سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید

رمان آنلاین هلما پارت 11

رمان آنلاین هلما پارت 11

رمان آنلاین هلما پارت 11

#هلما

شوکه شده بودم باورم نمیشد که قراره برای همیشه بریم تهران

اشک توی چشمام جمع شده بود مامان هم هیچی نمیگفت

از روی مبل بلند شدم همه نظرشون به من جلب شد

با صدای بغض دار و بلند گفتم

+نهه من نمیام تهران من نمیخوام اینجا و دوستامو ترک کنم من اینجارو دوست داارم

و خیلی سریع پشتمو کردم و دویدم سمت اتاقم

حالا دیگه اشکام راه خودشو گرفته بود صدای هق هقم بلند شده بود من واقعا نمیخواستم برم تهران

مامانم اومد تو اتاق پشتمو کردم نشست کنارم

مامان:هلما؟

+من نمیخام از اینجا بررم من نمیخوام این روستارو ترک کنم

مامان:نمیخای زندگی بهتری داشته باشی؟ این روستا حتی برقم ند…

زدم وسط حرف مامان

+ببخشید میزنم وسط حرفتون ولی نه نمیخوام هیچکدومو نمیخوام من این روستارو بیشتر از هر چیز زرقی ورقی یی که تو تهران هستو دوست دارم مامان لطفا

با التماس نگاهش کردم

مامان پوفی کشید و بلند شد و به سمت در رفت

مامان: حالا تو بیا شامتو بخور بعدن با داییت صحبت میکنم
و از اتاق خارج شد

نگاهم به لباسایی که دایی از تهران برام آورده بود افتاد اصلا متوجه اینکه مامان باخودش اورده بود نشدم
آبی به صورتم زدم و به سمت بیرون رفتم
………….

در تمام مدتی که شام مخواردیم

هیچ کس هیجی نگفت منم بعد شام به اتاقم برگشتم

قرار بود ترانه تو اتاق من بخوابه حوصله بحث باهاش نداشتم که کی کجا بخوابه برای همین

روی زمین جامو انداختم تا اون روی تخت بخوابه

بعدم که لباسامو عوض کردم رفتم تا بخوابم
فردا قرار بود با سحر بریم تلافی اون روز سره شهاب و محمد بیاریم

سحر یک عالمه نقشه کشیده بود
در اتاق باز شد و دایی کلشو از لای در کرد تو

دایی: عشقه دایی قول داده بودی تو شترنج منو شکست بدیااااا

با همون چشمای بسته لبخند اومد رو لبام

وفتی ۸ سالم بود دایی بهم شترنج یاد داد

تو شترنج عالی بودم ولی هیچ وقت به دایی نمیرسیدم همیشه میباختم ولی دفعه قبل به دایی قول دادم این دفعه ببرمش

توی جام نشستم

+دایی فراموش کردید من همیشه تو شترنج همرو میبرم
خندید و گفت
دایی:حالا میبینیم
و از اتاق رفت بیرون

اون شب با دایی تا نصف شب شترنج بازی کردیم

و فرداش که رفتم جلو خونه سحر اینا
متوجه شدم سحر سرما خوردگی شدیدی گرفته

و تمام نقشه هامون نقشه بر آب شد

و قرار شد یک روز دیگه نقشه هامونو عملی کنیم

دایی اینا چند روز دیگه موندن ترانه منو خیلی اذیت میکرد

اما مامان همش بهم میگفت مهمونن و من چیزی نباید بهش بگم
این حرف همیشه گیش بود و من همیشه مجبور به خفه شدن میشدم
دایی بالاخره قبول کرد که ما بمونیم و نریم تهران

ولی هیچ وقت فکر نمیکردم مخالفتم باعث مرگ مامان میشه …

Hits: 9

1+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://beautyvolve.ir/?p=12057
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده