سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین قلبت برای من پارت نهم

رمان آنلاین قلبت برای من پارت نهم

(راوی)
از مطب خارج شد…!
سوییچ را زد و سوار ماشینش شد.
امروز باید به سراغ طوفان می‌رفت. طوفان، تنها مهره‌ی باهوش زندگی‌اش بود.
مردی که هوش و ذکاوتش ستودنی بود.
با یادآوری روزهایی که مثل کوه، در مقابل تمام سختی‌ها و مشکلاتش دوشادوشش بود؛ لبخند آرامی زد.
همانطور که به مسیر رو‌به‌رویش زُل زده بود، با یادآوری دیشب، ناخوداگاه ابروهایش را گِره‌ی کور زد.
****شب‌قبل****
(از زبان دلارام)
با صدای زنگ در، لیلی از جا پرید و در رو به روی آبان باز کرد.
چهره‌ی خسته و پژمردش، قلب رو از جا کند.
لب زدم:
-چی‌شد؟
نگاه کلافَش رو به چشم‌های بی‌قرارم دوخت و مثل خودم به آرومی گفت:
-دکترش گفت که حالش خوبه. ولی به خاطر ضربه‌ی شدیدی که به کتفش وارد شده، کتفش از جا در رفته و یکی از دنده‌هاش هم مو برداشته.
با خشم نگاهم رو ازش گرفتم.
ضربه‌های آبان به خاطر آموزش هایی که دیده بود، همیشه سنگین و دردآور بود.
دلم نمی‌خواست که هیراد، تو این وضعیت بحرانی، آسیب می‌دید.
اما انگار چاره‌ای جز صبر کردن برای خوب شدنش نداشتم.
-نباید اونطور برخورد می‌کردی.
رو به لیلی که این حرف رو بهش زده بود، کرد و با تلخی گفت:
-تقاص خیانت به یک آینِرِل همینه‌.
و بعد بدون توجه به ما ادامه داد:
-باید بفهمیم که چرا بعد از اون مراسم نحس، دنبال دلارام افتادن و چرا این گردنبند رو طعمه‌ای کردن تا به دلارام برسن.
نفس عمیقی کشید و رو به من، با نگاهی پر از حرف، لب زد:
-این سِری به خاطر آرشا و حرف‌هاش هم که شده، انتقامم رو می‌‌گیرم و نمی‌ذارم بلایی که سرم اومد، یک بار دیگه از سمت تو برام اتفاق بیفته.
هر چی سکوت کردیم، بس بود. حالا که خودشون پیش قدم شدن، خیلی زشته که رسم مهمون نوازی رو به جا نیاریم.
و بعد از زدن این حرفش، مغرورانه یک تای ابروش رو بالا داد و با لبخند همیشه معروفش گفت:
-درست نمی‌گم؟
نگاهم رو به لیلی دوختم که نیشخند مرموزانه‌ای زد و چشمکی نثارم کرد.
پوزخندی زدم و رو به آبان گفتم:
-بازی بدی رو شروع کردن…!
****زمان حال****
(راوی)
با رسیدن به مقصدش، از گذشته دل کند و ماشین را پارک کرد و پیاده شد.
کمی استرس داشت.
بعد از مدت‌ها، به دیدن همرازش آمده بود و نمی‌توانست برخورد طوفان را پیش‌بینی کند.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد، آرامشش را به قلبش بازگرداند.
تا حدودی موفق شد.
دستش را بالا برد و زنگ در را فشرد.
صدای سرسخت و زمختی که‌ تا به حال به گوشش نخورده بود، جواب داد:
-کیه؟
لب‌هایش را با زبانش تَر کرد و گفت:
-دلارامم! با طوفان خان کار دارم.
-رمز؟
کلمات ایتالیایی رو کنار هم ردیف کرد و به آرومی طوری که فقط اون مرد بفهمه گفت:
-Vivere con un sangue strano.
(زندگی با خون عجینه!)
این رو که گفت، در با صدای خیلی آرومی باز شد…!

#پارت_سیزدهم
(از زبان دلارام)
نفس عمیقی کشیدم و در رو آروم هل دادم و وارد عمارت بزرگ طوفان شدم.
برازندش بود… آدمی مثل طوفان، حق زندگی توی همچین جایی رو داشت…
از پله های سفید و مرمری گذشتم و به در ورودی رسیدم.
دستگیره‌ی در رو پایین کشیدم و لحظه ای بعد، داخل قصر زیبای‌ طوفان بودم…!
فقط سکوت بود و سکوت…
حتی اثری از مردی که پشت آیفون جوابم رو داد هم نبود.
کمی ترسیدم… عمارت طوفان، همیشه پر از خدم و حشم و بادیگارد بود… ولی این سری، از هیچ‌کدومشون خبری نبود.
به سمت آشپزخونه قدم برداشتم تا شاید هانا، دختر جوونی که خدمتکار شخصی طوفان بود و همیشه با لبخند گرمش مهمونم می‌کرد، رو ببینم.
ولی خالی بودن آشپزخونه، سیلی‌ سنگینی بود که به گوشم اصابت کرد.
برای یک لحظه‌ی خیلی کوتاه، لرز کردم…
یک چیزی اینجا درست نبود…
ناخوداگاه تپش قلب گرفتم.
دستم رو به سمت قلبم بردم و با خودم گفتم:
“الان نه دلارام… آروم بگیر… باید قوی باشی! باید بفهمی که دور و برت چه خبره…”
بزاق دهنم رو به سختی قورت دادم…
حتی فکر کردن به چیزی که هی تو سرم جولان می‌داد هم، برام عذاب آور بود…!
به سمت پله‌های چوبی‌ای که به اتاق مطالعه‌ی طوفان ختم می‌شد، حرکت کردم.
شاید داخل اون اتاق بزرگ و پر از کتاب‌های رنگی؛ جواب معمای‌ ذهنم رو می‌فهمیدم.
این اتاق، تنها جایی بود که برای طوفان حکم آرامش رو داشت.
لب‌های خشکم رو با زبونم تر کردم.
دست‌هام می‌لرزید…
قلبم گواه بد می‌داد… نمی‌خواستم بهش فکر کنم؛ ولی دست خودم نبود.
دستگیره‌ی سرد رو به اسارت دست‌های یخ زدم بردم.
آروم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم…
همه چیز مرتب و سرجاش بود! مثل همیشه منظم و دقیق…
به سمت گوشه‌ی اتاق رفتم. همون‌جایی که صندلی تابیش، همیشه باعث لبخندم می‌شد.
ولی با چیزی که رو به روم بود، جیغی از ته دلم کشیدم…!

#پارت_چهاردهم
(از زبان راوی)
چشم‌هایش را با درد بسته بود و از ته دلش جیغ می‌کشید.
بین فریاد‌هایش، قطره اشکی آرام و بی‌صدا به ساحل گونه‌‌اش، بوسه‌ زد.
روی زانوهایش فرود آمد و از ته دلش هق زد.
می‌ترسید…می‌ترسید از این که چشم‌هایش را باز کند؛ و چشم های از کاسه در آمده‌ی طوفان را ببیند.
می‌ترسید نگاه خاموشش را با بغض روشن کند و آن لب‌های دوخته شده را ببیند…
این چه سرنوشتی بود؟ چرا طوفان؟ آن لعنتی ها می‌دانستند که او برای دیدنش می‌آید.
می‌دانستند و با بدترین شکل ممکن، تن و بدن تنها تکیه‌گاه زندگی‌اش را، سلاخی کردند.
با صدای کوبیده شدن در، با وحشت چشم‌هایش را باز کرد.
با سختی از جایش بلند شد. وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود..‌.!
صدای قدم‌هایی که هر لحظه به گوشش نزدیک و نزدیک تر می‌شدند، او را از انجام هر کاری سلب می‌کردند.
پاهایش را بند زمین کرده بود؛ و فقط با چشم‌هایی تَر و وحشت زده، به رو به رویش خیره بود.
بوی عطر آشنایی در مشامش پیچید و قامت آبان در چهارچوب در، نمایان شد.
چقدر چهره‌اش خسته بود. چقدر نگاه پرغم آبان، برایش غریبه بود…!
-دلارام…!
با شنیدن زمزمه شدن نامش توسط مرد رو‌به‌رویش، که با اندوه زیادی همراه بود؛ دیگر نفهمید که چه می‌کند!
فقط وقتی به خودش آمد که با تمام وجود، خودش را در آغوش آبان حَل کرد و چون دخترکی بی‌کَس، سرش را در سینه‌ی او پنهان کرد و برای زخم‌های روی دلش که سَر باز کرده بودند، گریست…!
هق هق های مظلومانه‌اش، قلب آبان را در هم می‌شکست…
چیزی نمی‌گفت…حرفی نمی‌زد… فقط با تمام وجودش او را به آغوش کشیده بود و به آرامی، همراه با دلارام، در دلش هق زد برای مردی که رَفیقَش بود…!

#پارت_پانزدهم

زمان از دست جفتشان در رفته بود.
آرام تر شده بود.
مگر می‌شد در آغوش امن زندگی‌اش باشد و آرام نگیرد؟
به نرمی خود را از آبان جدا کرد.
نگاهش را به چشم‌های مرد رو به رویش دوخت.
مردی که سعی داشت، باران نگاه سبزش را از او پنهان کند…!
آرام لب زد:
-طوفان رو هم کشتن… اونا از تک تک کار‌هایی که می‌خوایم انجام بدیم، خبر دارن.
و بعد با بغضی دل سنگ را آب می‌کرد لب زد:
-بی‌حساب شدیم آبان خان؟
یادته چقدر به طوفان حسودی می‌کردی؟ یادته اون شبی رو که زَدیش و لب تَر نکرد؟
یادته وقتی من رو مقصر مرگ برادرت دونستی در حالی که می‌دونستی من گناهی نداشتم؟!
یادت میاد طوفان بود که سعی داشت قانعت کنه ولی تو پا رو تمام ارزش‌ها گذاشتی و پرده های احترام رو پاره کردی…؟
دست خودش نبود.
تلخی کلامش، حسی ناخوداگاه بود…!
با صدای پر از غم آبان، احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت…
-تمام حرفت درسته…
هر چیزی که میگی جز حق نیست…
برای پشیمونی خیلی دیره…ولی این‌بار، برای بار دوم هست که بهت می‌گم. نمی‌ذارم این‌دفعه تو رو از من بگیرن. به هر قیمتی که شده، ازت محافظت می‌کنم.
حرف‌های آبان، شهد شیرینی از عشق و امنیت را به وجودش تزریق کردند؛ و برای لحظه‌ای باعث شدند که دلارام گذشته‌ها را فراموش کند…!
**
باران خاکستری چشم‌هایش را، با قطره‌هایی که آرام و بی‌صدا بر روی شیشه فرود می‌آمدند، یکی کرده بود.
حالش خراب بود…
نه او حرفی می‌زد و نه آبان…
جفتشان در دل برای مرگ آرام و غریبانه‌ی دوستشان، اشک می‌ریختند…
لب هایش را با زبانش تر کرد و به سمت آبان چرخید…!
-از کجا تونستی پیدام کنی؟
آبان در حالی دنده را عوض می‌کرد گفت:
-از دیشب که از هم جدا شدیم، دلشوره‌ی عجیبی داشتم. خودت هم گفته بودی که باید طوفان رو ببینی. تا دَم دَمای صبح، بیدار بودم و آرامش نداشتم. سام رو فرستادم تا برام خبر بیاره. ولی می‌دونی جمع کردن اطلاعات از گروه‌ها چقدر سخته. وقتی سام خبرا رو به گوشم رسوند مطمئن شدم. تقریبا ساعت دو ظهر بود. می‌دونستم که مثل همیشه تو این ساعت از مطب بیرون میای. با تمام دلشوره‌هایی که داشتم سریع خودم رو به تو رسوندم و …
نفس عمیقی کشید و دیگر چیزی نگفت…!
برایش سخت بود تکرار آن لحظه‌های لعنتی!
دلارام فقط سری به نشانه‌ی تفهیم تکان داد و در دل، زمزمه کرد”مثل همیشه به موقع به داد تنهایی و بی قراری‌هام رسیدی…!”
راهنما زد و ماشین را در جایی پر از سکوت پارک کرد…
اتوبان بود و در آن ساعت و زمان از روز، ماشین‌‌ها تک و توک بودند.
تماما به سمت دلارام چرخید و با دلتنگی عجیبی صورت خسته و پژمرده‌اش را از نظر گذراند.
بی اراده، دست‌هایش را دراز کرد و تن دلبرش را به آغوش کشید…
چیزی در وجودش، قصد بازی با او را داشت.
اراده‌اش دست خودش نبود.
تک تک سلول‌های وجودش دلارام را طلب داشتند.
او را از خود جدا کرد و بعد از چند ثانیه‌ی خیلی کوتاه، لب‌هایش را روی لب‌های دختری گذاشت که منبع آرامشش بود…!

Hits: 18

1+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
  • 7 روز پيش
  • مطهره لاهوتی(اسم مستعار: نیلوفر امیری)
  • 18 views
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=12061
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده