سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان آنلاین هلما پارت دهم

رمان آنلاین هلما پارت دهم

بالاخره امتحانای ترم شروع شد
و میرفتیم امتحان میدادیم و برمیگشتیم

سحر برای امتحانا خیلی تلاش میکرد
حتی بعضی وقت ها میومد پیشه من تا با هم کار کنیم درسش هم خیلی خوب شده بود

از اون روز دیگه با شهاب و محمد برخوردی نداشتیم
هر دفعه هم که همو میدیدیم راهمونو کج میکردیم

تا به هم بر خورد نکنیم
یا مجبور به صحبت کردن با هم نشیم

اون روز هم خاطره خوبی
و هم خاطره بدی برام جا گذاشت

و یک زخم که فکر نکنمم جاش بره و تا آخره عمرم همراهمه

و حتی این زخم خاطره هارا مهر کرد تا هیچ وقت اون روز رو یادم نره . . .

……………………………..

بالاخره امتحانا تموم
و تابستون شروع شد
حالا دیگه منو سحر تو خونه بند نمیشدیم

و همشو بیرون بودیم شیطونیه سحر رو من هم تاثیر گذاشته

و بعضی وقتا در جرم هاش سهیم میشم و همراهیش میکنم
ولی بهترین تجربه عمرمه

یکی از کارایی که کارای همیشگیمون شده بالا رفتن از درخته

از درخت بالا میریم
و هر کسی که از پاییت درخت رد میشه رو میترسونیم کلیم بهش میخندیم
(البته نه هرکسی)

دو تا از قربانیامون محمد و شهاب بودن
که امروز این بلارو سرشون آوردیم
که به شدت هم عصبانی شدن

وقتی یاده قیافه قرمز شهاب که میگفت انتقام میگیرم میوفتم

صدای قهقهم بلند میشه

حقشه پسره بیشور اگر اون روز تو قایق سر به سرم نمیزاشت قایق چپه و صورته منم زخم نمیشد

خلاصه اینکه این تابستون بهترین تابستونه عمرمه
(سال های پیش تابستونا میرفتیم تهران)

ولی اگر مامان به اصرارش برای رفتن به تهران ادامه بده مجبورم تابستونمو خراب کنم

و مثله بقیه تابستونا فقط توی تبلت باشم
و هیچ لذتی هم نبرم

دیگه داشت هوا تاریک میشد با سحر تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
خونه اونا نزدیک تر بود

پس تصمیم گرفتیم تا خونه اونا مسابقه بزاریم
و بعد هم من برگشتم خونه

بعد از شام رفتم به اتاقم تا بخوابم

چشم هامو باز کردم
کله بدنم عرق کرده بود باز هم کابوسای مسخره
نمیدونم کی میخوام راحت بشم از این کابوسا

از جام بلند شدم از عسلی کنار تختم پارچ آبو برداشتم
ولی صدایی از بیرون نظرمو جلب کرد

سمت پنجره رفتم
چیزی ندیدم شونه ای بالا انداختم
و برای محکم کاری که به خودم نشون بدم کسی پشت پنجره نیست لیوانو گذاشتم روی عسلی

بعد پنجررو باز کردم کمی سرمو بردم بیرون
که یهو با صدای پخی و ضاهر شدن یه سایه جلوم از ترس پارچ آبو خالی کردم روش
کم مونده بود طرفش پرت کنم

از ترس بدنم خشک شده بود و همینطور بی حرکت بودم
این دفعه چشمام قد نعلبکی های ننه لیلا (مادر بزرگ سحر) شده بود

و همینطور به اون فرد زل زده بودم
دستشو آورد تو
و به سمت من
من که با دیدن این حرکت به خودم اومده بودم و سعی میکردم جیغ نزنم
تا مامان از خواب نپره

(آخه مامان کمی قلبش ضعیفه و هیجان براش خوب نیست دفعه قبلیم به اندازه کافی ترسید)
دیدم میخواد منو بگیره
پارچو محکم زدم به دستش و آخش بلند شد دیگه مطمعن شدم که انسانه
دستشو از زور درد برده بود بیرون منم که دیدم سرگرم دستشه
سعی کردم خیلی سریع پنجررو ببندم قبل بستنش کلمو بیرون آوردم و یه دستی بهش زدم

+فکر کردی نشناختمت شهاب؟

زبونی در آوردم و پنجررو بستم
میتونستم از پشت پنجره هم قیافه بهت زدشو تجسم کنم
اره اره خوودشه شک ندارم

اون اومده بود تا منو بترسونه ولی نقشش نقشه بر آب شد
هه بدونه اینکه به چیزی توجه کنم پردرو کشیدم
و به سمت رخته خوابم رفتم

روز بعد تمام قضیرو برای سحر تعریف کردم

سحر نقشه خبیثانه ای کشید و تا بریم تلافیو سرش بیاریم
………..چند روز بعد…………

امروز قرار بود دایی و خانوادش بیان پیشمون

منو سحر ماتَم گرفته بودیم

چون دایی یه دختر داره که از اون نچسباس

که فوق العاده با سحر مشکل داره

برا همین هم ماتم گرفته بودیم چون من بیشتر اوقات پیشه سحرم
و اونم هی میخواد با من بیاد
وقتیم که میاد با سحر حرفش میشه
و بعدش سحر سره من غر میزنه که چرا اینو با خودم آوردم

من که بیشتر اوقات آرومم
و حرفیم که میزنه جوابشو نمیدم برا همین زیاد کاری با من نداره
چون بیشتر خودش حرصش میگیره
ولی سحر جوابشو میده

باصدای مامان که منو صدا میکرد به خودم اومدم
خبر رسیدن دایی اینارو داد

منم که بیش از حد دلم برا داییم تنگ شده بود
سریع لباسمو عوض کردم و دویدم سمت بیرون که بقله همیشه بپرم تو بغل دایی

دایی برام سوغاتی لباس آورده بود
+وااای دایی اینا خیلی خوشگلن مرررسی

ترانه: بایدم ممنون باشی چون همه اینا مارکن
نگاهی به ترم بعدش به دایی کردم و لبخندی زدم

+دایی همیشه بهترین چیزارو برای من میاره

دایی: چون تو دختر خواهر عزیزه منی
مامان با لبخند نگاهمون میکرد
مامان: چه خوب شد اومدی داداش دلم برات تنگ شده بود

دایی: اومدم که ببرمتون تهران

یکم اخمام رفت تو هم دوست نداشتم برم

مامان:برا تابستون؟ تابستون که نصفش رفته هلما هم که دوست داره بم…

دایی زد وسط حرف مامان

دایی:نه اومدم برا همیشه ببرمتون

Hits: 20

0
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://beautyvolve.ir/?p=12043
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده