پسرمغرور ودختر شیطون

رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۹

همون شماره. دوست شادی بود

جواب دادم

آرشام: بله

دختره:. فک نمیکردم شادی رو به این زودی بکشی و حتی دنبالم نیا

آرشام: منظورت چیه

دختره: شادی زنده هست

با حرفی محکم زدم رو ترمز

و گوشه ای پارک کردم

تند تند نفس می‌کشیدم

گوشی رو کنار گوشم گذاشتم

آرشام: کدوم بیمارستان

دختره: بیمارستان….

خیلی زود پیچیدم

گلشن: چی شده

داد میزدم

آرشام: شادی زنده هست اون زنده هست

شهر بزرگی نبود. پس به زودی بیمارستان رو پیدا کردم

از ماشین پیاده شدم و زود رفتم. طرف بیمارستان

بعد پرسیدن. فهمیدم تو کدوم اتاق هست

رفتم اونجا که. چندین نفر اونجا بودن

دختره آمد سمتم

آرشام: میتونم ببینمش

دختره: فعلا نه هنوز به هوش نیومده از پرستار باید بپرسی

که یه مرده بلند شد

مرده: مریم. این کیه؟؟

دختره یکم من من کرد

مریم: این این خاستگاری شادیه

مرده نگاهی بهم کرد

مرده: مطمئنی مریم فک نمیکنم یه خواستگار از شهر دیگه بیاد اینجا

مریم سرشو پایین انداخت

مریم: باشه بابا باشه. دوست پسرش بوده دعواشون شد شادی آمد که اینجوری شد

مرده آمد سمتم دستشو سمتم دراز کرد

مرده: من سجاد دایی شادیم

دست دادم

آرشام: منم آرشام قرار بود بیام خواستگاری شادی.

پایین بیا بشین پسر

نشستم کنارشون

که. یه زنده سراسیمه آمد

و شروع کرد به داد بی داد

دوتا پسر. و. و یه مرده هم بودن

زنه:. شما. خوب از راه به درش کردید اره. حالا آمدین جنازشو جمع کنید اره

سجاد: من داییشم. و میتونم به دیدن خواهر زاده بیام
فک نمیکنم به تو مربوط باشه

یکی از پسرا آمد سمت ما

پسره:. همه بهتره پسر معتادان رو به یکی دیگه قالب کنی. چون فک نمیکنم. شادی. این. رو ول کنه پسره داغون تو رو بگیره

و. پسره به من اشاره کرد

که بچه هام آمدن

پسره. سمت من حمله کرد

مشتی تو صورتم زد

اصلا نمیخواستم وسط بیمارستان دعوا راه بندازم ولی. نمیتونستم ساکت باشم

گوشه لبم رو پاک. کردم

خواست مشت بعدی رو بزنه که محکم دستشو گرفتم

و محکم مشتی زدم تو صورتش

که پرستاری آمد همه رو بیرون کرد

تومحوطه بیمارستان بودیم که باز اون پسر لشه بهم حمله کرد

که تا تونستم زدمش

داشت زیر دستام جون میداد که بچه ها بلندم کردن

همون زنه که فهمیدم عمه افریتشه آمد

بعد یکم نفرین کردن. پسر نعششو جمع کرد برد

نشسته بودم سرم تو دستم بود

کاش زود تر به هوش میومده

مریم آمد طرفم

مریم: میتونی بری شادی رو ببینی ولی بی سر صدا دوستاتم. نبر میندازندت بیرون

بلند شدم

وارد بیمارستان شدم

رفتم طرف در و آروم بازش کردم

وارد شدم

شادی رویه تخت افتاده بود

رفتم کنارش و نشستم رو صندلی

دستش بخیه خورده بود

سرمو رو تخت گذاشتم

حتی. اینکه نفس هاشو حس کنم. لذت بخش بود

در باز شد

سرمو بالا آوردم

گلشن بود

گلشن:. بیا بیرون

رفتم بیرون
گلشن: برا علی کار پیش آمده می‌خوایم برگردیم

سکوت کردم

و از بیمارستان بیرون آمدم

بچه ها جمع بودن

علی آمد طرفم

علی:. من باید برم به خدا نمیتونم بمونم

آرشام: نه اشکال ندارد برو

با علی و دانیال خدافظی کردم و رفتن سوگل چون جا نبود موند

ماشین بچه ها که رفت

دایی شادی امد طرفمون

سجاد: بیاین بریم خونه ما

آرشام: نه ممنون پیش شادی میمونم ولی اگه میشه سوگل رو ببرین

سوگل : نه من نمیرم

حوصله. حرفا و تعارف های بچه گانه نداشتم

نگاه وحشت نامی بهش کردم
که گفت: من بهتره برم اره. منم میام

محمد رضا بلند خندید

اونا که رفتن وارد بیمارستان شدم

و رفتم تو اتاق شادی نشستم

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩سه روز بعد⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

سه روز بود شادی بی هوش بود. و این منو میترسوند

تو این چند روز تو بیمارستان بودم

وارد فست فودی شدم بعد خوردن یه پیتزا آمدم بیرون

و رفتم سمت بیمارستان و وارد شدم

رفتم دم در اتاق شادی که دیدم چنتا پرستار تو هستن

یه لحظه ترسیدم وارد شدم

که با دیدن چشمایه باز شادی. زوق تمام وجودم و گرفت

رفتم سمتش

که پرستار ها هم رفتن

آرشام: سلام

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩شادی⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

آروم چشمامو باز کردم اول همه جا انگار تار. بود ولی کم کم واضح شد

چنتا پرستار وارد شدن و سرمو عوض کردن

شادی: سلا چقدره من اینجام

پرستاره: چهار پنج روزه بی هوشی عزیزم

شادی: آها

که ارشام وارد شد

پوزخندی زدم

خیالم ولم نمی‌کرد

ولی انگار واقعی بود

پرستار ها رفتم

آرشام: شادی

جواب ندادم و. صورتمو برگرداندم

انگار تازه یادش آمده منم بودم

آرشام: من من فهمیدم اون عکسا فوت شاپه

بازم سکوت کردم

آرشام: منو می‌بخشی

آرشام: منو میبخشی

شادی: چطور یادت افتاد بهم بهتره الآنم بری همون جا که این چند وقت بودی
حالا هم مزاحم نشو می‌خوام بخوابم

و چشمامو بستم خودمو زدم به خواب
با اینکه اصلا خوابم نمیومد ولی اینقدر صبر کردم که رفت

چشمامو باز کردم و نشستم

که در باز شد اول فک کردم ارشامه

ولی دایی اینا بودن آمدن سمتم

یکی یکی محکم بغلم کردن

محمد رضا :. تو خجالت نمی‌کشی همچین کاری کردی

شادی : مگه چیکار کردم خودت خجالت بکش

محمد رضا تو خجالت باید بکشی با این پسره آرشام. قهر کردی

صورتمو ازش برگرداندم

محمد رضا: اگه خودم زنش نشدم

و. مثل دخترا عشوه خرکی آمد

دایی محکم زد تو سرش

دایی: تو از سنت خجالت بکش

همه خندیدیم

که نشستن

داشتیم حرفت می‌زدیم که. در باز شد

عمه آمد تو. و شروع کرد

همه: واییی خدایا شکرت که به هوش آمدی.

علیم پشتش آمد. داشتم عق میزدم

که علی آمد کنارم

علی:. تا چند ساعت دیه. میریم خونه

میخواستم جیغ بزنم دیگه

که صدای آرشام آمد

آرشام:. قرار نیست بیاد پیش شما

نمی‌دونم چرا انگار عقب کشیدن

عمه: ولی سرپرستی شادی با منه

آرشام: بهتره بگید بود. چون خبر که دارید هیجده سالشه

علی. یکم جلو آمد

علی: ولی اون زن. منه

آرشام: تو گوه خوردی. که زن تو هست کی عقدش کردی ما ندیدیم

علی آمد رو به رو. آرشام

علی: ولی من خودم پردشو زدم

با این حرفش شاخام در آمد

که. ارشام. دستاشو مشت کرد

علی لبخند ژکوندی زد

همه ترسیده بودن

ولی. آرشام خودش میدونستم که پرده منو خودش زده

فک نکنم اینقدر هر باشه که یه بار دیگه چرندیات بقیه رو باور کنه

یه باره مشتی تو صورتش زد

تا میخورد میزدش

که حراست آمد انداختشون بیرون

فقط مریم. بخاطر اینکه دوستش اونجا پزشک بود. گذاشتن بمونه

مریم: شادی واقعا پردتو علی زده

پوزخندی زدم

شادی: چی میگی دختر. علی. گوه اضافی خورد پرده منو آرشام خیلی وقته زده

مریم. بهت زده بهم نگاه کرد

شادی: هوم نکنه انتظار داری. یک سال کنار هم بخوابیم هیچی نشه

مریم: یک سال نیستا

شادی: همون

مریم: ولی خیلی جذابه

شادی: چشماتو. درویش کن پلنگ

مریم خندید

مریم: نمیدونی این که علیو میزنه من چقدر. حال میکنم

شادی: خودمم خیلی خوشحال میشم لعنتی

مریم: شادی حالا باهاش آشتی نمیکنی

شادی: اومممم خب آره ولی باید منت کشی کنه

مریم: ولی اون که نمیتونه بمونه تو همین چند روز یه شب آمد خونه ما سر شام همین جور بهش زنگ میزدم برا شرکت اینا

شادی: اگه براش ارزش داشته باشم. میمونه

مریم: کجا بمونه اینجا که هتل اینا ندارد خلی

شادی: مریم نظرت چیه به دایی بگی به کاری کنه بره پیش بابا جون. اونم که تنهاست

مریم: فکر بدیم نیستا

شادی: اوهوم

در باز شد. آرشام بود

آرشام. پلاستیکی داد به مریم

آرشام: تصویه کردم. باید بریم خونه. چند روز دیگه بیاین بخیه هاشو بکشید

مریم: آها باش ممنون

و. رفت

لباس رو در آوردم

لباس جدید خریده بود

لباس پوشیدم

به بدبختی با سرم

که پرستاری آمد سرم رو کشید

بلند شدم و با مریم آمدیم بیرون

سوار ماشین دایی شدم

زدم به مریم

شادی: بگو

خودمو زدم بخواب

مریم: میگما بابا

این آرشام جایی ندارد که بره که شادیم میگه باید منت کشی کنه. چند روزی

میشه بره خونه آقا جون

دایی:اره چرا نشه اونم که تنهاست

شادی خانوم باشه. ما فک کردیم خوابی

لبخندی زدم و چشمامو باز کردم

وقتی رسیدیم پیاده شدیم

رفتیم سمت خونه که دایی رفت پیش آرشام

ما هم وارد شدیم نشستیم رو تخت

که در. باز شد محمد رضا آمد

دسته گلی بهم داد

محمد رضا: بیا عفریته آقاتون داد

ازش گرفتم

که رفت

به گل نگاه کردم

یه دسته گل بود با حدود بیست تا رز قرمز

لبخندی زدم و گذاشتمش. کنار میز آرایش مریم

شادی: مریم دایی چیزی. نگفت

مریم: نه تازه کلی از آرشام خوشش آمد

یکم تعجب کردم

شادی: من میرم حمام

لباس برداشتم و وارد حمام شدم. بعد یه دوش کلی

بیرون آمدم

مریم خوابیده بود

منم که کاری نداشتم این میت کنارش بودم

که خوابم برد

⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩یک هفته بعد⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

تند تند آماده شدم. با بچه هاست دبیرستان قرار داشتیم

زود کفشامو‌ پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم

شادی: زن دایی من رفتم خدافظ

و پریدم بیرون

بچه ها سر کوچه بودن

آف بازم این پسره

یک هفته تمام بود که یکی دسته گل هایه مختلف برام میورد. کار آرشام بود

گل رو ازش گرفتم رفتم سمت بچه ها و سوار ماشین شدم

الهام: این کجا بود

حمیده: حتما یه پسره عاشق پیشه. اسکول مثبت

شادی: اوممم اینو دوست پسرم داده باهاش قهرم یک هفته هست که برام گل می‌فرسته

بچه ها هم زمان گفتن اوووووو

هانیه: زر نزن شادی تا ما شنیدیم تو بیخ ریش. علی هستی

شادی: باور کن راست میگم تهرانیه

الهام: هیجان هم نه تهران برو طاهره شادی مغزش معیوب شده

طاهره حرکت کرد

رسیدیم به آبشار

پیاده شدیم یکی یکی

با دیدن ماشین آرشام اونجا تعجب کردم

نگاهی به اطراف انداختم رویه سخره ای. کنار آبشار بود

هانیه: افففف اون چه جیگره و به آرشام اشاره کرد حرصم گرفت

شادی: زر نزنیدا اون مال خودمه

هانیه : تو که تا دو دقیقه پیش دوست پسر تهرانی داشتی

شادی: خوب همینه

کیمیا: گوه نخور شادی دیه

شادی:میخوای بزنگمش

کیمیا: آها باشه بزنگ

گوشیمو در آوردم رو شماره آرشام کیلیک کردم

هم زمان بهش نگاه میکردم

که گوشیم از جیبش بیرون آورد. و لبخندی زد

جواب داد

آرشام: جانم

مونده بودم چی بگم

شادی: اومممم ببخشید اشتباه گرفتم

آرشام: مطمئنی. هنوز نبخشید منو

شادی: معلومه که مطمئنم خدافظ

وقطع کردم

که ارشام عصبی شد به گوشیش نگاهی کرد

یه باره گوشیشو زد رو یه سخره که مطمئنم خورد خاکشیر شد

داشتم شاخ در میمردم چند ماه بیشتر. نشده بود این گوشی جدید گرفته بود

بچه ها کفشون بریده بود

که ارشام گوشیشو برداشت. انداخت تو جیبش و. رفت سمت ماشینش سوار شد

طاهره: واقعی واقعی این با تو هست

شادی: شما که بار نداشتید

طاهره: اف اینو از کجا پیدا کردی

شونه ای بالا انداختم

کیمیا: بی خیال می میاد عکس بگیریم

شادی: من من

و مشغول عکس. گرفتن شدیم

بعد کلی عکس گرفتن و دور زدن تو خیابونا یه تکراری برگشتیم خونه

در زدم که. درو باز کردن وارد شدم

شادی: سلاممممم

دایی: بیا دختر. شام بخور

شادی: لباس عوض کنم میام

وارد اتاق شدم‌ و لباس عوض کردم

رفتم تو آشپزخونه و نشستم

و مشغول خوردن شدم

دایی: فردا میریم چشمه
آماده باشید

زن دایی: نهار درست کنم یا می‌گیریم

دایی: نه می‌گیریم

شب میمونیم

زن دایی: سرد نیست

دایی: نه بابا سرما کجا

غذام تموم شده بود

بلند شدم

شادی: ممنون

و رفتم

بعد من مریمم آمد
شادی: مریم. من ویا بیارم

مریم: لباس گرم بردار. بیشتر

یکی دو روز اونجام که

شادی: باش

کولمو برداشتم

وسایلی که میخواستم و رو برداشتم

مریم: بیا بخوابیم فردا باید زود بیدار بشیم

دراز کشیدم

شادی: ساعتتو کوک کن منم بیدار کن

مریم: باشه

خوابیدم

با صدای مریم یکی از پلکامو باز کردم

پریدم

شادی: بیدارم

رفتم دست صورتمو شستم مشغول آماده شده شدم

تموم که شدم لوازم آرایش شم گذاشتم تو کیفم

مریم حاضری گوشی و هنزفریمم برداشتم

از اتاق بیرون آمدم. همه آمده بودن

سوار ماشین شدیم

حرکت کرد سمت خونه بابا بزرگ همه اونجا جمع بودن

با فهمیدن اینکه آرشام میاد حرصم گرفت

آخه چرا همشون باید اینقدر ازین خوششون بیاد

حرکت کردیم پسرا هم رفتن تو ماشین آرشام

هنزفریمو تو گوشم گذاشتم و خوابیدم

کل یک ساعت مسیر رو خواب بودم مثل خرس

تقریبا نزدیک بودم که چشمامو باز کردم

مریم:چه عجب

با لبخند نگاهش کردم

وقتی رسیدیم چادر زدیم

و. حصیر پحن کردیم

نشستیم. کیفمو گذاشتم تو چادر

آمدم بیرون

شادی: زن دایی کمک نمی‌خواین

زن دایی : نه عزیزم

نگاهی به اطراف انداختم که چشمم به ریحانه خورد

که رویه آرشام زومه

حرصم گرفته بود حسابی

مریم: شادی بیا بریم تو جنگلی که اونجاست

شادی: بریم

راه افتادیم

همین طور که راه می‌رفتیم حرف می‌زدیم

که ارشام داشت میومد سمتمون

محکم دست مریمم گرفت دوست نداشتم باهاش تنها باشم

شادی: مریم لطفاً منو تنها نزار

مریم: ولم کن بابا

دستمو ول کرد رفت

آرشام آمد کنارم

آرشام: فراموشم کردی

شادی:. نه من مثل تو بی معرفت نیستم

آرشام: من بی معرفت نیستم

شادی: معلومه که هستی تو حتی ازم نخواستی. توضیح. بدم. یک راست گفتی دیگه منو نمیخوای

چرا هان چرا.
من که همه کار کردم برات

حتی وقتی به بدترین شکل منو. زدی بازم من. معذرت خواهی کردم

آرشام: می‌دونم اشتباه کردم. بزرگ تمرین اشتباه زندگیمو کردم

ولی ولی من عاشقتم

شادی: اون موقع که منو مثل. یه تیکه اشغال دور انداختی چی اون موقع هم عاشقم بودی. یا حالا شعله هل یه عشقت. فوران کرده

آرشام: شادی. بس کن. داری با. حرفات نابودم می‌کنی خودم بهتر می‌دونم چه غلطی کردم

شادی: خوبه که می‌دونی

آرشام: باشه
من اشتباه کردم تو ببخش

پوزخندی زدم

شادی: به همین راحتی ببخش اره. پس هنوز نمیدونی تو این چند وقت چقد غربت شدم

آرشام: من معذرت خواهی کردم.

شادی: کافی نیست برام.

آرشام: خب چیکار کنم دیگه

چیزی برایه گفتن نداشتم

آرشام: اگه واقعا دیگه منو نمیخوای غزیتت
نمیکنم میرم

سکوت کردم

آرشام: نمیخوای؟؟

شادی: نه نمیخوام

آرشام زل زد به چشمام

داشتم آب میشدم که سرمو پایین انداختم

آرشام: باشه

و. رفت

جدی جدی داشت می‌رفت

من خر. که می‌دونم دوریش برام سخته چرا. جوگیر میشم. زر میزنم آخه

زود دویدم سمتش از پشت محکم بغلش کردم

که برگشت سمتم

آروم صورتمو بالا آوردم و نگاهش کردم

لبخندی بهم زد

محکم بغلم

ازش جدا شدم

به کفشام نگاه کردم. و. به زمین فشارشون دادم

شادی: اوممم دلم برات تنگ شده بود

که ارشام صورتمو بالا گرفت و. لباش رو رو لبام گذاشت و با عتش. می‌بوسید.

ازم جدا شد بهم نگاه کرد

شادی: اومممم بریم پیش بقیه

آرشام: بریم

دست آرشام رو گرفتم رفتیم

و تا به بقیه. رسیدیم از هم جدا شدیم

رفتم پیش دخترا

که یه باره محمد رضا داد زد

بچه ها کی میاد بریم شنا

قبلاً هم که بچه بودم اینجا آمدم

اون موقع هم می‌رفتیم تو آب شنا می‌کردیم

شادی من من

و زود رفتم. اونجایی که مد نظرم بود

دختر پسرا پریدن تو آب. منم پریدم و. شنا کردم

آمدم بالا که دیدم آرشام وایساده و با اخم نگاهمون می‌کنه

یه لحظه ازش ترسیدم

محمد رضا: آرشام تو هم بیا پسر

آرشام : نه نمیام

خیلی آروم از تو آب بیرون آمدم

رفتم پشت چادر

که ارشامم آمد

شادی: چیزی شده

آرشام: به لباسات نگاه کردی

شادی: مگه چشه

و به لباسام نگاه کردم که به عمق فاجعه پی برم

زیری مانتوم‌ سفید حریر بود که خیس شده بود و. لباس. زیرم کاملا معلوم بود

شادی: اوممم ولی من لباس دیه ندارم اون یکیم مال شبمه. بعدشم آب بازی دوست دارم

آرشام پوفی کشید و تیشرت مشکیشو با یه حرکت در آورد

داد دستم

لبخندی زدم و زود رفتم تو چادر لباسمو در آوردم. و تیشرتو پوشیدم

و. لباسامو رو شاخه پحن کردم

رفتم سمت. بچه ها ارشامم تو آب بود

پریدم تو آب

بعد اینکه کلی تو آب بودیم بیرون آمدیم

تیشتر آرشام تنم بود هنوز. قصد در اوردنشم نداشتم

ریحانه آمد طرفم

ریحانه: ببینم شادی این تیشرتت چقد شبیه تیشرت اون پسره هست ببینمش چقدر جذابه میگن دوست محمد رضا هست ولی خیلی جذابه

با اخم برگشتم طرفش

شادی: اون دوست پسر منه اینم تیشرت اونه

ریحانه: شادی اون مال کنه بکش کنار چقد زود مخشو زدی

شادی: ریحانه اون عشق منه اینجام برا من آمده آویزون نشو پس

و از کنارش رد شدم

رفتم کنار بقیه نشستم

آرشام آمد طرفم تیشرت دیگه ای سمتم گرفت

آرشام: بپوش سرما نخوری

شادی: مگه چقدر لباس داری

آرشام: من بعد اینجا برمی‌گردم. لباسام تو ماشینه

لباس گرفتم ازش رفتم تو چادر. عوض کردم شلوارمو عوض کردم

رفتم بیرون. چیزی سرم نبود کلا

ارشامم کارم نداشت زیاد

شهاب: کی میاد بریم از کوه بالا

محمد رضا: من که پایه هستم

همه پسرا گفتن میرم بلند شدن

شادی: منم میام

شهاب: کوه جای دخترا نیست

شادی: هست من میام

شهاب : کسی تو رو نمیاره

شادی: من میام. می‌خوام بیام

دخترا دیگه چیز نمیگفتن

زن دایی مامان ریحانه گفت: إوا شادی دختر به این زبون درازی نمیشه تازه دخترا کوه نمیتونن برن

حرصم گرفته بود که داشتن سر کوبم میکردن

آرشام آمد کنارم

آرشام: دختر زبون درازی خوبه من میارمش.

اینجا بود که دخترا هم آویزون پسرا شدن

داشتم زوق مرگ میشدم زن دایی دهنشو بسته بود دیگه

با داد تیام همه برگشتیم سمتش که سر. شیلا نامزدش داد زد

تیام: تو نمیای کدوم دختری آخه می‌ره کوه

یه لحظه تصور کردم اگه آرشام اینطوری. میکرد چی

چسبیدن به آرشام

هیچ کدوم از پسرا راضی نشدن که دخترا رو ببرن

شادی: آرشام بیا بقیه رو هم ببریم

آرشام: نمیشه من اختیار تو رو دارم نمیتونم زن مردمم بیارم که

چیزی نگفتم

شادی: خب دخترا نمیان منم نمیام

آرشام: هر طور دوست داری

عجیب دلم میخواست برم

رفتم پیش مریم

شادی:مریم بیا با من بریم

مریم: محمد رضا گفت نیا

شادی: برو بابا به دایی بگو بیا بریم

مریم باش رفت به دایی گفت که اجازه داد
تند رفتم پیش آرشام

شادی: ما هم بیایم

یه بطری آب با کلاه و عینک برداشتم و رفتم مریمم آمد

دنبال پسرا می‌رفتیم

مریم: وایی شادی دیدی ریحانه و زن دایی رو وقتی آرشام حرف زد

شادی:نه توجه. نکردم

مریم: داشتن از حرص میترکیدن

شادی: به درک

رسیدیم به کوه به بدبختی بالا رفتیم

بعد اینکه یکم. رفتیم بالا و کلی خندیدیم آمدیم پایین چون تلفن خط نمی‌داد ظهرم بود زود برگشتیم

وقتی برگشتیم کاملا ریحانه و مامانش که داشتن از حسادت میمردن می‌دیدم

لذت می‌بردم نهار خوردیم نمی‌دونم چرا اینقدر خسته بودم که رفتم تو چادر و خوابیدم

آروم پلکامو باز کردم

از چادر بیرون آمدم. تقریبا نزدیک به شب بود

که نهار خوردیم و آتیش روشن کردن

دور آتیش نشستیم

ما جوونا تا صبح پایه آتیش بودیم ولی دایی اینا رفتن خوابیدن

منم کم کم سرمو رو شونه آرشام گذاشتم خوابیدم

چشمامو که باز کردم دیدم کاملا تو بغل ارشامم. ارشامم خوابیده بچه ها دیگو خواب بودن

منم سرمو گذاشتم رو سینه آرشام و خوابیدم

که با صدایه پچ پچی گوشامو تیز کردم

مثل اینکه صدایه. زن دایی و ریحانه بود

ریحانه:مامان تواین لیوانه مال شادیه که دعا توشه اره

زن دایی: اره

ریحانه : مطمئنی میگیره مامان من اون خوشتیپه رو می‌خوام

زن دایی نگران نباش مال خودته

بلند شدم رفتم پشت چادر

که لیوان آب رو گذاشته بودن تو وسایلشون

زود دوتا ایوانو خالی کردم و آب ریختم توش

عوضیا فکر نمیکردم همچین کاری انجام بدن

دوباره رفتم پیش آرشام و چشمامو بستم و محکم بغلش کردم

دلم یکم گریه میخواست نمی‌دونم چرا

زدم به سینه آرشام که چشماشو باز کرد

آرشام: جانم

شادی: آرشام دلم گرفته

آرشام: چرا عشقم

شادی: فک کنم زن دایی اینا برامون دعا گرفتن

آرشام: اون چیه

شادی: یه چیزیه که به خورد طرف میدم یا میزارم پیشش که. اون اتفاقی که میخوان بیفته

آرشام: بگیر بخواب عشقم اینا خرافاته بزار هر گوهی میخوان بخورن

من همیشه پیشم

با حرفاش یکم آروم شدم سرمو رو سینش گذاشتم و چشمامو بستم

چشمامو باز کردم. به اطرافم نگاه کردم تویه چادر بودم

بیرون آمدم. و به اطراف. نگاه کردم. همه رفته بودن یه لحظه ترسیدم که تنها هستم
همیشه از تنهایی میترسیدم

زود گوشیمو برداشتم ولی با فکر به اینکه اینجا خط نمیده. از ترس. بغضی که به گلوم چنگ میزد ترکید

اشکام رویه گونه هام ریخت گوشه ای تو خودم جمع شدم و اشک میریختم

از بچگی از تنهایی میترسیدم

شاید بخاطر اینکه. پدر مادرمم منو تنها گذاشتن

با صدای آرشام و بقیه به خودم آمدم. و به بالا نگاه کردم

آرشام: چی شده شادی

گریم شدید تر شد که. بغلم کرد

موهامو نوازش میکرد

آرشام: آروم عزیزم هیچی نیست من پیشتم.

میون گریه به سینش زدم

شادی: چرا تنهام گذاشتی

که محکم تر بغلم کرد

آرشام: دیگه هیچ وقت تنهات نمی‌زارم. آروم باش عزیزم

یکم آروم تر شدم.

به اطراف نگاه کردم که. دیدم. دارن نگاهم میکنن

اوه خدایه من هواسم به اینا نبود. این جوری. خودمو تو بغل آرشام انداختم

یه باره سرمو تو سینه آرشام قایم کردم

که صدایه خندشون رو شنیدم

آرشام:. اوووو خجالتیم بودی تو

نگاهش کردم

لبخندی زدم بلند شدم

رفتم پیش دخترا

یه گوشه جمع بودن.

رفتم پیششون و نشستم

طناز: خب خب میبینم که یه عروسیم افتادیم

همه خندیدن

شادی: هیچ خبری نیست

مریم: اره ارواح چشمات

شادی: هنوز نیومده خاستگاری که شما عروسی بیفتید

مریم: راستی از دایی خواست بیاد خاستگاری تازه زنگید خانواده هم بیان

با بهت نگاهشون کردم

شادی: کی این اتفاقات افتاد

مریم:وقتی شما تو خواب خرگوشی به سر می‌برید

خندیدم

با تمام وجودم خوشحال بودم

بلند شدم

طناز: کجا

شادی:می‌خوام برم اب بخورم

ریحانه پرید تو حرفم

ریحانه: من برات میارم

مریم: حالت خوبه ریحانه

ریحانه بی توجه رفت

طناز: این ریحانه حالش بده ها

همه خندیدن که ریحانه آمد با دیدن آب پوزخندی زدم

لیوان رو ازش گرفتم نگاهی بهش کردم
میخواستم بخورم چون آبش رو عوض کردم

ولی اگر باز اون چیزا رو تو آب گذاشته باشم چی

لبخندی زدم و اب رو ریختم جلو پاهاش

2 دیدگاه برای “رمان آنلاین پسر مغرور دختر شیطون پارت۹”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *