رمان انلاین خلاف جهت پارت دهم

با هیلدا وارد اتاقم شدیم.
معجون رو روی تختم گذاشت.

کلی تردید و استرس داشتم. نمی دونستم چی در انتظارمه و از طرفی هم می خواستم همه چیز رو بفهمم و تموم بشه.

– میخوای انجامش بدی؟
سری تکون دادم.
هیلدا معجون رو به دستم داد و من با کمی مکث همش رو خوردم.

هیلدا منتظر نگاهم کرد. اولش تغییری حس نکردم ولی کم کم همه چیز جلوم تار شد و یهو تو تاریکی فرو رفتم.
_________________

خودم و توی صحرا دیدم.
اما اینجا اصلا شبیه اون محیط سرسبزی که تو خواب می دیدم نبود.

از دور متوجه دود غلیظی شدم که از اون سمت می اومد.
انگار که چند نفر اونجا چادر زده باشن.
به طرف دودی که می اومد حرکت کردم.

هرچی نزدیک تر می شدم تعجبم بیشتر می شد.
اونا… اونا یک گله گرگینه بودن.

جمع شده بودن دور دو نفر که نمی تونستم ببینمشون.
نزدیک تر که شدم دیدم اون دو نفر همون زن و مردی هستن که کشته شدن.

ولی … چرا زنده ان؟! مگه اونا نمرده بودن؟!
مردی جلوشون اومد و همه بلند شدن و بهش تعظیم کردن.

حدس زدم که باید رئیس گرگینه ها باشه.
– جیمز هدفت از اومدن به اینجا چیه؟! مگه تو طرد نشدی؟ تو قوانین مارو زیرپا گذاشتی حالا با زنت سریع تر اینجارو ترک کن.

فهمیدم مردی که کنار اون زن بود اسمش جیمز بود و شوهر اون زنی بود که من فکر می کردم مادرمه.

بازم گیج شده بودم و با کنجکاوی به حرفاشون گوش کردم.
جیمز- من براتون یه پیشنهاد دارم رئیس. ما خواستیم اینجارو ترک کنیم ولی مارسل رئیس جادوگران سیاه مارو دستگیر کرد.

مرد کنجکاو پرسید:
– اون چرا باید همچین کاری کنه؟!

جیمز نگاه کوتاهی به زنش کرد و گفت:
– چون راشل رو به یک گرگینه تبدیل کرده بودم و مارسل خیلی عصبی شده بود. گفت به یک دلیل با ما صلح میشه و میذاره زندگی آرومی داشته باشیم.

یعنی تبدیل شدن یک جادوگر سیاه به یک گرگینه جرم بود؟

مرد اخم کرد و گفت:
– ولی راشل یک جادوگر خاکستریه چرا مارسل باید روی اون حساس بشه؟!

راشل که تو خودش جمع شده بود سرش رو بالا آورد و با بغض گفت:
– چون… چون انتخابم …جادوی سیاه بود.

مرد عصبانی تر از قبل شد و کلی داد و فریاد راه انداخت.
راشل به گریه افتاد.

اصلا نمی فهمیدم چی میگن و اون بچه ای که همیشه دست راشل بود بینشون نبود.

مرد رو کرد به جیمز و گفت:
– مارسل چی از ما می خواد؟!

مارسل رو می شناختم اون رئیس جادوگرای سیاه بود و همه می گفتن خیلی بد ذات و پلیده.

هنوز نمی فهمیدیم چرا من الان باید اینجا باشم و اصلا اینا چه ربطی به من دارن ولی کنجکاوی زیاد مانع این میشد که اینجارو ترک کنم.

خودم و گوشه ای قایم کرده بودم و به بحثشون گوش می دادم.

جیمز با ناراحتی گفت:
– اون از ما می خواد براش بجنگیم.

مرده با عصبانیت گفت:
– جنگ؟ با کی؟

جیمز حرفی نزد ولی راشل به جاش گفت:
– با جورج.

شاخکام تکون خورد! جورج؟ منظورش پدر بود؟!
جنگ با گرگینه ها؟! ولی این که به مرگ مادر من ربط نداره!

خیلی دلم می خواست بگردم دنبال اون بچه ای که توی خواب دستش بود.

احساس می کردم که اون بچه می تونه جواب تمام سوالاتم باشه.

راشل تند تند گفت:
– مارسل می خواد که با جورج بجنگیم و اونا رو نابود کنیم.

مرده کمی فکر کرد و گفت:
– این خیلی خطرناکه ممکنه هممون نابود بشیم! نه من همچین کاری رو نمی کنم!

راشل مسرانه گفت:
– رئیس لطفا به من گوش کنید. اگه ما اونا رو نابود کنیم با چیزی که داریم می تونیم جادوی سیاه رو هم نابود کنیم و خودمون اینجا حکومت کنیم. اونوقت دیگه حتی ومپایرها هم جرئت نزدیک شدن بهمون رو ندارن. حتی می تونیم بعدا حساسیتمون رو به نقره از بین ببریم.

گوشام تیز شد.
اونا چه چیزی داشتن که می تونست هم جادوی سیاه رو نابود کنه و هم سفید رو؟! و هم چیزی که گرگینه ها رو در مقابل بقیه هیولاها سلطان کنه؟

سوال توی ذهنم رو مرده پرسید:
– مگه شما چی دارید؟!

راشل لب باز کرد که حرف بزنه ولی یهو صدایی پشت سرم گفت:
– کی اونجاست؟ تو جاسوسی؟!

قلبم از حرکت ایستاد! من بدبخت شدم!

به سمت صدا برگشتم.
یه پسر جوون داشت با خشم من رو نگاه می کرد و سریع به طرفم اومد.

به تته پته افتادم و خواستم حرفی بزنم که یهو دیدم اون کاملا از من رد شد!!

حرف تو دهنم موند و با تعجب به طرفش برگشتم و دیدم که یه پسر سیاه پوش رو گرفت و اونو به سمت رئیسش برد.

تازه داشتم متوجه میشدم که من کجا بودم!
من الان تو گذشته بودم!
داشتم گذشته رو مثل یک خواب می دیدم!
وای خدای من!

هیلدا بهم معجون اشتباهی رو داده بود!
و من حالا حتی نمی دونستم که چجوری باید از اینجا خلاص بشم!

پسرسیاه پوش جلوی پای رئیسشون پرت شد و اون مرموزانه گفت:
– پس مارسل برای من جاسوس فرستاده آره؟
پسره خواست چیزی بگه که رئیس بهش مهلت نداد و تو یک حرکت سرش رو قطع کرد.

سرش دقیقا تا جلوی پام اومد و من متعجب شدم.
رئیس با خشم به سمت راشل رفت و چونه اش رو گرفت و داد زد:

– این بود همکاری رئیست؟ آره؟ بهم بگو ببینم نکنه توهم جاسوسی؟! می خواید من و گول بزنید؟!

راشل و جیمز حسابی ترسیده بودن.
راشل با وحشت و دستپاچگی گفت:
– نه رئیس. باور کنید ما جاسوس نیستیم. چیزی که ما داریم می تونه حتی مارسل رو هم نابود کنه.

رئیس فریاد زد:
– اون لعنتی چیه؟! زود باش بگو.

جیمز به حرف اومد:
– اون پسرمونه!
تعجب کردم! یه نوزاد چجوری می تونه همچین کاری رو انجام بده؟!

رئیس لحظه ای ساکت شد و با صدای آروم تری گفت:
– همون بچه ای که با خودتون آوردید؟

راشل سری تکون داد و گفت:
– وقتی پسرم به دنیا اومد اون رو پیش ساحره ها و پیشگوی اعظم بردم تا بهم بگن چندسالگی طلسمش رو فعال کنم و هم از سلامت آینده اش مطمئن بشم آخه مارسل دنبالمون بود، ولی اونجا متوجه یک چیز عجیب شدیم.

داستان برام جالب شده بود.
حالا که اونا نمی تونستن من رو ببینن به خودم جرئت دادم و به طرف راشل رفتم و کنارش نشستم.

چهره اش خیلی شبیه من بود.
– پیشگوی اعظم خواست آینده اش رو ببینه و متوجه شد که نیروی عجیبی داره و به سختی تونست آینده اون رو ببینه. گفت غیرقابل کنترله و جادوی اون می تونه برای گرگینه ها خیلی مفید باشه.

با حرفایی که راشل زد من هم وسوسه شدم چه برسه به رئیسشون!
– پسرت الان کجاست؟

راشل نفس آسوده ای کشید و گفت:
– الان خوابه.
مرد دستی به صورتش کشید و گفت:
– اسم پسرت چیه؟!

راشل با لبخند گفت:
– برایان.

از چیزی که شنیده بودم خشک شدم و با شدت به طرف راشل برگشتم.

اون داشت راجع به … من حرف میزد؟!
یعنی اون بچه … من بودم؟!
یعنی اون … مادرم بود؟!

نگاهم به جیمز، مردی که کنار راشل بود افتاد که با عشق به راشل نگاه می کرد.
پس جورج کی بود؟! مگه اون پدرم نیست؟!
یعنی جیمز پدر منه؟!

شاید… شاید فقط یه تشابه اسمی باشه!
به این افکارم تلخ خندیدم. می دونستم نیست!
اون بچه رو من قبلا دیدم و انقدر شبیه به من بود که شک نداشتم اون بچه منم!

انگار همه چیز داشت مثل یک خواب برام دوره میشد و من نمی تونستم درک کنم!

اون تحقیرها، اون همه فرق گذاشتنا، محرومیتم از جادو، محبوبیت آرسن، توجه نکردن پدر به من!

از گفتن اسم پدر پوزخندی روی لبم نشست!
واقعا چجوری می تونم اون رو پدر صدا کنم؟!
اون یک عوضی به تمام معنا بود!

من از جورج نفرت داشتم!
اشکی از چشمم پایین افتاد.
حالم دست خودم نبود و شدیدا به کسی نیاز داشتم که من رو تایید کنه. بهم بگه اینا همش دروغه!

یعنی من یک گرگینه ام؟!
تو تمام زندگی ام گرگینه ها رو موجودات بدی می دیدم و الان خودمم یکی از اونام!

خنده ام بیشتر شد و اشکم شدیدتر . . .
من برای اولین بار به گریه افتادم!
آخرین باری که گریه کرده بودم رو یادم نمیاد. ولی حدس می زنم که مربوط به دوران بچگیم باشه.

من بعد از محرومیتم تصمیم گرفتم آدم قوی و محکمی باشم و حالا سرنوشت این آدم قوی رو به زانو در آورد.

نگاهم خیره ی راشل بود که با لبخند به رئیسش نگاه می کرد.
مادرم . . .

نفهمیدم چجوری گذشت و چیشد که تا به خودم اومدم دیدم که راشل همراه جیمز داره میره و ازم دور شده.

مثل کسایی که میخوان چیزی رو گم نکنن با وحشت بلند شدم و به دنبالشون رفتم.
وارد یک کلبه شدن که گوشه اش تختی وجود داشت که توی اون تخت ، اون نوزاد، یعنی من خواب بودم!

آروم آروم به طرف بچه رفتم.
نوزاد خوابیده بود. اولین بار خودم رو به این شکل می دیدم و اشکام بیشتر پایین ریخت.

یاد این افتادم که می خواستم آدم خوبی باشم و یک رهبر درستکار برای جادوگرای سفید بشم.
یادم افتاد که اونا نخواستن…

اونا منو نخواستن و من همیشه سعی کردم این موضوع رو نادیده بگیرم!
صدای جیمز باعث شد به بحثشون گوش کنم.

جیمز راشل رو به کناری آورد و با صدایی که سعی می کرد بلند نشه، عصبی گفت:
– این چرت و پرتا چی بود که تحویل رئیس دادی راشل؟ کی گفته برایان برای گرگینه ها مفیده؟ می خوای پسرمون رو به کشتن بدی؟ همینجوریش مارسل دنبال ماست!

راشل انگشت اشاره اش رو روی لب های جیمز گذاشت و به آرومی گفت:
– هیس! نمی خواد با من بحث کنی من میدونم دارم چیکار می کنم. فکر می کنی می خوام برایان رو بکشم؟ ما مجبوریم برای نجات جونش دروغ بگیم تا اون زنده بمونه. اونا اگه بفهمن اون چی هست قطعا زنده اش نمیذارن.

بعد با بغضی که قلبم رو شکوند ادامه داد:
اگه مارسل مارو دستگیر کنه مجبورم که بگم برایان برای جادوی سیاه مفیده! اگه هم اینجا گیر بیوفتیم مجبورم بگم برای گرگینه ها مفیده و اگه هم جورج مارو دستگیر کنه مجبورم که…

گریه مانع ادامه حرفش شد.
جیمز اون رو در آغوش گرفت و مشغول نوازشش شد ولی من می تونستم حدس بزنم چی میخواست بگه!

مجبورم بگم که برایان برای جادوی سفید مفیده!
این جمله ی واقعیش بوده!

مگه من چی هستم؟!
مگه من چه قدرتی دارم که خودم نمی دونم!؟
یاد استادم افتادم که نزدیک بود بمیره و ترس به دلم راه افتاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *