سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.15)

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.15) کنج دیوار کنار در می ایستم و تشکری می کنم: ممنونم همین جا منتظر می مونم. مردی از راه می رسد و مستقیم داخل نانوایی می شود: سلام دو تا بربری لطفاً.از قابلمه ی غذای کوچک داخل کیسه در دستش، معلوم بود کارگر است و سر کار می رود.بربری ها را با وسیله ای پارو شکل بیرون می کشد و روی میز می اندازد.مرد قبل از من دوتا از ببری های داغ را برمی دارد و با ...

رمان اتهام واهی (پ.14)

رمان اتهام واهی (پ.14)

رمان اتهام واهی (پ.14) صدای قدم هایش درست پشت سرم، میان راه قطع می شود. خرسند از نیامدنش، داخل اتاق کنار پله ها می شوم. سارینا روی کاناپه دراز کشیده، آرنج دست راستش را تکیه به بالشتش داده، دستش را زیر سر گذاشته خیره به در، معلوم بود انتظارم را می کشد. از دیدنم بلافاصله لب باز می کند: کجا موندی زهرا جون؟ یه ساعته صدات می زنم. برای پاسخ سوالش، تنها می توانم تبسمی بر لب بنشانم و سراغ کتاب هایش را بگیرم: کتابات ...

رمان اتهام واهی (پ.13)

رمان اتهام واهی (پ.13)

خلاصه کتاب:
دیگه نمی دونم کی پشتمه کی مقابلمه! کی واقعا صلاحمو می خواد کی...   صدای برادرش از پشت سر حرفش را می برد و نگاه گریانش را سمت در می کشاند: خودت همیشه میگی خداوند از روح خودش بر وجود هر انسانی دمیده و بهش عقل و شور داده.  

رمان اتهام واهی (پ.12)

رمان اتهام واهی (پ.12)

خلاصه کتاب:

با صدای جروبحث، بدون این که پلک از هم بگشایم، پلک هایم می لرزد و گرمی اشک، از گوشه ی چشمانم روی شقیقه هایم روان می شود. خدایا چقدر دلم می خواهد دست روی گوشهایم بفشارم و صدای فریاد حاج بابایم را نشنوم! دستم کرخت شده تکان نمی خورد. زور می زنم تا بلند شوم و محکم سد راه شنیدن این صدای مشاجره و فریاد های حاج بابایم بشوم. بازم داره کتکش می زنه! لعنتی نزنش... مامان...    

  • 109 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 71 بازدید
  • یک نظر

رمان اتهام واهی (پ.11)

رمان اتهام واهی (پ.11)

خلاصه کتاب:

فحش های رکیکی هم که می دهد دلش را خنک نمی کند.
- خفه شو.... خفه خون بگیر دختره ی بی همه چیز...

دستم را روی دهانم می فشارم تا صدای گریه ام بند بیاید و به قول خودش خفه شود.

  • 132 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 233 بازدید
  • ارسال نظر

رمان اتهام واهی (پ.10)

رمان اتهام واهی (پ.10)

خلاصه کتاب:

یکی از پرستارها سرمش را تنظیم می کند و می گوید: مطلقا سر صدا نمی کنین و حرف نمی زنین.

سمت آرتین برمی گردد و می گوید: آقای مهدوی فقط به خاطر تقاضای شما اجازه دادیم تو اتاق باشین. وگرنه قانون بیمارستان و که می دونین؟

آرتین سری تکان می دهد.
- نگران نباشین.

صدای خش دار و بغض دارش دلم را تکان می دهد.
نگاهم در نیم رخ مغمومش که حتی لحظه ای هم سر بلند نمی کند و نگاه از صورت رنگ پریده ی دخترش نمی گیرد؛ مکث می کند.

  • 132 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 237 بازدید
  • ارسال نظر

رمان اتهام واهی (پ.9)

رمان اتهام واهی (پ.9)

خلاصه کتاب:

تا در را می گشایم جلوی در می بینمش.

ترس، مصر به غلبه شدن به کم و بیش جرأتی که بر خود جمع کرده ام تا این در را باز کنم و با این مردک پست روبه رو شوم؛ می گردد.
اما اجازه پیش روی نمی دهم.
چون با فکر این که جیغ می کشم و همسایه ها را باخبر می کنم این شجاعت را بر خودم جمع کرده بودم.

- برو عقب... هنوز من اینجا زندگی می کنم تو حق نداشتی بدون اجازه کلید بندازی و وارد خونه بشی...

لبخند کریحی می زند و می گوید: اون وقت تو حق داری اینجا رو فساد خونه کنی... اونم بدون اجاره دادن...

  • 132 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 289 بازدید
  • ارسال نظر

رمان اتهام واهی (پ.8)

رمان اتهام واهی (پ.8)

خلاصه کتاب:

صدای در کلاس، نه تنها چشم تک تک بچه ها را سوی در می کشاند؛ بلکه مسیر قدمم را به جای میز، سمت در هدایت می کند.
- بله؟

در باز می شود و خانم احمدی با حالتی عجیب تو درگاه در نمایان می شود.
- خانم ترابی؟ خانم مدیر گفتن چند لحظه بیایین دفتر کارتون دارم!

رنگ نگاه سوالی ام را بر زبان نمی آورم و چشمی می گویم.
خانم احمدی در را می بندد. اما نمی داند چگونه لحن و نگاه نگرانش آشوب به دلم می اندازد!

  • 133 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 238 بازدید
  • ارسال نظر

رمان اتهام واهی (پ.7)

رمان اتهام واهی (پ.7)

خلاصه کتاب:

دکتر قصد ترک اتاق را می کند که نگاهم پشت سرشان کشیده می شود و نهایت پست در روی سرشانه ی مردی که آن سوی در ایستاده است، خشک می ماند.

مردی که نصف حضور سرشانه اش هم پشت خمیده شده و دل داغونش را هویدا می کند...

  • 133 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 268 بازدید
  • ارسال نظر

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.6)

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.6)

خلاصه کتاب:

به ظرف غذای داخل دستم نگاه می کنم.

گوشه ی سینی به شکل پیاله ی کوچک که پر سوپ است. داخل مستطیلی شکل گوشه ی دیگرش برنج و یک طرفش خورشت قیمه...

رنگ و بویش اشتها آور است، اما نه برای من که دهانه ی معده ام طوری بسته شده است که با بوی غذاها هم تحریک نشود.
دولا می شوم و سینی را روی میز می گذارم و سمت سارینا می روم.

دوست دارم ساعت ها به صورت ماه و زیبایش خیره بمانم و در دلم برای سلامتی اش دعا کنم...

  • 133 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 345 بازدید
  • ارسال نظر
رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.5)

خلاصه کتاب:

از روی جدول های مستطیلی شکل کنار خیابان به پیاده رو قدم می گذاریم. همه به نحوی در رفت و آمدند.
پسر بچه ای که با گریه دست پدرش را می کشد، توجهم را به خودش جلب می کند.

- بابا ماشین می خوام... زود باش خودت قول داده بودی...

  • 134 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 233 بازدید
  • ارسال نظر
رمان آنلاین اتهام واهی (ف.1)(پ.4)

خلاصه کتاب:

روی زمین عقب عقب می روم. عزمم را جزم می کنم تا شانسم را برای رهایی امتحان کنم.
- اگه بهم دست بزنی... هیچ وقت نمی رم... به تهمینه... هم میگم تو چه ادمی هستی...

به زور و با لرز می توانم کلماتم را بیان کنم.
ناباورانه می ایستد و به چشماهی گریانم چشم می دوزد.
سعی می کنم نگاهم مصمم و بدون لرز باشد.
تیر خلاص را می زنم....

  • 134 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 156 بازدید
  • ارسال نظر
مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.