رمان آنلاین دروغی با طعم زندگی پارت11

به اصرار سپهر وقت آرایشگاه گرفتم .روز عروسی دوستش بود ، بعد ناهار به آرایشگاه رفتم و سپهر ازم خواست که موقعی که کارم تموم شد بهش خبر بدم.

بعد یه شینیون ساده و آرایش چشمامو بسته بودم تا مژه های مصنوعی روی مژه های خودم ثابت بشن.که با صدای آرایشگر چشمامو باز کردم.

— عزیز حالا میتونی چشماتو باز کنی.

نگاهی به خودم  تو آینه انداختم و لبخدی از روی رضایت رو لبم نشست رو به آرایشگر گفتم:« دستتون دردنکنه کارتون خیلی عالیه.»

— خواهش می کنم وظیفست.

از جام بلند شدم و به یه گوشه رفتم تا روی صندلی انتظار بشینم زنگی به سپهر زدم.

— جانم عزیزم.

– سپهر من کارم تموم شده میای دنبالم.

— اومدم عزیزم.

– باشه پس فعلا خداحافظ.

— خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم و آدرس آرایشگاه رو براش فرستادم.به آینه ی جلوم نگاه کردم. لباسم که قبل آرایش پوشیده بودم ، با آرایشم ترکیب دوست داشتنی ای رو ایجاد کرده بود .چند دقیقه ای با گوشیم بازی کردم تا سپهر پیام داد که دم دره.

مانتو کتی طوسیم رو پوشیدم و شال لمه ی نقره ایم رو آروم رو سرم گذاشتم که شینیونم خراب نشه.بعد تشکر و خداحافظی از آرایشگر، از آرایشگاه بیرون اومدم.

سپهر با دیدن من از ماشین پیاده شد و از لبخند روی صورتش فهمیدئم که اونم از

این تغییر چهره ی من خوشش اومده

– سلام.

— سلام خیلی خوشگل شدی.

– ممنون ولی خوشگل بودم.

— بر منکرش لعنت.

و با دست به ماشین اشاره کرد در ماشین رو برام باز کرد و نشستم و اونم سر جاش نشست.

داشت کمربندش رو می بست که گفتم:« توهم خوش تیپ شدی»

نگاهی بهم کرد.

— ممنون .بالاخره باید یه کاری هم بکنم بهم بیای.م

به صورتش که همونروز اصلاح کرده بود و شیش تیغه کرده بود نگاه کردم .جذابیتش بیشتر شده بود. مدلی هم که به موهاس داده بود بی نهایت به فرم چهرش میومد.

فهمید که مجذوب صورتش شدم.

با لبخندی که براش قند تو دلم آب میشد گفت:«  چی شده؟منم خوشگل شدم؟»

با حرکت سر گفتم آره

سوویچ ماشین رو چرخوند و ماشینو روشن کرد.

– سپهر!

— جان سپهر!

بالاخره بعد مدت ها  خودمو برا گفتن حرفی که تودلم بود آماده کردم.

– دوست دارم.

صورتش رو به طرفم چرخوند و چند ثانیه مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد چند ثانیه لبخند چاشنی صورتش شد و بالاخره لب باز کرد.

— نفیسه نمی دونی چقدر منتظر این جمله از زبون تو بودم.

– دیگه خجالتم نده.

سرشو رو به خیابون چرخوند و حرکت کرد.

به محل عروسی رسیدیم.باغ بزرگ و باشکوهی بود. خوشبختانه عروسی مختلط بود و استرس من از این بابت که کسی رو نمیشناختم کمتر شده بود.از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی رفتیم .نیما رو دیدیم که دم در داشت با تلفن حرف میزد . با دیدنش تا حدودی خوشحال شدم چون هم تنها کسی بود که میشناختم ، هم می تونست با شوخی ها و خندهاش مجلس رو گرم کنه.

بعد از سلام و احوالپرسی با نیما، که تازه تلفنش رو قطع کرده بود با هم وارد سالن شدیم و کنار میزی گوشه ی سالن نشستیم.مهمونای زیادی نیومده بودن اما اشکانبه سپهر و نیما سفارش کرد که زودتر بیان چون با هم مثل برادر بودن .

تو فکر غرق بودم که نیما با شوخی گفت:« زنداداش یه ذره به چشم خریدار اینجا رو نگاه کن ، تالار خوبیه ایشالا شما هم عروسیتون رو اینجا بگیرین.»

با خنده به سپهر نگاه کردم که دیدم اونم خندش گرفت

منم با لحن شوخی گفتم:« هی … بدک نیست باید ببینیم پذیراییش چجوریه.»

با حرف من، من سپهر هم سکوتش رو شکست.

— عزیزم خوب بررسی کن ببین اینجا رو دوست داری یا باغ بگیریم.

+ باغ هم ایده ی خوبیه.

– باید روش فکر کنم.

خودم از ادا و اطوارهای الکی ای که می اومدم خندم گرفت. این کارا به من نمیومد .من همیشه تو مغزم در حال حساب کتاب بودم.

عروسی کمک کمک شروع شد و جمعی از مهمونا که شامل جوونا بودن به همراه موزیک راهی صحنه ی رقص شدن .

سپهر دستمو تو دستش گرفته بود و رو پاش گذاشته بود. نیما هم با گروهی از پسرای جوون که معلوم بود از دوستاشون هستن، به همراه عروس و دوماد در حال رقص بود.

نشستن برا منیکه تو عروسیای فامیل همیشه وسط بودم کمی سخت بود .اینکه کسی رو نمیشناختم از این سختی کم می کرد اما آهنگ های قشنگی که پخش می شد ،هر کسی رو به وجد می آورد.

– سپهر!

— جانم.

– بریم یه کم برقصیم؟

— دوست داری بریم؟

– اوهوم

— بریم .منم باید به عروس دوماد و اون دلقک که اون وسط ادا در میاره شاباش بدم.

و به نیما اشاره کرد.

خندم گرفت.

از جامون بلند شدیم. و رفتیم با فاصله کمی  از هم شروع به آروم رقصیدن کردیم.

فاصله ای که هیچ موقع اینقدر کم نبود .حلقه های توی دستمون و محرمیت بینمون ، صمیمتمون رو بیشتر کرده بود. هر دومون از کنار هم بودن خوشحال بودیم و اززمانی که می گذشت ، لذت می بردیم.و من هم به مردی که دیگه شوهرم بود ، افتخار می کردم.

صحنه ی رقص شلوغ تر شده بود. از سپهر خواستم که زودتر بریم . بعد از دادن شاباش و تبریک به عروس و دوماد رفتیم و سر جامون نشستیم.

بعد صرف شما و دادن کادوها ، ساعت حدود یک بود که عروسی تموم شد و بعد از اینکه پشت ماشین عروس و دوماد تا خونشون رفتیم ،سپهر هم منو تا خونه رسوند.

– ممنون سپهرشب خوبی بود.

— من ازت ممنونم.

– شبت به خیر.

— شب تو هم به خیر.

بعد از خداحافظی از سپهر، از ماشین پیاده شدم و به سمت در رفتم .کلید رو از کیفم در آوردم و آروم تو قفل در چرخودنم .می دونستم الان مامان و بابا خوابن و آروم رفتم تو خونه. صدای رفتن ماشین سپهر هم زمانیکه در رو بستم ، شنیدم.

***

خوشبختانه فردای عروسی جمعه بود و تا ظهر خوابیدم.مامانم چون فهمیده بود دیشب دیر وقت اومدم ، بیدارم نکرد. چون با سپهر بودم خیالش راحت بود.

سر ظهر بود که با رسیدن بوی قورمه سبزی به مشامم بیدار شدم. صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و مامان رو مشغول ادویه زدن به قورمه سبزی دیدم.

– صبح به خیر مامان.

— ظهرت به خیر دخترم. صبحونه میخوری؟

– نه دیگه دیره یه چایی تلخ می خورم.

و دستمو به سمت کابینت بالا کشیدم و یه لیوان برداشتم. داشتم چایی می ریختم.

— دیشب خوش گذشت؟

– هی من که کسی رو نمیشناختم ولی بد نبود.

— مامان سپهر زنگ زد خونه..

– مامان سپهر؟

— آره دیگه مهری جون.

– آها.

مامان که تازه متوجه حرفی که زد گفت:« ای وای حواسم نبود. خدا مادر سپهر رو بیامرزه . بالاخره مهری خانم هم داره براش مادری می کنه.»

– خوب چی می گفت؟

— گفت اگه میتونین امروز که تعطیلین تو و سپهر برین دنبال خونه تا هم کم کم کارا شروع بشه هم یه قیمت دستمون بیاد.

– اها باشه

— نفیسه!

– جانم

— مامان سپهر چطور فوت کرد ؟

– تو یه تصادف جاده ای یه بار که تنها بوده میره خرید کنه حواسش نبوده تصادف بدی می کنه

— آخی خدا رحمتش کنه.

تو دلم فاتحه ای خوندم وچایی رو به لبم نزدیک کردم.

بعد از خوردن چایی ، مامان بهم گفت که به سپهر زنگ بزنم و باهاش هماهنگ کنم. منم برای بعد ناهار باهاش قرار گذاشتم تا به چند تا املاکی سر بزنیم . و اونم تلفنی با چند جا هماهنگ کرد

از خونه بیرون زدم .سپهر همون جای همیشگیش تو ماشین منتظرم بود.رفتم و سوار ماشین شدم.

– سلام.

— سلام خوبی؟

– ممنون.

— یه چند مورد تلفنی پیدا کردم بریم ببینیم. چند جا هم باید ببینیم موردی هست یا نه .با پس اندازی که من دارم  و پرس و جوهایی که کردم فک کنم بتونیم یه جای خوب رهن کنیم.

– نگران نباش پیدا میشه.

— امیدوارم.

تاشب چند جا رو گشتیم نسبت به چیزی که فکر می کردیم وضعیت بهتر بود اما بازم سپهر اصرار داشت که بیشتر بگردیم و منم چون عجله ای نداشتیم باهاش موافق بودم. اگه به همین روند می گذشت می تونستیمتا چند روز دیگه یه جا رو بگیریم.

هوا تاریک شده بود تو ماشین بودم و سپهر  با دوتا ساندویچ فلافل  اومد . ساندویچم رو به دست گرفتم و از سپهر تشکر کردم. واقعاً حس می کردم فشارم داره میفته.

سس کوچیکی از توی نایلون ساندویجا در آوردم و باز کردم و روی ساندویجم ریختم و سروع به خوردن کردم.

— اگه همینجوری پیش بره زودتر میریم خونه خودمون.

– مامان منم شروع کرده به جمع کردن جهازم فقط تیکه بزرگا رو میگه اول خونه بگیرین بعد.

— به مامانت بگو سخت نگیره بالاخره سه تیکه وظیفه ی منه.

به خوردن ساندویجم ادامه دادم.

***

یه هفته من و سپهر کارگاه نرفتیم و دنبال کاری عقد و خرید بودیم . و خوشبختانه تموم شد. برای عقد وقت محضر گرفته بودیم و فرداش هم تالار و لباس عروس و این جور چیزا رزرو می کردیم .با دستای پر از خرید وارد خونه شدم و رو مبل ولو شدم.

– وای مامان خسته شدم .

مامان با شربت آلبالوییی به سمتم اومد.

— خسته نباشی دختر گلم .بیا این شربتو بخور حال بیای.

شربتو از دستش گرفتم و یک باره سر کشیدم.

– دستت درد نکنه واقعاً خنک شدم.

— این روزا سختیاشم شیرینه بعداً یادشون میوفتی میگی یادش بخیر.

– وای مامان خیلی خسته شدم تازه فردا بریم خونه رو تمیز کنیم سه روز دیگه اسباب کشی هفت روز دیگم مراسمه. چرا اینقدر هم چیز یهویی شد.

— اشکال نداره بهتر. والا اگه طول می کشید ، همه چیز گرونتر میشد و همه کاراتون هم سخت تر می شد. پاشو برو یه دوش بگیر .تا بیای ناهار هم حاضره.

– باشه راستی حواسم نبود بابا کو؟

— رفته با عموت برا خرید مبلمان .

– ای بابا چرا تنها رفت اذیت میشه.

— اذیت چرا ؟ گفتم که عموت باهاشه. تو برو حموم .منم برم غذام ته نگیره.

با بلند شدن مامان منم بلند شدم و بعد از برداشتن حوله به سمت حموم رفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *