رمان آنلاین داغ پریشانی پارت 1

نویسنده،فاطمه نصرت ابادی

آنلی گوشه اتاق افتاده بود کرخ و بی حوصله .تا نگاهش روی ساعت چرخید چهره ی همتا جان گرفت:«ولش کن آنلی چرا اینقدر خودتو درگیرش کردی»
یک دستش رابه پوشش نرم برفی می کشید و با دست دیگرش اشاره می کرد جلو بروم.بی انکه اخم کند و یا چشم غرّه برود :ول کن رها.
با صدای زنگ ساعت از جا پری.سراسیمه خودش را به مدرسه رساند و زیر باران که هنوز به شدت می بارید چشم گرداند به دنبال همتا.اما فقط باران بود و شر شر آبی که از ناودان های چوبی جلو مدرسه فرو می ریخت روی برفاب های روی زمین.صدای توفنده ی اب از سراشیبی مدرسه شنیده می شد .این بار که صدای ترمز ماشین با صدای ناله اسمان در هم آمیخت به جای همتا که ان همه دلش هوایش را کرده بود سپیده سوار بر ماشین شیک سفید رنگی جلو مدرسه پیدایش شد.پیاده شد اب از روی مقنعه ی سرمه ای اش سر می خورد و روی صورتش می لغزید.آنلی لبخندی زد وگفت:
سلام،فکر کردم همتا اومده. لب هایش از سرما میلرزید : میاد هنوز دیر نکرده دلت شور نزنه.
کیفش را جابجا کرد باهم وارد راهروی مدرسه شدن.آنلی در کلاس را برایش باز کرد و وارد شدند سپیده پالتویش را در اورد و‌کنار بخاری روی صندلی لم داد با همان چکمه های بلد خیس و گفت:
همتا دختر مهربونیه.می گفت هم محله ای هستین.خوبه که اینقدر باهم خوبین.خیلی از تو تعریف میکنه.حساب پیوند دو خانواده اس نه؟ نه.
ادامه داد:توبابات کیه ؟یعنی چیکارس؟ آنلی با خودزمزمه کرد:اگر پای همتا در میان نبود همین لحظه از کلاس می انداختمش بیرون .اما وقتی با تحقیر گفت: اهای دختر با تو هستم پرسیدم شغل بابات چیه؟شرم نکن بگو
طوری که گویی با رفتارش حق دارد آن طور با من حرف بزند.زیر لب غریدم:مهندس و او نشان داد که نمی تواند نقش ادم های بی تکبر را بازی کند حتی برای کسی که دوست و همکلاسی او بود. در باز شد و همتا وارد کلاس شدانلی از خوشحالی به سمتش رفت دستانش حسابی یخ کرده بود از لباس هایش اب می چکید معلوم بود کل راه رو پیاده اومده.آنلی پشت پنجره ایستاده بود و به ظاهر همه ی توجهش به بارانی بود که بی امان می بارید اما تمام حواسش به او بود به دختری که ان همه دوستش داشت و او را خواهر خود می دانست.اهسته و زیر لب زمزمه کرد:دیگر خدا با من کاری نداره،فراموشم کرده می دانم این دفعه هم کوتاه نمیاد من نمیتونم قبولش کنم اخرش من میمیرم. همتا برگشت به چشم های آنلی خیره شد چشمهایشان در هم غرق شد با لحنی اغشته به محبت گفت : اگه تو بمیری منم میمیرم.
انلی چشم هایش را بست و با لحن یأس الودی گفت:برای مردن یه نفر لازمه ادم ها تا زنده هستند در زندگی هم شریکند برای مردن که لازم نیست شریک هم بشوند . همتا مثل کسی که در تاریکی بلند حرف میزند که به خودش دل و جرعتی بدهد.جواب داد:«خدا هوای همه را دارد حتی هوای ان جوجه کلاغی که از لانه پایین می افتد دارد.پس نباید نا امید باشی.فعلا که همه چیز داره خوب پیش میره. ان سه دفعه قبل هم همچی تا چند ماه خوب بود اما درست بعد از چندماه…
این دفعه با دفعات قبل خیلی فرق میکنه.تو تصمیمت جدیه. دیگه از همه خجالت می کشم .
مگه به کسی بدهکاری که از همه خجالت می کشی.این حرفا چیه؟ لازم نیست ادم به کسی بدهکار باشد که خجالت بکشد همین قدر که عرضه ندارم یه خواستگار رو بی درد سر رد کنم سرافکندگی دارد.
همتا چشم هایش را به طرف دیگر چرخاند خواست از جواب دادن طفره برود .لبخند نرمی تحویل آنلی داد و با حالت نمایشی مکثی کرد و گفت:مهم اینه که خانوادت همه چی رو به تو سپردن و به تصمیم تو هرچی که باشه احترام میزارن.
ولی چه فایده ؟هربار که این جواب را بهش دادم بعد از چند ماه برگشته ام سرخانه اولم.من دیگه تحمل این مصیبتا رو ندارم. همتا با عشق وترحم نگاهش کرد .صورت آنلی انقدر تکیده شده بود که خط سفید استخوان ها از زیر پوستش پیدا بود.قلبش به درد امد. خانم صبور وارد کلاس شد و ادامه ی صحبت های آنلی و همتا به زنگ تفریح موکول شد.هیزم ها با صدایی دلنشین در شومینه کلاس شعله می کشیدند طوری که انگار شیره جانشان بیرون می امد.ولی حتی انعکاس شعله ها هم چهره ی رنگ پریده آنلی را نمی پوشاند.زنگ خورد و بازهم همتا و آنلی مسیر مدرسه تاخانه هایشان را طی کردند .وسط راه همتا با خنده ای که این بار کمتر حالت مسخره بازی بود گفت:وای آنلی چه مصیبتی می شود اگر این بار هم نتوانی یاشار را قانع کنی راستی راستی باید بری خونه شوهر.
دیوانه،فعلا که نه اون عرزه راضی کردن منو داره و نه من عرزه قانع کردن یاشار رو دارم. خب یه بارهم منطقی فکرکن بشین درست و حسابی و رو در رو با یاشار حرف بزن.
دیگر از این حرف های تسکین دهنده ی تو هم خسته شده ام.توی این چند سالی که از دوستی ما میگذرد ده ها بار این حرف ها رو از تو شنیده ام.دیگر حالم بهم میخورد. چیشده انلی ،تو امروز چرا اینقدر عصبانی هستی؟
دیگر از این بحث ها و حرف ها متنفرم. به تو میگن ادم ناشکر،حالا که خداروشکر همچی خوب و عالیست.پس چرا متنفر شدی؟
این بار چهارم هست .این یعنی چه؟یعنی اینکه عادی نشده.من که هالو نیستم بعد از سه بار پشت سر گذاشتن مراسم خواستگاری می توانم تشخیص بدهم اتفاق غیر معمولی میفته اصلا حال و روز سه دفعه قبل رو ندارم. برای همینه که خوشحالم.اگه وضعیت مثل سه دفعه قبل بود اینقدر ارامش خاطر نداشتم.
بگو ،باز هم بگو مثلا می خواهی به من دلداری بدی؟ نه آنلی ،به خدا برای دلداری دادن به تو نیست .واقعا دلم روشنه.همچی درست میشه.
مثل همیشه حرف های همتا روح خسته ی آنلی را صیقل میداد و حال اشفته او را ارام می ساخت.آنلی به خانه رسید خدافظی کردو همتا رفت.کلید را روی در انداخت در با صدای خشکی باز شد میدانست که امروز کسی خانه نیست.پدرومادر و آنا برای تمدید قرارداد خانه ی دانشجویی آنا به اصفهان رفته بودند .نیما هم طبق معمول ناهار رو شرکت میخورد.خسته و بی رمق روی تخت دراز کشید.فکر کردن به یاشار ارامش را از او ربوده بود بحث و جدل های تکراری برای متقاعد کردن او خسته اش کرده بود.یاشار پسر عمه آنلی بود و از وقتی چشم باز کرده بودو دست چپ و راستش را شناخته بود همیشه دوست و همبازی بچگی او یاشار بود.پدربزرگش وقتی آنلی به دنیا امده بود او را برای یاشار در نظر گرفته بود.همیشه برای آنلی سوال بود چرا من چرا آنا که درست هم سن یاشار بود نه .و اما حالا که بزرگ شدند طبق عادت و رسم و رسومات غلط باید به عقد یاشار در میومد .شاید تنها شانسی که اورده حمایت خانواده اش بود که اینده و ازدواج رو به خودش واگذار کرده بودند.تحت هیچ شرایطی نمی توانست یاشار را به همسری انتخاب کند باورش برایش سخت بود دنیای آنلی و یاشار فرسنگ ها و فرسخ ها فاصله داشت‌.دید آنلی و یاشار دو دید متفاوت نسبت به محیط پیرامون و جامعه ی اطراف بود .همیشه یاشار برای آنلی فقط یک پسر عمه بود اما یاشار به اوعلاقه مند بود و هرچه به او میگفت نمی توانم با تو ازدواج کنم گوشش بدهکار نبود.آنلی باصدای قاروقور شکمش به خودش اومد از صبح چیزی نخورده بود به اشپزخانه رفت از دیدن نیماپشت میز تعجب کرد.
سلام داداش تو کی اومدی؟ نیم ساعتی میشه فکر کردم خوابی صدات نکردم.
ناهار خوردی؟ ولی بازم گشنمه.
مشغول درست کردن املت شدمیز را چید روبروی نیما نشست و گفت:
داداش به نظر تو من راجب یاشار تصمیم درستی گرفتم؟ نیما لقمه اش را قورت داد و گفت:اره.اما باید با دلیل و مدرک قانعش کنی که چرا نه باید براش توضیح بدی. اما اخه
آنلی چند لحظه ایستاد بعد نگاهش را اطراف گرداند چند بار مژه هایش را بهم زد و در اخر نگاهش را روی نیما ثابت کرد و گفت:چجوری ؟چی بگم ؟
ببین خواهرگلم شاید یاشار و حتی شاید همه فکر میکنن تو به خاطر آنا ازدواج نمیکنی چون خواهر بزرگتره و هزارتا دلیل دیگه. خودت باید با یاشار حرف بزنی و دلیل هارو بهش بگی ادم منطقی هست اگه بتونی قانعش کنی برای یک عمر هم خیال خودت را راحت کرده ای هم او و بقیه را. بابا من که بچه نیستم.آنا زندگی خودشو داره هدف و برنامه های خودشو داره.
به آنا که میرسی بچه میشی،اوهم حسابی لوست کرده.سه دفعه قبل با تنها کسی که حرف زدی فقط انا بود. نیما مسخرم نکن.باز شروع کردی؟حسودی میکنی؟
نیما خنده ای از ته دل کرد و‌جواب داد:
اره،چون تو انقدر که به انا دلبسته ای به من نیستی.کسی هم که حق ندارد پشت سر انا خانم بگوید بالای چشمش یک جفت ابروی کمانی است.گاهی فکر میکنم نکند اصلا بخاطر درس ازدواج نکرده.و‌درس و دانشگاه را بهانه کرده. نه خیر،خواستگار خوب و دلخواه نداشته .مامان میگه انا خواستگاری که کاملا مناسب باشد را نداشته .خب هرکسی نداره.یک بار هم ک تا پای عقد پیش رفتند اما اون پسر دوس نداشت که زنش درس بخونه .
نیما خندید و گفت:
و آنا خانم هم که عاشق درس و دانشگاه بود زد زیر کائنات و گفت شوهر بی شوهر تا درس هست شوهر به چه درد من میخوره؟! نه بابا اون موقع تازه۱۸سالش بود هنوز آنقدر به درس و دانشگاه علاقه مندنشده بود که قیدشوهرکردن را بزند.فقط میترسید اگه از این شهر برود وشوهرش ادم بی دست و پا وبی عرزه ای از اب در بیاید او چکار باید بکند.
نه خیر من اشتباه نمیکنم.انا اینقدر به درس و دانشگاه علاقه دارد که دلش می خواهد توهم مثل خودش شوهر نکنی و بری دنبال درس و دانشگاه. وا نیما این حرفا چیه؟
دعا میکنم تا سنش به ۳۰نرسیده یه شوهر خوب بکنه و بره دنبال زندگیش . من که میگم تو بهش حسودی میکنی.حالا اینقدر حرص نخور غذاتو بخور.
آنا خواهر بزرگتر بود خوددار و کم حرف.محال بود کسی بداند پشت ان چهره بی حالت چه میگذرد.به شدت از برهنه شدن افکارش إبا داشت.انقدر تودار بود که هیچکس باور نمیکرد او هم چیزی در دل داشته باشد.دختری استخوان دار ونسبتأ قوی بنیه بود.وقتی روی پارکت ها راه می رفت،کفش هایش طوری صدا میکرد که انگار اهنی است.هیچوقت غیر ضرور حرف نمیزد .ولی در لحظات بحرانی مثل کوه مقاوم و استوار با گفته های مخصوص به خودش به همه قوت قلب می بخشید.موقع حرف زدن نگاهش طوری به دور دست ها دوخته میشد که نمیشد فهمید معادل ذهنی اش چیست.نیما همیشه در برابر وقار او کم می اورد هر قدر که باهم لجبازی داشتند باز هم حالتی احترام امیز نسبت به او داشت .البته آنلای ین را هم کاملا میدانست در ان سه طوفانی که برایش پیش امد اگر انا نبود و با ان تسلط و کاردانی اوضاع را مدیریت نمیکرد شاید جریانات به صورت بدتری اتفاق می افتاد .
شب شده بود آنلیبعد از کمی درس خواندن و مرور درس هایش به رختخواب پناه بردو بعد از کلی فکر خوابش برد.
