ردپای عشق

رمان آنلاین ردپای عشق پارت 3

خب من که ناراحت نمیشدم و ترجیحا جوابی نمیدادم!ولی وستا عاشق کل کل باهاش بود..وعلاقه ای که به آرش داشت هم باعث این موضوع شده بود..منم دلم میخواست یکم رابطه م با پرهام بهتر میشد ولی حتی فرصت حرف زدن پیدا نکردیم ..همون سلام و علیک هم بزور میکردیم.موهامو که بافته بودم باز کردم و شل بستم!
قبلنا کلا لباسای ساده میپوشیدم..وقتی که مشکی پوش بودم مامان حتما باید می پرسید که عزادارم یا نه؟ خب اینم یه مدل رفتارش بود..ولی الان دیگه فکر کنم فهمیده که من علاقه دارم به مشکی و بخاطر جلب توجه نیست!
وارد آشپزخونه شدم ..بوی زرشک پلو به مشامم خورد..
بابا که شرکته و ناهارشو همونجا میخوره.
مامانم طبق روال منتظر من بود!
صندلی رو کشیدم و با ذوقی خاص گفتم:چه کرده مامان قشنگم!
_ امروز واقعا حوصلم سررفت،گفتم یه ناهار درست و درمون درست کنم!
مشغول کشیدن برنج شدم و گفتم:مرسی واقعا زحمت کشیدی!
_ نوش جونت!
من و مامان تنها وجه مشترکمون چشمای مشکی مون بود..البته من هروقت تو چشماش زل زدم ..به وضوح درد و غم تو عمق چشماش حس میکردم..نمیدونم یه غمی که شاید ازش بیخبر بودم ..ولی چشماش آرومم میکرد..طعم آغوششو خیلی وقته نچشیدم ولی میدونم که چه لذتی داره..همیشه دعا میکردم هیشکی آغوش مامانشو از دست نده!
من تو افکار خودم بودم و مامان هم در سکوت غذاشو میخورد.
ولی طاقت نیاورد و سکوت شکست:چرا نمیخوری؟نکنه به مزاج خانوم خوش نیومده؟
آخه مگه میشه تو چیزی بپزی و من خوشم نیاد…
لبخند غمگینی میزنم و میگم:چرا عالیه مامان!
لبخند پررنگی میزنه..از اونا که سال به سال برا من حداقل پیش نمیاد.
دوباره نگام میکنه و میگه:راسی تا 8درساتو جم و جور کن..شب خونه عموت دعوتیم!
ینی بازم مناسبتیه و مهمونی!
_ مهمونیه؟؟؟
یه لیوان آب می ریزه و همونطور که قلپی ازش میخوره میگه:پرهام مجوز شرکتشو گرفت!
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم باورم نمیشد ..
من:بسلامتی.پس اون همه تلاشا بالاخره جوابشو داد!
مامان درحالیکه نم اشکشو پاک میکرد گفت:همیشه دوس داشتم پسر داشته باشم..الان عین مهرناز موفقیتشو میدیدم!
از حرفش دلم می گیره.

به روی خودم نمیارم! ولی حس میکنم دلیل این همه بی محبتی و دوری شاید این بوده که من دختر بودم و مامان بعد من هیچوقت صاحب فرزند نتونست بشه!
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نمیشه و در سکوت ناهارمونو میخوریم!
کتاب زیست جلوم باز بود فقد عکسارو نگاه میکردم..استرس امشب نمیزاشت تمرکز کنم.نمیدونستم نگاه اون همه دخترو رو پرهام تحمل کنم!از طرفی خودمم هیچ غلطی نمیتونستم بکنم.از یه طرفم نگران این بودم که چی بپوشم؟آخه خیلی وقت بود ازین مهمونیا گرفته نشده بود!
کتاب رو در حرکت آنی میبندم ولی حرف بابا و مامان تو ذهنم اکو میشه:اگه امسال قبول شدی که خوب..نشدی قید دانشگاه رو بزن و بشین پای خونه داری..
رسما باهام اتمام حجت کرده بودن و این یعنی نهایتش دوسال نگهم دارن و بعدشم ازدواج!
کتاب باز کردم و شروع کردم به خوندن قسمت نیمکره های مغز…
ولی صدای تقه در نذاشت!
پوفی کشیدم و صندلیمو چرخوندم!
وستا از لای در نگام کرد و گفت:اجازه خانوم دکتر؟
اوه اوه از کی تاحالا این یارتاقان اجازه میگرفت؟نه به قبلنا مثه گاو سرشو مینداخت پایین میومد تو!نه به الان.
جدی گفتم:این اداها چیه؟بیا تو…
چشماشو مظلوم می کنه و میگه:ببخشید مزاحم درس خوندنتون شدم..!اومدم بپرسم امشب هستی ست کنیم؟اون لباسی که مامان جولیا از پاریس آورده بود، رنگش نقره ای بود،جلوش سنگ و الماس کار شده بود…!
صدام بالا میره: مگه اومدی مدل لباس بدی به خیاط؟
و:نه خب حالا نظرته؟
با اتود زیر چونمو میخارونم و میگم:لختیه!خوشم نمیاد. و:همین دهاتی بازیا رو درمیاری که هیشکی نگات نمیکنه. اخمی میکنم.میدونستم از عمد این جمله روگفت.مشخص بود پرهام فقط منظورشه! جلفه! من تو عمرم چنین لباسی نپوشیدم..بعد الان قشنگ تابلو میشه از قصد پوشیدم!
وستا چپ و راست عرض اتاق طی میکنه و برمیگرده ومیگه:پس اون زرشکی..فقد پشتش بازه که یه شال میندازی..یا موهاتو باز میزاری..وای رستا معرکه میشه..بعدش نگاهی اجمالی به صورتم میندازه و میگه:اگه رو صورتتم وقت بزاری پسرا حسابی میرن تو نخت!
بلند میشم و با کتاب یه دونه میزنم تو سرش و میگم:بلند شو برو بیرون..
عههههه رستااا چرا رم میکنی! بلند تر میگم:بروووو بیرون وستا.. نگام میکنه و میگه:الان باید ریست کنمت؟بابا آروم باش! میرم سمت در و لبخند مسخره ای میزنم:راه خروجی رو که بلدی! سری تکون میده و میره. دختره نفهم..فقد دوست داره آبروی منو ببره..دستمو تو موهام فرو میکنم… حرفاش یادم میاد. همین دهاتی بازیا رو میکنی که هیشکی نگات نمیکنه…
بدرک می پوشم..هرچه بادا باد..اصن امشب میخوام واسه دل خودمم شده شاد باشم..گوشیمو بر میدارم و تایپ میکنم برا وستا:زرشکی رو می پوشم با شال حریر همرنگش!
به ثانیه نکشیده جواب میده:رستای خودمی دیگه😁!
بی حوصله مینویسم:مزه نریز شب کم میاری..من برم حموم فعلا!
وستا:عاشقتممممم لنتی..سنگ پا بکش حتما..صورتتم لیف بکش 😂.
بی جواب میزارمش.روانیه دختره احمق.حتما یه سر باید ببرمش درمانگاه!
درو حموم باز میکنم و می پرم توش.!

به صورت رنگ پریده م دستی کشیدم ،آخه این چ قیافه ایه؟ پوست سفیدم به زردی میزد و چشمام غمگین تر از همیشه.
یکم پودر کرم زدم و رژ گلبهی رو هم به لبام کشیدم.خط چشممو با هزار وسواس ملایم و باریک کشیدم،لباس زرشکی رو پوشیدم و موهای لختمو رها کفشای عروسکی مشکی مو پوشیدم و جلو آینه به خودم خیره شدم!شبیه پرنسس ها شده بودم. ندای وجدانم اومد: یه باره بگو جنیفر لوپز!
_من کجا و بانو جنیفر کجا!
مانتو مشکیمم رو لباسم میپوشم و شالمم میندازم رو سرم.موهام از پشت سرم موج وار مشخص بود و زیاد از دیده شدنشون حس خوبی نداشتم.
به درکی زیر لب گفتم از اتاق خارج شدم.
بابام شیک و اتو کشیده پایین پله ها ایستاده بود و با دیدنم گفت:به به چه کرده دخترم!
بابا در نبود مامان بامن اوکی بود و انگار دوست داشت محبت کنه بهم ولی وقتی مامان بود کمی سرد میشد.
لبخندی میزنم و میگم: به پای شما که نمیرسم!

بابا میخنده و میگه:شکست نفسی نکن خوشگل بابا!
چشمام اندازه نلعبکی شده بود..خواستم حرفی بزنم که مامان گفت:اوه پدر و دختر چه کردن امشب!من نمیخام حالاحالاها تنها شم..حواستون باشه!
بابا میخنده و میگه:فعلا که تو دلبری میکنی!
میخندم و میگم:پس بگو بابا واسه خاستگاری چه عجله ای داشته …بعد نگا میکنم به مامان و میگم:چقد دلبری کردی شیطون؟
مامان واس اولین بار جلو من سرخ و سفید میشه که خندم میگیره.
بابا انگار دوست نداشت این بحث صمیمی تموم شه و میگه:عه رستا!چیکار داری خانوممو..نکن خجالت میکشه عروسکم!
مامان حالتی به صورتش میگیره و میگه:اینجوری حرف نزن یاداین دختر دبیرستانیا میفتم که دوس پسرش قربون صدقه ش میره!
پس مامانم تجربه داشته که میگه.
بابا میگه:چشم قربان.
سرخوش میخندم و نگاشون میکنم.چقد دوسشون داشتم.زندگیم بودن این دو فرشته!
مامان تقریبا جیغ میزنه و میگه:دیررر شد بریم!
به حیاط که رسیدیم دلم هوای قدم زدن کرد و ترجیح دادم پیاده برم.خب راه چندانی نبود که آدم بخواد با ماشین بره!ولی مامانه دیگه..حساس رو خودش! می ترسید از سوز زمستون بینی ش سرخ شه و یا از نسیم ملایم آرایشش خراب شه.پوزخندی به افکار مامانم میزنم …چقدر فرهنگ غرب تاثیر گذار بوده رو مامانم!
از لای درختای چنار گذر میکردم و حسابی لذت میبردم.شبیه جنگلا بود این طبیعت..
از خوشی تو پوست خودم نمی گنجیدم که صدایی منو به عقب برگردوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *