناکامان

رمان انلاین ناکامان پارت ۱۲ مهرداد طاق باز روی تخت دراز کشیدم . به سقف خیره شدم. انقدر فکر و خیال داخل سرم بود که حس میکردم هر لحظه ممکن بود سرم از شدتشان منفجر شود. اگر خوابم میبرد هم حداقل زمان میگزشت. از دیشب تاالان خوابم نبرده بود. بالشت را از زیر سرم بیرون […]

رمان آنلاین سناریو پارت_7 لایک فراموش نشه* -مزه نریز درکل خوب شدی رایان-همین خوب شدی هم از زبون تو خودش کلیه شماهم زیبا شدید بانو چشم غره ای بش رفتم و ازعطر سرد و تلخم کمی به گردنم و مچ دستم زدم رایان جعبه ای و که تو دستش بودو گرفت سمتم و گفت رایان-بیا […]