آنلی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:چرا اینقدر ساعت ها کش می ایند تازه ۱۱هست.
حوصله ات سر رفته؟ سررفتن حوصله که چیزی نیست فکر لحظه به لحظه دارد نابودم می کند.
همتا نگاه خسته و ملتمس به او انداخت خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد .انلی که روبروی او روی نیمکت نشسته بود گفت:چیزی میخواستی بگی؟نه چیزی نبود. همتا من می خوام با یاشار حرف بزنم .می خوام بهش بگم که تصمیم من چیه. تو مطمئنی ؟یعنی میدونی که کارت درست هست؟
خیلی به حرف های تو ونیما فکر کردم باید باهاش حرف بزنم. خوبه.اما به حرفای که میخای بزنی فکر کردی؟
حرفای دلمو میزنم میگم که دوسش ندارم. آنلی چند ساعت بعد از تعطیل شدن مدرسه وقتی که کلی فکر کردبلاخره گوشی رو برداشت متنی را نوشت و برای یاشار ارسال کردم «سلام باید باهم حرف بزنیم.لطفا ساعت ۵بیا کافه خوش و بش» استرس و اضطراب وجودش را فرا گرفته بود نمیدانست چه چیزی انتظارش را می کشید. لباسش را پوشید خوب میدانست که یاشار از این تیپ و قیافه خوشش نمیاد و از عمد همان لباس ها را به تن کرد.نگاهی در اینه انداخت کیفش را روی دوشش جابجا کرد و از خانه خارج شد. روبروی کافه کمی جلوتر یاشار ایستاده بود با یک دسته گل وحشی توی دستش.جایی که او ایستاده بود ان طرف خیابان به اندازه چند پله بالاتر از سطح خیابان بودآنلی مجبور بود برای حرف زدن با او از وسط خیابان رد شود.یاشار جلو امد آنلی میتوانست توی چشم هایش زل بزند پیش از انکه سرش را پایین بیندازد و دوباره بدون هیچ حرفیهرا بکشدش وبرود. صدایم زد:آنلی خانم. وهنوز دسته گل وحشی توی دستش بود. یاشار باتفکری قدیمی،البته اگر نخواهم بگویم کهنه پرست،جوری به سرعت زیر لب ورد می خواند که انگار سال ها اجازه حرف زدن نداشته و حالا می خواهد تلافی کند.موقع ورد خواندن یک جور منزلت معنوی پیدا میکرد که اطرافیان به سکوتی احترام امیز مقید می شدند تا او آیینش را به جا بیاورد.یاشار که حالا روبروی او روی صندلی نشسته بود گفت:چی میخواستین بگین؟باید خیلی مهم باشه که گفتین بیام اینجا. از گفتنش دلم میلرزد.
از گفتن چی؟حرفتون رو بزنید .اتفاقی افتاده چیزی شده؟ نه نه ،چرا بی خودی شلوغش میکنی؟چیزی نیست .فقط چند روز هست یه فکر افتاده تو سرم که داره مغزمو متلاشی میکنه.
چه فکری؟ میدونم الان که بگم مسخرم میکنی،یعنی مسخرم میکنی که نشان بدی فکرم اشتباس.
نه قول می دهم حالا بگو ببینم چه فکری افتاده به سرت. تو بری پیش عمه و پیش اقابزرگ و به همه اعلام کنی که منم دوس نداری و بعد هر دو بریم دنبال زندگی و اینده خودمون.
چی داری میگی؟سرشو پایین انداخت و گفت:اما من نمیتونم دروغ بگم. اما من نمیتونم جز یه پسر عمه بهت فکر کنم.
چرا آنلی؟چرایش را بی کم و کاست برایم توضیح بده. واقعا نمیدونی چرا؟
تو بگو کامل بگو تا بدونم. دنیای منو توباهم فرق میکنه.تو ایده ال من نیستی.
ایده ال تو چیه؟من میتونم همونی بشم که تو می خوای همونجور که تو دوس داری. نه نمیتونی،من نمیخام تو از اعتقادات دست بکشی.
پس همه ی این حرفا فقط بهونس. حقیقته.تو تاحالا نماز قضا نداشتی اما من اخرین باری که نماز خوندم یادم نیست.حتی تفریح و سرگرمی منو تو باهم فرق میکنه تو میری مسجد من میرم باشگاه تو قران حفظ میکنی من شعر و ترانه.و…پس نه تو میتونی منو شبیه خودت کنی و نه من میتونم تو رو تغییر بدم.حالا با وجود این همه اختلاف سلیقه اختلاف فرهنگی منو تو چجوری میتونیم باهم زندگی کنیم.ازت خواهش میکنم عاقلانه فکر کن.
حرفات کاملا درسته.اما میتونیم بخاطر همدیگه همونجوری که طرف مقابل میخاد یه جاهایی کوتاه بیایم یه جاهایی صبوری کنیم.فقط یکم راه اومدن همه چی رو درست میکنه. نه تو نمی خوای بفهمی،منم دیگه خسته شدم.
کیفش را برداشت و از کافه خارج شدعصابش به شدت تحریک شده بود خسته شده بوداز بارها و بارها زدن حرفای تکراری اما یاشار گوشش بدهکار نبود و نمیخواست بپذیرد که ان دو به درد هم نمیخوردند.به خانه که رسید از سروصدایی که به گوش می رسیدمتوجه شد انا و پدرومادر برگشتند.بعد از سوال و احوال پرسی به اتاقش رفت.لباس هایش را تعویض کرد انا در اتاق کوبید و گفت:اجازه هست؟!؟
انلی روی تخت نشست گفت:بیاتو ابجی.بعد از این جواب آنا به اتاق وارد شد در استانه در توقف کرد و به انلی که موهای بلند و سیاهش همچون یال اسبی که سر دست بلند شده باشد روی شانه هایش پخش شده بود نگاه کرد.چشم هایش را جمع کرد روی چهره ی او و بعدهم نگاهی مجهول به او انداخت و نشست.
با نشستن آنا،آنلی خنده بی جایی کرد و آهسته گفت :چرا اینجوری به من نگاه کردی؟
چجوری نگاه کردم؟ جوری که اگه چشمات تپانچه بود،من حالا زنده نبودم.انگار می خواستی تیر توی مغزم شلیک کنی.
آنا لبخند بی رنگ و بی صدایی روی لبهایش نشاند و گفت :نه تو هیچوقت با یاشار خوب نمیشی.جای هیچ نوع امیدواری هم نیست.!به قول معروف اگه پنجه هایش را عسل کند و در دهان تو بگذارد ،ان ها را گاز میگیری و میگی تلخ بود؛خنده ی محبت امیزی کرد و ادامه داد:اخرش من نفهمیدم تو چرا اینقدر با او بدی .مگه جز محبت به تو کار دیگه ای هم کرده؟!!از بچگی تا به حال فقط برای بدست اورد تو جان کنده
.انلی شانه بالا انداخت و گفت:از طرز نگاه کردنش بدم میاد.چشمهایش مثل تکه های بشقاب شکسته است،می رود توی دل ادم،اونوقت انگاری داری با چشم های او خودت و کارهای خودت را تماشا میکنی.صدایش هم که عین زنجره لای علف هاست.بعدم شروع کرد به خندیدن.
آنا گفت:من که خیلی دوسش دارم مثل نیما.بس که به من وتو محبت میکنه و علاقه دارد.
علاقه اش به تو بامن از زمین تا اسمان تفاوت داره. چه تفاوتی؟
محبتش به تو واقعی و به من مصلحتی هست. نه تو اشتباه میکنی واقعا تو رو دوست داره.
علاقه و محبت وقتی از ادم عبور می کنه که واقعی باشه. یعنی علاقه و محبت یاشار از تو عبور نمیکنه؟
نه عبور که نمیکنه هیچ سر دلم میمونه .هروقت نگام میکنه احساس رودل دارم. هم نگاه و هم صدایش به من ارامش میده.بس که خودش اروم و اقاست.
امان از ارامش و ویرانگری که داره .من که از لخندش نه تنها گرم نمیشم بلکه لرز میکنم.لبخند که میزنه از دندان های مثل اسبش چندشم میشه. خیلی بی انصافی.یاشار قیافه ی جذابی داره.
چطوره تو به جای من با یاشار ازدواج کنی؟ چی میگی تو؟یاشار همیشه منو به چشم خواهر دیده.
اما تو دوسش داری همه ی رفتار های اونو میپسندی پس تو به دردش میخوری نه من. از همون اول تو و یاشار رو برای هم انتخاب کردن.
بازهم همان حرفای چرند و خرافات همیشگی. اصلا ولش کن حالا که همه ی حرفایت را به او زدی امیدوارم همان طوری بشه که تو میخوای .
بعد از این جواب برگشت و از اتاق بیرون رفت. آنلی شل و ول روی تخت خواب پهن شده و انگار از دایره زمان بیرون رفته بود در دلش غوغایی بر پا بود .نگاه درمانده آنا را یاداور شد.همیشه با گفته های این چنینی او مضطرب میشد و این اضطراب بی وقفه و مستمر با غمی جانکاه ،شب و روز در گلویش هق هق میکرد .آنا سعی میکرد آرام حرف بزند و لحنش ملایم و دوستانه باشد اما به نظر آنلی بطن گفته هایش خشن و تلخ بود.در ان اتاق نیمه تاریک اعضای بس که لاغر شده بودانکار از زمینه محیط اطراف محو شده بود.پیش خود به این واقعیت رسیده بود که همه در سکوت او را محکوم میکنند .باخود میگفت:درسته بدشانسی اوردم اما جنایت که نکردم.
بلاخره نیما و پدر هم برگشتند و همگی دور سفره شامی که مادر تدارک دیده بود جمع شدند.خوشحالی انلی از داشتن خانواده اش بود که به نظر او احترام میزاشتن وهمین امر سبب میشد که در تصمیم گیری مصمم و محکم جلو برود.کسی راجب یاشار حرفی نمیزد همه میدانستند هروقت احتیاج باشد خودش برایشان بازگو خواهد کرد.
ساعت ۶/۵صبح بود که انلی ارام و اهسته از رختخوابش جدا شد دست و رویش را شست وارد اشپزخانه شد سلام مامان صبح بخیر. سلام دختر گلم.
لیوان شیر را یک جرعه سرکشید خواست از اشپزخانه خارج شود که مادر گفت:
این لقمه روهم بخور.برف سنگینه با احتیاط برو. در ان ساعت نه نیما بیدار بود و نه انا و پدر.سرانجام لباسهایش را پوشید و برای رفتن به مدرسه از خانه بیرون رفت.برف های یخ زده زیر پایش چنان خورد میشدند و صدا میکردند که گویی صدای فریادشان است که بلند شده.خیابان مثل دست کج و کوله ای به سربالایی چسبیده بود .آنلی مثل همیشه از این اختلاف سطح دلخور بود به خصوص حالا که برف سراسر پیاده رو از ضرب پای عابران مثل اجر سفت و لغزنده شده بود.و‌او میترسید هر لحظه سر بخورد .کف کفش هایش مجهز به برامدگی هایی همچون میخ بود و قاعدتا باید در یخبندان ها موجب ایمنی اش میشد با این حال قطر برف های یخ زده و به شدت متراکم چنان بود که هیچ کفش میخ داری این اعتماد را در ادم ایجاد نمیکرد که در برابر خطر لیز خوردن مصونیت دارد با یک دستش کیفش را گرفته بود و دست دیگرش به دیوار بود .قدم هایش را چنان کوتاه و با احتیاط بر میداشت که فکر میکرد ساعت ها طول خواهد کشید تا به مدرسه برسد.تقریبا به مدرسه نزدیک شده بود که ناگهان ماشینی چنان از مقابل او رد شد و ابی که روی او پاشیده شد و او چنان نفس حبس شده در قفسه سینه اش را با اهی بلند بیرون داد که ماشین لحظه ای متوقف شد راننده که تصویرش زیاد واضح نبود منتقدانه نگاهش کرد انکار سرزنشش میکرد اتفاقی نیفتاده که او این طور عکس العمل نشان داده ماشین به نظر اشنا بود.تندتر حرکت کرد و به سمت مدرسه دوید.یخ زده بود نوک دماغش قرمز شده بود با ابی که از وسط خیابان توسط ماشین ان راننده ناشی رویش پاشیده شد در ان هوای سرد خیس شده بود به کلاس رفت و دستانش را نزدیک شومینه نگه داشت.با صدای قرچ قرچ برف ها و صدای قدم هایی که تند تند برداشته میشد سرش را بلند کرد و از پنجره نگاه کرد همتا بود که به طرفش می امد.وارد کلاس شد و تند سلام کرد خسته بود و نفس نفس میزد چهره اش سرخ بود .پرسید:خیلی معطل شدی؟ نه منم تازه رسیدم.
همتا دستش را به جیبش برد و دستمالی بیرون اورد بینی اش را پاک کرد سرماخورده بود.
انلی با دست به نیمکت اشاره کرد و گفت: چرا نمیشینی؟
سپیده از جا بلند شد .انلی گفت :تو بشین همین جا .
کیفش را برداشت و گفت :برای من فرقی نمیکند و به نیمکت بغل همان ردیف اشاره کرد من اینجا میشینم.همتا لب نیمکت نشست و کیفش را کنارش گذاشت آنلی هم طرف دیگر نیمکت نشست.آنلی نگاهش را از سپیده گرفت وبه نیم رخ همتا دوخت.چهره اش کمی تغییر کرده بود خواست از او بپرسد چیشده خوش نیستی.اما حرفی نزد.همتا لبخند زد اما لبخندش با نوعی خشکی همراه بود دستش را به جیب بغل کیفش برد پاکت نامه ای را به طرف آنلی گرفت آنلی عینک دسته صدفی اش را به چشم زد .پاکت را باز کرد و با دقت نگاه کردعکس را بیرون اورد.امیر بود چشم های مشکی اش انگار می خندیدپیراهن جین به تن داشت .همتا گفت:بلاخره امیر هم اونجا موندگار شد.قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمش چکید را پاک کرد .آنلی لبخند زد و گفت :خب بسلامتی پس امیر هم بلاخره هند دانشجو شد و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.صورت همتا توی هم رفت و پرسید تو چیکار کردی؟بلاخره با یاشار به نتیجه ای رسیدین؟ اون فقط شنونده ی حرف های من هست اما نمیخواد بپذیره که به درد هم نمیخوریم.
با ورود دبیر به کلاس هر دو سکوت کردند و در افکار خود غرق شدند.
ساعتی بعد بازهم مشغول حرف زدن شدند حرف های سپیده مثل صدای یک مشت زنبور که در سطل ابی وزوز کنند به گوش تیز آنلی می رسید .به این پچ پچ های او عادت داشت .می دانست سپیده چندان با او صمیمی نیست ولی از ترس همتا جرئت نداشت با او بد رفتار کند.او با همان اولین جملاتی که گفت چنان هوای پاک را بر هم زد که گویی در فاضلاب برداشته شد.«جاده یعنی حرکت،برای همینم خوابیده روی زمین تا زیر چرخ ماشین ها پشت سر گذاشته شود.آن کسی که پیاده از وسط خیابان رد می شود باید حواسش باشد که پایش را کجا میگذارد.
آنلی تازه فهمیده بود ماشینی که به سرعت از مقابلش عبور کرد و آب را بر سر و لباس او پاشیده بود همسر سپیده بود.آنلی که همیشه با چیره دستی خودش را با همه جور وضعیت محیطی تطبیق میداد در این مورد فاقد هرگونه انعطاف بود.این همه خودشیفتگی سپیده آنلی را تا مرز جنون بیچاره میکرد.به همین دلیل گفته های گاه و بی گاه سپیده را بی جواب میگذاشت تا او دهانش را ببند و در سکوت به درس خواندن ادامه بدهد.ولی وقتی سپیده بی ان که منتظر اظهار نظر یا جواب وی باشد شروع به گفتن حرف هایی کرد که گفتنش هیچ فایده ای به حال آنلی نداشت او به ناچار برای پیدا کردن راه حل و خلاصی از حرف های سپیده به تکاپو افتاد و در نهایت به این نتیجه رسید که به کتابخانه برود .اما سپیده همچنان باهمتا مشغول حرف زدن بود.سپیده خودش را به همتا نزدیک کرد و با لحن آمرانه یک ارباب نسبت به رعیتش گفت:
همتا من فکر میکنم تو دیگر باید بروی پی سرنوشت خودت تو بزرگ شدی امیر هم که اونجا رو واسه درس و تحصیل انتخاب کرده.همین گفته نه چندان طولانی همتا را وحشت زده کرد طوری که اب دهانش خشک گردید و چشم هایش پر از حرف ولی گویی خالی از حیات شد.سپیده اجازه صحبت به او نداد و افزود:باید برگردی شهرخودتون پیش خانوادت وشوهر کنی صاحب بچه وزندگی شوی تو دختر زیبا و باهوشی هستی که شاید در شهرخودتان مردهای جوون وخوبی حتی عاشقت شوند.
عشق برای همتا کلمه ی مرده ای بود که فقط در مورد امیر زنده میشد.سپیده با لحنی که گویا می خواست حقارت را به رخ همتا بکشد صدایش را بالا برد و اضافه کرد:من دوست تو هستم خوبیه تو رو میخوام چرا باید یه عمر اسم مستخدم روی تو بمونه. وقتی همتا چشمهای ابدار گریانش را به او دوخت سپیده هم یکهو چشمهایش را مثل دو سگ هار به جان او انداخت و گفت:دوست من حق و حقوقت رو بگیر و برگرد شهرتون. از ذهن همتا فقط یک جمله عبور کرد جز امیر هیچی نمی خوام.وبا این حرف های محکم چهره همتا درهم پیچید و گویی بر اثر دردی ستوه اور مرد.سپیده هم حالت عادی نداشت قلبش به شدت میتپید.در مقابل واکنش بی صدای همتا انگار به وحشت افتاد .به نظر آنلی صورت سپیده صاف و یک دست نبود با چند حفره .چشم های در حدقه دریده ،بینی عقابی اش و دهانی غار مانند انگار پشت این صفحه هیچ سری نبود صورت تمام سر را گرفته بود.درحال تحلیل چهره ی سپیده بود که ناگهان صدای انفجار خشم همتا را شنید. دیگه حالم از قیافت بهم میخوره.چرا اینجوری نگاه میکنی.چرا اینجوری حرف میزنی؟چی از جون من میخای؟تو حرف میزنی انگار حق تورو خوردم.از بچگی تو یه خانواده ای بزرگ شدی که فقط پول خرجت کردن ادم شدی گذاشتن درس بخونی بهت بال و پر دادن که کسی بشی.شوهر کردی اونم مثل خانوادت فقط لوست کرده.با همه ی این چیزای که داری تو چیکار میکنی؟فقط با موذی گری تو زندگی همه سرک میکشی اسرار همه رو فاش میکنی همه رو تحقیر میکنی.طوری حرف میزنی که انگار زندگی من بدون حرف ها و نظرات تو لنگ میشه و چرخش نمیچرخه.گفتن این حرف های به اصطلاح خیر خواهانه ات اینجا وسط کلاس لازم بود؟
همتا هرچه در دل داشت گفت صحنه ی مغلوب کننده ای بود.حالا چشم در چشم نگاهشان را به هم دوخته بودند و خیره و غضبناک همه ی انچه را درباره یکدیگر میدانستند در ذهن مرور میکردند.آنلی که شاهد حرف های ردوبدل شده بین ان دو بود همتا را در حالی که همچون گربه ی خیسی که در سرما مانده باشد میلرزیدگریه سر میداد را در اغوش کشید.و به سپیده نگاه کرد او از آنلی با چشم هایش خواهش و تمنا میکرد نه با زبان و کلمات .انگار آنلی صدای ذهن او را شنید که چهره اش به قدری خشک و بی روح شد که سپیده احساس کرد او را نمیشناسد.و این ناشناس حرف حرف واقعی دلش را به زبان اورد و گفت:تو روی هرچی دوست هست سفید کردی.
این انزجار چیزی در حد بد امدن از یک دوست نبود.حرف های او چنان تأثیری عمیقی بر روح و روان او‌گذاشت که هرگز اجازه نداد از زیر بار چنین اهانتی بیرون بیاید پیشینه ای سراسر محرومیت که فاصله ای دردناک بین دو طبقه اجتماعی بود.
هوا همچنان ابری و دل مرده بود خورشید در اسمان نمایان نبود از پشت تکه ابرها مثل یک رشته کوه وارونه نوری سفید و کسالت بار به زمینیان اهدا میکرد.آنلی به همراه همتا از مدرسه خارج شدند همتا غمگین و مغموم در سکوت به راه افتاد .انلی صورت همتا را گرفت و مقابل صورتش اورد و توی چشمان قرمز شده اش نگاه کرد و گفت:الان باهم میریم خونه ی اقای دکتر وباهم وسایلت رو جمع میکنیم یه مدت بیا خونه ما هردومون از درس عقب افتادیم.
همتا بینی اش را بالا کشید و گفت:سپیده درست میگه من باید برگردم پیش پدرم حالا که امیر رو هم ندارم چرا باید بمونم.
این حرفا چیه که میزنی؟مگه روز اول که پا گذاشتی تو خونه دکتر به امیرعلاقه داشتی تو بخاطر درس به اینجا اومدی.الانم فقط به هدفت که ادامه تحصیل و قبولی تو یه دانشگاه خوب هست فکر کن.اقای دکتر سرپرستی تورو پذیرفته و هیچ مشکلی با این قضیه نداره توهم مثل یه عضو اون خانواده داری تو خونشون زندگی میکنی. اما هرچی فکر میکنم دیگه نمی تونم تو اون خونه بمونم.
یه مدت که دور باشی همچی درست میشه.از حرفتی سپیده دلخور نشو اون دوست داره که با تو هم دردی کنه اما دلداری دادن بلد نیست نمیدونه چطوری احساسشو بهت بگه و همین باعث رنجش تو شد. ازش ناراحت نیستم من سپیده رو بهتر از تو میشناسم.دردو دل های همتا بازهم آنلی را متاثر کرد.اما اودوست نداشت بکوید به شهرستان برگردو پیش پدرت زندگی کن و منت خانواده دکتر رانکش چون جواب همتا را میدانستاو توضیح میدا که از اول او را به فرزندی قبول کردندو با خواهش و تمناخانواده اش را راضی کردندو او رابه تهران اوردنداز اول این گونه نبودکم کم با بزرگ شدنش عزتش را از دست دادو به جای فرزند شد کلفت خانواده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *