پارت7

تازه متوجه شدم فقط من وامیرو پرهام وبهار وسط بودیم لبخند خجلی زدم ودستمو از تودستش بیرون آوردم وباهم به سمت میزرفتیم
دیگه تا آخرمجلس که همه برای بدرقه عروس و دومادبه خونه بختشون میرفتن ازجام تکون نخوردم صدای بوق ماشین هاوسوت ودست لحظه ای قطع نمیشدرسیدیم کنارماشین عروس ودومادهردوشون باتمام وجودخوشحال بودن ومیخندیدن چقدر واسه این لحظه هارویاپردازی کرده بودم سرموبه پشت صندلی تکیه دادم تااین لحظه هارو نبینم ساعت۴نیمه شب بودکه به خونه رسیدیم بعدازعوض کردن لباسام زیرپتوخزیدم.
اونقدری خسته بودم ازاین اتفاقانفهمیدم چی شد چشمام گرم شد و به خواب رفتم
*✿❀ ❀✿**✿❀ ❀✿*
یه هفته ازعروسی پرهام وبهارمیگذره تواین هفته تمام سعیمو کردم که به هیچی فکرنکنم وهمه چیو فراموش کنم تاحدودیم موفق بودم
فردای روزعروسی عمه بزرگ جشن پاگشابراشون گرفت ولی من سردردو بهونه کردم ونرفتم هرچی چشمم کمتربه پرهام میخورد بهتربود.
امشب مامان مهمونشون کرده بود وهمه فامیل درجه یک هم دعوت بودن عزاگرفته بودم که چطوری باپرهام روبه رو بشم.
ساعت پنج بود و کم کم موقعه اومدن مهمونا بود سریع به سمت حموم رفتم ویه دوش ده دقیقه ای گرفتم وبیرون اومدم
موهامویه سشوارکشیدم وشونه کردم وهمینجوری رهاش کردم
رفتم سراغ آرایش حس وحال آرایش کردن زیادیو نداشتم پس فقط یه کرم زدم و یه رژلب کشیدم
لباسمو که آماده رو تخت گذاشته بودم ازکاورش بیرون آوردم وپوشیدم
کفش مجلسی قرمزمم پوشیدم وبه پایین رفتم
ساعت شش بودکه همه مهمونااومدن
پرهام وبهار که اومدن مامان براشون اسفنددود کرد و روسرشون شکلات ونقل ریخت
همه کِل میکشیدن وساریناوسامیارم شربت وشیرینی تقسیم میکردن….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *