Author: Fateme01

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت14(آخر)

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت14(آخر) دو روز ی نیما برای اینکه با من رو به رو نشه ،پاشو تو کارگاه نزاشت. بهش زنگ زدم و ازش خواستم که بیاد . تو اتاقم نشسته بودم و سرمو روی میز گذاشته بودم.که نیما اومد. در اتاق رو باز کرد و وارد شد. سر به زیر […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت13 چند روز گذشت و هرروز حسی عجیب ولی تکراری داشتم حسی که حضور یک نگاه که همیشه و هرجا دنبالم بود رو حس می کردم. یه روزی وسط ساعت کاری مجبور ششدم که از کارگاه بیرون برم .باید به یکی از فروشگاه های که محل فروش کارامون بود […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت12   اون چند روز هم با همه خستگی هاش گذاشت و روز مراسم شد به آرایشگاه رفتم بعد آرایشگاه قرار محضر بود وو بعدشم تالارو جشنمون. چون همیشه آرایش ملایمی داشتم ، موقعی که ارایشگاه می رفتم واقعا تغییر می کردم و آرایش به صورتم زیبا می نشست. […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت11 به اصرار سپهر وقت آرایشگاه گرفتم .روز عروسی دوستش بود ، بعد ناهار به آرایشگاه رفتم و سپهر ازم خواست که موقعی که کارم تموم شد بهش خبر بدم. بعد یه شینیون ساده و آرایش چشمامو بسته بودم تا مژه های مصنوعی روی مژه های خودم ثابت بشن.که […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۱۰  طبق معمول نیما با کاراش اومد تو اتاقم که کاراشو اونجا انجام بده و کنارهم باشیم و کمی هم از خواستگاری حرف بزنیم. — داداش خوب شد نرفت تو پاچَت. – چی؟ — مهریه – آها — حالا تاریخ عقد و عروسی کی معلوم میشه؟ – قراره چند […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت9 همراه با دسته گل توی دستم از گل فروشی خارج شدم و سوار ماشین شدم. گل رو دست بابا که کنارم نشسته بود ، دادم. همونطور که کتم رو مرتب می کردم،بابا گفت:« سپهر جان ، دو تا خیابون بالاتر اون قنادی بزرگست . بریم اونجا شیرینیش بهتره.» […]

Negar 20200919 1442401

    رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت8 اونشب به اصرار من ومامان ،آندیا قبول کرد که شب خونمون بمونه. تورختخواب رو زمین دراز کشیده بودم. آندیا که وارد اتاق شد، گفت:« اِ …،چرا سر جات نخوابیدی؟ چرا جای منو زمین ننداختی؟» – تو رو تخت بخواب. من همینجوری راحتم. با یه لبخند گفت:« […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۷ (نفیسه)   بعد از گذروندن یه مدت سخت کاری سپهر به همه و همینطور من دو روز مرخصی داد که استراحت کنیم .تو او دوران پر کاری هم همیشه هوامو داشت و خیلی جا ها کمکم می کرد که سر کار اذیت نشم.کم کم داشت تو دلم جا […]

Negar 20200919 1442401

  صبح به نیما تمام قضایا رو تعریف کردم . مثل بچه ها انقدر خوشحال بودم که می خواستم با یکی حرف بزنم و کی بهتر از نیما که دوست قدیمیم بود و در جریان تمام اتفاقات زندگی من بود.  نیما هم باور داشت که روح پاک نفیسه میتونه همراه خوبی برای من باشه. چند […]

Negar 20200919 1442401

رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت۵ ساعت کاری تموم شده بود از پله ها داشتم می اومدم پایین که با نفیسه که داشت در رو باز می کرد مواجه شدم. – خسته نباشید خانم مرادی. با صدای من کمی جا خورد و برگشت. — ممنون ، شما هم خسته نباشید. در رو باز کردم. […]

×

سلام !

من مدیر سایت هستم و منتظر کمک به شما سوالی دارید مشگلی دارید به من بگید  ...

× سوالتو از من بپرس