سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت هفدهم

رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت هفدهم

پدرش با یه لبخند گفت:

چیشد بچه ها مبارکه؟؟! منتظر بودم شایان بگه نه
که گفت

شایان: ما تصمیم گرفتیم بیشتر
همدیگرو ببینیم تا اشنا بشیم باهم ..
تیام با تعجب بهم نگاه کرد و
همه خوشحال شدن و من عصبیی
ولی بازم چیزی نگفتم .. بعدش میگم
خوشم نیومد و تمام میشه… بعد از اینکه رفتن ..
خواستم برم داخل اتاق که مامان گفت
بیا بشین پیشمون‌…
نشسته بودیم و میوه میخوردیم
مامان چند دقیقه یبار میگفت وای
دخترم عروس میشه.. وای افرین
که قبول کردی..و…..
بابا هم فقط ار شایاان تعریف میکرد.
فقط من و تیام ناراحت بودیم..
انقد مامان اینا گفتن و گفتن خسته شدم
_ اه بسه دیگه .. چقد دربارش
حرف میزنید خوشم نمیاد ازش
من داخل اتاق بهش گفتم جوابم منفیه
نمیدونم چرا جلو شماها اون حرفارو زد …الکی از خودش حرف دراورد
به اسم دوتامون گفت.. مگه الکیه من دوسش ندارممممم تا هرموقع که میخواد اشنا بشه
بازم من جوابم منفیه.. تمام… نمیخواستم حرف دیگه ای بشنوم
سریع رفتم داخل اتاقم و خودمو پرت کردم
رو تخت.. گوشیو برداشتم و داخل گروه
واسه ارام و لیانا توضیح دادم چی شد
و گرفتم خوابیدم.. واقعا تنها چیزی که ارومم میکرد
خواب بود..
.
.
.
با صدای الارم از خواب پریدم
وای دیرم شده بود این الارم اخری بود
چرا تیام بیدارم نکرده .. نکنه خواب مونده
مثلا رییس شرکته ها…
سریع رفتم در اتاقش که اگه
خوابه بیدارش کنم .. اما دیدم نیستش.. فهمیدم رفته…
.رفتم پایین هیشکی خونه نبود ..
تیام و بابا که سرکار بودن مامان
هم با یادداشتی که گذاشته بود
فهمیدم رفته بیرون.. منم بعد
از خوردن صبحانه رفتم که اماده بشم… داشتم فکر میکردم چی بپوشم
که صدای تلفن خونه رو شنیدم .. سریع از پله ها رفتم پایین… شماره رو نگاه کردم متوجه شدم مامانه..
_ الو سلام.
مامان: سلام دخترم خوبی؟
برو اماده شو سریع الان
شایان میاد دنبالت که برید بیرون…
_ مامااان الاان؟؟ من باید برم شرکت .. مامان: جیغ جیغ نکن انقد.. تیام میدونه که امروز نمیری.. سریع اماده شو .. یه مانتو خوشگل هم بپوش .. خدافظ … فرصت حرف زدن هم بهم نداد‌‌.. مغزم قفل شد با صدای تلفن
به خودم اومدم…بدون نگاه
به شماره جواب دادم..
_ بله مامان.. شایان: سلام تیارا خانم خواستم
بگم پنج دقیقه دیگه دم درم … _ اها شمایید ببخشید.. اوکی خدافظ.. نمیدونم چرا کار مامان رو سر این تلافی کردم و نزاشتم حرفی بزنه
و قطع کردم 😃

رفتم داخل اتاقم الان دیگه میدونم
باید چی بپوشم .. همون مانتویی که لیانا
میگفت بهت نمیاد رو میپوشم..
اماده شدم و رفتم داخل حیاط
که کفشامو بپوشم داشتم دنبال
کفش میگشتم که صدای بوق
ماشینش اومد ..دلم میخواست
اذیتش کنم .. رفتم داخل و الکی داخل خونه
میچرخیدم و وسایل رو جابجا میکردم ..
ده دقیقه گذشت .. دیگه خودم خسته شدم و
رفتم بیرون از خونه … دیدمش که داخل ماشین
دور گوشیشه……
.رفتم سوار شدم و بدون اینکه
نگاهش کنم اروم سلام کردم
اما اون با ذوق و شوق گوشیشو
برداشت و با صدای بلند سلام کرد… چند دقیقه همینطور میرفت که ..
_ کجا میخواین بریم؟! شایان: بریم یه کافه ای چیزی بیشتر و زودتر باهم اشنا بشیم.

عصبی شدم ولی بازم چیزی نگفتم .. رسیدیم به یه کافه و از ماشین
پیاده شدیم رفتیم داخل..
شایان: اینجا کافه دوستمه .
تو برو بشین تا من برم پیشش
زود میام… اخیش بهتر یکم ارامش میگیرم.. یکی از میز هارو انتخاب کردم و نشستم .. شروع کردم به خوندن رمان داخل اینستا..
رمان خوندن تنها کاریه که هیجوقت
تکراری نمیشه و همیشه به ادم ارامش میده … سرم تو گوشی بود که با دیدن ۴ تا کیک شکلاتی
روی میز تعجب کردم … و بعد گفتم شاید اشتباه اوردن
اما با دیدن شایان و یه دختر
و پسر دیگه که به سمت میز
میومدن فهمیدم اونا سفارش دادن..‌
واو چقدم از من نظر خواستن… حالا یجور میگم انگار کیک شکلاتی
دوست ندارم..اومدن نشستن و سلام کردن
من جواب سلامشون رو دادم که پسره گفت ..
+ من امیر هستم دوست شایان .. شماهم که دیگه زن داداش من میشید درسته؟

_ هنوز چیزی مشخص نیست!
امیر: ولی شایان گفت که … اها هیچی اوکی .. ایشالا که بشه!

تو دلم گفتم خداااانکنههههه .. ولی
جوابشو ندادم … امیر: راستی ایشونم که نامزد من
یلدا جان هست.. یلدا: تو اسمت چیه عزیزم؟

_تیارا.. یلدا : چه اسم قشنگی داری:) لبخند زدم و چیزی نگفتم .. .تا لحظه اخری که اونجا بودیم
اونا حرف میزدن و من هیچی
نمیگفتم بلکه نظری ازم بخوان
یا سوالی بپرسن که خیلی کوتاه
جواب میدادم…بلاخره شایان خااان
تصمیم گرفت که بریم..
اه اگه من نمیگفتم که درس دارم
میخواست شام هم با دوستاش بریم بیرون …
رسیدیم در خونه .. دعا دعا میکردم که
نیاد داخل .. سریع از ماشین پیاده شدم و
اروم خدافظی کردم و رفتم سمت در خونه کلید داشتم سریع درو باز کردم و رفتم داخل
وارد خونه شدم فقط مامان و بابا بودن ..
با لبخند بهم سلام کردن ..منم
جوابشونو دادم و رفتم
سمت پله ها که برم تو اتاقم
لباسامو عوض کردم و گوشیمو برداشتم
خودمو پرت کردم رو تخت ..رفتم واتساپ
ببینم چه خبره که در اتاقم باز شد..
مامان اومد داخل و با لبخند اومد نشست کنارم

مامان: تیارا ..عزیزم از ما
ناراحت نباش عزیزم ما خوشبختی
تورو میخوایم ..شایان خیلی
پسر خوبیه .‌‌..یکم باهاش اشنا شو
بیرون برید .. شاید خوشت اومد
ازش…مطمئنم که باهاش خوشبخت میشی.. _ مامان .. من دوسش ندارم ..
مطمئنم ازش خوشم نمیاد.. کلن من و شایان اخلاقامون بهم نمیخوره..
خیلی باهم فرق داریم .. ولی باشه
بخاطر اینکه ثابت کنم ازش خوشم نمیاد
باهاش میرم بیرون .. ولی مطمئن
باش خودشم بلاخره متوجه میشه
که اصلاااا بهم نمیایم و پشیمون میشه .. مامان: باش عزیزم‌… هرجور خودت راحتی
من تا اینجا گفتم بقیش با خودت… مامان رفت بیرون و منم بیخیال همه چیز
رفتم داخل اینستا و فیلم دیدم … و
نفهمیدم کی خوابم بردد……
.

Hits: 6

0
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://beautyvolve.ir/?p=12071
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده