سرزمین رمان آنلاین
با ما همراه باشید با رمان های آنلاین روز دنبا بهترین رمان هایی که در جهان دارن نوشته میشن…
دانلود اپلیکیشن

سلام دوستان عزیز روی عکس بالا کیلیک کنید و اپلیکیشن سایتو دانلود کنید و راحت تر تمام رمان های سایتو مطالعه کنید.

روی تصویر کیلیک کنید و مارو در اینستاگرام دنبال کنید
رمان لب های سرخ از مهرداد (قسمت دوم)

پارت ششم

_اگه صبح بیدارم نمیکردی الان تازه از خواب بیدار شده بودم.
رسول خنده ای کرد و سپس از روی چمن بلند شد.
_پاشو بریم من با یکی از دوستام قرار دارم.
من هم از روی چمن بلند شدم و ابرویی از روی تعجب بالا انداختم.
_کدوم دوستت؟
به طرف خروجی دیگر پارک راه افتادیم.
خانه ی ما و رسول چهارتا خیابان با این پارک فاصله داشت و به دلیل زیبایی و سرسبزی اش مورد توجه من و رسول بود ، برای همین بیشتر اینجا می آمدیم.
_نمیشناسی .
سرم را تکان دادم و دیگر چیزی نگفتم.
من بیشتر دوستان رسول را میشناختم برایم سوال بود که این دوستی که میگفت چه کسی است.
**
تقریبا یک ربع بود که دقیقا وسط بازار در حال پیاده روی بودیم و من تا الان جمله ی <الان میرسیم> را از رسول شنیده بودم.
چشمانم روی پورشه ی سیاه رنگ پارک شده رو به روی طلافروشی بود.
میتوانم قسم بخورم که نود درصد مردم شهر تا حالا داخل همچنین ماشین هایی ننشسته بودند.
_رسیدیم.
چشمانم را روی تابلوی بوتیکی که رسول میگفت خیره ماند.
<خوش پوش>
نیشخندی زدم و پشت سر رسول وارد مغازه شدیم.
چند پسر همراه دو دختر بر روی مبل های چرم مشکی رنگی ته سالن نشسته بودند.
از کفپوش تا سقف کاذب های مغازه به رنگ سفید کار شده بود ، تمام اجناس مغازه به رنگ سیاه بودند و بزرگی سالن نمای زیبایی را به مغازه می داد.
به طرفشان حرکت کردیم.
_رسول اینا کین؟
رسول هم مانند خودم آهسته جواب داد:
_میفهمی کاریت نباشه.
نزدیک تر که شدیم یکی از پسران در جمع بلند شد و به طرفمان آمد.
_سلام چطوری رسول؟
رسول لبخندی زد و دستش را به طرف آن پسر دراز کرد.
_سلام داش پیام گل.
نگاهم را از آن ها گرفتم و به بقیه نگاه زیر چشمی انداختم.
سر هر چهار نفرشان به طرفمان برگشته بود .
_آرمان.
به رسول که صدایم کرده بود نگاه کردم.
_بله؟
دستش را به طرف پیام گرفت.
_ایشون آقا پیام صاحب مغازه هستن .
سرم را تکان دادم و لبخند زورکی زدم.
_آرمان ، خوشوقتم.
نمیدانستم این پیام چه کسی بود که رسول انقدر تحویلش میگرفت.
معمولا شخصیت محکم و جدی ای داشت.
پیام دستش را به طرف دوستانش دراز کرد تا معرفیشان کند.

رمان لب های سرخ

پارت هفتم

به پسر بوری که با کاپشن مشکی خلبانی و شلوار کتانی که روی مبل لم داده بود اشاره کرد.
_آقا دانیال.
و سپس به دخترایی که روی مبل سه نفره ای در کنار دانیال نشسته بودند اشاره کرد.
_رها و سرمه .
زیاد دقت نکردم که کدامشان رها یا سرمه است ، آخر به من ربطی نداشت.
همراه رسول روی مبل دونفره ای که در سمت چپ جمع بود نشستیم.
_خب پیام درباره موضوع مبارزه گفتی یکی رو پیدا کردی.
با بردن نام مبارزه توجه ام را به حرف های رسول دادم.
از این میترسیدم که نکند برای من اینجا آمده ایم.
اصلا آمادگی چنین وضعیتی را نداشتم.
_آره داداش ، آقا دانیال رها خانوم رو به ما معرفی کرد.
ابرویی از روی تعجب بالا انداختم ، یعنی یک دختر برای اینکار به ما قرار بود کمک کند؟
دختری که سویشرت آبی کلاه داری پوشیده بود به رسول گفت:
_خودت میخوای مبارزه کنی؟
رسول به او خیره شد ، چشمان مشکی او در کنار موهای فر خورده اش نمای زیبایی به چهره ی سفیدش می داد.
_من نه ، دوستم قراره مبارزه کنه.
دستش را روی شانه ام گذاشت و چشمکی زد.
آن لحظه چیزی در وجودم فرو ریخت.
از چیزی که میترسیدم به سرم آمد.
دختر نیشخندی زد و لب های قرمزش در کنار دندان های سفیدش چهره اش را جذاب تر می کرد.
_بهش میخوره مبارز باشه.
واقعا حس بدی بهم دست داده بود و دوست نداشتم آنجا باشم.
_نمیخوای چیزی بگی؟
بهش خیره شدم ، چه باید میگفتم؟
_اسمم آرمانِ ، ۳ ساله UFC کار میکنم.
_و این دلیل شد که فکر کنی میتونی تو قفس بجنگی؟ ، مبارزه های من خیابانیه.
ابروهایم از تعجب بالا رفت ، من دنبال مبارزه ی غیر قانونی نبودم که تنها هدفش شرطبندی بود.
به رسول خیره شدم و با تعجب گفتم:
_مبارزه خیابانی؟
رسول با مظلومیت بهم خیره شد و شانه اش را بالا انداخت.
_به خدا نمیدونستم.
نفسم را صدا دار بیرون فرستادم و به دختر خیره شدم :
_به فرض که مبارزه کردم اونوقت چی به من میرسه؟
دختر تکیه اش را از پشت گرفت و دقیق با لبخند مرموزی بهم خیره شد.
_اگه بتونی اول بشی دوازده تومن بهت میرسه.
دوازده میلیون ؟ واقعا برای من پول زیادی بود و میتوانست تا حد زیادی زندگیم را تغییر دهد .
حتی میتوانستم فیلم های مبارزه ام را در فضای مجازی انتشار دهم تا شهرتی که میخواهم را بدست بیاورم.
_باید چی کار کنم؟
لبخندش بیشتر کش آمد ، فهمیده بود که مبلغ پیشنهادی اش اراده ام را نرم کرده بود.
_ماه بعد بهم زنگ بزن حق ورود بده تا اسمت رو تو لیست مبارزه کننده ها بزارم.
_حق ورود؟
لیوان نوشابه ی سیاه رنگش را از روی میز برداشت و کمی از آن نوشید.
_آره خب ، کی رو الان دیدی به خاطر هیچی به کسی کمک کنه؟
_خب ، چقدر؟

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت هشتم

_چیزی نیست ، یک تومان.
ابروهایم کمی بالا رفت ، یک تومان بدهم و سر زندگیم وارد مسابقه هایش شوم؟
_جور کردی بهم زنگ بزن.
کارتی را از روی شیشه ی میز به طرفم سر داد.
به کارت شرابی رنگی که تنها نام و شماره اش به رنگ سیاه روی آن نوشته شده بود خیره شدم.
احتمالش زیاد بود که قبول کنم. میتوانستم از اسلام قرض کنم و این ماه راه با شدت بیشتری تمرین کنم.
کارت را برداشتم و سرم را به معنی فهمیدن تکان دادم.
کمی دیگر با رسول آنجا ماندیم و درباره هرچیزی به جز مبارزه و مسابقه صحبت کردیم.
بین افرادی که آنجا بودند تنها کسی که توجه ام را جلب کرد سرمه بود.
دختری که در کنار رها نشسته بود و خیلی کم صحبت میکرد گویا او هم از اینکه اینجا باشد خوشش نمی آمد و سرش را به تلفن و گاهی حرف های ما گرم می کرد.
او دختری با جثه ی کوچک ، صورت گرد ، بینی و لب های کوچک بود و چشمان عسلی اش آدم را خیره خود می کرد.
با رسول از مغازه بیرون آمدیم ، هوا تازه تاریک شده بود و مردم با عجله در بازار راه میرفتند.
_رسول من دارم به اوج حماقت تو پی میبرم.
_ به خدا نمیدونستم قانونی نیست.
_این نه ، تو بدون اینکه به من بگی من رو آوردی اینجا.
_آهان میخواستم غافلگیرت کنم.
جدی نگاهش کردم ، آخر او چه فکری می کرد که این کارها را انجام می داد.
_حس میکنم میخوام میخ تو سنگ فرو کنم.
رسول زبانش را نشان داد و با بیخیالی به رو به رو خیره شد.
نفسم را از روی حرص خالی کردم.
نگاهم روی مغازه ها در گردش بود که روی فست فودی مکث کردم.
_رسول من گشنمه.
_به من چه.
ناراحت نگاهش کردم ، باز بچه بازی هایش شروع شده بود.
_اگه میای یه چیزی کوفت کنیم پشت سرم بیا اگه نمیخوری برو خونه.
بعد از تمام شدن حرفم بدون لحظه ای مکث به طرف فست فود راه افتادم.
واقعا احساس گشنگی میکردم ، آنقدر حرف های بیهوده زدن گرسنه ام کرده بود.
نمیدانم چرا نمیتونم به خوبی با بقیه ارتباط برقرار کنم ، صحبتم با افراد غریبه آخرش به بحث کشیده میشد.
در را باز کردم و به مغازه ی ساده و کوچک پیش رویم نگاه کردم.
چهار میز پلاستیکی سفید داخل مغازه بود که روی یکی از آن ها دو دختر و روی دیگری پیرمردی با عصایی در دستش نشسته بود.
تلویزیون کوچکی که بالا در ورودی بود بیهوده برای خود فیلمی را پخش می کرد.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

Hits: 45

1+
  • اشتراک گذاری
تبلیغات
https://beautyvolve.ir/?p=11382
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان های آنلاین حامی نویسندگان جوان که کلی امکانات برای نویسنده های جدید داریم و به صورت رایگان هیچ هزینه ای هم از نویسنده دریافت نمیشه بابت خدمات برای اطلاعات بیشتر مارو در اینستاگرام دنبال کنید تنها قانون هم برای نویسنده ها رضایت کاربران میباشد
آخرین نظرات
  • admin : سلام عزیز این رمان ماهیانه یک پارت داره تا بعد امتحانات بعد میشه هفتگی یک پارت...
  • اسما بخشی : سلام کی پارت 10رو میذارین فقط این رمان هفته ای چند پارت گذاشته میشه؟؟...
  • admin : Hello, please follow our Instagram We don't have a newsletter right now, but it...
  • admin : ممنونم عزیز لطفا مارو در اینستاگرام هم دنبال کن...
  • امید : عالی بود...
  • blog : Hello, I desire to subscribe for this website to get latest updates, so where ca...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • admin : لطفا اینستای مارو فالو کنید و از اونجا با ما در ارتباط باشید اگر مشگلی بود...
  • admin : سلام دوست گلم به زودی پارت جدید قرار میدیم یکم این آموزش های آنلاین کلاس های آنل...
  • محدثه : پارت 9 کی میاد؟؟؟؟...
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده