سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین دوست داشتنی ترین اجبار پارت 9

رمان آنلاین دوست داشتنی ترین اجبار پارت 9

#نازگل

چند ساعتی رو توی اتاق گذروندم .
صداهای چند مرد از پشت در میومد صدای خندهای بلندشون .
ترس حرفای سوگل به دلم افتاده بود .

خودم رو گوشه اتاق جمع کردم .
سرم رو زیر انداختم و مشغول خوندن ایت الکرسی داخل دلن شدم.
در با صدای بدی باز شد .

مرد هیکلی با کت و شلوار مشکی رنگ و لبخندی که دندونای زردش رو به نمایش میزاشت وارد اتاق شد .
بهم نزدیک شد با ضرب دستام رو گرفت ووروی زمین کشیدم .
جیغ میکشیدم و التماسش میکرد.

پاش رو بالا اورد و محکم روی کمرم ضربه زد.
_ خفه شو دختره هرزه .
اخ بلندی از بین دندونام خارج شد .
روی زمین کشیدم و به طرف اتاق ته راهرو بردم .
در رو باز کرد .

تمام اتاق رو از نظر گذروندم و نگاهم روی دوربین گوشه ی اتاق ثابت موند .
_ برو روی تخت
حرکتی نکردم که این بار محکم تر فریاد زد .
_ میگم گم شو روی تخت

صورتم از اشک خیس شده بود به هق هق افتاده بودم .
_ ک..کاری..با..هام نداشته باش
_ چشم عروسک

خودم روی زمین کشیدم و ازش فاصله گرفتم .
در حالی که دکمه های پیراهنش رو باز میکرد بهم نزدیک شد .
_ نیا …ترو خدا نیا جلو

خنده بلندی کرد .
_ چشم هر چی تو بگی خانم
اونقدر عقب رفتم که به دیوار برخورد کردم .

مرده بهم نزدیک و نزدیک تر شد تا جایی که انداره یه نفس کشیدن با هم فاصله داشتیم.
دستاش رو روی بدنم کشید

خودم رو زیر دستاش تکون میدادم و گریه میکردم .
سرش رو به صورتم نزدیک کرد که سرم رو به طرفین تکون دادم.
با کشیده ای که به صورتم زد هین بلندی کشیدم .

_ تکون نخور که پارت میکنم.
روی دستاش بلندم کرد و پرتم کرد روی تخت .
کمی ازم فاصله گرفت و مشغول در اوردن لباساش شد.
بهم نزدیک شد لباسام رو توی تنم پاره کرد.
دستام رو جلوی بدنم گرفتم.

_ بهتر همکاری کنی تا دوتامون حال کنیم جن*ده

صدای زجه های بلندم توی اتاق اکو میشد .
دست های نجسش جای جای بدنم کشیده میشد .

از شدت گریه و زجه صدام بالا نمیومد .
حتی جون اینو نداشتم که از بدن خودم از ناموس خودم محافظت کنم .

بی جون زیر تنش بودم .
با تنظیم کردن مردونگیش روی بهش*تم بازوش رو گرفتم و با صدایی که از ته چاه میومد زمزمه کردم .

_التماست میکنم کاری باهام نداشته باش.
دستم رو پس زد و با یه ضرب خودش رو واردم کرد .

اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد .
تموم شد نازگل …!
خورد شدی!
نگاه زخم خورده ام رو به دوربین دوختم .

فیلم تجاوز منو میخواستن واسه ارشام بفرستن .

مرد بعد از انجام کارش زبونی دور لبش کشید .

_ خیلی حال دادی .
بقیش باشه واسه بعدا

لباساش رو پوشید و بعد از برداشتن دوربین از اتاق بیرون رفت .

خدایاا…!

الان که بهت نیاز دارم کجایی؟
دیگه بس نیست این همه عذاب؟
من کافی نیستم واسه این همه درد…!

به سختی خودم رو روی تخت جمع کردم .
نگاهی به رد دستاش روی بدنم انداختم .

با چندش روی بدنم دست میکشیدم .
من نجسم ..!
من یه هرزه ام…!
استفاده اش رو کرد .
این بدن رو نمیخوام .

جیغ میکشیدم و با دستام روی بدنم خراش میکشیدم .

خون از جای جای بدنم جاری شده بود .
صدام خش دار شده بود .

دستان بی جون شده بود .
کم کم چشمام تار شده و سیاهی مطلق

#ارشام

یک هفته از نبودن نازگل میگذشت .
تمام شهر رو زیر و رو کرده بود .
هر جایی که به ذهنم میرسید شاید ردی از سوگل باشه .
ولی هر بار نا امید تر از دفعه قبل برمیگشتم .
اوضاع اصلا خوب نبود .
حالا رایان تغیری نکرده بود .
خان و عمه همه چی رو فهمیده بودن .

فهمیده بودن که نازگل قصد کشت رابان رو داشت .
صدای زجه های عمه و نفریناش هر لحظه توی گوشم بود .

اما خان برعکس عمه سکوت کرده بود .
هر بار که باهاش روبه رو می شدم فقط بهم نگاه میکرد.
نگاهی که معنیش رو هیچ وقت نفهمیدم

سیگار سوم رو روشن کردم و پک عمیقی بهش زدم .
اتاق پر بود از دود .
شیشه های مشروب روی میز .
اولین بار بود که اینقدر درمونده بودم .
با صدای زنگ در چشم از دیوار گرفتم .

به طرف ایفون رفتم .
توی این شرایط مامور پست چی میگفت .
از خونه بیرون رفتم .
بسته ای به دستم داد و بعد از گرفتن امضا وارد خونه شدم .
روی مبل نشستم و بسته رو باز کردم .

فقط یه سی دی داخلش بود .
دستگاه رو ردشن کردم و سی دی رو داخلش گذاشت .
چهره منفور سوگل جلوی صورتم ظاهر شد .

_ شاید فک کردی چقد میتونم پست باشم‌.
شاید حتی بیشتر از تصوراتت میتونم پست باشم.
بلایی که سرم اوردی هرگز یادم نمیره .
باید تلافی میکردم .
باید اتش انتقام رو خاموش میکردم .
چیزی که الان میبینی فقط حاصل خودخواهی خودته .

باورم نمیشد این نازگل من نبود که اینجوری وحشیانه بهش تجاوز میکرد.

میدونم این یه کابوسه مثل همه ی اتفاقات این مدت.
لیوانی که کنارم بود رو برداشتم و محکم توی تلوزیون کوبیدم .
روی زمین نشستم و از ته دل زار زدم .
این من بودم
ارشام تهرانی
خانزاده …!
تک پسر خان …!
من بودم که بخاطر ضعیف بودن خودم اشک میریختم .
من بودم که برای نازگلم اشک میریختم
نازگل منو ببخش .
تو از من خیلی قوی تری .
اونقدر قوی که داری تاوان اشتباهات منو پس میدی
من ارشام تهرانی قسم میخورم هیچکدومشون رو زنده نزارم .

#نازگل
جیغ بلندی کشیدم که وحشیانه موهام رو کشید و به عقب پرتم کرد .

_ صدات رو بشنوم همینجا زنده زنده چالت میکنم.

صندلی رو وسط اتاق گذاشت و دستام رو گرفت به طرف صندلی بردم و محبورم کرد روی صندلی بشینم .

طنابی اورد و دستام رو باهاش بست .
همزمان سوگل وارد اتاق شد.
گوشیش رو از داخل جیبش بیرون اورد .

خب الان میخای زنگ بزنیم به شوهرت .
البته شوهر سابقت

_ حرف داری باهاش؟
فک‌کنم الان دیگه فیلم تجاوزت هم دیده باشه.

شماره ای رو گرفت و گوشی رو گوشش گذاشت.

_ سلام اقای تهرانی
حال شما؟
_….

_ چرا داد و ببداد؟
_….

_ خب میخام بزارم‌یه کم صدای نازگل رو بشنوی دلم براتون میسوزه خب منم که دل رحم.

بهم نزدیک شد و گوشی رو روی بلندگو زد .

_ نازگل …نازگل خوبی؟

_ ارشام ترو خدا کمکم کن.
دیگه نمیتونم تحمل کنم.

صدای بغض دارش تو گوشی پیچید

_ باشه قربونت برم یکم دیگه تحمل کن.
قول میدم همه چی درست بشه

سوگل گوشی رو ازم دور کرد .

_ دیگه دل و قلوه دادن بسته .
برات یه پیشنهاد دارم اقای تهرانی .
شاید یه فرصت برای به دست اوردن نازگل
میدونی که من به همه دو بار فرصت میدم و دلم میخاد به تو هم فرصت بدم

_…..

_ حالا عجله نکن .
به وقتش بهت زنگ میزنم .

گوشی رو قطع کرد و بهم نزدیک شد.

_ داره تموم میشه روزای سختت نازگل خانم.
و بعد به طرف در خروجی رفت و از اتاق خارج شد .

#ماهرخ

با استرس پاهام رو تکون دادم.
گوشی رو توی دستم چرخوندم و منتظر تماس سوگل بودم .
باید خیلی وقت پیش زنگ میزد ولی نمیدونم چرا هنوز تماس نگرفته .

با صدای زنگ گوشی هول شده دکمه اتصال رو زدم .

_ چی شد سوگل؟

_ همه چی طبق نقشه پیش میره .

_ فیلما رو براش فرستادی ؟

_ اره
_ نقشه بعد ی چیه؟

_ به وقتش بهش زنگ میزنم و ادرس ویلا رو میدم و اینجا جلو چشم ارشام نازگل رو با یه تیر خلاص میکنم.
اینجوری انتقام هر دوتامون رو میگیرم .
فقط به من اعتماد کن

_ قول و قرارمون یادت نره سوگل
هیچ کس نباید بفهمه من نقشی داشتم
هیچ کس .

_ باشه .

_ منتظر تماس های بعدیت هست
خدافظ

گوشی رو قطع کردم و از خونه بیرون رفتم .

سوار ماشین شدم و مقصد خونه ارشام رو در پیش گرفتم .
باید اینبار محکم باهاش حرف میزدم .
باید از موقعیت استفاده کنم و همه چی رو به نفع خودم تموم کنم

#ارشام

گوشی رو قطع کردم .
پژمان نگاهی بهم انداخت.
_ باید منتظر خبر پلیس باشیم ایشالله به زودی ردش رو میزنن.

_ تا اون موقع ممکنه سوگل هر بلایی سر نازگل ب….
با صدای اف اف حرفم نصفه موند .
پژمان پیش قدمی کرد.

_ توبشین من بازمیکنم

_ من منتظر کسی نبودم که .

شونه ای بالا انداخت و ازم دور شد .

دو دیقه بعد با رنگ و روی پریده برگشت .

_ کی بود پژمان؟

_ ماهرخ

_ چی ؟
ماهرخ؟
اون اینجا چیکار میکنه؟

_ اومدم به شوهرم سر بزنم .

نفس عمیقی کشیدم .
توی این وضعیت فقط ماهرخ رو کم داشتم .

_ ارشام بهتره من برم
هر چی شد بهم خبر بده .

_ باشه داداش

بعد از رفتن پژمان رو به ماهرخ کردم

در حالی که داشت مانتوش رو در میاورد گفت :

_ چرا من تازه اومدم شوهرم رو ببینم .
دلم برات تنگ شده بود .
تو چی؟

_ ماهرخ من الان حوصله خزعبلات تو رو ندارم میزنم اینجا چالت میکنم.
پس بهتره خودت گورت رو گم کنی.

_ اومدم ببینم شوهرم چرا یه ماهه حتی یه خبر از من‌نگرفته .
شوهر من چرا باید تنها توی یه خونه زندگی کنه و زن حامله اش رو تنها بزاره ؟

_ من برات کمم که دنبال اون دختره رعیت،هرزه موس موس میکنی؟
خودت خجالت نمیکشی
زن حامله ات رو به امون خدا ول کردی .
نه زنگی،نه خبری.

خشمگین به طرفص رفتم .
چونش رو توی دستم گرفتم و محکم فشار دادم.

_ خفه شو خفه شو
من اصلا اعصاب و حوصله تو رو ندارم .
چرا نمیخای اینو بفهمی من تو و اون توله سگ توی شکمت رو نمیخام.
فردا هم دادخواست طلاق میدم .
بهتره بیای توافقی از هم جدا شیم .

با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد .
چونش رو ول کردم و روی تک مبل نشستم .

_ میفهمی چی میگی پسر خان .

تو میخای زن حامله ات رو طلاق بدی ؟
خوشا به غیرتت .

_ ماهرخ کم هی این حامله بودنت رو بکوبون توی سر من .
بابا اشتباه کردم
میفهمی؟
خریت کردم،نفهمی کردم
از من بکش بیرون ماهرخ
از من چیزی بهت نمیرسه .
نه عشق …
نه علاقه …
نه خوشبختی…
نه زندگیی…!

از من فقط بهت زهر و تلخی زندگی میرسه.
چندین بار بهت گفتم.
ده بار
صدبار
هزاربار
نمیخوامت ماهرخ
من یکی دیگه رو میخام.

صدای دندون قروچه ماهرخ رو به راحتی شنیدم.

_ اگه نمیخای غرورت رو خورد کنم پس ازم فاصله بگیر .

حتی از هزار کیلومتریم هم رد نشو .
منتظر دادخواست طلاق هم باش.
چون دیگه نمیتونم این زندگی اجباری رو قبول کنم.

_ ولی تو نمیتونی
_ چرا نتونم ؟
کی منعم میکنه؟
تو یا خان؟
من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم

پشت چشمی برام نارک کرد .
پوزخندی زد .

_ قول و قرار پدرت با پدرم این اجازه رو بهت نمیده .
چک و سفته هایی که خان داده به پدرم مانع جدایی ما میشه .

متعجب بهش نگاه کردم .
_ چی برای خودت میگی؟
کدوم چک؟
کدوم سفته؟
چه قول و قراری ؟

لباسش رو از ردی مبل برداشت و تنش کرد.
در حالی که کیفش رو بر میداشت گفت:

_ بهتره از خود خان پسری .
منم منتظر داد خواست طلاقت میمونم.

از خونه بیرون زد و منو تو حاله ای از ابهام گذاشت .
گوشیم رو از داخل گوشم ببرون اوردم .
مشغول گرفتن شماره خان بودم که گوشی داخل دستم لرزید .
نگاهی به شماره انداختم از بیمارستان بود .

_ بله؟
_ اقای ارشام تهرانی؟
_ بله خودم هستم.
_ خبر خوشی براتون دارم .
اقای رایان مصتوفی نیم ساعت پیش به هوش اومدن‌

باید خوشحال می شدم؟

_ مچکرم
خودم رو میرسونم .
گوشی رو قطع کردم .
روی مبل نشستم .

رایان یکی از باعث و بانی های بدبختی الانمه .
اگه فکر فرار رو تو سر نازگل نمی نداخت .
اینجور نمیشد .

نمیدونم داشتم خودم رو گول میزدم یا واقعا حق با من بود .

ولی برای تسلی روح خودم لازم بود .

سریع لباسام رو عوض کردم و به طرف بیمارستان رفتم .
به محض ورودم به بخش عمه بهم نزدیک شد .

_ خبری از اون دختری جن*ده نشد؟
دندون قروچه ای کردم
_ عمه احترام خودت رو نگه دار وگرنه منم دهنم رو باز میکنم حرفایی میزنم که گفتنش برای هیج کس خوب نیست .

_ خوبه والا پسرم انداختین رو تخت بینارستان تا یه قدمی مرگ رفت حالا طلبکار هم هستین

_ پسر تو داره تاوان نامردی و بی غیرتیش رو میده .
پسر تو همون عوضی بود که نقشه کشید انگ بی ابرویی به زن من بچسپونه .

همونی که فکر فرار انداخت تو ذهن زن من .
حالا حقشه .
کاش هیجوقت به هوش نمیومد .
میمرد تا عالم و ادم از دستش راحت میشدن .

_ جندگی های زن هرزه ات رو ننداز تقصیر پسر من.

دستان رو مشت کردم .

_ عمه عمه عمه
گوه نزن تو اعصاب من
ازش دور شدم.

خان گوشه ای ایستاده بود .

بهش نزدیک شدم .

_ خان باید باهاتون صحبت کنم .

نگاهی بهم انداخت

_ راجب چی؟
_ ردجب خیلی چیزا .
چیزایی که من ازشون خبر ندارم و شما زیر زیرکی انجام میدین .

_ الان وقت برای حرف زدن نیست .
بعدا صحبت میکنیم.

_ نه همین الان وقتشه دقیقا همین الان .
_ باشه برو توی حیاط منم میام .

بدون حرف به طرف حیاط رفتم .
روی صندلی که گوشه ترین قسمت حیاط بود نشستم .

ده دیقه بعد خان در حالی که اخم به چهره اش بود کنارم نشست .

_ میشنوم .

_ من منتظر شما صحبت کنید و دلیل کاراتون رو بگید.

_ کدوم کارا؟

_ خان دیگه بسه مخفی کاری .
بسه نازل کردن بلا سر من .
چک و سفته و قول قرارتون با خان بهادر چیه؟

به انی اشفتگی و اضطراب جای خونسردی جند لحظه پیش رو گرفت .

_ این حرفا حقیقت نداره .
من و خان بهادر هیچ قول و قراری با هم نداریم .

_ خونسردی الان رو باور کنم یا ترس و اضطراب توی چشماتون رو؟

چند لحظه ای سکوت کرد .

_ برای یه کاری به مقداری پول نیاز داشتم .
همون موقعه ای که نازگل تازه وارد کما شده بود .
وضع شرکت انچنان تعریفی نداشت که بخام از حساب شرکت بردارم.

مجبور شدم از خان بهار پول بگیرم.

در ازای دادن این پول به من خواست تو با دخترش ماهرخ ازدواج کنی .

چون ماهرخ سالها به تو علاقه داشته .

این امکان نداشت؟
معامله زندگی من با پول؟
ارزش زندگیم تا این حد کم بود اون هم واسه خان؟

_ چطور تونستین؟
میدونستین تازه عاشق شده بودم .
عاشق دختری که الان دیدن یه لحظه چشماش شده همه ی خواستم از دنیا .
شما فقط با زندگی من بازی نکردیم .

از سر جام بلند شدم .
پاهای بی جونم رو روی زمین کشیدم و به طرف ماشین رفتم .

سوار ماشین شدم .
سرن رو روی فرمون گذاشتم .

هضم این حرفا برام سخت بود .
خان حتی به زندگی پسرش هم رحم نکرد .
اون کار چی بود که بخاطرش زندگی پسرش رو فروخت؟
با صدای گوشی سرم رو بلند کردم .
شماره پژمان روی گوشی خودنمایی میکرد.

_ جانم داداش.
_ خبر خوش برات دارم .
پلیس ردشون رو گرفته .
توی یه ویبلا داخل کرج هستن

میون این همه شک و خبرای بد این بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم.

_ همیشه خوش خبر باشی .
من الان راه میفتم .
ادرس رو برام بفرست

_ داداش بهتره بسپاری به پلیس این کار ما نیست

_ من وقت واسه تلف کردن ندارم .
اون عوضی داره هر لحظه نازگل رو شکنجه میده .
یک ثانیه هم واسه من یه ثانیه اس.

_ کسی حریف تو نمیشه پس بیا دنبالم همراه هم بریم .
_ تو کجایی؟
_ نزدیک اگاهی محلتون

_ اوکی بیست دیقه دیگه اونجام.

_ سر بیست دیقه خودم رو به پژمان رسوندم .
سوار شد .
_ ادرس رو بگو .

نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و ادرس یه ویلای تو یکی از روستاهای کرج رو داد.

_ تو از این ویلا خبر داشتی؟
مال پدرت یا کسی بوده؟

_ تا جایی که میدونم ما اصلا همچین ویلایی نداشتیم ‌

هر چی به مقصد نزدیک تر میشدم استرس و اضطرابم بیشتر می شد .

تو ۲۰۰ متری ویلا ماشین رو نگه داشتم .

نگاهی به صورت مضطرب پژمان انداختم .

_ تو همین جا بمون من میرم داخل ‌.
اگه دیدی خبری از من مشد با پلیس تماس بگیر .

_ فک‌کنم پلیس تا جند دیقه دیگه برسه .
_ خب پس من میرم داخل تا پلیس برسه .
قبل از پیاده شدنم دستم رو گرفت .

_ ارشام بهتره بسپاری به پلیس ابنجوری ممکنه بلایی سر خودت بیاره

_ نگران من نباش .
بخاطر دیدن دوباره نازگل هم که باشه از خودم مواظبت میکنم .

_ میسپارمت به خدا .

از ماشین پیاده شدم وبه طرف ویلا رفتم .
دیواراش تقریبا کوتاه بودن و میتونستم با کمی بلندی وارد ویلا شم ‌
نگاهی به اطراف انداختم .
چند تا تابوک دور و اطراف بود .
جمعشون کردم و روی هم گذاشتم .
از بلندیش که مطمعن شدم پاهام رو روش گذاشنم و با هر بدبختی بود خودم رو به اون طرف دیوار رسوندم

Hits: 192

5+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
  • 6 روز پيش
  • مدیر اصلی سایت
  • 188 views
  • 2 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=12077
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • اسما بخشی
    شنبه 23 می 2020 | 09:29

    سلام کی پارت 10رو میذارین
    فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟

    1+
    • admin
      شنبه 23 می 2020 | 10:57

      سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت

      0

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده