سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۷

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۷ آرمیتی‌ شمع‌ هارا‌ خاموش‌ کرد‌ و همه‌ به‌ افتخار ۲۱‌ سالگی‌ او‌ دست‌ زدند‌، دختر‌ خاله‌ ها‌ دخترعمو‌ ها‌ ،‌پسر‌خاله‌ ها‌ و‌ پسر‌عمو‌ ها‌ و‌ تمام‌ افرادی‌ که‌ انجا‌ بودند‌، اکثرا‌ همرا‌ با‌ پانتر‌ هایشان‌ جلو‌ امدند‌ و‌ ضمن‌ تبریک‌ کادوهایشان‌ را‌ به‌ او‌ دادند و‌ حالا‌ نوبت‌ ما‌ بود‌، دنیز‌ جلو‌ رفت‌ و‌ اورا‌ اغوش‌ کشید‌‌و‌ از‌ طرف‌ هر ۳‌ مان‌ یک‌ ست‌ طلا‌ که‌ با‌ نگین‌های‌ کوچک‌ سفید‌‌‌‌‌درست‌ شده‌ بود‌ به‌ او‌ هدیه‌ داد‌، ...

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۶

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۶ که‌ رسا‌ میانه‌ بحثشان‌ پرید‌-بیخیال بابا‌ من‌ گه‌ خوردم‌ چیزی‌ گفتم‌ بزارید‌‌ غذامونو‌ کوفت‌ کنیم لطفالطفا‌ را‌‌ کشدار‌ و‌ با‌ عصبانیت‌ گفت‌ تا‌ به‌ انها‌ بفهماند‌ دیگر‌ بحثشان‌ را‌ ببشتر‌ از‌ این‌ طول‌ ندهند‌؛ دیگر‌ حرفی بینشان‌ رد‌و‌بدل‌ نشد‌ و‌ هر ۳‌ ترجیح‌ دادند‌ در‌ افکارشان‌ غرق‌ شوند‌…. رسا(رسادخت)-خب‌ این‌ یکی‌ بادکنک‌ هارو‌ چیکار‌ کنیم‌ بچه‌ ها؟من‌ میگم‌ باهاشون‌ گل‌ درس‌ کنم؟امرداد‌ و‌ دنیز‌ همانطور‌ که‌ مشغول‌ انجام‌ دادن‌ کارهای‌ خودشان‌ بودند‌ برگشتند‌ و‌ نگاهی‌ به‌ ...

رمان انلاین دختر ایران پارت ۵

رمان انلاین دختر ایران پارت ۵ راهش‌را‌ به‌سمت‌ راهروی‌ کنار‌ سالن‌کج‌کرد‌ و‌ پله‌ هوی‌ مارپیچی‌را‌ یکی‌،دوتا‌ گذراند‌ نگاهی‌ به‌ راهرو‌ انداخت‌ و‌‌رسا‌را‌ ندید‌،به‌سمت‌ راهروی‌ روبرو‌ رفت‌ و‌ پله‌ هارا‌ مانند‌ دفعه‌ های‌ قبل‌ گذراند‌ و‌ راهش‌ را‌ به‌سمت‌ راست‌ و‌ اتاق‌ اخر‌ که‌ برای‌ رسا‌ بود‌ کج‌ کرد‌… -چی‌شده‌ بود؟اونا‌ کی‌بودن؟امرداد‌ تن‌ خسته‌ اش‌را‌ کنار‌رسا‌ بر‌روی‌ تخت‌ پرت‌ کرد‌-نمی‌دونم‌،عجیب‌ بود‌ نمی‌شناختمشون‌ ولی‌‌داشتن‌ درباره‌ شرکت‌ حرف‌می‌زدن!فکر‌ نمی‌کردم‌ بابات‌ با‌ کسی‌ شریک‌‌باشه! رسا هم‌ از‌تعجب شانه‌ی‌ بالا‌ انداخت‌ عجیب‌ بود‌ اخر‌ هرکسی‌ که‌ به‌ این‌ ...

رمان انلاین‌ دختر ایران پارت ۴

رمان انلاین‌ دختر ایران پارت ۴ نگاه‌ آردا‌ بالا‌ امد‌‌و‌ امرداد‌،رسا‌‌ رادید‌-شما‌ دوتا‌ چرا‌ اونجا‌ وایسادید،سریع‌ برید‌‌تو‌لحن‌ دستوریش‌ زیاد‌ به‌ مذاق‌ انها‌ خوش‌ نیامد‌،امرداد‌ پلاستیکش‌ را‌ به‌دست‌ رسا‌ داد‌ و‌ دست‌ پشت‌ کمر‌ او‌ گذاشت‌ و به او‌ فهماند‌ به‌ داخل‌ خانه‌ رود‌‌ خودش‌ برگشت‌ و‌ کنار‌ جاوید‌ قرار‌ گرفت‌ که‌ صدای‌عصبی‌ آردا‌ دوباره‌ بلند‌ شد-مگه‌ با‌ تو نبودم‌ تامرداد‌ نگذاشت‌ حرفش‌ را‌ کامل‌ کند‌ و‌ میانه‌ حرفش‌ پرید‌ و‌ گفت‌ -اقای‌ فخار‌لطفا‌ مواظب‌ حرف‌ زدنتون‌ باشید‌‌من‌‌مسئول نگهبانام‌،کسی‌ که‌ به‌ حضورش‌ در‌ اینجا‌ ...

رمان‌ آنلاین دختر ایران پارت ۳

رمان‌ آنلاین دختر ایران پارت ۳ دانای‌ کل‌ پسر‌ جلو‌ امد‌‌و‌ مشتش‌ را‌ گره‌ زد‌ تا‌ حواله‌‌ی‌ صورت‌ امرداد‌ کند‌‌که‌ او،با دست‌ راستش مچ‌ اورا‌ گرفت‌ و‌ هم‌زمان‌ که‌ خودش‌ به‌ پشت‌ پسرک‌ می‌چرخید‌ مچ‌ اورا‌ هم‌ چرخاند و‌‌زمانی‌ که‌ پشت‌‌سر‌ او‌ قرار‌ گرفت‌ کناره‌‌ی‌ دست‌ چپش‌ را‌ بالا‌ اورد‌ و‌ دقیقا‌ روی‌ نقطه‌‌ی‌ حساس‌ پشت‌ گردنش‌ ضربه‌ زد،که‌ صدای‌ داد‌ پسر در پاساژ‌ پیچید‌ و‌ دو‌ زانو‌ روی‌ زمین‌ افتاد‌ دو دوست‌ دیگرش که نظاره‌ گر‌ ماجرا‌ بودند‌ برای‌ زدن‌ او‌ به‌ جلو‌ ...

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۲

رمان آنلاین دختر ایران پارت ۲   رسا(رسادخت) بیا بیا‌ که‌ شدم‌ در‌ غم‌ تو‌ سودایی‌درآدرآ‌ به‌ جان‌ امدم‌ ز‌ تنهایی‌عجب‌ عجب‌ که‌‌برون‌ امدی‌ به پرسش‌ منببین‌ ببین‌ چه‌ بی‌ طاقتم‌ ز‌شیدایی‌بده‌بده که‌ چه‌ اوردی‌ به‌ تحفه‌ مرا‌بنه‌ بنه‌ بنشین‌ تا‌ دمی‌ بر‌اسایی‌ آحالا‌ بیا‌ قرش‌ بده‌ هوهو‌ آآبیا‌ بشین‌ دختر‌ الا‌ هممونو‌ به‌ فنا‌ میدی‌ صدای‌ در‌ هم‌ آمیخته با‌ خنده‌ امرداد‌ بود‌ همیشه‌ عادتش‌ بود‌ زیاد‌ محتات‌ بود‌ ای بابا‌ ولم‌ کنید‌‌خو‌ مثل‌ شما‌ بشم یه‌ گوشه‌ نشستن‌ اینگار‌ کی‌ مرده،بیخیال‌ بیاید‌ ...

رمان انلاین‌ دختر ایران پارت ۱

خلاصه کتاب:

 دوباره‌ به اطراف نگاهی انداختم‌ همه چی‌ به ظاهر بی نقص بود شمع، بالشت‌ها، خوراکی ها و حتی‌ او! اما من چه؟ می‌توانستم؟می‌توانستم فراموش کنم؟!ببخشم، یا حتی با او دوباره زندگی کنم! می‌توانستم‌ فراموش‌ کنم‌‌ سالهای جوانی‌ام را‌ یا درد‌هارا که مانند‌ موریانه هر ثانیه از تکه‌ای از وجودم‌ را با‌ خود‌ می‌بردند!

داستان کوتاه مدفون شده

داستان کوتاه مدفون شده چشمها روبرو را نمی دیدند ولی گوشها صدای به هم خوردن چوب هایِ پلِ زیر پاهایشان که به اطراف، تاب می خوردند را می شنیدند. دستها طناب طرفین پل را چسبیده و سعی در حفظ تعادلشان داشتند. مه غلیظی فضای اطراف پل را احاطه کرده بود و واقعیت این که پل برای عبور، استحکام کافی را ندارد ترسی عمیق بر جان کریم و حکمت انداخته بود. کریم با فکر اینکه موفق شده حکمت را به آن منطقه طوفانی ...

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.