Author: ثمین باقرزاده

سلام گل رو جان⁦⁦(◍•ᴗ•◍)❤⁩
ثمین باقرزاده هستم و نویسنده رمان های که می‌خوانید ، امیدوارم که لذت ببرید و حمایت کنید ⁦⁦(◕દ◕)⁩

رمان نوازش

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۲ #نوازش سرم را میان دست‌هایم فشردم. اه خدا؛ چقدر خسته‌ام. حتی در پاهایم نیز توانی نبود تا راه بروم. کاش الان کسی از راه می‌رسید و می‌گفت: خانم آذری؛ بفرمایید برسونمتون. _ خانم اذری؛ بفرمایید برسونمتون! بهت‌زده به طرف صدای آقای شکیبا برگشتم. دروغ چرا؛ در فکرم نمی‌گنجید که آنقدر […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۱ نفهمیدم چه شد که به قعر تاریکی فرو رفتم. احساس کردم کسی تکانم می‌دهد. سریع چشمانم را باز کردم و سیخ سر جایم نشستم و گفتم: + بگید بیمار بعدی بیاد.صدای قهقهه مردی بلند شد. سریع به سمت راستم برگشتم و آقای شکیبا را دیدم که خیلی زیبا می‌خندید. او […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۱۰ خودم را روی تخت رها کردم و پوفی کشیدم، زندگی هم روی دور تکرار افتاده است! آه خدا؛ نفسم دیگر بالا نمی‌آید، تو مرا مالامال از درد و مشقت پر کردی ولی انتظار یک زندگیِ شاد و سرزنده داری؟! می‌گویند به زندگی‌ات رنگ بپاش! اما کدامین رنگ و کدامین زندگی؟! […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۹ #نوازشبا هینی که کشیدم از خواب پریدم!با تردید به اطرافم نگاه کردم، احساس میکردم حامد دنبالم کرده است. به سختی بر خودم مسلط شدم. پاهایم را باز کردم و روی تخت طاق باز خوابیدم. خودم را روی پهلوی راستم انداختم. بغضم شکست و شروع کردم به گریستن. چرا اینگونه شد؟! […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۸ #نواز ش چشمانم را باز کردم، تازه فهمیدم کجا هستم، لب گشودم و از راننده پرسیدم: + ببخشید؛ ما کجا هستیم الان؟ لبخندی زد و گفت:– یه ساعت دیگه به تبریز میرسیم دخترم. تو بخواب لزومی ندارد بیدار باشی، ولی شام چیزی نخوردیا، یه موقع دیدی ضعف کردی، میخوای وایستم چیزی […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۷ همین که پایم را از اتاقم بیرون گذاشتم متوجه شدم که درسا نفس نفس میزند . لبخند گرمی زدم و به طرف دستشویی رفتم از پشت در،همه حواسم را به صداهای بیرون منعطف کردم . وقتی صدای بسته شدن در را شنیدم به آرامی سیفون را کشیدم و از دستشویی […]

IMG 20200921 142013 973

رمان آنلاین نوازش پارت ۶ #نوازش تعجب برانگیز است که حامد کارگردان در جمع پزشکان آمده است ولی تعجب برانگیز تر آن است که اکنون حامد بوسه های ریزی در صورت و گردن پریسان می‌کاشت و من را متعجب میکرد . در واقع برایم مهم نبود که او چه کاری میکند ولی برایم مهم است […]

IMG 20200915 105342 596 1

رمان آنلاین نوازش پارت ۵ #نوازش آخرین روز تعطیلات بود یعنی جمعه ۱۴ فروردین ، تمام انتخاب واحد هایمان کامل بود و تعطیلات هم حسابی چسبیده بود . شنبه هم باید به دانشگاه می‌رفتیم و دوباره روزی نو روزی از نو . کتاب هایم را در کوله پشتیم ریختم و خود را روی تختم که […]

رمان نوازش

رمان آنلاین نوازش پارت۴ #نوازش کمی با هم خوش و بش کردیم و سپس او را برای شام دعوت کردم ، از اینکه من در حال یادگیری پخت و پز بودم برایش جای سوال داشت ولی خب ، من هم دخترم و دوست دارم توانایی هایم را به رخ بکشم . در مورد خودش صحبت […]

رمان نوازش

رمان آنلاین نوازش پارت ۳ #نوازش – ساناز ! جوابی نیافتم و در عوض کمی صدایم را بچگانه تر کردم و گفتم : + خاله درسا اونجاست ؟ آن مرد پوفی کشید و گفت : – ببخشید عزیزم الان میگم خاله درسا بیاد ، خداحافظ . همان که او گوشی را به درسا داد ، […]

×

سلام !

من مدیر سایت هستم و منتظر کمک به شما سوالی دارید مشگلی دارید به من بگید  ...

× سوالتو از من بپرس