Author: Fatemeh abbasipour

Screenshot 20200917 154959

رمان شیرین مثل عشق پارت اخر همه داشتن میرفتن پایین که سوار ماشین بشن فقط من و تیارا مونده بودیم … _ تیارا بیا بریم دیگه الان شک میکننا تیارا: من نمیتونم اعتماد کنم.. _ عزیز من .. همه چیزو که برات تعریف کردم الانم میریم برای عقد… بعدش اونا مارو نیفرستن داخل اتاق اونموقع […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت سی مثل این یه هفته رفتم لباسای تیارا که اورده بود برای این خونه رو دوباره مرتب کنم… اخرین لباس رو که برداستم از توی جیب لباس یه پلاستیک کوچیک افتاد..رفتم روی تخت و خالیش کردم… برگه های کوچیکی رو دیدم که همشون با سایز و رنگ یکسان بودن و […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و نهم *از زبان ارشام*.کارای شرکت امروز خیلی کم بود سریع انجامشون دادمو اومدم خونه … چقد این چند روز که لیلا نیست این خونه ساکتهخداکنه یه هفته دیگه بیاد .. وارد خونه شدم و بلند سلام کردم منتظر بودم شایلا جواب بده ولی نخیررر… نهال خانم بازم اینجاست… […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هشتم ارشام: اوووممم.‌…اماده شو بریم . خیلی سریع از اتاق رفت بیرون و منم بعد از اماده شدن وسایلمو ریختم تو کیفم و رفتم بیرون . _ ارشام… بریم من امادم . ارشام: باشه عزیزم بریم .. خداخافظ ریحان خانم.. . مامان: خدانگهدار عزیزم.. خوشبگذره . _ خدافظ […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و هفتم بقیه عروسی رو فقط نشسته بودم یه گوشه و داشتم فکر میکردم و ذوق میکردمممبلاخره تموم شد و سوار ماشینا شدیم که بریم.. پاهام درد میکردد‌. خوابمم میومد. تا دم در خونشون رفتیم .. با کلیاهنگ و رقص و جیغ و داد.. دیگه موقع خدافظی شد..وایی یعنی تیام […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و ششم لیا️نا: راست میگیااا انقد این خواهرت حرف میزنه نمیذاره ادم یادش بمونه برا چی زنگ زده.. . خندیدم و گفتم عزیزم دلم تو خودت الزایمر داری به من چه لیانا خندید ولی تا صدای خنده تیام اومد لیانا ساکت شد . لیانا: تیااام میخندی به حرفش؟؟ . […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و پنجم بابا: خب بیاید توضیح بدید چی شده. تیام چرا اومده ایران؟؟ تیام همه چیزو برای بابا تعریف کرد. مامان و بابا خیلی خوشحال شدن. که تیام گفت: بزار یه چیز دیگه هم بگم. _بگووووو. تیام: باشه چرا جیغ میزنی؟ من چون خیلی عجله داشتم زودتر رفتم فرودگاه […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و چهارم   بردمش داخل اتاقش و موندم تا بخوابه.. رفتم داخل اتاقم دراز کشیدم رو تخت به پس فردا فکر میکردم.. دوری از تیام خیلی برام سخته… لیانا گناه داره:(خیلی سریع و یهویی شد.. کاش درستبشه…. ..فردا باید بعد از چند روز میرفتم دانشگاهلیانا هم باید میبردم.. اونم […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و سوم رفتم سمت ماشین که چشمم خورد به خرید های داخل دستم.. ای بابا گفتم خریدی ندارم و انقد خرید کردم.. اگه داشتم چی میشد دیگه… رسیدم خونه و ماشین رو بردم داخل و داشتم به این فکر میکردم که خستم و حوصله ندارم خریدارو تا داخل اتاقم […]

شیرین مثل عشق

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و دوم لیانا: من دوست9 داشتم بیشتر نامزد بمونیم .تیام: وا برا چی؟.لیانا: خب دوران نامزدی خیلی خوبه هرچیبیشتر باشه بهتره هیچوقت هم تکرار نمیشه کاش بیشتر میشد 🙁._ تو دیگه از کم بودن نامزدیت نگو که میام میزمتا!.لیانا: چراااا؟._ هرروز نامزد بودنتون اندازه یه هفته بقیه کسایی که […]

×

سلام !

من مدیر سایت هستم و منتظر کمک به شما سوالی دارید مشگلی دارید به من بگید  ...

× سوالتو از من بپرس