رمان آنلاین آواز بی صدای عشق مجازی پارت 12

رها

با بهت به اطراف نگاه کردم قبرستون به معنای واقعی قبرستون؛ مزار های که روشون خاک نشسته بود…

– رها.

سرم رو برگردوندم تیله های مشکیش من و یاد تیله های مشکی و براق سجی می‌نداخت و بی‌اراده اشک توی چشام حلقه می‌کرد.

– جونم

– سردته؟

به پاهای رقصونم نگاه کردم هوا سرد نبود اما داشتم مثل بید می‌لرزیدم.

– چرا می‌لرزم؟

– چون ترسیدی.

– از چی ترسیدم وجدونم؟

– شاید قبرستون!

– نه اینجا بهم آرامش میده.

– پس چته؟

– حس می‌کنم گم شدم 

توی مردابی که نمی‌شناسمش

توی خله‌ی که…

کتش رو روی شونم انداخت، لبخندی‌زد.

– میگم بهتره بری تو ماشین.

– نه دانیال اینجا راحت ترم.

– هرجور راحتی.

– دانیال ببخش.

– چرا ؟

– زدم ماشینت رو داغون کردم…

نذاشت حرفم رو تموم کنم آروم لبخندی‌زد.

– فدای سرت عشقم مال خودت بود خانمم.

کلافه نفسم رو بیرون دادم و سرم رو پایین انداختم.

– جناب عزیزی به اصفهون که برسیم به بابام میگم که خسارتتون رو پرداخت کنه.

پوزخندی زد و سرد لب‌زد.

– لازم نکرده!

با شنیدن چیزی شبیه صدای گریه بچه به دانیال نزدیک شدم و بازوهاش رو محکم فشار دادم.

– رها چته؟

– ه… هیچ… چی فق… ط می… ترسم.

– نترس! صدای شغاله.

– چی… ییی شغال؟

– آره.

بازوهاش رو محکم تر فشار دادم و از دستش نیشکون گرفتم، لب‌زدم.

– شغال ها چرا میان اینجا؟

به چشام نگاه کرد و یکم بیشتر خودش رو بهم چسبوند تا اومدم دست قفل شده‌ به بازو هاش رو باز کنم کاملآ روبه روم وایساده.

نفس های گرمش به صورتم برخورد، یه قدم به عقب رفتم که فاصله رو پر کرد هر چی به دستم فشار آوردم فایده نداشت انگار پرونه‌ی در چنگ تور بودم…

اونقدر عقب عقب رفتم که به تنه‌ی تنومند درختی‌ برخورد کردم که کل بدنه ماشین رو خورده بود دیگه جا نداشت عقب برم دانیالم از فرصت پیش اومده استفاده کرد و دستش رو طوری روی تنه درخت گذاشت که من و حبض کرد.

درست شبیه پرونه‌ی بودم که در تور عنکبوت افتاده بود.

– الان می‌خوای چیکار کنی؟

– چه می‌دونم وجدونم یه پیشنهاد بده؟!

– تنها نقطه ضعف مردا وسط پاشونه یه لگد محکم بزن فرار کن!

– چی؟

– درد چی.

– اینطوری که می‌کشمش.

– مجبوری خیلی تند بزنی!

– یعنی چجوری بزنم؟

– چشات رو ببند تا بهت بگم!

تا اومدم چشام رو ببندم دانیال لباش رو تا نیم قدمی لبام آورد و تند به سمت گوشم رفت و لب زد.

– رها نترس من مثل یه کوه پشتتم تو به شیر جنگل تکیه کن شغال ها چیزی نیستن….

حرفش که تموم شد ازم فاصله گرفت و بلند خندید و گفت: وقتی بهت نزدیک شدم پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی به امانت خیانت می‌کنم؟! فکر کردی بدون اجازت بهت دست می‌زنم؟!مرد هستم اما نامرد نه… دختره‌ی دیونه تو نشون شدمی این یعنی اینکه ما باهم نامزدیم شغال پر بیرونه تو از من می‌ترسی؟…

به چشاش نگاه کردم و بغض گلوم رو خوردم.

– آره برای اولین بار ازت ترسیدم، ببین من کاری ندارم تو چی فکر می‌کنی؟ اما من تو رو نامزد خودم نمی‌دونم این و بفهم…

– چرا! چرا نامزد نمی‌دونی چون به جای انگشتر مامانم بهت گوشواره داده؟

– ببین جناب عزیزی بحث ما الان گوشواره و‌ انگشتر نیست بحث ما الان… یه وصلت اجباریه خوب می‌دونم تو هم مثل من نسبت به من هیچ حسی نداری…

نذاشت حرفم رو تموم کنم پرید وسط حرفم.

– ببین رها از بچگی بهم گفتن تو مال منی همین موضوع باعث شد دیگه کسی رو نبینم با تمام خوبی هات و بدی هات فقط تو رو ببینم.

فقط به تو فکر کنم نمی‌گم کارشون درست بود اینکه من غریبه رو به زور تو سرنوشتت جادادن اما من کلی با خودم کلنجار رفتم نمی‌تونم به انتخاب مامان و بابام نه بگم چه بخوام چه نخوام گرچه دیدم رو عوض کردم و دیگه دوست دارم اما اسم ما دوتا رو تو دفتر سرنوشت از خیلی وقت پیش به عنوان زن و شوهر نوشتن با سرنوشت نجنگ! مثل من بپذیرش…

اشکام رو پاک کردم، نفسم داشت تلخ می‌شود چشام بوی گریه به خودشون گرفتن.

– اینا یعنی چی وجدونم؟

– نفهمیدی!؟

-نچ.

– ای خِدا!

– خب بهم بگو چیکار کنم؟!

– هیچی بهش واقعیت رو بگو! بگو دوسش نداری…

– نچ.

– خب نگو!

با لرزش گوشی داخل جیب پالتوی سبز لجنیم سرم رو بالا گرفتم و به گوشی نگاه کردم، نوشته بود سالار… گوشی رو خاموش کردم. 

گوشی دوباره زنگ خورد؛ دانیال کلافه بهم نزدیک شد لب‌زد.

– جواب سالار تو بده!

 گوشی رو دستش دادم و به طرف ماشین رفتم.

– بهش بگو دستش بنده!

– رها چی‌ می‌گی؟

– حوصله ندارم می‌فهمی؟!

– باشه خانم بی‌حوصله.

روی صندلی دراز کشیدم و چشام رو بستم صدای باشه باشه های دانیال روی مخم بود.

– هی درد باشه.

– چته دختر چیکارش داری!

– هیچی وجدونی اما نامرد بی‌وجود فکر می کنه من زمینم برداشته می‌گه ببین رها با سرنوشت نجنگ… اما من با سرنوشت می‌جنگم آروم نمی‌شینم؛ بجز سجاد کسی رو نمی‌خوام…

– بس کن شدی شبیه بچه‌ی که اسباب بازیش رو ازش گرفتن خجالت بکش!

با باز شدن ماشین و بوسه‌زدن سرما روی دماغ و‌ گونه هام چشام رو باز کردم…

– رها سالار از دستم عصبیه میشه بهش زنگ بزنی؟

– نچ

– چت شده چرا باهام بدی؟ 

– هیچی توقع داری قربون صدقت برم؟!

– خب آره.

– اون وقت چرا؟

– زدی ماشین صفرم رو با خاک یکسان کردی؟ می‌دونی چقدر پولش رو داده بودم؟…

 انگار بهم برق وصل کرده بودن نزاشتم حرفش تموم بشه با تموم وجودم عصبی تند لب زدم.

– آهای شازده کم پز داشته هات رو بده کلش رو بخاطر بابام داری اگه بابام نبود کی به خونواده یه قاتل جا می‌داد کدوم مدرسه به بچه‌هاش اجازه تدریس می‌داد؟

دستاش رو بالا برد چشام رو بستم که نبینم چجوری قدرتش رو به رخم می‌کشه اما با صدای ضربه‌ی که به سقف ماشین خورد چشام رو باز کردم….

– رهای دیونه هنوز بچه‌ی زودتر بزرگ شو!

– چی می‌گی من بچم!؟

-آره بچه‌ی ببین سرم زخمی‌شده دارم خونریزی می‌کنم….

جفت پا پریدم تو حرفش و لب‌زدم.

– خب به درک…

به چشام نگاه کرد و سرد خندید سرد تر از زمستونی که سعی می‌کرد با گیتارش آتیشم رو بخوابونه، لب‌زد.

– رها خیلی بچه‌‌ی؛ قبلاً منم مثل تو بودم یه دیونه‌ی ذنجیری مال سنته سنت که بیشتر بشه دیگه سیمات قاطی نمی‌کنه! اما ای کاش! مثل من عاشق می‌شودی تا می‌تونستی من و بفهمی دوست دارم…

گوشی رو برداشتم و پیج سجاد رو‌ باز کردم و عکسش رو به دانیال گرفتم.

– ببین این عشق منه! نفسمه، دار و ندارمه… ببینش ببین چه نازه! رهای که واسه هیچ پسری تر خورد نمی‌کرد رهایی که می‌گفت هیچ وقت عاشق نمیشه عشق مال قصه هاست.

عشق کشکه… اما حالا توی گرداب عشق دست و پا می‌زنه کسی که با وعده‌های شیرین تا دم مرداب حیات آوردش باعث فناش شد… اون لعنتی من و داخل این لجن زار انداخت و‌رفت من عاشق سجیم چجوری بگم.

دستاش رو بالا برد با سرعت نور روی صورتم خوابوند؛ صورتم سوخت و لبم خونریزی کرد…

چشام رو بستم وبا نفرت فریاد زدم.

– حالا دیگه کارت به جای رسیده که زوت و به رخم می‌کشی؛ پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من عاشق یه آدم آس‌و‌پاس میشم…. 

جفت پا اومد تو حرفم، نذاشت حرفم تموم بشه.

– ببین رها خفه شو… چرا بهم خیانت کردی؟

– دانیال من عاشق شدم!

– خفه شو رها!

– میشه بپرسم چرا؟

– چون تو مال منی…

نذاشتم حرفش رو تموم کنه پوزخندی‌زدم، گوشیم رو برداشتم کیف دستیم رو به سینش کوبیدم.

– بیا آقای مالک دستش رو بگیر در نره!

– رها نذار اون روی سگم بالا بیاد!

پوزخندی زدم آروم آروم به سمت جلوی که 

نمی ‌دونستم کجا می‌ره قدم برداشتم.

صدای دانیال درست شبیه ویز ویز مگس تو سرم اکو می‌شود.

– ره.. ها صبر کن!

– رها

– رها

به سمت عقب برگشتم و کلافه لب زدم.

– جناب عزیزی اون احترامیم که براتون قائل بودم مرد خدا رحمتش کنه فهمیدی!

– رها اینجا خطر داره…

چراغ گوشی رو روشن کردم؛ سنگ ریزه ها خودشون رو جمع کرده بودن درست شبیه حلزون‌ها تا سرما نخورن… دلم یکی رو می‌خواست که بغلم کنه و منم بتونم توی بغلش خودم رو جمع کنم…

چشام رو بستم مادرم یقینن با اینکه دریای محبت بود اما خساستش میومد من و غرق محبتش کنه؛ داداش رضا که همیشه ازم دور بود اما با این حال همیشه از راه دور خربار خربار محبتش رو برام می‌فرستاد… بابا که فقط محبت رو توی پولدار آوردن و تامین کردن نیاز های ظاهری ما می‌دونست بی‌شک هیچ کدوم نمی‌تونستن بهم محبت کنن…

سرم رو بالا گرفتم ماه پشت ابرها قایم شده بود.

– خدا بگو کی؟ من و با این همه تنهایی خلق کردی به کی پناه ببرم؟

با پرکشیدن یه پرنده از روی درخت و صدای شومش نگام رو به زمین دوختم روی تخته سنگ سیاه نشستم و چشام رو بستم.

ابروهای پیوندی و چشای مشکیش و دماغش به دماغش که رسیدم پوزخندی زدم.

– خدای دماغت خیلی بده سجی…

– عه کوفت.

– چرا وجدونم؟

– چون گفت نمی‌خوادت…

– اون من و نمی‌خواد امامن…

– اما تو چی؟

– بی‌خیالش خودمم نمی‌دونم…

با شنیدن صدای هیس هیس سرم رو چرخوندم یه مار دقیقا داشت کنار گوشم هیس هیس می‌کرد.

آب دهنم رو به زور خوردم توی چشاش نگاه کردم انگار داشت هیپنوتیزم می‌کرد چون نمی‌تونستم تکون بخورم به خودم که اومدم.

مثل جد از سر جام بلند شدم و با چکمه های مشکی که قاب ده سانتی داشت شروع کردم به دویدن که پام توی یه چاله‌ای گیر کرد؛ جاذبه زمین من و به سمت خودش کشوند اما به جای اینکه زمین بخورم افتادم توی بغل دانیال…

محکم بغلم گرفت و آروم لب‌زد.

– ببخشم.

– میشه ولم کنی؟

– نه تازه گرفتمت چجوری ولت کنم؟!

عصبی به چشای خیس و براقش زل زدم نمی‌تونستم این چشا رو ناراحت کنم چون چشاش شبیه چشای عشقم بود، اما دانیال عشقم نبود.

– ولم کن!

– می‌خوری زمین.

– عیب نداره آدما باید زمین بخوره تا بزرگ بشه!

– بعضی از زمین خوردن ها دیگه بلند شدنی ندارن.

– میگم ولم کن!

– ره…

نذاشتم حرفش رو تموم کنه یه کیلو اخم ترش نثارش کردم… اونم عقب رفت با سر خوردم زمین با وجود اینکه برام نقش موج شکن رو داشت و شدت افتادنم کمتر کرده بود اما وقتی بینیم به خاک نشست‌ کل بدنم درد گرفت تازه فهمیدم که زمین خوردم…

با سرعت از روی زمین بلند شدم اما همین که بلند شدم قاب کفشم شکست. 

دانیال بهم نگاه کرد و پوزخندی زد.

– خب زمین بهت چی گفت؟

– هیچی فقط گفت به آسمون نشینا بگو از خاکین و به خاک برمی‌گردین!

خم شد و به چکمم‌ نگاه کرد و لب‌زد.

– با وجود اینکه محافظت شدم اما پاشنه چکمت شکست دفعه بعد من نیستم چون خودت نمی‌خوای بدون محافظ دفعه بعد نمی‌تونی جان سالم به در ببری….

دیگه داشتم از این دو پهلو حرف زدن‌هاش بالا می‌اوردم پریدم وسط حرفش، لب‌زدم.

– هر چی میشه بزار بشه… 

پوزخندی زد و گفت: خب حالا می‌خوای با پاشنه چکمت چیکار کنی؟

روی خاک های سرد نشستم دیگه خاکی بودن، خاکی شدن برام مهم نبود .

چکمه هام رو از پام بیرون اوردم؛ دانیال معتجب بهم نگاه کرد.

– خب مثلا الان که چی فکر کردی تو یکم با پای برهنه راه می‌ری منم دلم می‌سوزه به دوش می‌گیرمت!؟

– نچ.

– پس چی؟

یه سنگ برداشتم و شروع کردم به شکستن اون یکی پاشنه چکمم و اون یکیم شکوندم و لب‌زدم.

– هر دو رو برابر می‌کنم تا بتونم راه برم و موقع راه رفتن نه لنگ لنگان راه برم نه پا هام بلغزه.

لبخندش کم رنگ شد بالا سرم وایساد، لب‌زد.

– میگم بیا بریم پیش ماشین چون به نمایند ماشین و… زنگ زدم بیان کمکمون.

– باش

از رو زمین بلند شدم و خودم رو تکوندم و به سمت جلو حرکت کردم.

هوای سرد از لای پوسیدگی پاشنه کفش به داخل کفشام می‌اومد و پاهام رو می‌بوسید؛ پاهام گل می‌انداختن.

بی‌توجه به زمزه های دانیال که به نظرم داشت شعر می‌خوند بهش نزدیک شدم هم صدا با قدم هاش راه افتادم که لب‌زد.

– برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری…!

#اوحدی

به ماشین که رسیدیم ساکم رو برداشتم و یه چفت کتونی پوشیدم و به داخل ماشین رفتم.

– خب چی شد نیم ساعته هیچ کس نیومد؟

یه کیک جلوم گرفت و لبخندی‌زد.

– بیا این و بخور!

– نمی‌خوام جوابم رو بده!

– رها از قبرستون می‌ترسی؟

– اگه رهای قبلا بودم آره اما الان نه الان بهم آرامش میده… میشه جواب سوالم رو بدی؟

– قرار تا فردا اینجا بمونیم.

– چی؟

– مگه نگفتی نمی‌ترسی؟

– چرا گفتم… اما.

– اما چی؟

– هیچی وللش!

– رها چجوری عاشق سجاد شدی؟

– مجازی.

– یعنی می‌خوای بگی هم دیگه رو ندید؟!

– نه دیدیم.

– میشه کامل توضیح بدی؟

کل ماجرا را برای دانیال تعریف کردم؛ دانیال بعد از شنیدن حرفام شروع کرد به خندیدن و گفت: دختر به خدا تو دیونه‌ای کی اینطوری عاشق شده؟

– مگه نمی‌دونی خود عشق یعنی دیوونگی!

به موهای شلختش چنگ‌زد.

– ببین رها به این عشق نمی‌گن، اون تو رو نمی‌شناسه تو اون رو نمی‌شناسی این فقط به خاطر هرمون…

پریدم توی حرفش و لب‌زدم.

– میشه بگی عشق چیه؟

– اینکه حاضر باشی شبیه پروانه وقتی شمع خواب دورش بچرخی تا باد خاموشش نکنه صبح طلوع کنه و شمع بیدار بشه اما دیگه پروانه‌ای نباش که شمع به عشقش بخونه… به این میگن عشق.

– خب پس حس منم عشق.

– نه نیست.

– نیست!

– آره نیست.

– چرا؟

– چون مجازیه.

– ببین دانیال تو خدا رو می‌بینی؟

– نه خدا دیده نمیشه.

– باورش داری؟

– آره بیشتر از هرچیز.

– درست من و سجاد همدیگر رو از نزدیک ندیدم اما عاشق هم شدیم… شاید باور نکنی اما حس می‌کنم از خیلی وقت پیش می‌شناسمش…

– بست کن رها خودت رو به خواب غفلت نزن!

– باشه بی‌خیالش …

گوشی رو برداشتم و رفتم توی گوگل و تایپ کردم 

حرف دل آرشیدا.

خیلی وقت بود که با این نویسنده که دل نوشته می‌نوشت آشنا بودم دلنوشته ها رو نگاه کردم که چشمم به دلنوشته اگه برن… افتاد.

ای کاش آدما می‌دونستن!

می‌دونستن 

وقتی وارد دلت میشن 

فرقی نداره از چه راهی اومدن

خشکی‌، آبی، هوایی

حقیقی یا مجازی

 با رفتن‌شون بدجور می‌شکننت

ای کاش! 

یه بار به عقب بر می گشتن ونگاه می‌کردن.

می‌دیدن آبادی که توش یه روزی آشیونه ساختن ویران شده،

داره می‌سوزه تازه اگه چیزی از اون ویرون شده بمونه،

آتیش خاموش بشه 

دیگه هیچ لباسی رنگی بجز رنگ سیاه نمی‌‌پوشه…

 میشه شبیه دیوار سفیدی که گرد‌ و غبار ناشی از سوختگی روش نشسته

هرچی شسته بشه رنگش عوض نمیشه

مگه اینکه بخواد 

آشیونه ویران شده رو باز سازی کنه…

اگه آشیونه بود می‌شد

اما آشیونه در سرزمین دل سوخته 

تاریکی روی دیوار دل نشسته

چجوری سیاهی از دل بیرون می‌ره؟

برای از بین بردن تاریکی دل باید 

قلب رو کند…

باید در آرمگاه ابدیت چشم بست 

دوباره متولد شد تا شاید

 سیاهی از بین بره…..

ای کاش آدما قبل از رفتن‌شون

دوربین رو بیرون بیارن و از 

سرزمین خوش و خرم دل عکس بگیرن، 

در دفتر خاطراتشون ثبت کنن

چون اگه برن از اون سرزمین سبز و خورم

 فقط یه ویرانه‌ی متروکه می‌مونه

#آرشیدا


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *