رمان آنلاین سایه روشن پارت۶

به سمت صدا برگشتم چیزی که می دیدمو باور نمی کردم کیان روبروی من ایستاده بود.

نفسم بند اومده بود، ضربان قلبم اونقدر تند شده بود که هر آن منتظر بودم، از تو سینم بزنهبیرون. کیان روبروی من ایستاده بود ، همون کیان۹ سال پیش بود، یکم جا افتاده تر شده بود ولابلای موهاشم  پر بود از تار موی سفید ، که نشون از گذشت سالهای زندگی بود. همه خاطراتگذشته به یکیاره زنده شد  و منو از این زمان کند و پرتم کرده تو  گذشته ، گذشته ای تلخ  .از روزاول آشنایی تا آخرین نفس هایی که رابطمون می کشید.

با کیان سال دوم دانشگاه آشنا شدم ،پسری که نصف بیشتر دخترهای دانشگاه، دوستش داشتن و از خداشون بود که کیان یه نیمنگاهی بهشون بندازه. اما اون با تمام جسارت و پررویی که تو وجودش بود نزدیک۲ ترم طولکشید ، تا جرات کنه و به من نزدیک بشه. همیشه می گفتاز این نمی ترسیدم که جواب نهبشنوم، از این می ترسیدم که از دستت بدم».

خلاصه بعد دو ترم بالاخره دلشو به دریا زد و به منپیشنهاد دوستی داد. منم خیلی وقت بود ازش خوشم اومده بود، اما هیچ وقت نشون ندادم، اونمعاشق همین رفتارم شده بود، اینکه دست نیافتنی ام و با رفتارام اجازه نمی دم ، کسی به راحتیبخواد و بتونه بهم نزدیک بشه.همیشه پیش خودم می گفتم،پسر شره ی دانشگاه رو چه به دخترساکتی مثل من. 

اون سالها فکر می کردم که بین کیان و پروانه که اونم یکی از  همکلاسیامون  بود ،ارتباطی هست، آخه همیشه با هم بودند. اما یه روز که  پروانه،وقتی تو بوفه دانشگاه بهمنزدیک شد و سر صحبتو باز کرد و یجورایی سعی کرد مزه دهنمو  در مورد کیان بفهمه ، متوجهشدم که رابطشون در حد دو تا دوست خیلی صمیمیه و رابطه احساسی بینشون نیست. بعد اونآماده سازیا توسط پروانه ،بالاخره کیان پا پیش گذاشت و ازمن خواست که نظرمو در موردشبگم . منم بعد ار چند روز ناز کردن  ، برای اینکه زیاد خودمو مشتاق نشون نداده باشم،بالاخره، اکیشدم باهاش و تا ۵ سال با هم بودیم. با علاقه و دوست داشتن زیاد. همه چیمون با هم بود . کافهرفتنا، کوه و مسافرت و مهمونی و هر جا که بگی. کیان همه زندگیم بود. همون عشقی که همیشهاز خدا خواسته بودم . همونی که هم دوستم داشت و هم دوستش داشتم.

سالها گذشت ،تا اون  روزای سیاه، سر رسید،  روزایی که باید بین همه و کیان یکی رو انتخابمی کردم. انتخاب من معلوم بود  ،کیانه اما ….!

همیشه فکر می کردم که اتفاقای تلخ تو زمان  خودش ، خیلی سخت و آزار دهندست، اما الانیادآوری ، همون خاطرات به همون  اندازه سخت و آزار دهنده بود.

با فکر جدایی از کیان  ، انگار یچیزی از وجودم بیر‌ون می رفت و دلم هوری می ریخت و تهیمی شدم. تهی می شدم ،از همه چیز .تهی می شدم، از بودن ،از لبخند، از شادی ،از همهچیزهای خوب تهی می شدم و وجودم پر می شد از ترس و ترس و ترس.

ترس دنیای بعد از کیان. ترس تنها شدن دوباره. من بعد از مرگ مادرم تو۱۴ سالگی، تا زمانآشناییم با کیان، خیلی تنها بودم، تنها دوستم نازنین بود که اونم همیشه نمی تونست کنارمباشه. اما کیان همیشه و همه جا کنارم بود.

یادمه تموم شبای یلدا ، چهارشنبه سوری ها و حتی لحظه سال تحویلم با هم بودیم. اما حالابعد۵ سال ،باید تموم این اتفاقای خوب تموم بشه و منم نتونم کاری انجام بدم. یادم نمی ره باترس تنها شدن از کیان لحظه هام سپری می شدند.

از یه طرف فشار پدرم بود و از یه طرف عشق کیان.

من انتخابمو کرده بودم .اما انتخاب کیان چیز دیگه ای بود. من نبودم! اونروزا خیلی جنگیدم،خیلی گریه کردم. خیلی التماس کردم

اما کیان ترسیده بود، نه از تنها شدن و جداشدن از من.

ترسیده بود چون نمی دونست، باید چی کار کنه. اون همه عشق و علاقه تو عرض چند  روزتموم شد و در برابر بهت ناباورانه من، کیان از من جدا شد و گفت که برای ادامه رابطه نه توانداره و نه علاقه.گفت خوشبختی ای که منتظرشی ،با من برات اتفاق نمیفته.

اما نمی دونست خوشبختی  من ، بودن کنار خودشه. به اون می گفتم و لی باور نمی کرد. اونموقتی این حرفا رو می زد من باور نمی کردم. درسته که نهایت دوست داشتن اینه که از عشقتبگذری تا خوشبخت بشه ، اما  وقتی اون تصمیم به گذشتن گرفته بود ،در ازای این گذشتنخوشبختی من نبود.

روز  آخری که کیان رو دیدم هیج وقت یادم نمی ره،

مثل الان اولین روزای  پاییز  بود، هوا سرد شده بود و بارون  می بارید .

با آژانس خودمو دم خونشون رسوندم ، آخه از روز قبلش جواب تلفنم رو نمی داد ، نمی دونمچه مدت ، اما ساعتها طول کشید تا کیان از خونه خارج شد. اومده بود بیرون برای سیگارکشیدن. همیشه این کارو انجام می داد.از اژانس پیاده  شدم و به سمتش رفتم

_چرا جواب تلفنمو نمی دی؟از دیروز۱۰۰۰ بار تلفن کردم

_واس چی اومدی اینجا؟

_واس چی اومدم؟ جواب سوال من اینه؟ من می گم چرا

اجازه نداد حرفمو  کامل بزنم ، با عصبانیت وسط حرفم  پرید و‌گفت:

_لابد دلم نمی خواست ،جواب بدم. حوصله نداشتم

_کیان چرا این مدلی شدی؟

_پگاه چرا ولم نمی کنی؟! چرا نمی ری دنبال زندگیت.۲۰ روزه همش داریم در این مورد حرف میزنیم، اگه واقعا خواستگار داری برو، ازدواج  کن. خودتو پابند من نکن. من تکلیف زندگیم معلومنیست. خوشبختی تو با من تضمین نمی شه،

برو..

_ولی من با تو حالم خوبه، کیان از چی می ترسی؟!

من مجبور به این ازدواج نیستم .یعنی الان که۱۰۰ سال پیش نیست ،زورم کنن. فقط می خواممطمین شم که تو پشتمی

سیگارشو روشن کرد  و پک محکمی بهش زد و با جدیت تمام رو به من کردوگفت؛

_ببین پگاه، من دوست دارم ،خیلیم دوستت دارم .اما آینده  تو با من ، آینده قشنگی نیست. مندنبال ازدواج و این کارا نیستم. فعلا هدفای دیگه ای دارم تو زندگیم

_ کی حرف ازدواجو زد؟ می گم اگه خیالمو جمع کنی که هرچی بشه ، پشتمی و ازم نمی گذری  ودوستم داری .من تن به این ازدواج نمی دم.

_من دارم میگم من و تو آینده  ای نداریم. می فهمی چی می گم؟

_من می فهمم .

_نه نمی فهمی، اگه می فهمیدی همین الان سوار این ماشین می شدی و بر می گشتی و اینجاوای نمیستادی که دوست داشتنو ازم گدایی کنی.

_ این منم که داری این مدلی باهاش حرف  می زنی؟

باورم نمی شد این کلمات از دهن کیان خارج بشه، کیانی که۵ سال تموم نازک تر از گل به مننگفته بود ، یه آدم دیگه بود. یکی که من نمی شناختمش

بابغض گفتم :

_ترسیدی ! اره تو ترسیدی

_اره ترسیدم، از مسیولیت داشتن در برابر کسی که ،نمی دونم اصلا بامن آینده ای داره ترسیدم

_نه ، تو از این همه دوست داشتن  ترسیدی، ترسیدی،  کم بیاری. تازه الانشم اوردی،من اومدهبودم بهت بگم ،هرچی بشه ،من تا تهش وای میستم وپای این دوست داشتن می مونم، حتی اگهبه قیمت ،از دست دادن بقیه باشه. اما الان می بینم که کسی که دوستم داره، از دوست داشتنترسیده

_من از دوست داشتن نترسیدم، اصلا دوست داشتنی نیست که ترس داشته باشه

با گفتن این جمله آسمون رعد و برق بزرگی زد و همزمان با شکسته شدن بغض آسمون دل منم بههزار تیکه شکست.

خورد شدنو با همه وجود حس می کردم.زیر لب زمزمه وار گفتم:

_تو دوستم نداری، دوستم نداری

_چی داری می گی پگاه، بلند حرفتو بزن

اشکام پشت پلکام جمع شده بودند و‌منتظر اشاره ای بودن که ببارن، خیلی جلوی  خودموگرفتم  تا اشکم سرازیر نشه ، چون غرورمم با سرازیر شدنشون از هم می شکست

یه قدم به عقب برداشتم و با نفرت ،توی نگاه و کلامم گفتم:

_ ازت متنفرم کیان ،به اندازه الان تا آخر دنیا ازت متنفرم

هیچی نمی گفت و فقط نگاهم می کرد. دوباره یه قدم دیگه به عقب  برداشتم و پشت به کیان کردمو به سمت ماشینی که ساعتها بود منتظر  بود ، رفتم. اما دلم نمی خواست، سوار بشم. کیفمواز داخل ماشین  برداشتم‌ و کرایه رو‌حساب کردم و  منتظر باقی پولم نشدم  و به سمت جایی کهمشخص نبود گام برداشتم.

قلبم بدجور  شکسته بود. آسمون ،رعد و برق دیگه ای زد و همزمان بغض منم شکست و اشکام باعجله فراوون  از چشمام بیرون می ریخت و  از روی گونه هام سر می خورد ،هق هق هام توصدای زوزه باد و اشکام توی شر شر بارون گم شده  بودند،

چند باری پشت سرمو نگاه کردم ،که شاید کیان برای دلجویی  دنبالم بیاد، شاید بیاد و بگه که تاتهش هستو حاضره بخاطر عشقمون ،هرکاری کنه  ،اما این اتفاق نیفتاد  ، کیان رو می دیدم کهسر جاش وایستاده و زیر بارون سیگار می کشید و عین خیالشم نبود.اون شب آخرین باری بودکه کیانو  دیدم . بارون  تندتر شده بود، صورتم رو به سمت آسمون گرفتم و قطره های بارون باشدت هرچه تمام تر به صورتم می خورد

با شنیدن این جمله از خاطرات  تلخ گذشته جدا شدم و به زمان حال برگشتم

_پگاه حواست به منه

_کیان!؟

این تنها چیزی بود که به زبون آوردم ، اما اونقدر  آروم  گفتم  که نشنید . راهمو به سمت دفتر کجکردمو بی اعتناد به چیزی که دیدم وارد  پارکینگ شدم.اما قلبم همچنان، تند می تپید،صداشو بهوضوح می شنیدم. سوار  ماشین شدم ،قفل مرکزی  ماشینو زدم  و بعد از کمی  مکث استارت زدمو به  سمت در خروجی رانندگی کردم. با خارج شدن از پارکینگ ،کیانو دیدم که جلوی در  ایستاده و جلوی  ماشین  رو گرفت.

بوق‌زدم و از او خواستم  که کنار بره ،اما نرفت .نزدیک تر شد ،از پشت شیشه بسته صداشو می  شنیدم،

_پگاه لطفا صبر کن ،می خوام باهات صحبت کنم.

ولی من حرفی با اون نداشتم. همه حرفای ما۹ سال پیش بینمون  زده شد و حرف جدیدی برایگفتن بین ما نبود.خواستم حرکت کنم که با شتاب خودشو جلوی ماشین انداخت و با ضربه ترمزشدیدی که زدم، ضربه ای نه جندان محکم به اون زدم. ترسیدم و سریع از ماشین پیاده شدماتفاقی نیفتاده بود

_چی کار می کنی؟ دیوونه شدی

_ می خوام باهات صحبت کنم لطفا

_از سر راهم برو کنار

_من تا با تو حرف نزنم، جایی نمی رم

_من و تو چه حرفی داریم باهم بزنیم؟

_باشه من حرف می زنم و تو گوش کن

_ من دیرم شده و وقت واس شنیدن، حرف کسی ندارم برو کنار

_ با صدای بوق ماشین پشتی که  قصد خروج از پارگینک رو داشت ،مجبور شد از سر راهماشین کنار بره. اما با دست آینه بغل ماشین رو گرفته بود و‌می دونستم اگه بخوام با سرعتبرم،قطعا به زمین می خوره و اینبار اتفاق بدی میفته

به ناچار ماشین رو جلوتراز درب پارکینگ متوقف  کردم و پیاده شدم

_انگار شما متوجه نیستی که من تمایلی به صحبت با شمارو ندارم،اینجا محل کار منه .متوجههستی که ممکنه یکی ببینه  و برام خوب نیست

_چند دقیقه بدون این اداها ، به حرفام گوش بده کسی هم فکر بد نمی کنه. اما اینکه بخوای  بریو من مانعت بشم ،اونوقد  صورت خوشی نداره

_منو از چی می ترسونی؟

_از هیچی فقط می خوام با هات صحبت  کنم

در مورد گذشته ، باید بدونی که گذشتن از تو و احساسم این قدرا هم ساده نبود

بدنم شروع به لرزیدن گرفته بود و تپش تند قلبم هم ، نفس کشیدنو برام سخت کرده بود.اصلانمی فهمیدم که داشت، از چی حرف می زد؟!چرا اونموقع که باید حرف نزد و یه دلیل قانع کنندهبرای تموم کردن داستانمون، نیاورد.خوب یادمه، تک تک اون لحظه ها، که نادیده گرفت. منو،احساسمو. الان داشت در مورد کدوم احساس حرف می زد!

_من نمی خوام چیزی از گذشته بدونم، تو می خوای از چیزی  حرف بزنی که ، دیگه اصلا براممهم نیست. پس بهتر همه چی تو همون گذشته بمونه

_ اما من

وسط حرفش پریدم

_اما من چی؟ از ماجرای من و تو   ۹ساله که گذشته ، اکه حرفیم بود باید همون موقع می زدی،نه الان ؛تموم شده همه چیز. تموم شدی ،من تموم شدم، خاطراتمون تموم شد.

کیان من و‌تو  ۹ ساله که تموم شدیم .اگه  الان اتفاقی اینجا منو نمی دیدی ؟ بازم حرفیداشتی‌که بزنی؟ اصلا دنبالم اومدی که حرفی بزنی؟ فکر نمی کنی خیلی دیر شده واس همهحرف زدن؟

من الان زندگی خودمو دارم. شوهر دارم ، خاطره های خوب جدیدی که ساختمو ، دارم.از من و‌ توحتی خاطراتشم برای من نمونده  .پس لطفا  برو

کیان تموم این مدت  سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت.سیگارشو از جیب کاپشنی که تنش بودبیرون آورد و روشن کرد و یک پک محکم بهش زد، مثل همون شبی که همه چی تموم شد.عادتداشت وقتی کلافه بود و سر درگم همه حرصشو روی سیگارش خالی کنه .دود سیگارو بیرون دادو‌ دود توی هوا به سرعت محو شد و به من نزدیک تر شد و دقیقا تو چند سانتی متری من قرارگرفت.رد بوی عطری که زده بود، همون عطری بود که همیشه می زد.بوش داشت دیوونم میکرد.دستشو دوباره رو آینه بغل ماشین گذاشت و گفت:

_ دقیقا از همون شبی که رفتی  دنیای منم تموم شد ، خاطراتم تموم شد .آرزو هام تموم شد،پگاه یادته ازم پرسیدی ترسیدم؟ اون موقع ترسیدم بگم که من ترسیدم. اره من ترسیده بودم ازهمه چیز و‌همه کس ، حتی از تو حتی از خودم، منم آدمم احساس داشتم  ، دوست داشتم ، اره ازدوست داشتنت ترسیده بودم

_اما اون شب گفتی دوست داشتنی نیست  که ازش بترسی

_اون جمله بزرگترین، دروغ زندگی من بود

و جدا شدن از تو بزرگترین اشتباه زندگیم

_هیچ می دونی بزرگترین دروغ و  بزرگترین اشتباه زندگی تو ، چه بلایی سر زندگی من آورد،هیچ می دونی نگاه کنی تو چشم اونی که تموم زندگیته و بشنوی که دوستت نداره یعنی چی؟

الان اینا رو می گی که به چی برسی؟ هر چقدرم تو پشیمون بشی و احساس گناه کنی ۹سال ازبهترین روزای عمرم بر  می گرده؟  بخاطر خدا برو ،

_ولی من هنوز دوستت دارم

با حرص و تنفر بیشتری توی چشماش نگاه کردم، یاد همون شب آخر افتادم همون  طوری کهتو چشام نگاه کردو گفت دوست داشتنی نیست.همون شکلی نگاهش کردم و گفتم:

_آقای کیان مقدم بهت گفته بودم از اینجا تا آخر دنیا ازت متنفرم ،  ازت متنفرم

مثل همون موقع که به دوست داشتن من احترام نذاشتی، الان داری به دوست داشتنم بیاحترامی می کنی. بفهم که الان تو قلب و فکر‌و زندگی من یه آدم  وجود داره، اونم سعیده ، نه بهتو ، نه خاطرات تو  ،اجازه ندادم و نمی دم که بخواد به حریم من تجاوز کنه. تو اگه مرد بودی ودوستم داشی  ۹ سال پیش اینو ثابت می کردی نه مثل نامردا ،تو بدترین روزا تنهام بذاری  وخودتو از زندگیم بیرون بکشی.

لطفا برو و فراموش کن ، که یه شب ،تو بارونِ  اول پاییز  دقیقا شبیه همون شبی که ولم کردی،همو به شکل اتفاقی دیدیم

از این فاصله که بین من و اون بود احساس نا امنی بهم دست می داد، بوی عطرش دیوونه کنندهتر شده بود . توی چشمای مشکیش نگاه کردم، حلقه اشک توی چشماش بود. بلافاصله به خودماومدم و دیدم که اونم توی چشمام زل زده.نگاهمو ،جوری که نگاهمو ازش بدزدم به نقطه اینامعلوم دوختم. دستشو از رو آینه بغل برداشت و یه قدم به عقب رفت. و یقه کاپشنشو یکم بالاتربرد.

سوار ماشین شدم و درو‌بستم. خیلی سعی کرده بودم ،تو این چند دقیقه محکم باشم، وگرنه کههر لحظه ممکن بود روی زمین پخش بشم. اما خودمو به زور نگه داشتم.  با فندکی که تویدستش بود روی شیشه زد ولی من بی توجه به اون راه افتادم و ازش دور شدم . از آینه ماشینمی دیدم که هنوز اونجا وایستاده و داره به دور شدنم نگاه می کنه ، کاری که ۹ سال پیش انجامنداد.

به خیابون اصلی پیچیدم و دیگه حتی تو آینه هم نمی تونستم ببینمش.‌

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *